مطالب معتبر مربوط به حاجی تبارها

توجه: با توجه به نسبی بودن علم تاریخ، اغلب نوشته های دارالنقابه (بجز موضوع سیادت) تا زمانی اعتبار دارد که اصل سند اصیل و متقنی آن را نفی و اصلاح نکند. در صورتی که اصل اسناد جدید و دارای اصالتی به دست آید که با مطالب موجود پژوهش ها تعارض داشته باشد (نه گفته های ساختگی یا استنباطی عامیانه)، نگارنده بدون هیچ گونه تعصبی ، آن را خواهد پذیرفت و محتوای منتشره اصلاح می گردد. مطالب چند ادمینی این وبلاگ یا سایر رسانه ها مربوط به من نیست، با توجه به مطالب کذب منسوب به من زین پس فقط محتوایی نوشته ی من است که در خط پایانی اش نوشته باشم: سید مهدی بیژنی پویا نقیب سادات زین الدینی حسینی (حاجی تبار کیابکی)

بزودی

بزودی بروز رسانی می شود

عهد و پیمان شهید فکچالی با امام تا لحظه شهادت !

به گزارش شلمچه نیوز،  دفاع مقدس سالها می گذرد اما حکایت مردان حماسه و جهاد در عصر دنیا طلبی و شهرت خواهی  همچنان در گمنامی و مظلومیت به سر می برند، آنها برای امیال دنیوی قدمی بر نداشته بودند تا خود را مطرح نمایند آنها داوطلب بودند و داوطلبانه بر روی مین می رفتند! داوطلبانه اما عشق به خدا و اهلبیت(ع) را با جان و دل خریدند... یکی از آن مردان پاک الهی شهید عزیز کاظم نصرالله پور نیازی بود.

  شلمچه نیوز

 شهید کاظم نصرالله پور نیازی- نفر اول از سمت چپ و شهید باکیده-  نفر اول از سمت راست

 شهیدكظم نصرالله پورنیازى روستا زاده ای که ازخانواده كشاورز و از پدرومادرمؤمن  و بافرهنگ اسلامى و اعتقادات ناب اسلامى در یکی از روستاهای بابل پرورش یافت.

درهمان طفولیت با لالایی هایی كه از نام مبارك على( ع) و حضرت سیدالشهدا ( ع) خوى گرفته بود دوران كودكى، نوجوانى وجوانى را طى نموده است.

 کاظم آغاز جوانى خود را با نسیم انقلاب اسلامى به رهبرى امام خمینى ( ره) دركنار مردم مؤمن ومتدین وانقلابى منطقه سپرى نموده و با شروع جنگ تحمیلى توسط استكبار جهانى برعلیه مردم مسلمان وانقلابى ایران اسلامى به مانند خیلی از جوانان این سرزمین لباس رزم بسیجى بر تن کرد و به اتفاق همرزمان خود راهى میدان جهاد و شهادت شد.

وی  مناطق مختلف غرب وجنوب کشور را تجربه کرد و در عملیات های مختلفی به ویژه  والفجر٨ درگردان حضرت مسلم بن عقیل ( ع) ازلشكرویژه ٢٥ كربلاشركت داشت كه درآن پاتك معروف لشكرگارد بعثی درجاده استراتژیك بصره - فاو و دریك جنگ تن به تن همراه باهمرزمان، ازخود رشادت ها به جای گذاشت و بارها تا مرزشهات پیش رفت اما گویا مصلحت خداوند دراین بود که او براى كربلاى ٥ ذخیره باشد!

کاظم درعملیات كربلاى٥ ابتدا درگردان 2  مسلم سازماندهى شده بود وقتى دید گردان یك  اولین گردان خط شكن درغرب كانال ماهى مى باشد با التماس، خود را در گروهان میثم بامسولیت فرمانده دسته یكم سازماندهى كرده بود تا درمرحله اول خط شكنى حضور داشته باشد.

 شلمچه نیوز

شهید کاظم نصرالله پور نیازی- ایستاده از راست

 حدود ساعت ١١ شب درساحل آب گرفتگى دژخودى، نیروهاى گردان به ترتیب برابرسازماندهی درحال سوارشدن قایق ها بودند كه به یكباره آتش هجیمى توسط دشمن برروى رزمندگان گروهان میثم ریخته شد، ٥ نفراز رزمندگان این گروهان بنام هاى: مهدى آقاجانى- على اصغربیژنى -  احمد باكیده-  سیدمعروف عبدالله زاده و حسن خیرالله زاده به شهادت مى رسند، كاظم هم دركنار این شهیدان بوده اماهیج آسیبى به اونمى رسد گویا خداوند زمان و مکان شهادت را درجاى خودش تعیین کرد و البته دراراده اوهیج خللى ایجاد نمى گردد.

عملیات آغازمى شود موانع یكى پس ازدیگرى درهم كوبیده مى شود، شرق كانال باعنایت خداوند در تصرف ما قرار می گیرد، ازكانال به زحمت عبورمی كنیم، درغرب كانال با دشمن تابن دندان مسلح درگیر مى شویم، آنجاهم با اراده خداوند به تسخیررزمندگان درمى آید، تعداد زیادى از نیروهای دشمن به اسارت در مى آید و دشمن متحیر می شود. ازعصر همان روز نیروهایش را براى مقابله با رزمندگان وارد منطقه می کند و روز بعد نیروها هرلحظه به تعداد تیپ ولشكرآن افزوده میشود.

پاتك هاى سنگین وسهمگین یگان هاى زرهى وكماندوهى شكل میگیرد، هرلحظه فشاردشمن زیاد و زیادترمی شود، گردان درزیر این آتش سنگین،  مقاومت جانانه ای می كند. با فرود هرگلوله وشلیك مستقیم تانك ها وآتش ادواتى، رزمندگان نقش برزمین می شوند.  یكى یكى به شهادت می رسند و یا مجروح می شوند. فشاربرروى گروهان میثم مضاعف میشود، گروهان سخت مقاومت میكند فرمانده گروهان برادرمحراب رجوانى به شهادت میرسد. جانشین او برادربسیجى محمدرضا مؤذن پورفرماندهى را بر عهده می گیرد ساعتى بعد ایشان هم به  شهادت می رسند.

 به دستور فرمانده گردان کاظم نصرالله پور مسئولیت گروهان را بر عهده می گیرد و با نفرات باقیمانده  درزیر آتش سنگین دشمن و درمقابل آنها مقاومت جانانه اى ازخود نشان می دهند.

 تلفات دشمن خیلی زیاد است آنها پى درپى نیرو وارد می كنند و آتش بر روی رزمندگان ما بیشتر و بیشتر می شود. بر اثر آتش سنگین دشمن، كاظم هم هر دو پایش را از دست می دهد به معناى واقعى كلمه  اِرباً اِرباً میشود! باهمان وضعیت بچه ها را دعوت به مقاومت میكند. براثرخون زیادى كه ازبدنش خارج میشود آرام آرام چهره اش به زردی می رود. خدایا او می خواهد به تو پیوندد  همرزمان او می خواهند وی را به عقب برگردانند اما کاظم ضامن نارنجك را خارج می كند و مانع انتقال خود به عقب می شود!

خدایا دشمن هر لحظه به ما نزدیك می شود و او چه می گوید؟ با آن حال نیمه جانش می گوید: شما تمام توان تان را در مقابل دشمن بكارگیرید! مرا رها كنید، من به امام عهد كردم تا آخرین قطره خون خود با دشمن اسلام بجنگم وامروزهمان روزاست...

بر اثر بمباران شیمیایى نفس ها به كندى ازسینه خارج میشود، رزمندگان به دلیل كمبود مهمات مقدارى براى تحكیم مواضع جدید به عقب مى آیند، كاظم نصرالله پورنیازى به شهادت میرسد وجنازه او درآنجا می ماند اما رزمندگان ما غرب كانال را رها نمی كنند و بعد ازعملیات دیگرى محل شهادت کاظم مجددأ به دست رزمندگان اسلام  آزاد می شود و بدن مطهرش به زادگاه آن درروستاى مومن آباد (فك چال) بابل منتقل میشود.

شهید کاظم نصرالله پور نیازی بی سر برگشت و خدا می داند که چه بر او گذشت اما بسیجی خمینی بود و پرورش یافته راه حسینی... یاد و نامش گرامی باد.

راوی؛ سردار حاج علی اکبرنژاد فرمانده گردان خط شکن مسلم ابن عقیل (ع)

تعدادی از نظرات ارسال شده

۱۳۹۳-۱۱-۱۸ ۱۶:۱۵
 
مسؤالين محترم فرهنگى استان مازندران ؟ بجاى هزينه هاى صدها ميليونى درجشنواره وارش برويد اين خاطرات راجمع آورى ودردسترس جوانان ما قراردهيد تاراه را گم نكنند!!!؟ ،روزى داستان فرناس وموش وگوربه را دركتابهاى درسى بچه هاى اين مملكت چاپ ميكردند تا نوجوانان وجوانان اين كشو از آنهادرس بگيرند ؟!؟ مسؤالين فرهنگى ،آموزش وپرورش ،اين حقائق رادركتاب هاى درسى بچه هاى اين مملكت چاپ كنيد تا آنها از اين عزيزان درس بگيرند،ازايستادگى وشجاعت شهيدان درس عزت ومقاومت بگيرند.
 
۱۳۹۳-۱۱-۱۸ ۱۵:۱۳
 
سلام علیکم تصاویر این شهید راخیلی زود چاپ کرده وبه دستتان میرسانم .وصیت نامه شان راهم برایتان میفرستم...من دارم کتابی اززندگی ایشان تهیه میکنم وبه کمک سردارعلی اکبرنژادنیازدارم . اگه باایشون صحبت کنید که به من کمک کنن ممنون میشم...{به من خبردهید..}

راستی 23بهمن مراسم شهدا درروستای این شهیدبزرگواربرپامیشودباسخنرانی حاج آقا نیک زادومداحی آقاسیدایمان حسینی
 
۱۳۹۳-۱۱-۱۸ ۱۵:۱۲
 
من خودم دیدم همه برادرانم دراین عملیات چه کردندحاج علی رادیده بودم که چگونه بادشمن میجنگیداصلاترسی به دل نداشت حالامیخواهندباامریکااشتی کنند واقعاجای سوال داردماترسونبودیم ونخواهیم بوددولت اگرمیترسدمابااحدی ترس نداریم
 
۱۳۹۳-۱۱-۱۸ ۱۵:۰۸
 
ازشلمچه نیوز و سرداراکبرنژادبخاطربیان خاطرات شهداودلاوریهای بچه های گردان مسلم تشکرمیکنم ازمسولین میخواهم به این خاطرات توجه کنندواقعابخشی ازحماسه رزمندگان است که گفته میشودمگردرمازندران وایران چندنفرمثل سردارعزیزحاج علی اکبرنژادداریم؟چراتلویزیون بهسراغ انها نمیرود مگرمسولین ماالان برصندلی نشستندنمیدانندازجانبازی همین عزیزان است
۱۳۹۳-۱۱-۱۸ ۱۴:۲۲
 
ازشلمچه نيوز تشكرميكنم ،دراستانه عمليات غرورآفرين والفجرهشت ،ذهن وروح مارابرديد به كربلاى ايران ( كربلاى٥) خداخيرتان بدهد،دردردهه مبارك فجر اين خاطرات لازم است تا ماراه رافراموش نكنيم ،يادمان نرود ذليل بوديم ، امام وشهيدان بماعزت دادند،حقير بوديم وخداوند ماراعزيزكرد آنروز اگريك گروهبان ژاندارمرى ويا يك شهربانى چى برسر مافريادميزند نفسهارا توى سينه هاى مان حبس ميكرديم ولى باعزتى كه امروزداريم اگريك سرلشكر حرف ناحق بزند درمقابل آن مى ايستيم ،اگريك ريس جمهور حرف نابجابزند براو انتقات ميكنيم ،سياست كشور خودمان را خودمان تنظيم ميكنيم ، درمقابل استكبار جهانى مى ايستيم ،به مسلمانان مظلوم منطقه برابر مصلحت كشور ما مقتدرانه كمك ميكنيم ،اين است عزت وافتخار ازرو ئساى قوات مان ميخواهيم موضوع بي انظباتى را دركشور جدى بگيريد ، بر سيستم اقتصادى كشور نظارت جدى بعمل آريد ،دست متخلفين را بر سودجويى هاواموال ملت قطع كنيد به توسعه رهبر عزيز تونماييد ؟! از هول حليم توى ديگ هم نيفتيد ،وسلام .
 
۱۳۹۳-۱۱-۱۸ ۱۲:۰۳
 دورودخدا برشيدان انقلاب ودفاع مقدس خاطر ه بسيار زيبايى بود بخدااشكم درآمد با جشمان اشك آلود خواندم مسؤالين شمارا به خون شهيدان به خودتان بياييد ،دولت مردان ،تيم مزاكره كننده باشيطان بزرگ مقاومت را ازاين شهيديادبگيريد،هى نگوييد امروز روند كارديپلماسى همين است؟! اگر ازشهيدان درس نميكيريد ؟!!!!پيشنهاد ميكنم مقاومت راازدشمنتان ياد بگيريد ؟! گامى به عقب برگرديدآنها دها گام به جلو آمده وشمارا به عقب خواهندراند ؟! ازاين شهدابخواهيد شماراكمك ميكنند انشاالله.

یادواره شهدای روستای مومن آباد بابل برگزار شد+ تصاویر

به گزارش خبرنگار شلمچه نیوز از بابل، در این مراسم سردار حاج علی اکبرنژاد یکی از فرماندهان 8 سال دفاع مقدس لشگر ویژه 25 کربلا، سردار دکتر حاج ابوالقاسم اکبرنژاد مدیرکل لوایح دولت در وزارت دفاع و پشتیبانی، سرهنگ رمضان نژاد جانشین نیروی انتظامی شهرستان بابل، بخشدار بندپی غربی  و خانواده های معظم شهدا و ایثارگران حضور داشتند.

این مراسم با مداحی حسینی و سخنرانی دکتر حجت الاسلام نیکزاد در مسجد جامع روستای مومن آباد( فکچال) برگزار شد.

اشاره می شود روستای مومن آباد در زمان 8 سال دفاع مقدس کمتر از 150 خانوار بود اما 23 شهید را تقدیم نظام مقدس جمهوری اسلامی کرد و این روستا فقط در عملیات کربلای 5 شلمچه، 7 شهید داد که 6 شهید آن همگی از اعضای شورای فرماندهی بسیج بودند.

 غیبت نمایندگان محترم بابل در مجلس شورای اسلامی در این یادواره به خوبی مشهود بود و امید است در سال های آینده مراسم شهدای عزیزی که همگان مدیون آنها هستیم حضور مسئولین را شاهد باشیم.

 

شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

 شلمچه نیوز

تعدادی از نظرات ارسال شده

۱۳۹۳-۱۲-۱۸ ۰۹:۳۸
 
مسولین اجرای مراسم شهدای مومن اباد دنبال چه هستند؟ چرا به اندازه لازم اطلاع رسانی نمیکنند؟ همسنگران شهدا اطلاع نداشتند!!!
 
۱۳۹۳-۱۱-۲۷ ۱۱:۳۱
 
تقدیر وتشکر از یک پارچگی مردم شهید پرور روستای مومن آباد . یادواره های شهدارا با حضور خود پور رنگ کنید شهدا بر گردن ما حق دارند . انشا اله همه بر پاکندگان مراسم یادواره همانند شهدا شهید شوند.
 
 
۱۳۹۳-۱۱-۲۵ ۱۱:۵۴
 
باعرض سلام وارادت به مردم مؤمن وشهيد پرور مؤمن آباد وتشكر ازبرقرارى يادواره وسخنرانى زيباى سخنران محترم ومداهى مداح عزيز وتشكراز خانواده هاى شهدا ،جاى گله است كه شمادردفاع ازانقلاب ٢٣ تن شهيد تقديم اسلام كرديد،حضور مردم مؤمن آبا دخيلى كم بود، انشالله برنامه ريزى كنيد درمراسم آينده جبران كنيد.
 
۱۳۹۳-۱۱-۲۵ ۱۱:۰۵
 

اصلانماینده داریم؟داریم؟

کرامات 2 شهید در خواب یک مادر شهید فکچالی

به گزارش شلمچه نیوز، شهید کاظم نصرالله پور نیازی در 22 دیماه سال 1365 در منطقه شلمچه آسمانی شد او جوانی پاک و رزمنده ای دلاور بود که در عملیات کربلای 5 فرماندهی یکی از گروهان های گردان مسلم ابن عقیل از لشگر ویژه 25 کربلای مازندران  را بر عهده داشت.

 شلمچه نیوز

دریكى از روزهاى پایانى سال 83 براى دست بوسی مادرشهیدبسیجى كاظم نصرالله پورنیازى در روستاى مومن آباد(فکچال) بندپى غربى شهرستان بابل رفتم. همیشه در ایام نوروز بهمراه خانواده ام به دیدار خانواده شهدا می رفتیم.

مادر شهید نصرالله پور زنی بسیار مومنه و با صفایی بود و عجیب به فرزندش وابسته بود و بعد از شهادتش بی قراری می کرد و همواره داغ فرزندش در دلش زنده بود وی خوابى را كه درچندشب قبل دیده بود براى من تعریف كرد.

  او گفت: فرزندم را درعالم خواب دیدم و گفتم پسرم كجایی که دلم براى تو تنگ شده چرانمى آیی به دیدنم؟ پسرم گفت:  ننه جان من همیشه پیش تو هستم فرداهم در مراسم شهید سفید پر هستم، شماهم درآنجا دعوت هستید بیا آنجا تا مرا ببینید! گفتم پسرجان من نمى دانم مراسم کجاست؟ پسر شهیدم به من گفت فردا صبح منزل باش دعوت نامه اى را به تو خواهندد داد.

صبح كه هوا روشن شد منتظر دعوت نامه بودم تا اینكه دیدم حدود ساعت 8 صبح زنگ درب منزل به صدا آمد به سرعت رفتم درب منزل را بازكردم دیدم آقایى دعوت نامه شهید را داد و گقت امروز بعد ازظهر مراسم شهید سید حسین سفیدپر در روستای لمسوكلاى بند پى غربى برقرار است با حاج آقا تشریف بیاورید.

متحیر و اشك ریزان نامه را ازدست آن آقا گرفتم گفتم به روى چشمانم، ماجرا را تا آن لحظه براى پدرشهید تعریف نكرده بودم و بعد، ماجرا را براى ایشان هم نقل كردم، مقدارى با همسرم ازسردلتنگى براى شهیدمان گریه كردیم، ناهار را زود خوردیم  و نماز را هم خواندیم و سپس حركت كردیم تا به مراسم شهید برویم.

  قبل از رسیدن به محل مراسم به یک دوراهی رسیدیم، دو دل شدیم به كدام طرف برویم در همین حال دیدیم كناریكى ازاین دوراهى برروى تابلوى بزرگى عكس فردى نقاشى شده است، سواد که نداشتیم نوشته روى تابلو را بخوانیم نگاه كردم دیدم آن عكس روى تابلو به من لبخندى زد و با اشاره دست نشان می دهد ازاین طرف! مسیر را گرفیم و رفتیم به محل برگزارى مراسم رسیدیم.

 

شلمچه نیوز

 

وقتى به مراسم رسیدیم بچه هاى بسیجى با احترام ما را به مجلس هدایت کردند، از یكى هم محلى هاى شهید پرسیدم آن عكس سرجاده برروى تابلو متعلق به چه کسی می باشد؟ گفت  متعلق به همین شهید آقاى سفیدپراست، وقتى آن لبخند زیبای ىشهید را با چشمان خود دیده بودم تمام دلتگى هایم فراموش شد و آرامش عجیبی به من دست داده بود.

مادر این شهید عزیز همچنین نقل می کرد من همیشه با فرزندم صحبت می کردم و از کرامات فرزندش زیاد برای من زیاد می گفت. آن روز از منزل شهید کاظم نصرالله پور خارج شدم اما عجیب در تحت تأثیر این اتفاق بودم و هنگامی که مادر شهید  صحبت می کرد صداقت و خلوص قلبی او را هم می شد با چشم دید و چقدر ساده بیان می کرد.

بعد از سالها در حیرت آن ماندم و با خودم می گویم الحق که شهدا زنده اند و مصداق واقعی آیه شریفه قرآن مجید که می فرماید: وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ  واقعا در این دنیا می شود دید.

 

شلمچه نیوز

قصه شهادت شهید عزیز کاظم نصرالله پور نیازی خود داستان عجیبی دارد و رشادت و دلاوری او در زمان شهادت داستان مفصلی دارد که انشاالله در آینده روایت خواهیم کرد.

 اشاره می شود مرحومه حاجیه کشور گرجی زاده مادر شهید کاظم نصرالله پور نیازی در تاریخ 26 شهریور سال 1387 دارفانی را وداع و در جوار  فرزند شهیدش آرام گرفت.

یاد و نام آنها گرامی

راوی: سردار علی اکبرنژاد

دعوت به همکاری

بدلیل مشغله ی بسیار زیادم در امور پژوهشی و تالیفی

مدیریت این پایگاه پژوهشی به یکی از بستگان فک چالی تحصیل کرده و فعال که مسلط بر وبلاگ و آپلود تصاویر باشد تقدیم می گردد.

علاقه مندان پیام بگذارند

49 - انا لله و انا الیه راجعون - تسلیت درگذشت حاج ولی الله مقیم پور بیژنی

سروان گرانقدر: حاج آقا شمس الله، حاج آقا مهدی، حاج آقا عسگر، حاجیه خانم مهرانگیز، حاجیه خانم طیبه، حاجیه خانم طوبی، حاجی خانم طاهره و حاجی تبارهای فکچال (بیژنی، مقیمی و...) در گذشت مغفور شادروان حاج ولی الله مقیم پور بیژنی عزیز که در سوگ فراق هجرت برادرش به دیار باقی شتافت را خدمت شما تسلیت عرض می نماییم. ما را در غم خود شریک بدانید.

بستگان شما در شهر قم، خاندان: مقیم پور بیژنی، حبیب زاده بیژنی، بیژنی حاجی، مقیمی حاجی، فاطری، طوسی، حسینیان و سایر منسوبین

48 - عرض تسلیت درگذشت حاج آقا محمد مقیم پور بیژنی ره

در گذشت سالک الی الله مرحوم مغفور شادروان حاج آقا محمد مقیم پور بیژنی (از بزرگان خاندان - فرزند مرحوم میرزا فضل الله) را به خانواده آن مرحوم و حاجی تبارهای فکچال (بیژنی ها و مقیمی ها) تسلیت عرض نموده و از حضرت حق برای بازماندگان آن مرحوم صبر مسئلت داریم.

بستگان قمی شما

47 - آشنایی با استاد مهدی مقیم پور بیژنی

معرفی:

مهدی مقیم پور بیژنی

متولد: 1342

کارشناس ارشد تاریخ

مدرس دانشگاه

سوابق اداری:

رئیس اداره برق بندپی غربی

رئیس اداره برق امیرکلا

رئیس اداره برق بندپی شرقی

سرپرست اداره برق گتاب

مدیر برق شهرستان فریدونکنار

معاون فنی امور برق بابل

مقالات و تالیفات:

مقاله بررسی تاریخچه برق بابل- مجله چشمه 1391

مقاله دیدار حاکم بندپی با عالمی عارف- مجله بارفروش 1391

مقاله در نکوداشت استاد دکتر خضرالله بیژنی- مجله بارفروش 1392

تالیف کتاب تاریخ برق مازندران- نشر شلفین ساری 1391 با همکاری یوسف الهی و شهرام قلی پور گودرزی

از راست: استاد یوسف الهی. استاد شهرام قلی پور گودرزی

46 - راه اندازی وب سایت پژوهشی اینترنتی حاجی تبارها

راه اندازی وب سایت پژوهشی اینترنتی حاجی تبارها

با توجه به گستردگی پژوهشها و افزوده شدن محقین حاجی تبار، وب سایت جدید حاجی تبارها با مطالب جدید به مدیریت اینجانب افتتاح شد

به نشانی:

http://hajitabarha.ir

ازاین پس در این وبلاگ فقط به زادگاه اجدادم، فک چال می پردازم

45 - شجره نامه فک چالیها

پس از ده سال تحقیق مستند، شجره نامه 400 ساله اقوام فکچالی تنظیم شد. جهت دریافت آن و اعلام آمادگی در پژوهشها در سایت زیر پیام بگذارید.

http://hajitabarha.ir/

44 - مرحوم دکتر خضرالله بیژنی

به بهانه یکم شهریور روز پزشک

یادی از طبیب حاذق استان مازندران زنده یاد دکتر خضرالله بیژنی

سال 1338. یک روز گرم تابستان ، روستای فکچال، بخش بندپی بابل. خانه کوچکشان غرق در شادی بود. چهره ی آفتاب سوخته ی پدر و مادر که حکایتگر ساعات مداوم کشاورزی در شالیزار بود با لبخندی شیرین می درخشید . کودکی که خدا به آنها عطا کرد امیدی بود برای روزهای سبز آینده. اینچنین بود که نام خضرالله را برایش انتخاب کردند.

****

کتاب و دفتر روی مرز شالیزار قرار داشت و پسر دوشا دوش پدر و مادر زیر آفتاب مشغول کار بود. کتاب و دفتر آنقدر منتظر می مانند تا وقت چاشت فرا برسد و صاحبشان خضرالله دستی به آنها بکشد و صفحاتشان را ورق بزند. این منظره ای بود که اهالی روستا با آن آشنا بودند؛ کودکی که کنار زمین کشاورزی مشغول درس خواندن است.

****

روزهای طوفانی که همراه با رعد و برق بود همیشه برای خواهر خضرالهب حالتی معماگونه داشت. این همه نگرانی و اضطراب که در چهره برادر کوچکش می دید طبیعی به نظر نمی آمد. خواهر به دنبال علت این نگرانی مرموز بود. شاید سالها بعد کلید معمایش را می یافت.

****

پدر با اینکه خود سواد قابل توجهی نداشت آرزویش این بود که فرزندش مدارج بالای تحصیلی را طی کند و در جامعه فردی تأثرگذار باشد. این بود که خضرالله را برای تحصیل به شهر فرستاد. سال ششم ابتدایی اتاق کوچکی در محله مسجد جامع بابل. هم اتاقی های خضرالله شب هایی را به یاد دارند که او برای راحت بودن آنان که استراحت می کردند تا نزدیکی های صبح زیر نور یک شمع درس می خواند. سالها بعد زحمات این پسر روستایی به ثمر نشت و در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه ساری پذیرفته شد.

****

مشغول تحصیل در رشته کشاورزی بود که بیماری تنفسی مادر عود کرد. خضراله که روند درمانی مادر زحمتکشش را بی نتیجه می دید و این وضعیت برایش خیلی دردناک بود تصمیم گرفت که خود دست به کار شود. برای آزمون رشته پزشکی آماده شد و در حالیکه در آستانه فارغ التحصیلی در رشته مهندسی کشاورزی بود این رشته را رها کرد و پس از پذیرفته شدن در آزمون سراسری جهت تحصیل در رشته پزشکی وارد دانشگاه مشهد شد.

****

خضرالله دانشجوی سال پنجم رشته پزشکی بود. یک روز که به اتفاق برادر و خواهرش در خانه پدری در کنار مادر ساعات خوشی را می گذراند ورق برگشت و حال مادر در برابر چشمان بهت زده فرزندان به یکباره دگرگون شد خضرالله که از دیدن این صحنه شوکه شده بود تا مدت ها تلاش می کرد که با تنفس مصنوعی نفس مادر را که باز ایستاده بود برگرداند اما تمام آرزوهایش برای برگردان مادر به روزهای تندرستی بر باد رفت و همراه مادر پرکشید...

****

خضرالله که با نیت درمان مادر وارد رشته پزشکی شده بود بعد از مرگ وی از پا ننشست چون آرزوی دیرینه مادر و پدر را که پیشرفت تحصیلی او در مدارج عالی و خدمت به مردم سرزمینش بود ، می بایست عملی کند. چهره متبسم مادر که اینبار از آسمان ها نظارگر او بود انگیزه دوچندانی به او داد که تمام مشکلات مالی که در دوران دانشجویی با آن دست و پنجه نرم می کرد را با کار مضاعف و تلاشی شبانه روزی پشت سر بگذارد و با اخذ درجه فوق تخصص در رشته بیماری های تنفسی و آلرژیک برای خدمت به سرزمین مادری خود برگشت.

****

دکتر خضراله  بیژنی پس از بازگشت در بابل برای نخستین بار بخش ریه دانشگاه علوم پزشکی بابل را در بیمارستان شهید بهشتی تأسیس کرد و علاوه بر تدریس در دانشگاه ، انجام امور تحقیقاتی  و تهیه و تدوین کتب و مقالات ارزشمند علمی -که در حال حاضر برخی از آنها به عنوان مرجع برای دانشجویان پزشکی دنیا استفاده می شود - در کار طبابت نیز همت والایی داشت . مطب دکتر همواره مملو از بیمارانی بود که پس از خدا به طبابت بی نظیر او امید بسته بودند. همین بیماران او بودند که پس از بهبود در اقصی نقاط استان آوازه ی تشخیص و درمان بیماری او را دهان به دهان منتشر کردند و تا سالیان سال نام دکتر خضرالله بیژنی به عنوان یکی از حاذق ترین اطبا در زمینه بیماری های تنفسی استان مازندران مطرح بود. 

****

سال 1381 خبر بدی به سرعت بین مردم استان منتشر شد. سیل در استان گلستان تعدادی از هموطنان را به کام مرگ کشاند. نام دکتر خضرالله بیژنی و پسرش حامد (از منتخبین المپیاد فیزیک استان)  که عازم سفر مشهد مقدس بودند در بین قربانیان دیده می شد. شاید با شنیدن این خبر شوم بود که خواهر دکتر معمای سالهای کودکی خود و برادرش را یافت...

تشییع پیکر باشکوه و کم نظیر دکتر خضرالله بیژنی در شهر بابل حکایت از قدرشناسی مردم این مرز و بوم داشت که هیچگاه زحمات خادمان متخصص و متعهد خود را از یاد نمی برند...

****

سال1391 . ده سال از آن حادثه گذشته است. دانشگاه علوم پزشکی تهران. دانشکده ی پزشکی . در بین اسامی دانشجویان سال پنجم نامی به چشم می خورد. فائزه بیژنی فرزند خضرالله

زندگی همچنان ادامه دارد. فائزه در حالیکه چشم به روزهای سبز آینده دارد پا جای پای پدر گذاشته است.

43 - شهدای حاجیکلای فکچال

منبع این مطلب لیست پایگاه بسیج فکچال است (که در تصویر هم آمده)، بیانات خود را به پایگاه منتقل کنید چون نویسنده وبلاگ در این رابطه صاحب نظر نیست.

1-      شهید محمد مهدی حبیب زاده بیژنی : کردستان 1359

2-      شهید عنایت الله (بیژن) مقیم پور بیژنی : فتح المبین 1361

3-      شهید فرهاد حسن زاده مقیمی : فتح خرمشهر 1361

4-      شهید عباس اکبر زاده نیازی : عملیات والفجر 1361

5-      شهید عطاء الله مقیم پور بیژنی : والفجر(6) 1362

6-      شهید محمد نبی اکبر تبار ملکشاه : جزیره مجنون 1362

7-      شهید یوسف کوچک زاده مقیمی : طلائیه 1362

8-      شهید رضا (الله وردی) مقیمی حاجی : آزادی مهران 1365

9-      شهید علی اصغر مقیم پور بیژنی : شلمچه کربلای (5) 1365

10-   شهید احمد باکیده (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365

11-   شهید کاظم نصرالله پور نیازی : شلمچه کربلای (5) 1365

12-   شهید حاج علی برار گلبرار زاده شیر تبار (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365

13-   شهید احمد علی اسماعیل زاده مقیمی : شلمچه کربلای (5) 1365

14-   شهید محمد نوروز پور نیازی : شلمچه کربلای (5) 1365

15-   شهید علی ملک (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365

16-   شهید احمد الهقلی زاده مقیمی : جزیره مجنون 1365

17-   شهید امید مقیم پور بیژنی : مهران 1365

18-   شهید حسینعلی داداش نژاد نیازی : فاو 1366

19-   شهید علی اسماعیل پور نیازی : شلمچه 1367

20-   شهید حسین کوچک تبار مقیمی : عملیات مرصاد 1367

21-   شهید رمضان اکبر تبار کامی (فیروز آباد) : زاهدان 1370

22-   شهید علیرضا علی پور نیازی : زاهدان 1370

23-    مرحوم مهدی (فرشاد) مقیم پور بیژنی : تصادف ساختگی (جانباز)

از فاطمه بیژنی:

شهید محمد مهدی حیب زاده بیژنی دبیر دبیرستانهای بابل در سال ۱۳۵۹ بدست مزدوران حزب ملحد کومله کردستان اسیر و در همان سال در پی یک محاکمه باصطلاح انقلابی محکوم به اعدام و بدرجه رفیع شهادت نائل آمد . روحش شاد و راهش مستدام باد.

پیکر اولین شهیدی که فضای فکچال را معطر ساخت، شهید عنایت الله (بیژن) بیژنی است.

شهید رضا مقیمی حاجی و امید مقیم پور بیژنی جزو شهدای خط شکن بودند شهیدان سبکبالی که با پیکر سوخته برای باز کردن راه عبور سربازان امام زمان بدنشان را بر روی مین انداختند.با امام  زمان عج ا...دیدار کردند.با رهبر وآرمان انقلاب اسلامی تجدید میثاق بستند زمانی که پیکر مطهرشان را برای تشییع آوردند تماما سوخته بود. راهشان پر رهرو وروحشان شاد.

شهید محمد نبی اکبر تبار ملکشاه شهید ۵۹ ساله جز شهدای بسیجی پدافن هوایی بود .بر روی پدافن می  نشست  هواپیماهای عراقی را هدف گلوله قرار می داد. همین که نمازش را خواند همرزمش روی پدافن نشسته بود شهید شد حرکت کرد تا به سمت پدافن برود با اصابت ترکش در ناحیه سر به درجه رفیع شهادت رسید.

شهید احمد علی اسماعیل زاده مقیمی شهید غواص در یای بودند زمانی که پیکر مطهرشان را آوردند لباس غواصی به تن داشت شهید شانزده ساله که درس و تحصیل را ترک و عازم جبهه شد .روحش شاد

 و احمد علی اسماعیل زاده مقیمی حاج علی برار گلبرار زاده شیر تبار وعلی ملک واحمد باهکیده  محمد نوروز پور نیازی به فرماندهی شهید کاظم نصراله ا.. پور نیازی در سال ۱۳۶۵ در شلمچه در کربلای ۵ به شهادت رسیدند. شهید کاظم نصرا... پور بعد از شهادت سایر همرزمان تنهایی به جنگ با دشمن رفت و چون سمت فرماندهی حمله را بر عهده داشت سرش را از بدن جدا کردند.  روحشان شاد راهشان پر رهرو

 شهید علیرضا علی پور و رمضان اکبر تبار کامی در تابستان  سال ۱۳۷۰ در زاهدان به همراه ۴۰ تا از سربازان به دست قاچاقچیان مواد مخدر (شرور) مظلومانه به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.زمانی که قاچاقچیان آنها را محاصره کردند و راهی برای گریز نداشتند قاچاقچیان به آنها گفتند خلع سلاح شید ما با شما کاری نداریم فرمانده سر بازان فریب خورد و به بقیه دستور داد تا سلاحشان را به زمین  بیاندازند به محض خلع سلاح شدن قاچاقچیان همه را به تیر گلوله  بستند. در پشت این سربازان بعد ازیک سراشیبی  گودالی بزرگ بود  در حین تیر باران یکی از سربازان که اهل روستای فیروز آباد فکچال بود خودش را به زمین انداخت و غلتان غلتان به داخل گودال افتاد و بعد به حالت جان در  دادن هی دست و پا می زد آنقدر که تمام خاک ها را روی سرش ریخت. آنقدر خاک روی سر خودش ریخت که قاچاقچیان متوجه او نشدند.او تنها باز مانده از این فاجعه اسفناک بود شاید اگر او نبود کسی نمی دانست که چه بلایی بر سر این شهدا آمده قاتلان با تفنگ آنقدر روی صورت شهدا کوبیدند بطوریکه اصلا چهره شهدا قابل شناسایی نبود . زمانیکه اجساد را به تهران رساندند مادرش برای شناسایی رفت وعلیرضا را از روی لباس شناخت.شهید علیرضا چهره معصومی داشت همیشه متبسم بود . علیرضا داخل نانوایی محله مون کار می کرد خیلی کم عصبانی می شد ..آن زمان من ده سالم بودمن و دوستم برای یاد گیری قران پیش ملا باجی محله مان که خونه اش کنار مسجد بود می رفتیم   یادم می آد زمان تشییع پیکر مطهرش من و دوستم رفتیم دیدیم ملا باجی تعطیل کرده است . کنار مسجد پایین محله دم در  برای شهید علی پور چون مجرد بود  حجله درست کرده بودند و بعد عکس تمام شهدای فکچال را بزرگ روی بوم نقاشی کرده ا ز دم درمسجد تا سر سراهی گذاشته بودند و بلند گو می خواند  من ودوستم با چشمانی خیره به عکس نگاه می کردیم انگار او می خواست چیزی به ما بگوید اشک ار چشمانمان سرازیر شد .جمعیت زیادی از روستاهای اطراف آمده بودند . کسی به کسی نبود و چند تا سر باز ان با لباس سبز با تفنگ مانع هجوم جمعیت به سمت اجساد شهدا می شدند . من و دوستم دیگر به خانه نرفتیم و همراه بقیه در مراسم تشییع جنازه بودیم.من تا آن موقع باورم نمی شد شهید علیرضا دیگر در محله ما نیست

از ابراهیم نیازی:

یادش بخیر،یادم میاد وقتی مادر بزرگ ایناداشتن از اون خونه تو مجیدیه کوچ میکشیدن واقعاًانگار همین دیروز بود،سرکوچشون یه نونوایی لواش داشت. یه همسایه پیری هم داشتن که گُلی خانوم صداش میزدن،خیلی زن مهربونی بود،خدا بیامورزدش. یه خونه دو طبقه ای کلنگی که طبقه اولشو دایم اینا بودن،طبقه بالایشو مادر بزرگ اینا.همون روزا بود که همسنگر دایم اومد در خونه وخبر آورد که دایی توی عملیات خیبر شهید شدُ ومانتونستیم اونو با خودمون عقب بیاریم. همه گریه میکردن.من اون موقع کوچیک بودم حالیم نبود،به من می گفتن دایی رفته پیش خدا.   مادر بزرگ همیشه می گفت یوسفم زندست.همش میگفت نکنه یه روزی ما ازاینجا بریم بعدش یوسفم بیاداینجا...

 ...اون روز که داشتن با همسایه ها خداحافظی می کردن مادر بزرگ به همسایه ها گفت که اگه یه روزی یه آقایی به اسم یوسف مقیمی اومد اینجا،آدرس خونه جدیدمون که تو تهرانسرِ رو بهش بده.گذشت تا بهارسال١٣80،یه روز داشتن پیکر شهداء رو از کنار خونمون می بردن. منو و مادربزرگ برابدرقه شهداء سر کوچه شون رفتیم. من یه هو چشمم به یه تابوت خورد که روش نوشته بود.

یوسف کوچک زاده مقیمی.  فرزند:غلامحسین.  استان:مازندران .        

مامان بزرگ یهو از خود بیخود شد. وهمین طور که ماشین داشت حرکت می کرد.رفت رو تابوت دایی دراز کشید.

بالاخره انتظار مادر بزرگ به پایان رسیدو داییم خودش اومددرخونه.حالا همیشه وقتی به یاد اون روز میوفتم یاد اون جمله ی زیبا که میگه "شهیدان زنده اند" میوفتم.

﴿سلام ودرود خدا برآنان که روزی به ندای امام عزیز پاسخ گفتند، و روزی که خون مطهرخود را نثار کردند.

شهید یوسف کوچک زاده مقیمی در تاریخ١4011342در یک خانواده متدین ومذهبی در روستای فکچال (مومن آباد) دیده به جهان گشود.ایشان بعد از شروع جنگ  تحمیلی عراق علیه ایران به ندای امام عزیزلبیک گفت و درتاریخ ١٦١٢1362درعملیات خیبردر منطقه طلائیه به درجه رفیع شهادت ناﺋل گردید وبه وصال معبودش رسید.وخون پاکش رانثار اسلام نمود تاسندی برای افشای جنایات ابرقدرتها باشد.

قسمتهای از وصیت نامه شهید:یوسف کوچک زاده مقیمی:

برادران استغفار ودعا را از یاد نبرید،که بهترین درمانها برای تسکین دردهاست و همیشه بیاد خدا باشید.ودر راه او قدم بردارید.و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیاندازند...

خدایا،بارالها،پروردگارا،معبودا،مولایم. منِ ضعیف و ناتوان که تحمل دردِ از دست دادن پاهایم را ندارم چگونه تحملِ عذاب تو را می توانم بکنم،خدایا مرا ببخش از گناهانم در گذر،تو کریم و رحیم هستی...

به پدر و مادرم وصیت می کنم که بعدار مرگم ناراحت نباشند ،چرا که انسان سرانجام فانی است و می میرد.حال اگر این مرگ در راه خدا باشدچه بهتر،و نیز خداوند شما را آزمایش می کند.واگر در سختی و مصیبت خدا را فراموش نکردید و خداوند را شکر کردی آن وقت اجر می برید

این روستا  نسبت به جمعیت اندک خود بیشترین شهید را در این بخش به مردم اهدا کرده که نشان از دینمداری این خطه از مردم ما میباشد.

با تشکر فراوان از آقایان احمد مقیمی و ابراهیم نیازی و همچنین خانم فاطمه بیژنی بخاطر تنظیم مطالب بالا

 


42 - مرحوم استاد حاج عباسقلی بیژنی

در آستانه سالگرد درگذشت عمو و شوهر خاله عزیزم، با ذکر یادداشتی داغ از مادرم، یادش را گرامی می دارم.

«مانا خداست»

استاد عشق، پروانه‌ی مهرآموزم: دیروز درکلاس احساس و در زنگ عاشقی با ایراد آغازین کلام سوگنامه‌ات تکاتک واژه هایم به احترام قیام نمودند و قلم را به مشق عشق فراخواندند تا زمزمه‌های وفا و مهرت را واگویه کند. هرچند دیر ولی دیر نیست!...

سالروز دلتنگی‌هایت به شب رسید و من با نوای هشت هشتِ دل مویه‌هایت، غزل عزل دل‌گویه‌ات را مرور می‌کنم و در هنگامه‌ی یادت، با یادمان فراق در این اندیشه که چسان با مشق نگاره‌ام بر قلبت نقش زنم، شمع زندگانی‌ات پر سوختن عاشقانه‌ی پروانه‌اش را که بی‌واهمه بر شعله‌اش بال می‌زند، تاب نداشت. او در مسیر نسیم ندایی قرار گرفت تا شعله‌اش را فرونشاند؛ تا آواز دل‌انگیز بال پروانه‌اش بر آسمان خاموشی و شعله‌ی یادش برقرار بماند؛ تا پروانه‌اش گل کند...

خواهر خوبم: در هشت سال تنهایی‌ات شمع خاموش تو با قطراتی سرریز و ماندگار، در شمعدان زرّین دل و گلخانه‌ات با تو، سنای چلچراغ عشقی را مصوّر نمود تا در خاطره‌ی عشقت با او، پیام عشق حسینی (ع) را رساتر یابی و رضای فاطمه (علیها سلام) را در خلوت و غربت شبانه‌ات، شکوفاتر بینی و از وادی خلوص و قربت. پوتو پارسایی را در پیمان عارفانه ات، با خدای خویش فروزان‌تر نمایی. در این مشیّت موهبتی‌است!

روحش شاد که غروبش، طلوع بندگی بود و فسردنش آغاز فروزندگی...

برای فردای فراغ و فروغ ازلی...

نازنین پروانه‌ام: چون آگاهی شبنم بر گلبرگ‌های گل پروانه، زیباتر از گرد غم بر بال‌های سوخته‌ی پروانه‌ی شمع است. بدان و باور بدار، باهره‌ی وفا از گل نگاه مرطوبت لطیف‌ترین و گویاترین سرود عاشقانه‌ای است که می‌سرایی و می‌خوانیم. از این رو از تو می‌خواهیم خصلت سوختن را وانهی و تا هماره گل باشی، زیرا بلبلکانت طراوت گل بودنت را بیش از پیش تشنه‌اند و تمنّا دارند؛ سیراب‌شان گردان.

شکیبای فرزانه‌ام: به پاس صبوری‌های غمگنانه‌ات در هشتمین اردیبهشت ناباوری، مسئلت داریم، ولای مولا علی (علیه السّلام)، جلای قلب بیمار و بیدارت باشد. و چون شمع‌سانان و پروانه‌صفتان خداجو را نوید فردایی پر نور است و در دنیای نور نیز از شعله و سوختن سخن نیست، گل واژه‌ی «گل‌های بهشت» کمترین ارمغانی‌ست که نثارشان و نثارتان باد.

آمین و ان‌شاءالله

با شاخه ای گل مریم - قم: خواهر کوچکت- پریچهره معصومه  28/2/91

41 - شهید محمد مهدی بیژنی

شهید محمّد مهدی حبیب زاده بیژنی فرزند شاعر فرزانه استاد عبد الجواد بیژنی در سال 1323 شمسی در خانواده‌ای مذهبی و ادیب متولّد شد. او تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را در شهر بابل گذراند. سپس برای انجام تحصیلات دانشگاهی روانه‌ی شهر مقدّس مشهد شد.

زمان دانشجویی مصادف با وصلت ایشان با خانواده‌ای اصیل، مذهبی و مبارز از نسل سادات شد که از این ازدواج دو پسر و یک دختر به یادگار مانده است. این فرهنگی شهید در دوران تحصیل و آموزش همواره کوشا و فعال بود. در ضمن دیدگاهی منتقدانه به وضعیت اجتماعی حاکم داشت. رشد در خانواده‌ای مذهبی و گذراندن رشته‌ی الهیات و معارف اسلامی (دانشگاه فردوسی) در جوار بارگاه ملکوتی حضرت امام رضا (ع) از او انسانی متدیّن ساخته بود که تلاش می کرد تمام جنبه‌های دینی را در زندگی فردی و اجتماعی خود لحاظ نماید. از این رو ارتباط عمیقی میان او و مرجعیّت و روحانیّت برقرار بود. شاید تمام روحانیون برجسته‌ی شهر بابل در زمان زندگی پر بارش با افکار و روحیّات این مرد بزرگ بودند. همزمان با اوج‌گیری انقلاب اسلامی، فعالیت این شهید که سال‌ها در کسوت دبیری و مدیریت در خدمت جوانان شهر خویش بود افزایش یافت. آن‌گونه که با تشکیل جلسات و تیم‌های مذهبی عملاً یکی از مدیران اعتراضات سازمان‌یافته‌ی مردمی، علیه رژیم پهلوی در شهر بابل گشت. به همین دلیل همواره مورد تعقیب مأموران ساواک بود. تا آنجا که چندین بار خانه‌اش هدف حمله و بازرسی مأمورین رژیم قرار گرفت.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، او و جمعی از یارانش، گروهی را در کاخ سلطنتی شاه (دانشگاه پزشکی فعلی بابل) تأسیس کردند که با عنوان «پاسداران قصر» مسئولیت حفظ امنیت شهر را تا شکل‌گیری نهادهای مرتبط برعهده داشتند. ایشان با نقش مهم خود در دستگیری و تحت نظر قرار دادن مأموران رژیم گذشته، عملیاتی نظیر: خارج کردن مدرسه‌ی میرزا زکی‌خان (مدرسه‌ی روحیّه‌ی فعلی بابل) از چنگ غاصبانه‌ی بهائیان را نیز سازماندهی کرد. (هر چند که با فعالیت‌های انجمن حجّتیه همراه نبود) از این موضوع در خاطرات آیت الله فاضل از اندیشمندان شهر بابل و نیز نماینده‌ی دوره‌ی اوّل این شهرستان در مجلس، با ذکر نام «شهید» یاد شده است. شنیدن اخبار درگیری‌های کردستان او را ناآرام‌تر و مسئولیّتش را سنگین‌تر نمود. تا آنکه بعد از تصرف شهر پاوه توسط ضد انقلاب، عازم این سرزمین شد و سرانجام در این خطّه از خاک وطن، به خیل شهدای گمنام کشور جمهوری اسلامی ایران پیوست. لازم به ذکر است فرزندان و رهروان این شهید والا مقام که در زمان شهادت پدر، کودک و نوجوان بودند، امروز با مدارک و مدارج عالیه باعث افتخار خانواده‌اند چرا که در خدمت به جامعه و انقلاب می درخشند.

شایسته است با این خوبان که در عرصه ی شعر و ادب و هنر نیز قلم توانا و روانی دارند، آشنا می شویم:

1- استاد جانباز، محمّد حبیب‌زاده بیژنی، محقّق و پژوهشگر و نیز مدرّس دانشگاه در قم با مدرک کارشناسی ارشد حقوق بین الملل از دانشگاه علّامه طباطبایی و درس خارج فقه.

2- جناب دکتر علی بیژنی، مدیر پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی بابل.

3- سرکار دکتر فاطمه بیژنی، دندانپزشک.

و در نهایت باید گفت: در خون پر جوش شهید محمد مهدی بیژنی، خروش ادیبانه‌ای نیز به ارث بود. اشعار انتقادی اخلاقی ایشان شعار نبود، نمودی از شور و شعور سرشارش بود که شکوفایی اخلاص و ایمانش را در تابلوی آموزش، نمایان می‌ساخت.

پاره‌ای از دل سروده‌هایش را بر قلوب مشتاقان معرفت مشق می کنیم.

از آنجا که می‌سراید:

زیر بار ظلم رفتن ابلهی ست                    گرچه ظالم قامتش سرو سهی ست

مرد حق در راه دین جانش دهد                  گرچه دشمن وعده پنهانش دهد

زندگی با ناکسان ننگ است و عار              مرگ باشد بهر عاقل افتخار

در بیان اوصاف حضرت قادر متعال می‌نگارد:

بسمه تعالی

سزاوار پرستش آن خدایی                        که بوده از ازل دارد بقایی

برایت از برایش کفر و الحاد                       نهایت هم برایش ضد میعاد

زمین از قدرت او گشت ایجاد                     سما از امر او گردیده بنیاد

خدا در خلق عالم نیست مجبور                 چو خورشیدی دهد از خود همی نور

اگر قصدش بود ایجاد عالم                         همی گوید بشو، گردد همان دم

اگر گویند عالم یا خلایق                            بود جزئی ز ذات حیّ خالق

ره کفر و دغل کردند پیشه                        زده بر پیکر اسلام تیشه

و گر گوید کسی مرئی‌ست خالق               و یا معشوق باشد بهر عاشق

ندارد اطلاعی از شریعت                           که می‌گوید کلامی‌ بی‌حقیقت

نمی‌باشد صفاتش جمله محدود                 اجل را از برایش نیست ممدود

خداوندا تویی خلّاق سبحان                      که فرمودی عطا بر جن و انسان

سر و دست و تن و چشم و زبان را             درون و باطن و روح و روان را

که تقدیست کنند ای خالق فرد                  اگرچه برتری زان چه توان کرد

در آخر دارد اندر دار دنیا                             به قبر و برزخ و در حشر و عقبا

«محمد مهدی» آن عاصی مجرم                امید لطف بی‌حدّی ز منعم

روانش شاد

فرزند ارشد شهید، بهمراه مادرم زحمت این مطلب را کشیدند، از آنها متشکرم.

از این مطلب در چاپ دوم کتاب سخنوران بابل و همچنین کتاب تاریخ جامع بندپی استاد یوسف الهی استفاده می شود.

 

40 - کتاب فکچال شهر تمشک

مردم طبرستان و رویان در طول تاریخ با سیاست از مرز و بوم خود دفاع کرده و تا زمان صفویه، تن به ذلت هیچ دولت خودکامه ای نداده و استقلال داشته اند، این ملت زودتر از سایر نقاط کشور به یکباره شیعه شده و بار روئی گشاده پذیرای نسل سادات مهاجر شدند، وطن دوستی خاص ملت ایران و بخصوص طبرستان است، نویسنده کتاب پس از چند سال پژوهش و صرف زمان و هزینه فراووان، کتابی جامع در مورد حاجی تبارها و نسبشان در طول تاریخ و  روستای مومن آباد در 500 صفحه نوشته و بایگانی نموده است، تا قدر شناس خیری پیدا شده و کتاب چاپ شود.
فهرست مطالب کتاب به این شرح است:

1- مقدمه
2- فصل اول: تاریخچه نسل حاجی
3- فصل دوم: تاریخ فکچال
4- فصل سوم: آداب و رسوم
5- فصل چهارم: دیدنیهای فکچال
6- فصل پنجم: بزرگان حاجی تبار
7- فصل ششم: شهدای فکچال (زندگینامه و وصیت نامه)
8- فصل هفتم: غذاهای محلی
9- فصل هشتم: ضرب المثلهای فکچالی
10- فصل نهم: شجرنامه حاجی تبارها
11- فصل دهم: اسناد تاریخی فکچال و فکچالیها
12- فصل یازدهم: مهرهای تاریخی فکچالیها
13- حاجی تباران بزرگ غیر فکچالی
14- خاطرات شیرین حاجی تبارها
15- اشعار و مقالات برگزیده

39 - استاد دکتر خسرو بیژنی

استاد محمد خسرو بیژنی، فرزند ارشد حاج شیخ عبدالجواد حبیب زاده بیژنی در سال 1316 ش، در روستای فکچال بندپی زاده شد. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در بابل گذراند. پس از اخذ دیپلم مدتی به شغل دبیری در دبیرستانهای بابل مشغول بود. تحصیلات دانشگاهیش را تا مقطع فوق لیسانس در دانشگاه تهران  و در رشته حقوق قضائی سپری نمود، سپس در مشاغل مهم قضائی  کشور مشغول کار شد، از جمله:

رئيس دادگاه هاي صلح تهران

معاون اجرائي قوه قضائيه

معاون اول ریاست قوه قضائیه کل کشور

رئيس دادگاه بخش تهران

رئيس دادگاه شهرستان تهران

قائم مقام دبير شوراي نگهبان

حقوقدان شورای نگهبان (16 سال)

بازپرس دادسراي انقلاب اسلامي تهران


/**/ ایشان در اواخر دوره آیت الله یزدی از مسئولیت معاونت قوه قضائیه کل کشور استعفا نمود، اما پس از رد پذیرش استعفایش تقاضای بازنشستگی کرد. اکنون که دوران بازنشستگی خود را سپری می کند دفتر وکالتش مشغول کار است. شاعری یادگار خانوادگی اوست و  ایشان تبحر فراوانی در عرصه انواع شعر و ادب داشته و از این باده حظی وافر برده و یکی از بهترین طنز سرایان می باشد. همچنین در سرودن غزلیات عاشورائی، اجتماعی، عرفانی و عاشقانه و نیز در شعر نو ماهرند. از اوست:
آنگه که یاد خاطره ی کربلا کنم
دل را به بیکرانه غمی آشنا کنم
مرغ شکسته بال و دل بی شکیب را
بر آسمان عشق حسینی رها کنم
از هر چه بود وهست به یکباره وارهم
خود را ز رنگ و ننگ تعلق جدا کنم

یادداشتی از آقای ابراهیم مختاری راجع به استاد بیژنی

ابراهيم مختاری، متولد ۱۳۲۶ بابل، در سال ۱۳۵۱ از مدرسه عالی تلويزيون و سينما فارغ التحصيل شد و در سال ۱۳۵۷ ليسانس خود را از دانشگاه پاريس هشت گرفت و در تلويزيون مشغول به كار شد؛ ابتدا به عنوان دستيار كارگردان و برنامه‌ريز در سريال‌های تلويزيونی دليران تنگستان و سمك عيار شرکت داشت سپس به عنوان نويسنده-كارگردان مستندسازی را شروع كرد.در سال 1372نخستین فیلم سینمایی خود به نام زینت را ساخت که در بخش هفته منتقدین جشنواره کن 1994 به نمایش درآمد. وی بانی تشکیل هیات موسس انجمن مستند سازان سینمای ایران، و عضو هيأت مؤسس این انجمن بود و در دو دوره نخست به عنوان رئيس هيئت مديره انجمن برگزیده شد. دهها فيلم، مستند، کتاب، مقاله و... از آثار ايشان است. يادداشتي از ايشان در رابطه با مراحل ساخت فيلم اجاره نشيني در سال1361 منتشر شد که در اين يادداشت به مطالبي در رابطه با جناب آقاي دکتر خسرو بيژني برخوردم که خلاصه ي آن چنين است:

.....آنروزها بعضي روزنامه ها در مورد احكام مالك و مستاُجر به دادگستري حمله مي كردند  و در نتيجه دادگاه ها  در ميان مردم چهره منفي پيدا كرده بودند. طبيعي بود بسياري از قضات با آگاهي  از هدفي كه داشتيم ما را به محل دادرسي راه ندهند.  خوشبختانه وجود خسرو بيژني به عنوان رئيس دادگاههاي بخش، نعمت بزرگي بود. او مي گفت ما مجبوريم از روي قانون قضاوت كنيم و حكم كنيم. اين به عهده قوه مقننه است كه قوانين ناعادلانه را ملغي يا اصلاح كند. ميگفت ما به آنها گزارش ميدهيم. اما فيلم(سينما) ميتواند پيامدهاي پنهان قوانين غلط را براي قانونگذار آشكار كند. استدلال او براي قاضيهاي مخالف، آنها را با ما همراه كرد و در اتاقهاي دادرسي به روي ما و بعدبه روي دوربين باز شد......

حالا كه دوباره صحبت از خسرو بيژني شد بگذاريد بعضي چيزها از اين شخصيت كه برايم جالب است را ياد كنم. بيژني در اتاقش معمولاُ باز بود. هر مرد و زن، كراواتي يا ريش دار ـ چادري يا مانتوپوش، مرفه يا  تنگدست كه وارد ميشدـ او پيش پايش بر ميخواست صندلي تعارف ميكرد  و پس از او مينشست. گاه در نيم ساعتي كه پيشش مي نشستيم ميديدم نزديك به بيست بار اين نشست و برخاست تكرار ميشود. او در طول روز شايد نزديك سيصد چهارصدبار به احترام اين و آن بر ميخواست و مينشست. در نگاه پذيراي او از آدمها ذره اي اكراه يا تفاوت حس نميشد. همان لحن و احساسي را كه براي ارباب رجوع حزب اللهي داشت براي كراواتي هم داشت. برايش تفاوت نميكرد مخاطب زني چادري و تنگدست بود يا زني مانتوپوش و متعين. اين رفتار در آن روز كه چادري با غضب به مانتوپوش نگاه ميكرد و مانتوپوش با تحقير به چادري و كراواتي با حرص به حزب اللهي و حزب اللهي با انكار به كراواتي  نگاه ميكردند امري عجيب بود و ضمناُ در مقامي كه او داشت چقدر بجا. او اغلب مراجعان را ميشناخت. از پرونده شان خبر داشت و معمولاُ سرراست ترين پيشنهاد حقوقي را به زبان بسيار ساده و بسيار قابل فهم براي شنونده اظهار ميداشت. حكمي كه از رييس دادگاه براي محكوم پذيرفتني نبود، با توضيح بيژني مفهوم ومقبول ميشد. همه از مهرباني يكساني بهره ميگرفتند. در عين مهرباني ذره اي به كسي باج نميداد. و چقدر عجيب بود كه ذره اي دودلي براي گفتن سختترين احكام به محكوم نداشت اما در پي ابلاغ حكم، چشم اندازي از اميد و آينده براي اشخاص باز ميكرد كه پذيرش حكم را امكان پذير ميساخت. حكمت عملي زندگي در او به غايت بود. روزي در اتاقش گفتگو ميكرديم. او پشت ميز و من روي يكي از مبلهاي مستعمل كه به رديف در اتاقش چيده بودند نشسته بودم. در انتهاي رديف مبل، روي ميزي عسلي يك جعبه شيريني تر قرار داشت. در اتاق مثل هميشه باز بود. ناگهان پسركي به دو  از در به ميز عسلي حمله ور شد. در پي او زني چادري دويد. بيژني از جا جهيد و فرياد زد ولش كن، ولش كن، ولش كن. زن ايستاد . پسرك ده دوازده ساله دو دستي دهانش را ار شيريني پر كرده و از ترس مزاحمين احتمالي شيرينيها را قورت نداده مشتها را دوباره از شيريني پر كرده نزديك دهن منتظر داشت. با كمي دقت آثار عقب ماندگي در چهره پسرك ديده مي شد. بيژني ميگفت بگذار بخوره، آورده اند براي خوردن. چه كسي بهتر از او، كاري به كارش نداشته باش. بيژني سعي ميكرد با كلامش مادر را دلداري دهد و در برابر ميل او و مستخدمين كه هر لحظه ممكن بود پسر را از شيريني دور كنند مجال بيشتري به پسرك بدهد. زن چهره شرمگينش را با چادر مي پوشاند و با گريه به پسرش نگاه ميكرد كه با ولع ته جعبه شيريني را در مي آورد...... 

نشاني سايت استاد مختاري:

http://www.ebrahimmokhtari.com

38 - مرحوم استاد عزیزالله بیژنی

استاد عزيزالله بيژني فرزند ميرزا فضل الله مقيم پور بيژني-سال 1300 در بابل زاده شد.وي تحصيل را تا کلاس هفتم در دبيرستان شاهپور ادامه داد و در سال 1319 به آموزشگاه پست وتلگراف و تلفن بابل راه يافت و در مدت يک سال فنون مربوط را ياد گرفت.

پس از وقفه اي که به خاطر هرج و مرج 1320 پيش آمد،به کارمندي آن اداره درآمد و تا 1355 ادامه خدمت داد که آخرین مسئولیتش ریاست آن اداره بود. مرحوم بيژني مدتي رييس کانون بازنشستگان بابل بود.

وي در هر دو قالب فارسي و تبري مي سرود و شعرهايش عرفاني،مذهبي و اجتماعي است.وي علاوه بر شعر در نقاشي نيز ممارست داشت.

نمونه شعر مرحوم عزيزالله بيژني:

ونوشه آ ونوشه آ ونوشه / ته سر جرينگوئه،ته دل خموشه

ميون عاشقون تنها بهي ته / چه وسه کنار په زني ته

 گفتني است آن مرحوم پدر هنرمند گرامي رويا بيژني-شاعر و گرافيست معاصر-است.نوشته زير را دختر شاعر در آخرين روزهاي زندگي پدر نوشته است:

 ساعت دوازده شب است باباجانم و نو دست چپم را سفت گرفتی و من کنار تختت نگاهت می کنم و دست راستم می نویسد تا اشکم  وحشیانه تر ازین نریزد و رام شود/خودت با اشاره ای خواستی دستت را بگیرم / این ساعت نفسگیر شب را که دستهای نحیف نگرانت را به من بخشیدی فراموش نمی کنم و آن همه روزها که با تو بودم و قدر دان گرمی اشان نبودم را نیز... باباجان!مزخرفات آن دکتر ابله دیروز راباورنکردم  / تو هم جدی اش نگیر.

مزخرف می گفت که تو دیگر نمی شناسی ام/ مزخرف می گفت که دیگر گوش ات نمی شنود/ مزخرف می گفت/ نمی دانست تو با دهان باز مانده ی کج شده ت و چشمان بی رمق نیمه بازت و دستان جمع شده در خودت و با این همه سکوت معصومانه ات چه صبورانه گوش می کنی و از گناهش می گذری... کاش یادم نمی دادی ارام از گناه مردمان بگذرم / یادم نمی دادی باکلامم نرنجانم شان / کاش هرگز مهرباتی را یادم نمی دادی تا با ناسزا از خانه ات بیندازمش دور.

دکتر دیروزت مزخرف می گفت وگرنه وقتی ادای شادمانی را در آوردم و گفتمت : تو مال من می شی تا تو مثل آنوقتها بگویی استغفرالله / چرا سرت را ارام تکان دادی؟ مزخرف می گفت وگرنه وقنی با کلام مامان جان /صدایت کردم :

عزیز پرس کچیک کیجا بی امو /

 درازه راه غریب جا بی امو/

عزیز پرس لاوه مهمون بیاریم/

بوریم قرض هاکنیم و نون بیاریم ....

چشمهایت نمناک شد؟ مزخرف می گفت واگرنه چرا هی با تق تق زدن به تختت وادارم می کنی بغلت کنم و بخوابیم وهی توی گوشهایت که از تماس زیاد با تشک زخم شده بگویمت دوستت دارم...؟

آخ باباجانم!عزیزترینم! مهربانترین باباجان دنیا! به خدا دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم ..

منابع:

http://www.mazandnume.com/cms/print.asp?PNID=9178

سخنوران بابل صفحه 195

37 - سردار بیژنی

سردار مهندس اردشیر (حسین) مقیم پور بیژنی، فرزند مرحوم مغفور حاج ناصر در سال 1341 در بابل متولد شدند، ایشان برادر بسیجی شهید امید بیژنی و جناب سرهنگ احمد بیژنی می باشند

سوابق تحصیلی : کارشناس ارشد مدیریت راهبردی و کارشناس علوم انتظامی

سوابق کاری : تصدی پست های مختلف مدیریتی (اداری، پرسنلی، پشتیبانی وفرماندهی) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح،وزارت صنایع سنگین و نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران و شهرداری تهران که اهم آنها به شرح ذیل می باشد:

·         مدیر بنیاد تعاون

·         جانشین معاونت اداری- پشتیبانی دانشکده علوم و فنون دریایی سپاه

·         جانشین فرماندهی پشتیبانی در وزارت دفاع

·         مدیر کل خدمات پرسنلی ناجا

·         مدیر عامل موسسه قوامین ناجا

·         رئیس راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ

·         فرمانده انتظامی استان مرکزی

·         مدیر عامل سازمان بازیافت و تبدیل مواد

·         مدیر عامل و عضو هیأت مدیره شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه

·         عضو هیات مدیره سازمان تاکسیرانی تهران

·         مدیر عامل سازمان پایانه ها و پارک سوارهای شهرداری تهران

 

36 - استاد ابوالحسن حبیب زاده بیژنی

استاد ابوالحسن حبیب زاده بیژنی فرزند ملک الشعرای مازندران حاج شیخ عبدالجواد بیژنی در سال 1329 شمسی در بابل زاده شد. تحصیلاتش را تا دیپلم در بابل ادامه داد، سپس موفق به اخذ لیسانس در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد. پس از پایان تحصیلات به زادگاهش مراجعت نموده و به تدریس در: دانشگاه، تربیت معلم و دبیرستان های بابل اشتغال ورزید.

وی که تبحر فراوانی در عرصه شعر و ادب دارد، روشنای محفل جوانان شاعر است. او شاعری خوش قریحه می باشد که غزال غزلش در گذرگاه دیروز با نگاه امروزی رهسپار است.

منبع: کتاب سخنوان بابل ص255

برادران و خواهران استاد شاعرند و در پستهای جداگانه به معرفی آنان می پردازیم. استاد بیژنی همسر و دو فرزند شاعر و هنرمند دارند، یکی از فرزندان ایشان خانم سمانه بیژنی وبلاگی زیبا داشته و در پیوندهای این وبلاگ قابل دسترسی است.

یاداشتی از  شاگرد استاد آقای آرش امین زاده

برای خرید سبد پلاستیکی وارد کوچه ی پلاستیک فروشی شدم . هنوز کاملا به داخل کوچه نپیچیده بودم که . . .

شب قبل فکرش مهمان ناخوانده ی ذهنم شده بود . دیر آمده بود و نمی رفت . غلت زدم تا بفهمد که خوابم می آید و نرفت . همسرم گفت که به خاطر خواب زیاد بعد از ظهر است که خوابم نمی برد . نمی دانست .

ابوالحسن بیژنی را از سال 1371 می شناسم . در میان سالهای محکومیت مدرسه انصافا خوشبختی پنهانی بود. در اجرای حکم تفهیم درس همچون دیگر معلمان توانا بود اما همچون دیگران بود . در زندانی که من 3 سال از چهار سال پایان محکومیت اولم را در آن گذراندم همه ی معلمان دانشمند بودند و استاد تفهیم . او نیز از همین جنس بود با این تفاوت که من درسش را دوست داشتم و البته شوخ طبعی و ظریف گوئیش را .
از دیگر معلمان خاطرات بیشتری دارم و از او تنها چیزی که حالا در ذهنم مانده مصراع " آرش چو شده شاعر فرزند امین باشد " و یکی دو خاطره ی کوچک دیگر .
از دیگران خاطرات بیشتری دارم . . . که دیگران خاطره ای بیش نبودند و خاطره می پوسد و غبار گیر می شود .

نمی دانستم چکار کنم . با او دست بدهم یا دستش را ببوسم . همه چیز برخلاف آن چیزی که شب قبلش تجسم کرده بودم بود . دست دادیم و رها نکردیم .
حال دیگر نوبت لال شدن بود و آنگاه که زبان باز کردم فقط عرض کردم که " چه می کنید آقای بیژنی ؟ " احوال پرسی همگان با همگان که البته این سوال بیخود جوابی بهتر از " دعا می کنیم " در بر نداشت . کمی طول کشید تا نطقم باز شود اما لرزش صدا را چه می کردم .
برای خودم کسی هستم !!!!!!!!!! در آن خراب شده ای که روز می گذرانم و ماهانه جیره خورش هستم بر و بیایی دارم . ستونش هستم و اگر نباشم یک جا نه چند جای کارش می لنگد و احترامی هم دارم و . . .
اما نتوانستم آن طور که نطق بلدم و شب قبلش تمرینش را کرده بودم حرف بزنم .
"
دعا که خیلی کمه " .
معمولا لبخندهایش با یک سمت صورتش شروع می شود . اگر چیزی خیلی خنده دار باشد بعد از اینکه چینی که از یک طرف صورتش شروع می شود تا چشم همان طرفش پیش می رود و آنرا نیم لنگ می کند و بعد از آن تازه سمت دیگر صورت می شکفد . اما اینبار تنها لبخند زد و چیزی نگفت .
به مغازه ی روبرو که از فرط بزرگی مقام فروشگاهی دارد نگاهی انداختم . دستپاچه بودم و نگاهم می پرید .
"
حیفه . . . واقعا حیفه "
چه چیز حیف بود ؟ اینکه فقط دعا می کرد ؟ شاید در ذهنش می گذشت که " این دیوانه دیگر چه می گوید " و شاید هم " برو بابا دلت خوشه ! چی چیو حیفه !!!! " .
- "
خب ! منظورم اینه که برای شما . . . نه . . . ی . . . یعنی برای دیگران حیفه که . . . البته . . . "
برای خودم بیشتر از همه حیف بود . شاید او برای خیلی ها یک دبیر ادبیات عادی بوده باشد . شاید برای خیلی ها یک دبیر ادبیات عالی بوده باشد . برای خیلی ها هم یک استاد دوست داشتنی مرکز تربیت معلم . و البته در دوست داشتنی بودنش شکی ندارم چرا که محکومین زندان ابوریحان بعد از پایان مدرسه اگر برای معلم جبر با انگشت های دست علامت های معنا دار درست می کردند حداقلش این بود که نیمی از بچه های کلاس حتی در کوچه ی مدرسه دور بیژنی را می گرفتند تا از صحبتش لذت ببرند و چون متلک پران قهاری بود با لذتی مازوخیستی وادارش می کردند که دستشان بیندازد و می انداخت .
اما برای من قضیه فرق می کرد . در کوچه های مدارس زیاد دیده ام که شاگردان گرد استاد جمع می شوند . آگاهم که این دلیلی بر ماندگاری معلمی نیست .
اتفاقا قصه از یکی از همین شلوغی های پایان مدرسه شروع شد . بچه ها دور بیژنی حلقه زده بودند . مادرم سفارش کرده بود که یکی دو غزلی که نوشته بودم نشانش دهم .
در خانه صحبتش زیاد می شد . همه می دانستند دوستش دارم .
از چند سال قبل تر چیزهایی می نوشتم . بیت هایی که مثل خط بدم بد بودند اما بیم آن داشتم که نکند فکر کنند شعر حافظ یا سعدی است ! یادم است آنروزها هر شعری که می نوشتم به مادر می گفتم که بهترین شعر زندگیم را نوشته ام و راست می گفتم . من آن زمان بهترین شاعر خانواده ی چهار نفریمان بودم .
با استرس در میان جمعیت بذله گو که از رگبار حرف های زیبای خارج کلاسی او در خلسه ی لذت بود دست بردم و دو ورقه ی پاکنویس شده ی شعر را به طرفش گرفتم .
"
ام . . . آ . . . آقای بیژنی . . . م . . . من . . . ای . . . اینا رو . . . خودمون گفتیم "
و بعد سکوت کامل . صدای صحنه قطع می شود . جمعیت برای لحظه ای مرا نگاه می کند و او را . همه چیز اسلوموشن است . دوچرخه . . . دوچرخه ام را فراموش کردم که بردارم . سراسیمه به طرف مدرسه می دوم .

کات به :

خارجی . کوچه ی پلاستیک فروشی . روز . نمای بازگشت
هنوز دست هم را فشرده بودیم . نمی دانستم آیا این منم که دستش را رها نمی کنم یا اوست . شاید او هم همین فکر را می کرد .
کنار دکان کوچک نیمه آباد شده ی بیژنی خیاط بودیم . می گفت " انشاء الله جواد اینا اینجا رو راه بندازن " . . .

جواد را هم از همان سال 1371 می شناسم . همکلاسی ام بود . هنوز صحنه ی اولین کلاس معارف اسلامی که کنار هم نشسته بودیم در ذهنم است . کاملا هم رنگی است . احمدزاده ی دبیر تلاش می کرد وجود خدا را اثبات کند . من فقط می شنیدم و چشمم به دستان جواد بود که نه می شنید و نه می دید . او آرم بازی های جام جهانی 1990 فوتبال را روی صندلی بی لک مدرسه ی تازه تاسیس نقاشی می کرد و من محو کارش بودم و به راستی یقین پیدا کرده بودم که طراح آرم بازی ها خود اوست .
بیژنی به او بزرگ مرد کوچک می گفت چون در آن سالها برخلاف اکنون که قد رعنا و رشیدی دارد ریزه میزه بود و کوچک و اینکه بیژنی حسابی اهل فیلم دیدن بود و آن سالها داستین هافمن بزرگ مرد کوچک را بازی کرده بود و . . .  بیژنی دایی اش بود و من چقدر دوست داشتم دایی ام به جای آنکه در جاده ی کندوان پشت فرمان بنز 190 بین تهران و چالوس دنده بزند بیاید و کمی درس ادبیات به ما بدهد .
حالا که در 32 سالگی جواد مهندس عمران شده بود و برادرش هم ، به گفته ی استاد قرار بود دکان پدر متوفایشان را آباد کنند تا دفتر کارشان باشد و . . . چه دخلی به حرف ما داشت ؟ ابله ترین شنونده ی این خبر گمان می برد که منظور استاد این است که وقتی این دفتر راه اندازی شد پاتوقش خواهد بود و حالا دیگر می شود خیلی راحت سر کوچه ی پلاستیک فروشی روزانه چند ساعتی او را ملاقات کرد .
و من که کمی کمتر ابلهم و البته ختم اینطور دور زدنها دانستم که چیزی گفته که گفته باشد وگرنه بیژنی و پاتوق نشینی ! که اگر اینگونه بود اگر قره قروت فروشی کوه قاف هم پاتوقش بود همیشه مسیرم باغ فردوس – کوه قاف می بود .
دور می زد . ناقلا چنان دور می زد و به سمت دیگری می رفت که نمی توانستی به گرد پایش برسی .

سالمرگ یکی از معلمان ادبیات بود و نمی دانم چه سالی اما دیر و دور نبود . یکی از شاگردان بنا کرده بود به برگزاری مراسم یادبود . از آن یادبودها که نه در بود بل در نبود افراد لازم است ! از اساتید دعوت به عمل می آورد و من هم نزدیک به ایشان بودم و پیشنهاد بیژنی را دادم که همه استقبال کردند .
به در خانه اش رفتم تا دعوتش کنم . بود و مرا پذیرا شد اما دعوتم را نه . می گفت تازگی جراحی قلب کرده و نمی خواهد دچار هیجانات ناشی از خاطرات شود . قبول کردم و نمی دانستم که استاد شاگردگریزی دارد و اکنون می دانم .
تا زمانی که ده روز عمر خود را در بیمارستان دی ، در بخش جراحی قلب نگذرانده بودم و در میان بیماران مختلف قلبی تازه جراحی کرده غوطه نخورده بودم شاید فکر می کردم که عمل قلب آنگونه که استاد می گفت نقاهتی به طول همه ی عمر دارد اما حال می دانم و بیژنی هم می داند که جراحی قلب برای این است که زندگی کنی نه اینکه منت زنده ماندن را بکشی .
اما نمی توان انکار کرد که این مسئله دستاویز بدی برای یک استاد شاگرد گریز نیست .

اتومبیل پشت سری بوق وحشتناکی زد . از جا پریدم . شقشقت هدرت ! کلام قطع شد ولی چندان بد هم نبود چرا که مهلت داد تا کمی فکر کنم و خزعبل نگویم .
-
برای ما حیفه که از وجود شخصی مثل شما بی بهره باشیم . ایکاش ایکاش ایکاش محفلی جایی می بود که دور هم می نشستیم و از دم گرم شما به ما می رسید .
-
حقیقتش اینه که با توجه به مشکل قلبی که من دارم هنوز هم حتی وقتی افراد فامیل رو یک جا جمع می بینم دچار هیجاناتی می شم که نباید و . . .
راست می گفت ؟ من این روزها همه چیز را در مورد قلب می دانستم . نمی توانستم قبول کنم هرچند نسبت به قبل بی تناقض حرف می زد .

خارجی . چهارراه فرهنگ . روبروی ساختمان نارنج . غروب . فلاش بک
در پیاده رو دیدمش . بعد از چاق سلامتی تابلوی کلینیک کذایی ام را نشانش دادم و با ذوق یک شاگرد کلاس اولی که بخواهد با خبر نمره ی بیست پدرش را خوشحال کند گفتم که کلینیکم را افتتاح کرده ام و این چیزی نبود که خیلی خوشحالش کند و بعد ناگاه با هیجان بیشتر گفتم " راستی آقای بیژنی خوشحال می شم اگه گاهگاهی افتخار بدید و سری بزنید . که گفت با توجه به اینکه آسانسور برای قلبم مضر است . . .
دو سال در آن خراب شده بودم و هرگاه که خراب می شدم از پنجره به بیرون نگاه می انداختم . از پنجره ی طبقه ی پنجم ساختمان عذاب آور کلینیک و خدا می داند چند بار همانجا آرزو کردم که او را قدم زنان آن پایین ها ببینم و نشد که بیژنی هیچگاه پایین نبود . ایکاش برای یکبار هم که شده به بالا نگاهی می انداختم .

کوچه ی پلاستیک فروشی . نمای بازگشت
وقتی آچمز می شوی که نمی توانی بگویی حق با حریف نیست هرچند بدانی که حق با او نیست .
شما درست می گید آقای بیژنی ! چون دقیقا مسئله روحی و روانیه . فلانی رو می شناسم که خیلی مکانیکیه و جنبه ی روبوتیک وجودیش خیلی قویه . همین دو سه ماه قبل عمل کرده و عین خیالش هم نیست .

تایید کرد .

به خاطر همین هم از قدیم گفتن قلب بعضیا از . . .
بله
همه ی اینها یعنی اینکه " خب پسرم ! گفتی چی می خوای و من هم بهت گفتم که نمی شه . حالا هم مثل یه بچه ی خوب بابارو ببوس و بگو شب بخیر " .
اما من دست بردار نبودم .
-
ولی آقای بیزنی ! باید جایی باشه که دیگران از شما بهره ببرند . بحث مالی قضیه نیست . اگر شما از پول بدتون میاد و با دیدنش تنتون کهیر میزنه و دیگه نمی خواهید به عنوان یک حرفه تدریس رو ادامه بدید لااقل جایی حضوری . . .
همسرم که بسیار منطقی است می گوید " یعنی مثلا چه موقعیتی باشه که آقا بیاد اونجا حرف بزنه که تو بری و کیف کنی "
حق با او بود ولی دل بی قرار که قرار نمی گیرد . من هم می دانم که حالا که طرف بازنشسته است و درس و مدرسه را چهارگوش بوسیده و کنار گذاشته مجالی برای حضور و ظهور ندارد ؛ روحانی هم نیست که مجلسی بشود منبری برود و . . .
گفتم مثلا فلانی که از فلان جا آمده و داماد فلان کس است برای خودش دفتر درس و وعظ بازکرده و از زمین و زمان می گوید و مردم هم بدشان نمی آید می روند و پول می دهند و می نشینند . خودم هم رفته ام . دور هم می نشستیم و او از زمین می گفت و ما از زمان تا یکساعت که تمام می شد دست به جیب می شدیم و . . .
گفتم " آقای بیژنی نسخه نمی دم ولی دارم می گم کاش ! کاش یه همچین فرصتی بود " .
گفت " دوستان هستن . به هرحال محافل اونها هم بد نیست ؛ خوبه " .
گفتم " محفل همه خوبه . اما من نه از نظر دانش نه از لحاظ ادبیات و نه از منظر شاعری شما رو منحصر به فرد می دونم . مطمئن نیستم بهترین شاعر ، بهترین معلم ، بهترین دانشمند و ادیبی باشید که می شناسم اما از منظر انسانی اطمینان دارم که منحصر به فردید "
بگذار فکر کند که تملقش را گفته ام ولی نگفتم . بگذار فکر کند جوگیر شده ام که نشدم . هرچه بود و هرچه فکر کرد جوابش این بود :
-
شما با این حرفت مسئولیت منو سنگین تر کردید .
چه فایده . یعنی اگر مسئولیت ابوالحسن بیشتر می شد آن کنج خانه اش را برای لحظه ای رها می کرد ؟
تملق نگفتم . به چیزی که گفتم مومنم .

در دبیرستان جز در کلاس در جای دیگری حتی نامم را نمی دانستند . مراسمی شد . به یکی از همین مناسبت هایی که همیشه می شود . گفت شعری بنویسم با فلان موضوع . گفتم مگر می توانم ؟ گفت می توانی و توانستم .
از آن به بعد دیگر مهم نبود که در مدرسه مرا بشناسند که می شناختند مهمتر از همه این بود که خودم خودم را می شناختم . هرچند از نظر استاد هنوز چیزی از خودم نمی دانستم .
شب شعر تربیت معلم را حتی وقتی با حوریان باغ های آن سوی تنفس گرم مشاعره و تغزل هستیم ( البته با اجازه ی همسرم ) از یاد نخواهم برد .
مناسبتی بود و شب شعری . بچه های مرکز تربیت معلم بابل دیگر بچه دبیرستانی نبودند . شاعرانشان به واقع شاعر بودند و مجریانشان گویی که مجری به دنیا آمده بودند . دعوتم کرد . گفت به فلان مناسبت است شعری آماده داشته باش . تا قبل از آنکه به آنجا بروم نمی دانستم جایی از مدرسه ی ما بزرگتر هم وجود دارد . با پدر رفتیم  . شعری را که آماده کرده بودم در جیبم می فشردم و تا قبل از آنکه نامم را بخوانند آرزو می کردم در میان این بزرگان نامم را نخوانند و ایکاش این مجلس زودتر تمام شود و . . . آرش امین زاده !
رفتم و خواندم و کاش بیژنی بود و می دید و طبق معمول نبود و اینبار پیغام داده بود که همسرش بیمار است و نمی تواند بیاید .
آن شب عالی بودم و درخشیدم . پوست انداختم و بزرگ شدم و فهمیدم که می شود پوست انداخت و بزرگتر شد . همه تشویقم کردند . نه در حد دست زدن بلکه در حد گفتار و تمجید به تکرار .
سالن هلال احمر سمنان را جواد ، برادر همسرم ، خوب می شناسد . حتی وقتی فیلم اجرای من در آنجا را می بیند نمی تواند باور کند که من در میان آن جمعیت مجری گری کرده ام . او اینکه این اعتماد به نفس را از کجا آورده ام حیران است . جوابش را خوب می دانم .
استادی که من را به یاد من آورد . استادی که فراتر از حرفه ی استادی اش فراتر از دانش محدود انسانی اش فراتر از قدرت شعر شاعری اش بداند که چگونه می توان اوج را به پرنده نشان داد صاحب فضیلتی است نامحدود . من تملق نمی گویم . به انسانیت بیژنی ایمان دارم . اگر من نبودم برای دیگری هم همین کار را می کرد . او خاصیتش این است . او من را به یاد من آورد و همین کافی است . اگر آرزو می کنم که روزی به  اوج برسم اگر نگویم تمام ولی نیمی از آن به این خاطر است که حرکت آغازین او را نیمه تمام رها نکرده باشم . به او هم گفتم که محکوم به پیشرفت هستم .
مشتاقیم را که دید خواست سرم را ببوسد و من ریش فلفل نمکی مجعدش را که به سپیدی می گرایید بوسیدم و پیشانی ام به لبانش نیامد و تقصیر از من بود .
چیزی گفت که اگر نمی گفت قبلم تیر نمی کشید و اینها را نمی نوشتم ولی گفت و بد گفت .
-
ما هم در جوانی یک سری خاطراتی از کودکی داشتیم که بسیار برامون عزیز بودند ولی خب بعدها که به اونها فکر می کردیم می دیدیم که نه ! همچین چیز با ارزشی هم نبوده و فقط همون نوستالژی بودن قضیه هست که برای آدم جالبه "
 
نوستالژی ؟ استاد ! باز هم ما را دور می زنید . زیاد مزاحم نمی شویم . آخرین تیر ترکش شما کاری است که معشوق برای راندن عاشق سمج می کند . اگر موضوع با خراب کردن تندیس بی خش ابوالحسن بیژنی ختم به خیر می شود بدانید که این بت نیست که شکسته شود . بیژنی برای من نوستالژی ، خاطره ، یادگاری و ذهنیت نیست . بیژنی حقیقتی است که در وجود من نهفته است . ینبوع انسانیتی که از آن می نوشم و جان می گیرم .
بیژنی خاطره ی جزوه گفتن و انگشت در دماغ گذاردن فلان دبیر شیمی نیست که نوستالژی باشد . بیژنی خاطره ی سبیل شانه زدن فلان دبیر جبر یا سیگار کشیدن فلان دبیر ادبیات سر کلاس نیست که نوستالژی باشد . ابوریحان برای من دیگر وجود ندارد . خاطراتی را که می توانستم با ادامه ی حضورم در دبیرستان طالقانی داشته باشم از من گرفته بود و من دوستش نداشتم . بیژنی را هم به عنوان یک دبیر در آن خراب شده دوست ندارم . بیژنی را به خاطر چیز دیگری است که می پرستم .

کوچه ی پلاستیک فروشیبه خدا دوستتون دارم آقای بیژنی . حقیقتا همیشه به سرم می زنه که بیام و ببینمتون اما روم نمی شه که بیام دم در خونه و شما رو سرپا نگه دارم که بگم خب من اومدم شما رو ببینم . می دونم که بزرگترها حوصله ی کوچکتر ها رو ندارند . نگید نه که مطمئنم . به خدا یه وقتایی که یه فیلمی می بینم یا کتابی می خونم و یا حتی شعری تو فکر فرو می رم که یعنی اگر ابوالحسن بیژنی این فیلم رو می دید یا این کتابو می خوند و یا این شعر رو نظرش در موردش چی بود . آقای بیژنی خداکنه کمی جنبه ی مکانیکی وجودتون بیشتر بشه تا بیش از این از درد قلب ننالید و بیشتر در محافل حاضر بشید و . . . "

کات به :

داخلی . اتاق خواب . همان شب
باز هم غلت می زنم . خوابم نمی برد .
-
باز هم بعد از ظهر زیاد خوابیدی ؟
همسرم دوست داشتنی ترین سنگ صبور دنیاست . بلند می شوم که برایش بگویم چه مرگم است .
-
ببین ! می دونی . . . خب ! امروز . . . نه یه دیقه صبر کن .
بلند می شوم و پشت کامپیوتر می نشینم . ساعت از 3 نیمه شب گذشته .
می نویسم :
خارجی . کوچه ی پلاستیک فروشی . روز

منبع:

http://arashaminzadeh.blogfa.com/8812.aspx

35 - مرحوم حاج میرزا عباسقلی بیژنی و آثار او

مرحوم میرزا عباسقلی فرزند کربلائی آقا محمد حاجی و نوه آقا عباسقلی حاجی (مدفون در بقعه  امامزاده سید مهدی کروب مقریکلا) می باشند.

استاد مرحوم حاج میرزا عباسقلی بیژنی حاجی فکچالی جد خانواده های مقیم پور بیژنی در 1245/4/13 متولد شده و در 76 سالگی در تاریخ 1321/9/10 دارفانی را وداع نموده و در تکیه پائین محله فکچال به خاک سپرده شد.

بعلت سواد عالیه و خط و نقاشی بسیار خوش، و داشتن خانواده خوش نام و مشهور مدتی نایب الحکومه عادل مناطق خرم آباد، کجور، آمل و بندپی بودند. ایشان سررشته دار و منشی حاکم بندپی و مشرف فوج بندپی بودند.

توضیح عکس زیر:

نشسته از راست: محمد مهدی خان یاور (حلالخور)، ابوتراب خان منصور لشگر ( فرزند میرزا علیخان حلالخور که پس از پدرش سرتیپ فوج و حاکم بندپی شد)، مرحوم میرزا عباسقلی

آخرین فردی که به املاک موقوفی اجدادمان در کجور و نور سرکشی میکرد ایشان بودند.

می گویند مرحوم میرزا عباسقلی که محاسن سفید زیبائی داشتند، از 40 سالگی تا پایان عمرش نماز شبشان ترک نشد.

از مرحوم میرزا آثار کتابت شده فراووانی به یادگار مانده است: از جمله دیوان حافظ (در نزد مهندس پیام بیژنی) دیوان وفائی شوشتری (در نزد حاج ماشاء الله بیژنی) کتابچه سربازی فوج بندپی (در نزد حاج ماشاء الله بیژنی).

از آخرین عکسهای مرحوم میرزا در اجتماع سران بندپی در خصوص اولین دوره سرباز گیری در مدرسه نظامی مقریکلا در سال 1308 شمسی (نفر چپ پائین)

نفر سوم چپ از ردیف دوم، مرحوم حاج عزت الله می باشند.

مرحوم میرزا 8 فرزند داشته اند که در مطلبی جداگانه به آنها خواهم پرداخت:

- مرحومه جده خانم: جده خاندان پور بیژن (مدفون در بائیکلا)

- مرحومه عصمت خانم: همسر استاد حاج شیخ عبدالجواد بیژنی (مدفون در آرامگاه گله محله)

- عفت خانم: همسر مرحوم پرویز والی زاده (رئیس خبرگراری پارس قبل از انقلاب)

- مرحوم میرزا فضل الله (مدفون در تکیه پائین محله فکچال)

- مرحوم عزت الله همسر مرحومه گلین خانم گرجی (مدفون در تکیه پائین محله فکچال)

- مرحوم عبدالله (مدفون در آرامگاه کتی) همسر مرحوم مشهدی خانم منصوریان

- مرحوم محمد مقیم (مدفون در آرامگاه کتی) همسر مرحومه کربلائی کلثوم خانم

- حاج فتح الله (همسر مرحومه ساره خاتون حبیب زاده بیژنی + آمنه خانم داداش نژاد نیازی)

بد نیست در اینجا یاد کنیم از: اُمّا خانم یکی از چهار همسر مرحوم میرزا عباسقلی و فرزندانش مرحوم زین العابدین منصوریان و مرحومه مشهدی خانم منصوریان

قسمتی از آثار هنری مرحوم میرزا عباسقلی (تزئینات معماری):

در جای جای بندپی آثار خطاطی و نقاشی میرزا عباسقلی به چشم می خورد که همگی ثبت ملی شده اند، بطور مثال آثار ایشان در بناهای زیر قابل رویت است.


1- تکیه تاریخی فکچال:

در مطلب شماره 14 دوره دوم با موضوع دیدنیهای فکچال به آن پرداخته شد.


2- تکیه تاریخی کیجا تکیه

سقانفار کيجاتکيه بابل بنايى دو طبقه و آجرى با بام سفال‌پوش است. طبقه اول به طول ۸۵/۵ و عرض ۷۰/۴ متر داراى ده ستون چوبى است. بدنه ستون‌ها داراى تزيينات کنده‌کارى مارپيچ و زيگزاگ و سرستون‌ها نيز به شکل دهان اژدرى يا شيرسر است. طرفين سرستون‌ها با نقاشى از تصاوير زن و مرد تزيين شده است. در اضلاع شمالى و جنوبى اشعار محتشم کاشانى در مورد وقايع روز عاشورا نوشته شده و سقف تخته‌کوبى شده آن داراى نقاشى‌هايى به رنگ قرمز، سبز، سياه و قهوه‌اى و نقوشى از مرغ، و ماهي، اژدها، شير، گل و گياه، انسان در حال پرواز، نقوش تلفيقى زن با بدن مار و ماهى و ... است. طبقه دوم، در داخل به طول ۶۰/۵ و عرض ۳۰/۴ متر، داراى چهارده ستون با نقوش کنده‌کارى مارپيچى بسيار ظريف است که ده سرستون آن داراى نقش دهان اژدرى است. همچنين در چهار سرستون کلمات يا قاضى‌الحاجات به دو صورت از راست به چپ و معکوس آن نوشته شده و نقش وسط ستون‌ها نيز مزين به جمله يا ابا عبدالله است، سقف بنا پلورکشى شده و فواصل آن تخته‌کوبى شده است. بر روى اين تخته‌ها نيز مانند طبقه اول نقوشى از صحنه‌هاى کار و زندگي، نقوش حيوانات، نقوش نمادين روز رستاخيز، نقوش اساطيرى و نقوشى از داستان‌هاى ادبى و حماسى فرشته‌اى با نامه اعمال خود که بر آن نوشته شده مشهدى محمد على خان و کربلايى يوسف و کربلايى تقي و ... به چشم مى‌خورد. روى يکى از تخته‌ها با خط نستعليق نوشته شده: پيشکار و باعث و بانى اين سقاتالار مشهدى محمد على خان عمل نجارى از مشهدى داداش نوائى سنه ۱۳۰۶. روى تختهٔ ديگرى هم شعرى بدين مضمون نوشته شده است:

  /**/

يا رب ز کرم بر من درويش نگر


بر جان من خسته دلريش نگر

هر چند نيم لايق بخشايش تو


بر من منگر بر کرم خويش نگر


3- سقا نفار شیاده

روستاى شياده در ۳۰ کيلومترى جنوب بابل در جاده خوش‌رودپي و در کنار روستاى ديوا واقع است. در سادات محله اين روستا، سه سقانفار چوبى دو طبقه وجود دارد. سقانفارها بر روى يک صفه آجرى -يک متر بلندتر از سطح زمين- بنا شده و طبقه زيرين آنها را چوب‌بست کرده‌اند. در ميان اين سه سقانفار يکى از آنها از نظر نقاشى و کارهاى چوب‌برى بسيار زيبا و در خور توجه است. اين سقانفار داراى ۱۲ ستون است که به طرز زيبايى کنده‌کارى و نقاشى شده‌اند. سقف بنا پلورريزى و تخته‌کوبى شده و کارهاى چوب‌برى آن مشتمل بر تزيينات شيرسر و اژدهاى دهان گشوده است. نقاشى‌ها نيز ملهم از اشعار حماسى و داستان‌هايى از شاهکارهاى ادبيات فارسى و نقوش نمادين از زندگى و معاد است که ظاهرا از آثار مرحوم میرزا عباسقلی فکچالی است. تخته‌کوبى‌هاى سقف اين سقانفار مملو از تصاويرى چون سيمرغ، اژدها، انسان در حال نبرد با گرز و تير و کمان، زنى که در کجاوه نشسته، ساربان در راه و در فواصل آن آرايه‌هاى تزيينى از گل و بوته و ميوه است. بر روى برخى از تخته‌هاى سقف نيز اشعارى از محتشم کاشانى در رثاى امام حسين (ع) و روز عاشورا به چشم مى‌خورد. تاريخ اين سقانفار سنه ۱۳۱۶ هـ.ق و بانى آن حاجى سيد رزاق جعفري است. در گذشته کتيبه اي زيبا با شعر بسيار قديمي از حاج عبدالجواد بيژني راجع به تاريخ ساخت و باني اين مکان مقدس وجود داشت که سالهاي قبل از بين رفت و هم اينک به همت آقاي مهندس رضا بيژني راد و به قلم نستعليق استاد محمد صالح حبيب زاده بيژني اين شعر در محل نصب گرديد:

کسی بانی شد این عالی بنا را
بهین بانو بود اهل شیا را
اگرچه سیده کوکب بنام است
به عفت گویمش بدر تمام است
در این قریه بزرگ بانوان است
چو دخت کوچک مازندران است
سه تن با او بسی یاری نمودند
در این خدمت مدد کاری نمودند
یکی نام اصغرو دوم مراد است
سوم نامش عزیز نامراد است
خداوندا تو حاجاتش روا کن
به او فرزند نیکوئی عطا کن
دو تن نجار هر دو کار آگاه
براهیم است و جعفر از ملکشاه
جواد بیژنی با عشق سرشار
بخواهد حاجت خود از علمدار
چو تاریخ بنایش یادگار است
هزارو سیصد و بیست و چهار است


4- تکیه مقری کلا

تکیه ایست در روستای مقریکلا بسیار زیبا و با نقاشیها و کنده کاریهاو گچ بریهای ظریف دارای اطاقها و تالار بزرگی در وسط . دور در ورودی شمالی و جنوبی دارد که از دو راهرو وارد فضای اصلی تکیه می شود. دو اطاق در دو کنج این فضا در آورده و میان آندو را شاهنشینی ترتیب داده اند.دو اطاق دیگر در طبقه بالای این دو اطاق ساخته اند. شاهنشین نیز دو طبقه است.در دو طرف راهروهای طرفین تالار اصلی دو اطاق است و بالای این دو اطاق نیز دو اطاق دیگر است. بالای دیوارهای فضای اصلی تکیه زیر سقف اشعاری از هفت بند محتشم کاشانی است که بر چوب حک کرده اند و در فواصل آنها عبارت یا ابا عبدالله الحسین تکرار شده است جلوی اطاقهای طبقه بالا پنجره ارسی است. ارسیها تمام قاب و آلت ظریف دارد در بالای درهای ورودی اصلی ابیاتی را گچ بری کردهاند.در انتهای این گچ بریها تاریخ شهر محرم الحرام سنه ۱۲۹۶ دیده می شود. دو ستون چوبین جلوی تکیه خوش تراش و دارای سرستون های زیبا با نقاشیهای رنگارنگ است. لبه بیرونی بنا یک چکش گردان و یک پشته است. زیر این چکش گردانها نیز کنده کاریهایی بر چوب دیده می شود. انتهای این اشعار کنده کاری شده شهر محرم الحرام سنه ۱۱۷۹ خوانده می شود. کتیبه های خطاطی و نقاشی بسیار زیبای از مرحوم میرزا عباسقلی در این مکان وجود دارد.


5- سقا نفار و تکیه روستای کبریا کلا

سقانفار و تکیه کبریا کلا مربوط به دوره قاجار است و در شهرستان بابل، بخش بابل کنار، روستای کبریا کلا  از بخش بابلکنار واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۴ اسفند ۱۳۸۳ با شمارهٔ ثبت ۱۱۵۲۶ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. طبق نوشته زیر سقف تکیه کبریا کلا در 1312 هـ . ق ساخته شده است. دیوار آن از خشت خام و سقف آن چوبی است. ابعاد آن 5/4*5/11 متر است که یک ایوان بزرگ و یک اتاق در کنار دارد. جهت بنای جنوبی و دارای سه ستون چوبی است بام آن را در دهه قبل تغییر داده و آزبست کرده اند. در زیر سقف چوبی و طره بیرونی، تبر و سرستون نقوش رنگی (زرد، قرمز، آبی، سبز، نارنجی، سفید و سیاه) وجود دارد. در هر ردیف از مجموع 15 ردیف سقف موضوعات مختلفی به تصویر کشیده شده اند. در ردیف اول تا پنجم شامل تصاویری اسلیمی و ختایی با شکل و برگ های مختلف از انواع میوه ها و موجودات تخیلی، نیمه انسانی و نیمه حیوانی، فرهاد کوهکن، درخت بید، پرنده ماهی خوار، آهو، مبارزه تن به تن و از این قبیل است. تصاویر ردیف ششم وهفتم اختصاص به عالم ربانی دارد، شامل تصاویر فرشته جام به دست در حال پرواز است که در جام او اشیایی قرار دارد. فرشته ای در حال پرواز که در دست او لوحی قرار دارد، فرشته عزرائیل جام به دست، اسرافیل در حال دمیدن نفخ صور، ملک الموت گرز به دست و عزرائیل که در دستش شاخه گلی قرار دارد و جز آن تصاویر ردیف ششم اغلب نقوش نجومی و صورفلکی دوازده گانه است. ردیف نهم تماماً نوشته با خط نستعلیق به تاریخ 1312 هـ .ق است که ظاهرا به خط مرحوم میرزا عباسقلی بیژنی است.یک کتیبه سنگی درآنجا است که شیر و خورشید و تاریخ 1314 ق را به روی آن کنده اند

خورشید خانم، موجود افسانه ای، ماهی. نقاشی روی چوب، سقانفار کبریاکلا.


نکته:

آثار هنری مرحوم میرزا عباسقلی در تکیه فکچال و مقریکلا برای ما اثبات شده بود، اما یکی از خوانندگان خبر از آثار هنری دیگر مرحوم میرزا در تکایای شیاده و کیجا داد، در جستجوی صحت مطلب به مطلبی در دریا نیوز بر خوردم: سقاتالار یا سقا نفار و تکیه روستای کبریاکلا که نقش و نگار آن توسط همان نقاشی انجام شد که کیجا تکیه بابل و تکیه مقریکلا و تکیه شیاده بابل را انجام داده است . این تکیه و سقا نفار مربوط به زمان قاجار بوده و از آثار ثبت شده میراث فرهنگی استان است. لطفا اطلاع رسانی کنید.منبع این خبر:

http://www.daryanews.com/?NewsId=10504

34 - خانواده های فکچالی حاجی تبار

به جهت اینکه شجرنامه چند صد ساله خاندان ما تنظیم شده و رو به اتمام است، لازم است نام خانوادگی کلیه بستگان در این سند خانوادگی ثبت شود، از شما تقاضا مندیم اگر خانواده حاجی تبار فکچالی بجز خانواده های زیر می شناسید، پیام بگذارید.


لیست خانواده های حاجی تبار فکچالی

- حبیب زاده بیژنی

- مقیم پور بیژنی

- بیژنی

- بیژنی راد

- بیژنی فر

- بیژنی حاجی

- بیژنی پویا

- پور بیژن (نسل مادری)

- کریمی بیژنی نژاد

- حسن زاده مقیمی

- مقیمی حاجی

- آقا برار زاده مقیمی

- قاسم پور مقیمی

- کاظمیان مقیمی

- اسماعیل زاده مقیمی

- کوچک زاده مقیمی

- کوچک تبار مقیمی یا مقیمی اصل

- حاجی آقا زاده مقیمی

- حاجی آقا پور مقیمی

- مقیمی نیا

- محمد جان زاده مقیمی

- الله قلی زاد مقیمی

- لطف نژاد مقیمی

- موسی پور مقیمی

لازم به ذکر است تا مرداد ماه سال 1306 شمسی کنیه ی کلیه فکچالیها حاجی بوده و از آن پس، اهالی با نام فامیلی های بالا برای خود از ثبت احوال بابل شناسنامه گرفتند.


نکته مهم در رابطه خانواده محترم نیازی:

با توجه به اینکه مردم بومی منطقه از یک جد و حاجی تبارند و هم نسل بودن بیژنی ها و مقیمی ها اثبات شده است، به جهت ثبت در شجرنامه بسیار بزرگ فکچالیها و همچنین ثبت در ( کتاب شهر تمشک فکچال)، لازم است خانواده نیازی عزیز نسب خود را معلوم کنند .

یکی از فرزندان حاج محمد مقیم حاجی (موسس فکچال)، آقا تیمور حاجی است، آقا تیمور دو فرزند بنامهای آحسین حاجی و آجعفرقلی حاجی داشتند، آجعفر قلی پسری بنام آقا موسی حاجی داشتند که نسل ایشان نام خانوادگی موسی پور مقیمی را برای خود برگزیدند، آقا موسوی چهار پسر بنامهای ابراهیم، موسی، جعفرقلی و قربعلی داشتند که نفر آخر سه فرزند بنامهای باب الله، رمضان و تیمور دارد.

گفتیم آقا تیمور دو فرزند داشت که آحسین حاجی فرزندی بنام نیازقلی حاجی داشت، که شبهه ای بیان شده که ایشان جد تعدادی از نیازیهاست، بنابراین از شما خواهشمندم راجع به این مطلب تحقیق کنید و از خانواده موسی پور مقیمی که هم طایفه نیازقلی است و از پسرعموهای آنها می باشند پرسش نموده و نظر بگذارید.

مرحوم نیازقلی دو پسر بنامهای آقا جمعلی و محمد آقا دارند.

نویسنده تصویر مهر مرحوم نیاز قلی حاجی را از کتاب خود بنام فکچال شهر تمشک استخراج نموده و در اینجا آورده تا خانواده ایشان خود را معرفی نمایند.

خانواده های نیازی شناسائی شده:

- نیازی

- پور نیازی

- محمد نژاد نیازی

- نیازی مقدم یا غلامعلی نتاج نیازی

- یدالله تبار نیازی- از شیرگاه

- داداش نتاج نیازی- از وسطی کلا

- اسماعیل پور نیازی

- نیازی راد یا یدالله تبار نیازی

- نیازی فر - از وسطی کلا

- نصرالله پور نیازی

- فتح الله پور نیازی- از وسطی کلا

 علی پور نیازی

- نوروز پور نیازی

- داداش نژاد نیازی- از وسطی کلا

- غلامعلی پور نیازی

- اکبرزاده نیازی- از اصفهان

- لطف پور نیازی- از اصفهان

- نجف نژاد نیازی- از سماکوش

- میر نیازی- از بائیکلا

- حسن نژاد نیازی

-فلاح نیازی

-درویش پورنیازی

-عابدین پور نیازی- از دیوا

- گل آقا پور نیازی- از شیرگاه

- بابا گل زاده نیازی - از شیرگاه

- غلامعلی پور نیازی- از وسطی کلا

- اصغر پور نیازی

- باقر نژاد نیازی

- نصراله نتاج نیازی

33 - بیژن حاجی

بیژن یکی از فرزندان حاج محمد مقیم حاجی فکچالی بارفروش دهی است (قرن 11 هجری)، و در قرن 12 می زیسته اند. به جهت حاجی تبار بودن، ایشان به بیژن حاجی مشهورند، بیژن حاجی عقیم بودند و تمام املاکشان را صرف امور خیریه نمودنه و منشاء خیرات فراوانی در بابل شده که از آن جمله: حمام و تکیه و مسجد می باشد که هنوز به همان شیوه گذشته در محله سرحمام بیژن حاجی فعال است. شجره نامه ها و اعتقاد بزرگان ما دلالت بر عقیم بودن ایشان داشته و نقل می کنند به جهت حفظ نام ایشان و نکوداشت نام جدشان بیژن که ساکن نور بودند فامیلی بیژنی بر قسمتی از نسل برادر ایشان نهاده شد (خانواده های حبیب زاده بیژنی، مثیم پور بیژنی و...). بخاطر بزرگ بودن شخصیت ایشان و حضور عزیزان دیگری در جوار آثار ایشان، آنان نسل خود را مرتبط به ایشان دانسته که صحیح نمی باشد و بطور کلی باید گفت هیچ فردی از نسل بیژن حاجی نیست اما فرزندان کربلائی محمد حاجی آقا تصمیم گرفتند نام عموی اجداد خود را برای همیشه زنده نگاه دارند.
شکل داخلی حمام و رختکن بسیار زیباست، اما رسیدگی نشده و بسیار بسیار نامرتب است، چنانچه مالک ملک توجیه شود و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری از ایشان حمایت کنند، همانند سایر شهرها این حمام می تواند باعث جذب گردشگر و مرکزی برای ماساژ درمانی باشد.

لازم به ذکر است می گویند حمام بیژن حاجی موقوفه مسجد و تکیه بوده و از عوائد آن مخارج آن مکانهای مذهبی اداره می شده است، اما سالهاست این ملک چند دست فروخته شده است، مالک فعلی این بنا که چند دهه آنرا در تملک دارد و از دیگری خریده، در جریان این قضیه نبوده و مانع عکاس ما جهت تصویر برداری از داخل حمام که بسیار سنتی و قدیمی می باشد، شدند، دلیل مخالفت را از ایشان پرسیدیم، فرمودند مالکان دوست ندارند ملک شخصیشان در جائی ثبت و آن گزارش تهیه شود، ظاهرا خبرساز شدن تخریب حمام میرزا یوسف با داشتن سند ملکی شخصی در نحوه اظهار نظر مالکان گرمابه بیژن حاجی تاثیر داشته است.

بانی بازسازی تکیه و مسجد بیژن حاجی مرحوم شادروان رضا فلاحیان بیژن می باشند.

به گفته آقای رشیدی رئیس اوقاف بابل بیژن حاجی چند موقوفه دیگر هم در سطح استان دارد.

- دلایل احتمال سیادت حاجی تبارها

با توجه به درخواست خوانندگان و گوشه و گنایه عده ای لازم دیدم دلایل سیادت احتمالی حاجی تباران را به اطلاع شما برسانم:

1- اشتهار حاجی تباران به سیادت و دلایل مخفی ماندن سیادت آنان که با دلائل مورد تائید مخفی شدن سیادت توسط نسب شناسان تطبیق دارد.

2- بیان صریح سیادت حاجی تباران توسط مرحوم آیت الله شیخ امان الله کریمی بابلی در نزد بزرگان فامیل که تعدادی از انها اینک در قید حیاتند.

3- سن یائسگی تعداد زیادی از بانوان حاجی تبار

4- نظر مراجع محترم تقلید: مکارم، تبریزی، صافی و فاضل مبنی بر کافی بودن اشتهار به سیادت طایفه.

5- وجود کلمات بیگ و بیگم در نامهای مردان و زنان مشهور به هم نسلی با حاجی تباران

6- وجود کلمه آقا در ابتدای بعضی نام های اجدادمان مانند آکاظما و... (در گذشته های دور چنانچه کلمه آقا پیشوند نامی می آمد او سید بود و اگر نام آقا پسوند نامی می شد غیر سید بود)

7- صراحت بیان استاد حاج محسن حسن زاده مقیمی مبنی بر سیادت حاجی تباران (با توجه به مطالعات گسترده تاریخی و سن 85 ساله ایشان).

8- تائید مهاجرت حاجی تباران از سواد کوه به نور و بعد به بابل توسط بزرگان حاجی تبار، در کنار موضوع اشتهار جد حاجی تباران سوادکوه بنام امامزاده حاجی آلاشت

9- وجود نام میرزا بر ابتدای نام افراد (که بعضا خطاط نبودند) در سده های پیشین، با توجه به مطلب تاریخی اینکه میرزا به کسی میویند که مادرش سید باشد، و اینکه اکثر وصلتهای بستگان طایفه با فامیل بوده است.

10- عدم تطبیق شجرنامه خاندان ما با شجرنامه های تاریخی غیر سادات تبرستانی

11- پیگیری نا فرجام و یا نیمه کاره چند تن از بستگان در مورد شجرنامه که در ادامه به آن می پردازم.

12- وجود تعدادی سادات حاجی تبار مازندرانی که در فامیلی آنها اشاره ای به نام حاجی شده است. مانند حسینی حاجی، آقا پور حاجی، عابدین زاده حاجی، موسوی حاجی

13- وجود سادات سرسلسله حاجی تبارها در مازندران که اغلب مربوط به قرن نهم هستند و به امامزاده معروفند و شجرنامه هائی دارند که در حال بررسی است نظیر: امامزاده درویش فخرالدین حاجی ابن ملا حسن حاجی مدفون در بابل، امامزاده حاجی آلاشت سوادکوه، امامزاده حاجی بزرگ روستای بوالقلم لاریجان هراز، امامزاده درویش حاجی روستای عزیزک بابلسر و...

14- وجود امامزاده ای با شجرنامه مبهم بنام برهان الدین که مشهور به حاجی تبار بودن است و از طرفی در اسناد قرن 11 فکچال اشاره ای به ایشان نشده، اما کسی به همین نام به عنوان شهود در اسناد قرن 12 حضور داشته اند.

15- بنا به فرمایش تعدادی از بزرگان مقیمیهای مازندران از یک ریشه اند، یک از این خاندان سادات میر مقیمی هستند که در شناسنامه سیادتشان ثبت شده و بابلی هستند.

16- بنا به فرمایش پدر بزرگم حاج شیخ عبدالجواد، کاظم بیک در اجداد با ما مشترک است، کاظم بیک دو برادر به نامهای خان بیک و مراد بیک دارد، جناب خان بیک جد سادات بیکائی و موحد بابل است.

نکته مهم: اینجانب ادعای سیادت ندارم، گوشه ای از این طایفه بزرگ هستم و در کنار نسب شناس بزرگ تشیع علامه دکتر بحرالعلوم گیلانی، چند سالی است که روی این پرونده تحقیق می کنم.

دلایل پیگیریهای نافرجام سایرین:

1- هنگام ارائه شجرنامه به مرحوم آیت الله العظمی مرعشی، نام پدر حاج محمد مقیم بیژن حاجی ذکر میشد (حتی بطور مثال زمانی که نویسنده نوجوان بود و از مرحوم حاج عزت الله بیژنی راجع به شجرنامه اش پرسید ایشان نام پدر حاج محمد مقیم را احتمالا بیژن حاجی دانسته اند) ولیکن اینک با دلیل و مدرک تاریخی اثبات گردید نام پدر حاج مقیم، ملا ابراهیم است.

2- در شجرنامه سابق نام نوه و پسر حاج محمد مقیم جابجا ارائه می شد که اینک با یافتن اصل وقف نامه حاج مقیم، این شجرنامه اصلاح گردید. و حاج محمد سلطان نوه حاج مقیم بوده و نام پدر ایشان کربلائی محمد ابراهیم است.

3- در شجرنامه سابق نام کربلائی حاجی آقا (پدر میرزا عباسقلی معروف) به عنوان یکی از اجدادمان معرفی میشد، که اینک مشخص گردید نام ایشان کربلائی محمد حاجی آقا بوده است.

4- اصولا آقای مرعشی وقتی سیادت افراد معلوم و مشهور باشد، نسبت به بررسی شجرنامه اقدام می نمودند، نه اینکه نسب خاندانی کاملا اشتباه باشد و این دسته احتمالی سادات از افرادی باشند که بخاطر مشکلات زمانه سیادت خود را مخفی نموده باشند (دلایل آنرا در ادامه مطالعه کنید).

5- متاسفانه تاکنون دلایلی جهت اثبات سیادت حاجی تباران ارائه نمیشد، اما اینک دلایل این احتمال ارائه شده است.

6- متاسفانه شجرنامه ما جهت اثبات هویت به نسب شناسان ارائه نشده بود، چون افرادی هستند که علم نسب شناسی دارند و کاری ندارند که طرف سید است یا نه، آنها نسب افراد را هرچه که باشد درمی آورند، مثلا دلایلی که نسب شناسان مضاعف بر دلایل موجود در تحقیقاتشان از آن کمک می گیرند عبارتند از:

- برگه تنظیمی توسط میرابهای منطقه: در اسناد تاریخی افرادی که آب رودخانه و چشمه ها را در بین اهالی تقسیم می کردند، نامشان را در برگه می آوردند.

- برگه های خرید و فروش و یا اجاره زمینهای کشاورزی (که در نزد نویسنده موجود است)

- لیست سربازان و سپاه منطقه (موجود در نزد نویسنده)

- سند تاریخی املاک (موجود در نزد نویسنده)

- وقف نامه های تاریخی (موجود در نزد نویسنده و ادارات اوقاف شهرستانهای مازندران)

- عقد نامه های تاریخی

- وصیت نامه های تاریخی و صورتجلسات تقسیم ارث (موجود در نزد نویسنده)

- برگه های باج و خراج مملکتی (همه مردم طبق لیستی مالیات می دادند، بطور مثال طبق سند موجود در نزد نویسنده آمده فلانی یک خروار انار تیم و سه خروار دونه و... مالیات سالیانه اش است).

-ابتدا و انتهای کتابهای تاریخی موجود در منازل که تاریخ ولادت و وفات عده ای نوشته شده. (موجود در نزد نویسنده)

- امضای کتابت های تاریخی اجداد که در آنها التماس دعا داشتند و خود را معرفی می نمودند نظیر: اتمام عبد ضعیف اثیم محمد مقیم بن ملا محمد ابراهیم بارفروشدهی... در سنه 1090 کمیت قلم... اتمام متعهد نمود. (بیش از پنجاه عنوان کتاب موجود در نزد: نویسنده، حاج محسن حسن زاده مقیمی، بزرگان فامیل، کتابخانه مجلس، کتابخانه آستان قدس، کتابخانه مرعشی قم، کتابخانه فیضیه قم، کتابخانه ملک)

- و اسناد تاریخی دیگر که در نزد نویسنده موجود است.

چرا در طول تاریخ سیادت بعضی از سادات مخفی ماند؟

عداوت و دشمنی حاکمان جور با خاندان مکرم رسول خدا (صلی الله علیه و اله) (سادات) در طول تاریخ اسلام، موجب گردیده است در برهه هایی از زمان عده ای از سادات، به منظور حفظ جان و بقای نسل سادات، سیادت خویش را مخفی کنند ، بطور مثال در سرزمین ما تبرستان، آنقدر حکومت در دست حاکمان مختلف دست به دست شد که مرحوم اردشیر برزگر در کتاب تاریخ تبرستان پس از اسلام، صدها صفحه مطلب بدان اختصاص داده است، در تبرستان چند بار علویان و سادات حکومت را در دست داشتند، اما حتی در زمان حکومت علویان ، دیگران و مدعیان قدرت به این سرزمین یورش برده و قسمتهای زیادی از آن را متصرف می شدند، و پس از تصرف هم دست به کشتار وسیع و تعقیب سادات که همان مرتبطین با حکومت بودند می زدند، زمانیکه حکومت بطور کلی از دست سادات خارج می شد، این کینه ها شدت بیشتری می یافت، از طرف دیگر بعلت نفوذ سادات در دل مردمان این سرزمین و سایر بلاد و روشنگری آنان حاکمان با آنان دشمن بوده و بطور مثال متوکل تعداد زیادی از سادات را دستگیر کرده و به شهادت رساند. بسیاری از سادات به جهت حفظ جان و ناموس خود، مجبور به مخفی نمودن سیادت خود کرده و بعدها سیادتشان محرز شد، از طرف دیگر هم با بهبود شرایط زیستی، افراد زیادی ضمن سوء استفاده ، خود را سید خوانده که اصلا سید نبودند.

32 - ریشه های اختلافات قومی در فکچال

متاسفانه در گذشته اختلافات فامیلی متعددی در فکچال وجود داشت، که سعی نمودم به اکثر آنها بسیار بی طرفانه اشاره داشته باشم تا جوانان فهیمی که اینک اختلافات را کنار گذاشته اند، راجع آنها بیشتر بدانند.

نقشه هوائی زمینهای حاجی کلای فکچال (گاودشت)

1- يكي از رويدادهاي عمده‌اي كه در تاريخ حيات سياسي حكومت پهلوي تحت فشار آمريكا صورت گرفت و نطفه‌‌اي براي شكل‌گيري انقلاب اسلامي و سقوط رژيم شاه گرديد، «انقلاب سفيد» نام داشت. مهمترين فراز اين رويداد، كه در منشوري 6 ماده‌‌اي اعلام شده بود، «اصلاحات ارضي» لقب گرفته بود. تمامي اجزاء اين منشور كه بعداً به 12 ماده افزايش يافت بخصوص موضوع «اصلاحات ارضي» از نسخه‌هائي بود كه هيأت حاكمه جديد آمريكا به سركردگي «جان كندي» رئيس جمهور آن كشور براي شاه پيچيده بود.شاه براي حفظ اموالش بنيادي بنام پهلوي ايجاد نمود و زمين خواران بسيار بزرگ هم از راه فرارهاي قانوني ايجاد شده و يا باج دادنهاي کلان از اين قانون مستثني شدند و نهايتا اين قانون دامن خرده مالکان را گرفت.اصلاحات ارضي مورد مخالفت شديد آيت الله بروجردي، امام خميني، آيت الله گلپايگاني، آيت الله مرعشي، آيت الله شريعتمداري و... قرار گرفت بطوريکه اصلاح ارضي، افساد ارضي لقب گرفت.از اواخر سال 1341 شمسي به بعد اين قانون منشاء ايجاد نزاعهاي بسيار گسترده در بين خرده مالکان و کشاورزان فکچال شده و در نسلهاي بعدي بيشتر به اين دليل ادامه يافت. و باعث حساسيتهاي جنبي قومي شد.لازم به ذکر است در ده فکچال مالک بسيار بزرگ نداشتيم و افرادي که صاحب بيشترين زمين اطراف فکچال بودند، جز طايفه بيژني و مقيمي نبودند ، مالکين فکچالي جزء خرده مالکيني بودند که زمينهاي آنان اکثرا توسط دولت غصب شده و به شيوه غير شرعي تقسيم گرديد.

2- پس از زلزله حاجی کلا و ویرانی آن و درگذشت تعداد زیادی از حاجی تباران مالک و از بین رفتن کارگران زحمتکش کشاورز (بعلت طاعون) که در نازکلا ساکن بودند، ساکنین روستای فکچال نتوانستند کل اراضی حاجیکلا (گاودشت) را کشت کنند، همچنین سند حدود زمینها هم گم شده بود این اراضی پس از سیصد سال به بوته زار تبدیل شد و چند سال قبل از انقلاب، چند تن سودجوی درباری غیرفامیل زمینها را تصاحب کرده و برایش سند سازی نموده و با لودر تمام بوته زارها را تسطیح کرده و خرابه های باستانی حاجیکلا را با خاک یکسان نمودند، انبوه بوته های کنده شده از زمین تا یکسال هیزم روستاهای منطقه را تامین نمود. پس از انقلاب دولت این اراضی را تصاحب کرد، با پیدا شدن چند سند تاریخی مالکیت این زمینها، چند تن از بستگان مطلع نتوانستند، قسمتهای کوچکی از زمینها را پس بگیرند، چون این زمینها متعلق به همه حاجی تباران است، و افراد زیادی هستند که به حقشان نرسیده و بعضا بعلت احتیاط در مسائل شرعی پیگیر موضوع نبودند (از جمله خانواده نویسنده)، این موضوع هم سر و صدای زیادی راه انداخت.

تصویر اصل سند زمینهای فکچال که در آرشیو نویسنده موجود است.

3- نام روستا

تغییر نام روستا هم باعث اختلافاتی شد که در دور دوم مطالب وبلاگ - شماره4 مفصلا به آن پرداخته شد.

4- ارباب و رعیتی

این مطلب نیاز به توضیح ندارد، بد و خوب از هر دو طرف در هر کجا وجود دارد.

5- اختلاف عقائد سیاسی

ابراز تاسف در مورد این مساله کافی است، چون هر حرفی بزنم به آقایان بر می خورد.

6- آب کشاورزی

قبل از حفر چاه های آب برقی و بعدها هم بعلت محدودیت در صدور مجوز حفر چاه عمیق و محدود بودن، منابع آبیاری، کم آبی منشاء نزاعها فامیلی گسترده می شد.

31 - دیدنیهای فکچال مومن آباد

عکس های این پست با بهره مندی از تصاویر اینترنتی وبلاگ عزیزان مقیمی، نیازی و بیژنی و آرشیو شخصی نویسنده، تنظیم گردید.

1- تکیه پائین محله فکچال:

این بنا به گواهی تابلوی ورودی تکیه در سال 1080 قمری و به گواهی کتاب مقیم نامه در سال 1081 قمری، توسط حاج محمد مقیم حاجی ساخته شده است، مرحوم حاج میرزا عباسقلی حاجی (جد مقیم پور بیژنی ها) در سال 1323 قمری (یعنی 110 سال قبل) در هنگام مرمت تکیه آنرا نقاشی و کتیبه نویسی نمود، حدود 30 سال قبل حاج شیخ عبدالجواد حبیب زاده بیژنی (بزرگ خاندان) جهت توسعه تکیه زمین اهداء نموده و با همکاری مرحوم حاج مقیم عمو (پسر مرحوم میرزا عباسقلی)آشپزخانه احداث شده و تکیه توسعه یافت، چند سالیست به همت فکچالیهای خیر، این تکیه به طرز زیبائ و ناشیانه ای بازسازی شد و متاسفانه میراث فرهنگی روستا بسیار بسیار مخدوش شد، سنگ قبرهای زیادی از اولین گورستان روستا با قدمت بیش از سیصد سال که در خیاط و داخل تکیه بود از بین رفت، دو نفار چوبی تاریخی تکیه هم که بسیار زیبا بود اما چوبهایش و میخهایش لق شده بود، با سیمان بازسازی شد.

2- خانه تاریخی موسس فکچال

حاج محمد مقیم حاجی پس از تخریب روستای حاجی کلا (واقع در اراضی گاودشت) پس زلزله سال 1081 با احداث این منزل مسکونی زمینه ایجاد سکونت را در روستا فراهم نمود، و با اتصال شیارهای طیبعی زمین و حفر نهر خشرود از کنار منزلش جاری ساخت تا ضمن تامین آب مورد نیاز اراضی کشاورزی پائین دست هم سیراب شوداین منزل هم اینک موجود بوده و خانواده حاج محسن حسن زاده مقیمی (محسن عمو) در آن ساکنند، به گفته عمو محسن، نفار موجود در دو طبقه جهت استراحت تابستانی ساکنین منزل در بیش از یکصد سال پیش ساخته شده است.

3 و 4- - آبشار فکچال + بند تاریخی فکچال

در مسیر امامزاده برهان بر روی نهر خشرود بند تاریخی وجود دارد، که مدد رسان آبیاری در روزهای گرم تابستانی بود، نویسنده به یاد دارد تا حدود 20 سال قبل این بند پر آب و ماهی بود و صدای قورباغه های آن گوش فلک را کر می کرد، در پشت بند این آبشار زیبا وجود دارد.

5 و 6 - پل تاریخی فکچال و نهر خشرود

خشت پل و تخت پل دو پل تاریخی فکچال بودند، تخت پل چوبی بوده و به مرور زمان از بین رفت اما خشت پل هنوز موجود بوده و در ابتدای مسیر کتی واقع بوده و مصالح به کار رفته در آن خشت و ساروج (به عنوان ملات) است، به علت باریک بودن مسیر پل و مالرو بودن پل، طرفین آنرا با طاق سیمانی تعریض کرده اند، این پل مسیر اتصال ناز کلا به فکچال بوده و بعدها هم محور ارتباطی بالا محله و پائین محله بود.

ساروج یک ملات بسیار مستحکم بوده و قبل از اختراع بتون تا 80 سال قبل کاربرد داشت، مواد تشکیل دهنده ساروج عبارت است از: آهک، خاکستر، ماسه بادی، خاک رس، پشم بز ، تخم مرغ و آب.

لازم به ذکر است پل محمد حسن خان بابل از جنس خشت و ساروج ساخته شده است و مادر بزرگم مرحوم گلین خانم گرجی (همسر حاج عزت الله مقیم پور بیژنی متوفی 1359) می گفت ساخت پل محمد حسن خان آنقدر تخم مرغ مصرف داشت و قحطی تخم مرغ آمده بود که من با فروش بیست و چند عدد تخم مرغ، خرج سفر زیارتیم را فراهم کردم.

به گفته پدر بزرگم خشرود فکچال در یکصد سال قبل آنقدر آب داشت که یکی از دختران حاج ملا حبیب الله حاجی (جد حبیب زاده بیژنی ها) وقتی در کنار نهر مشغول شستشوی ظرف یا لباس بود، وقتی که سرش را خم کرد در آب افتاد، آب اباعث خفه گی و در گذشتشان شد.

7 - کتی تپه و گورستان و گلزار شهدا

کتی، تپه ای دست ساز به ارتفاع 5 متر و بسیار تاریخی (کهن تر از فکچال) است، صدها سال قبل این تپه سنگر دفاعی در برابر دشمنان بود، در حدود 50 سال قبل که  آقای روح الله بیژنی یک کوره آجر پزی در این مکان ساخته بود تا آجر منزل مسکونیش را بسازد، به آثار سفالینه های شکسته تاریخی بر میخورد و یا خشتهای قدیمی 50 سانتی پیدا میشد. مساحت این منطقه حدود 5 هکتار بوده و قبرستان فعلی و گلزار شهدای فکچال در این محل واقع است، از قدیمی ترین قبرهای موجود در این آرامستان، قبور حاج ملا حبیب الله حاجی و همسرش می باشد.

8- امامزاده برهان الدین علی (ع)

در گذشته اين امامزاده بی مزار فاقد شجرنامه موثق بود اما شنیده ام شجرنامه ایشان پیدا شده است امامزاده برهان کرامات زيادي دارد. قديميها هم افسانه ای راجع به غيب شدن امامزاده و ساخت مزار در محل غيبت بيان ميکنند. در گذشته کنار امامزاده درختان کهنسال خوابيده اي وجود داشت که موازي زمين و سرسبز بود، اینک چنین درختی با سن نه چندان زیاد در پشت حسینیه امامزاده خود نمائی می کند. قدیمها از درخت کهنسال حیاط امامزاده آب قرمز رنگی خارج می شد ( ظاهرا آب مانده در بین پوست و تنه ی درخت) که مردم به آن درخت اعتقاد خاصی داشتند و می گفتند خون می گرید. در محوطه امامزاده آثاری از بافت جنگلی و در ختان سر بفلک کشیده تنومد وجود دارد که بسیار زیباست.

در سالیان دور سالي دو مرتبه بازار منطقه اي سيار مفصلی در جنب امامزاده برگزار مي شد و مردم از اطراف و اکناف با چهارپا و پياده براي خريد و فروش گرد مي آمدند.

9- مسجد و تکیه بالا محله

در سال 1380 و 1379 خیر نیکوکاری با صرف هزینه میلیاردی مسجد بسیار زیبای امیرالمومنین (ع) و در کنارش تکیه آقا اباعبدالله الحسین (ع) را ساخت، این مجتمع مذهبی در امور فرهنگی، آئینی (نظیر روز ملی فکچال) و اقامه نماز جماعت فعال بوده و در کنار مسجد پائین محله، فکچال را مومن آباد نمود

10- طبیعت زیبا و رود شورش

در فکچال هر کجا سر بچرخانید طبیعت را زیبا می بینید، با فاصله اندکی از روستا ،آثار متعدد تاریخی دیگر به همراه جنگل، چشمه، رودخانه، سد و... را مشاهده می کنید، در اوایل مسیر دسترسی به روستا، رودخانه قدیمی شورش جاریست که پر از مار آبی و ماهیان ریز است.


30 - حاج محمد مقیم حاجی و حاجی کاظم بیگ

به خوبی به یاد دارم، سی سال هر وقت پدر بزرگ صد و اندی ساله ام از منزل خود در محله باقر ناظر که قبل از آن منزل مرحوم آیت الله کریمی بود برای خرید به پنجشنبه بازار سر حمام میرزا یوسف می رفت و من همیشه همراهش می شدم، دقایقی بر سر مزار حاج محمد مقیم حاجی (جد ما و موسس فکچال) می نشست و با عصای خود طبق رسم زیارت اهل قبور به آرامی بر قبر می کوبید، پس از فاتحه هر بار جمله ای راجع او به من می گفت، پس از سالها خاطرات به یاد مانده ام را در این موضوع مرور می کنم.

بابا بزرگ می گفت محمد مقیم حاجی فرد مومن و محب اهل بیت بودند، موقوفات فراوانی دارند، این نواحی تماما از املاک حاج محمد مقیم بوده و مسجد در زمین وقفی ایشان توسط آکاظما (حاج کاظم بیگ) که با اجدادمان نسبت دارد بنا شد، ایشان برای آخرت خود املاک زیادی در گنج افروز و... (اعم باغ مرکبات و زمین کشاورزی مرغوب) وقف نموند تا بطور مادام العمر کسی استخدام شود و بر سر قبرش قرآن بخواند، اما متاسفانه کسانی که متولی انجام این وقف هستند و از بستگان نزدیک ما می باشند، مال و املاک را بالا کشیده اند و به وقف عمل نمی کنند.

حالا بعد از سالیان راجع به این موضوع تحقیقی کارشناسی را شروع کرده که هنوز پرونده اش مفتوح است.

جمع بندی تحقیقات شفاهی، مطالعات منابع اینترنتی و کتب: تاریخ طبرستان، بابل سبزه دیار، بابل شهر بهار نارنج، آشنائی با فرزانگان بابل و مقیم نامه به شرح زیر است:

حاج محمد مقیم حاجی فکچالی فرزند درویش بیژن حاجی در اواخر قرن یازدهم، جهت توسعه مسجد و حوزه علمیه بارفروش ده در محله سر حمام میرزا یوسف، زمینهای مورثی خود را اهدا نمود، قسمتی از زمینها به گورستان بار فروش ده تبدیل شد (در دوره پهلوی این گورستان قدیمی تسطیح شده و به پنجشنبه بازاری که در این محل تشکیل می شد، سامان داده شد). و قسمت دیگر زمین در اختیار فامیلش آقا کاظم قرار گرفت. کاظم بیگ اصالتا اهل روستای کاظم بیگی بود، روستای کاظم بیگی در جاده قدیم آمل و نزدیک احمد چاله پی واقع است، در گذشته مسیر دسترسی به فکچال از روستای احمد چاله پی می گذشت. پدر حاجی کاظم بیگ حاجی علی بیگ بوده و پدر بزرگش حاجی کاظم و جدش آقا رضای بارفروش دهی هستند، آقا رضای بار فروش دهی هم در قرن دهم می زیست، بنابراین خود حاجی کاظم بیگ از اجداد ما نبوده و احتمالا با توجه به شنیده های مکرر نسبت فامیلی او با ما، باید در اجداد مشترک باشد نه در شخص ایشان. از طرف دیگر حاج محمد مقیم، پسر ارشدش آقا کاظم (آکاظما) نام داشت و در اجداد ما هم رسم بر تکرار نام اجداد است، در وقف نامه پیدا شده راجع به حاج محمد مقیم حاجی که در اواخر عمر آکاظما حاجی و در سال 1175 قمری نوشته شده، آکاظما وصی ایشان جهت اداره موقوفات متعدد ایشان مربوط به مسجد کاظم بیگ و آخرت خودش می باشد که تصویرش را می بینید.

در نهایت مسجد در سال ۱۰۹۲ توسط تاجر و معتمد بارفروش حاج کاظم بیگ و در 60 سالگی وی، بازسازی شده و توسعه یافت و از آن پس به نام مسجد کاظم بیگ مشهور شد. در سال ۱۱۰۱ پسر او آقا محمدرضا و در سال ۱۱۶۹ مولانا میرنظام الدین محمد به تعمیر آن همت گماشتند. مسجد کاظم بیک در ابتدا محل تدریس علوم دینی نیز بوده‌است. در کنار مسجد کاظم بیک مقبره‌های ملا محمد حمزه و فرزندش شیخ محمد حسین و شیخعلی شریعتمدار و شیخ محمد حسن شریعتمدار و مقبره علما و سادات بیکائی و... قرار دارد. در سمت راست ورودي مسجد از سمت بازار مرحوم حاجي محمد مقيم (جد ما) مدفون است.محمدجعفر کاظم بیکی، که هنوز در قید حیات است ، متولی این مسجد می‌باشد. او در سال ۱۳۴۲ مسجد را تعمیر کرده‌است. این مسجد و مقبره‌های کنارش بیش از ده کتیبه به خط نستعلیق دارد.

نکته ها:

1- بزرگان فامیل ما به اشتباه آکاظما را آقا کاظم بیک می دانستند که در بررسی های بالا خلاف آن ثابت شد. همچنین در زمان حیات آقا کاظما که وقف نامه نوشته شد،83 سال از زمان بازسازی مسجد کاظم بیک گذشته بود در آن نوشته شده مرحوم کاظم بیگ.

2- بزرگان ما آکاظما را از اجداد ما دانسته اند، در صورتیکه با توجه به اسناد متعدد تاریخی که در نزد نویسنده وجود دارد، ایشان عقیم بوده و فاقد نسل می باشند.

3- بیگ به معنای بزرگ و بعضاً در برابر بیگم مونث به معنای سید آمده است.

4- نام پدر آبات عظام ملا محمد حمزه و شیخ یعقوب شریعتمدار حمزه کلائی، ملا مقیم نام داشته و نام پدر بزرگشان شریف و جدشان آقا مقیم درزی بارفروشی نام داشتند، بنا به نقل تائید نشده ای آنها هم حاجی تبارند.

5- متاسفانه سنگ مزار تاریخی حاج محمد مقیم در تخریب و بازسازی دیوارهای مسجد کاظم بیک، مفقود شده که جا دارد بستگان و اداره اوقاف نسبت به نصب یادبود اقدام کنند.

6- متاسفانه این مسجد فقط به نام سازنده بنا مشهور گشت در صورتیکه بطور مثال: در تاریخ طبرستان برزگر و یا در صفحه 192 کتاب بابل سبزه دیار از قول محمد جعفر کاظم بیکی آمده، مسجد در تاریخ قید شده ی مشهور بازسازی شده است.

نویسنده به اطلاعات جدیدی در این راستا دست یافت که آینده خواهد گفت

شهزیور92

29 - بندپی

بندپی از دو کلمه بند و پی ترکیب شده است که بند در اصطلاح محلی به سرزمین مرتفع و پی به سرزمین پست جلگه ها اطلاق می شود در گذشته در زمان صفویان قسمتی از سرزمین وسیعی بنام چلاو بوده که فعلا چلاو منطقه ای در جنوب آمل است حکومت مرکزی صفویان اگر چه تاریخ آن مشخص نیست برای اینکه منطقه مزبور را که بسیار وسیع و ساکنان غیر قابل کنترل داشت بهتر بتواند اداره کند آن را به دو قسمت بندپی و چلاو تقسیم نمود و این تقسیم بندی دقیقا قبل از دوران افشاریه صورت گرفته است زیرا قبل از آن هیچ سندی راجع به نام بندپی وجود نداشت.

اما در زمان افشاریه روستای دیوا از قرائ بندپی که از املاک خاصه شاهی بوده به چهارصد سکه نادری به اهالی دیوا فروخته شدکه در این سند کلمه بندپی بعنوان نام منطقه آمده است در اوایل دوره قاجاریه به علت حمایت اهالی آن از زندیه رو به خرابی می رود و پس از صدارت میرزا محمد شفیع مازندرانی از اهالی بندپی رو به بهبودی می رود و بنا به تقسیمات کشوری سال ۱۲۸۷ شمسی یکی از بلوکات ولایت مازندران محسوب می شد که شخصی بنام نایب الحکومه بر آن حکمرانی می کرد بندپی در تقسیمات کشوری سال ۱۳۱۶شمسی یکی از بخش های شهرستان ساری بوده است و در این تقسیمات تنها ساری و گرگان شهرستان بوده اند و بقیه شهر های مازندران بصورت بخشداری اداره می شدند. مقر بخشداری بندپی در روستای مقریکلا در غرب بندپی بوده که از سال ۱۳۵۵ پس از طرح روستاهای منظومه ای مکان آن به شهرک خشرودپی انتقال یافت.

دهستان های بندپی به دو بخش مجزای بندپی غربی و بندپی شرقی تقسیم گردیده که در سال ۱۳۷۰ محل استقرار بخشداری در غرب به مرکزیت خوشرودپی و در شرق به مرکزیت گلوگاه می باشد.

بندپی شرق به دهستان های سجادرود و فیروز آباد تقسیم شده که از نظر درجه سکونتگاهی جز دهستان درجه یک ولی در سطح بابل در درجه سی و سوم قرار دارد . دهستان خوشرودپی از نظر سکونتگاهی رتبه پنجم را کسب کرده است از دهستان های خوشرود و شهیدآباد تشکیل شده است.

بندپی غربی با وسعت 260 کیلومتر مربع منطقه ای برخوردار از دشت و جنگل که جنوبی ترین روستای آن منطقه ییلاق نشین فیلبند و شمالی ترین روستای آن روستای شوکلاســـت که در دشتــی وسیع واقع است . بندپی غربی دارای قدمتـــی طــولانی که باستان شناســان سفالهــای بدست آمده از تپـه باســتانی روستای لمسو کلا (قلـعه کتی)را که دارای رنگ قرمز با نقوش هندسی و خاکستری داغدار است را به اواسط هزاره دوم قبل از میلاد نسبت دادند . وجود آثاری از راههای سنگفرش شده به جای مانده از دوران صفویه می دهند . در قسمتهایی از مرتفاعات بندپی حاکی از اهمیت این ناحیه در این دوره می باشد . تأسیس پل بزرگ محمحسن خان قاجار بر روی رودخانه بابل به منظور سهولت ارتباط بین بندپی و شهر بابل ساخته شده و تکیه با شکوه مقریکلا در این بخش حکایت اهمیت بندپی در دوره قاجار می کند . جالب است بدانیم بنا به گفته مؤلف تاریخ خواجه تاجدار آقا محمدخان مؤسس سلسله قاجار پس از شکست از عموی خود علی قلی خان به حاجی حلال خور حاکــم وقــت بندپـی پناهنده شد . گفتنی است به گمان یکی از مورخان اروپایی درسال 1771 م. در کتابش از بندپــی بعنــوان یکی از 15 ایالت مازندران یاد می کنــد . این منطــقه با وجود استعداد فراوان چندان مورد توجه واقع نشد . جنگل های زیبا با درختان تنومند و بستر رودخانه کلارود که با اندک هزینه می تواند مرکز مهم تفریحی ـ توزیستی گردد .ان تفریحگاه ساکنان  این بخش و مهمانان است و هم قوت قلبی برای کشاورزان پروژه کشتارگاه صنعتی که در دست ساخت است می تواند زمینه اشتغال جوانان بیکار را فراهم نماید.

پادگان آموزشی المهدی(عج) وجودش روزنه امیدی است برای اهالی تا نسبت به فراهم آمدن امکانات رفاهی مساعدت شود. دشتهای سرسبز و خرم و جنگل  انبوه  با پوشش گیاهی و داشتن رودخانه های بزرگ و کوچک به همراه سادگی و بی آلایشی ساکنان بخش بندپی زیبایی های این بخش را دو چندان ساخته است .

بندپی تِه صِفاره مِن بِنازِم
ته آب و ته هواره من بنازم

ته سبزه سرزمین لطف و صفا

ته سجروی صداره مِن بِنازِم

ته دشت و جنگل و صحرا و دره

ته سرسبزی روستاره مِن بِنازِم

گلیا و زوارده ناری رون

ته دشت دِله نشاره مِن بِنازِم

اِدمِلّا پوسکلا و کوپه سره

ته تپه شهداره مِن بِنازِم

امام زاده عباس شاهزاده رضا

وِنه موجز نماره مِن بِنازِم

پادشامیر سید نظام الدین

مِزار شهداره مِن بِنازِم

خشروپی و دیا و کاردیکلا

مردم با خداره مِن بِنازِم

ته دیا مله عِمرونا مِلِشا

همدوشا هم صداره مِن بِنازِم

قِرِق که اِشکِنه کویی شونه کو

کلّه ونگ و اویاره مِن بِنازِم

قِرِق که اشکنه مال کفنه را

ته گِسفِنِ صداره مِن بِنازِم

لینگ دره کالچرم دوش شیره جاله

ته خِراک شیر پِلاره مِن بِنازِم

چَپّون بار کنّه اسب و قاطر پشت

ونه پشت لَمچاقاره مِن بِنازِم

گِسفن را کفِنّه راسّه سِجرو

ونه هامِته راره مِن بِنازِم

اَنِه شونّه تا حاجی شِخ موسی

ونه جفته آقاره مِن بِنازِم

قربونی کنّنه آسّونه دله

ونه موجز نماره مِن بِنازِم

اسیر برف و یخ هَسِّنه هَرده

پشتیبان اِماره مِن بِنازِم

وِشون یاری کنّنه اِما پِریجایی ره

چه کوها و چه صحراره مِن بِنازِم

سال که تحویل وونه ته عیدی گردش

این هم نشینی هاره مِن بِنازِم

ته دشت کنار فِک نو تِتی

پِس پِسی صداره مِن بِنازِم

فِرمونی دٍِشو با کنِس تِشّی

لَوه هَلی پِتکاره مِن بِنازِم

ته تَنّیر دله لَتی پَنجه کش

یا ته تینگِلِواره مِن بِنازِم

نِواش تر که وونه گاخسه مینا

ته شیرو جونّکاره مِن بِنازِم

زَرین ماشّن سِنّار قَلفِر

همه گوی میناره مِن بِنازِم

ته تَش کِله وَر خالِگِ گوگزا

مارّه کِنّه صداره مِن بِنازِم

گالش زِنا با گالش وچون

خِرِنّه شیر پلاره مِن بِنازِم

گالش که پِرسِنه سِوی تِلا ونگ

عبادت با خداره مِن بِنازِم

ته وصف هَچّی بووئم نوونه تِموم

ته همه خوبی هاره مِن بِنازِم

ته شعر و شاعری زبون محلی

کاظمی ته صداره مِن بِنازِم

با تشکر ار شاعر گرانمايه آقاي حميد کاظمی

28 - روز ملی فکچال مومن آباد

چند سالی است روز سوم فروردین به همت اهالی خوش ذوق و با هدف صله رحم عمومی، شادی و ایجاد انگیزه جهت توسعه و عمران روستا بنام روز ملی فکچال نامگذاری شده است، دلیل نامگذاری این روز این بوده چون اکثر اهالی ساکن جای جای ایران به فکچال می آیند و پس از دید و بازدید دو روزه و قبل از اتمام تعطیلات فرصتی مغتنم است تا همدیگر را ببینند، روستا را نظافت کنند، قبور درگذشتگان و شهدا را غبار روبی کرده و زیارت اهل قبور بنمایند، سنتهای تاریخی خود را احیاء نموده و با بازیهای قدیمی خود نظیر: چلیکا، اغوزکا، قاطر چیکا، چش دارکا، شورده بورده و شاه وزیر کا و... یاد کودکی شیرین خود بیفتند، نوروز خوانی را در روستا دیده و در جشنواره های غذاها و نان محلی دلی از عزا در آورده و از مادران روستایی بخاطر پخت پنیره نون، کلیچه نون، کماج، کله کلوا، پهن کلوا، لوه نون، ساج سری نون، نون برنجی و فتیره نون و... تقدیر کنند.

عهد همیشگی اهالی در این روز اینست: جز از فرهنگ، هنر و ادب، جشن و شادی، دوستی و مهربانی و آبادانی بیشتر روستا حرف دیگری به میان نیاید.

27 - نوروز خوانی در فکچال

چندی است به همت جوانان بعد از سالیان زیاد این رسم دیرینه به دیارمان بازگشته است. در فیلم مستند فکچال سرزمین پدری و زادگاه مادری ساخته استاد محمد مقیم پور بیژنی به آن پرداخه شده، بدین شرح که: نوروز خوانها چند نفر هستند که یک نفر شعر می‌خواند، یک نفر ساز زده و نفر دیگر که به آن کوله کش (بارکش) می‌گویند با جوب دستی خود به درب خانه اهالی می کوبد و بعد باز کردن درب توسط صاحبخانه وارد حیاط آنها شده و با خواندن اشعار در مدح امامان، ترانه‌های محلی، طلیعه سال نو را به ساکنین مژده می‌دهند همچنین ضمن دعا برای اهالی فکچال، آرزوی: سلامتی، عروسی فرزندان، کسب کار پر رونق و عاقب به خیری می کنند. صاحب منزل هم بنا به توان مالی خود به آنها خلعت مادی و یا غیر مادی می دهد.

در موقع خواندن اشعار که با صدای بلند اجرا می شد و شماری از بچه های محل هم گرد آنها را می گیرند تمام اهل خانه به تماشا می آیند، مردم آنها را طلایه داران بهار و خوشبختی می دانند و ورودشان را به فال نیک می گیرند و خود را برای از بین بردن دشمنی و فرا رسیدن فصل مهربانی و دوستی آماده می کنند. در ادامه مطلب نمونه ای از صوت این مراسم سنتی را به شما تقدیم می کنم.

 

متن شعر

ترجمه

اول به نام خدا
سلام بر ته ای آقا

بئومه دولت سرا
سر کشمبه همه جا
غاصه ره دمبه پی یا
درنه عیید ما
یاد انه اون قدیما
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


ادی بوییه بهار
فصل کشت و فصل کار
خاشکه دارا کارده خال
زمین هسته لاله زار
تی تی دره سر دار
گوسفند ونه ورده مار
نچاقا بوئن خار
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


زمستان بوییه سر
نزب هدائه را ر ور
بهار بمو خانه در
گال بمو تا نال سر
بشکفته مردم بر
هسته بو زمین سر
تیمه دشن بیری بر
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


بهار بمو ای آقا
صله رحم بیار جا
با مردم خب هکان تا
محبت هکان نشا
گامه بی راه خدا
رفق جه بخا وفا
سربزن ته همه جا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


شرخوان بموئه اسا
شونه و در همه جا
پیش ندار و دارا
اِنه شم نال د بالا
شادی هکانین شما
دلکش بوییه هوا
نکانین این پا اون پا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


ای خاخر باوفا
پسر هکانی زوما
ون دست دوندی حنا
تکان بخو دکف را
مجری در ر هکان وا
دل د ته هاده شفا
یک بنچه دینگن هوا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


شادی دووئه ایران
شیرین بوو شم دهان
خاشی کانین به دوران
افتا دو آسمان
روزی بوو فراوان
دشبند بمانه حیران
خدا شم پشتیبان
نوبهار موارک بو

لاله زار موارک بو

ابتدای (کار) با نام خدا
ای آقا سلام بر تو
به دولت سرای تو آمدم
به همه جا سر می زنم
غصه را کنار می گذارم
عید دارد فرا می رسد
(مرا) یاد از دوره ی قدیم می آید
نوبهار مبارک باشد

(ایام) لاله زار مبارک باشد


دوباره بهار شده است
فصل کشت و کار آغاز شده است
درختان خشک برگ پیدا کرده اند
زمین پر از لاله شده است
درختان شکوفه کرده اند
(و) گوسفندان بره می زایند
(الهی) بیماران شفا بیابند
نوبهار مبارک باشد
(ایام) لاله زار مبارک باشد


زمستان سیاه به پایان رسیده
ابر سیاه راه خود را کج کرده است
بهار به در خانه آمده است
شکوفه تا روی سکو آمده است
رنگ و روی مردم شکفته است
بلندشو و به مزرعه برو
دانه بپاش تا (فردا) محصول بگیری
نوبهار مبارک باشد
(ایام) لاله زار مبارک باشد


بهار آمد ای آقا
(بلند شو)صله رحم را به جا بیاور
مردمی باش
بذر محبت بکار
در راه خدا گام بردار
از دوستا،وفا بخواه 
به همه جا سر بزن
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد


شاعر اکنون آمده است
به همه جا سر میزند
نوبهار مبارک باشد
پیش دارا و ندار می رود
به خانه شما می آید
ای اهل خانه شادی کنید
مردد نباشید
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد


ای خواهر باوفای من
(الهی) پسرت را داماد کنی
به دستانش حنا ببندی
از جای خود برخیز
در صندوقچه را باز کن 
خواسته ام را برآورده کن
یک مشت اسکناس به هوا بریز
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد

در ایران همیشه شادی باشد
همیشه شیرین کام باشد
پیوسته در زندگی خوش باشد
(الهی)آفتاب هم چنان بتابد
دشمنان حیرت زده شوند
نوبهار مبارک باشد
(و) خدا پشتیبان شما باشد
(و) روزی مردم فراوان شود
(ایام)لاله زار مبارک باشد



دریافت فایل صوتی نوروز خوانی فکچال