43 - شهدای حاجیکلای فکچال
منبع این مطلب لیست پایگاه بسیج فکچال است (که در تصویر هم آمده)، بیانات خود را به پایگاه منتقل کنید چون نویسنده وبلاگ در این رابطه صاحب نظر نیست.
![]()
1- شهید محمد مهدی حبیب زاده بیژنی : کردستان 1359
2- شهید عنایت الله (بیژن) مقیم پور بیژنی : فتح المبین 1361
3- شهید فرهاد حسن زاده مقیمی : فتح خرمشهر 1361
4- شهید عباس اکبر زاده نیازی : عملیات والفجر 1361
5- شهید عطاء الله مقیم پور بیژنی : والفجر(6) 1362
6- شهید محمد نبی اکبر تبار ملکشاه : جزیره مجنون 1362
7- شهید یوسف کوچک زاده مقیمی : طلائیه 1362
8- شهید رضا (الله وردی) مقیمی حاجی : آزادی مهران 1365
9- شهید علی اصغر مقیم پور بیژنی : شلمچه کربلای (5) 1365
10- شهید احمد باکیده (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365
11- شهید کاظم نصرالله پور نیازی : شلمچه کربلای (5) 1365
12- شهید حاج علی برار گلبرار زاده شیر تبار (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365
13- شهید احمد علی اسماعیل زاده مقیمی : شلمچه کربلای (5) 1365
14- شهید محمد نوروز پور نیازی : شلمچه کربلای (5) 1365
15- شهید علی ملک (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365
16- شهید احمد الهقلی زاده مقیمی : جزیره مجنون 1365
17- شهید امید مقیم پور بیژنی : مهران 1365
18- شهید حسینعلی داداش نژاد نیازی : فاو 1366
19- شهید علی اسماعیل پور نیازی : شلمچه 1367
20- شهید حسین کوچک تبار مقیمی : عملیات مرصاد 1367
21- شهید رمضان اکبر تبار کامی (فیروز آباد) : زاهدان 1370
22- شهید علیرضا علی پور نیازی : زاهدان 1370
23- مرحوم مهدی (فرشاد) مقیم پور بیژنی : تصادف ساختگی (جانباز)
از فاطمه بیژنی:
شهید محمد مهدی حیب زاده بیژنی دبیر دبیرستانهای بابل در سال ۱۳۵۹ بدست مزدوران حزب ملحد کومله کردستان اسیر و در همان سال در پی یک محاکمه باصطلاح انقلابی محکوم به اعدام و بدرجه رفیع شهادت نائل آمد . روحش شاد و راهش مستدام باد.
پیکر اولین شهیدی که فضای فکچال را معطر ساخت، شهید عنایت الله (بیژن) بیژنی است.
شهید رضا مقیمی حاجی و امید مقیم پور بیژنی جزو شهدای خط شکن بودند شهیدان سبکبالی که با پیکر سوخته برای باز کردن راه عبور سربازان امام زمان بدنشان را بر روی مین انداختند.با امام زمان عج ا...دیدار کردند.با رهبر وآرمان انقلاب اسلامی تجدید میثاق بستند زمانی که پیکر مطهرشان را برای تشییع آوردند تماما سوخته بود. راهشان پر رهرو وروحشان شاد.
شهید محمد نبی اکبر تبار ملکشاه شهید ۵۹ ساله جز شهدای بسیجی پدافن هوایی بود .بر روی پدافن می نشست هواپیماهای عراقی را هدف گلوله قرار می داد. همین که نمازش را خواند همرزمش روی پدافن نشسته بود شهید شد حرکت کرد تا به سمت پدافن برود با اصابت ترکش در ناحیه سر به درجه رفیع شهادت رسید.
شهید احمد علی اسماعیل زاده مقیمی شهید غواص در یای بودند زمانی که پیکر مطهرشان را آوردند لباس غواصی به تن داشت شهید شانزده ساله که درس و تحصیل را ترک و عازم جبهه شد .روحش شاد
و احمد علی اسماعیل زاده مقیمی حاج علی برار گلبرار زاده شیر تبار وعلی ملک واحمد باهکیده محمد نوروز پور نیازی به فرماندهی شهید کاظم نصراله ا.. پور نیازی در سال ۱۳۶۵ در شلمچه در کربلای ۵ به شهادت رسیدند. شهید کاظم نصرا... پور بعد از شهادت سایر همرزمان تنهایی به جنگ با دشمن رفت و چون سمت فرماندهی حمله را بر عهده داشت سرش را از بدن جدا کردند. روحشان شاد راهشان پر رهرو
شهید علیرضا علی پور و رمضان اکبر تبار کامی در تابستان سال ۱۳۷۰ در زاهدان به همراه ۴۰ تا از سربازان به دست قاچاقچیان مواد مخدر (شرور) مظلومانه به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.زمانی که قاچاقچیان آنها را محاصره کردند و راهی برای گریز نداشتند قاچاقچیان به آنها گفتند خلع سلاح شید ما با شما کاری نداریم فرمانده سر بازان فریب خورد و به بقیه دستور داد تا سلاحشان را به زمین بیاندازند به محض خلع سلاح شدن قاچاقچیان همه را به تیر گلوله بستند. در پشت این سربازان بعد ازیک سراشیبی گودالی بزرگ بود در حین تیر باران یکی از سربازان که اهل روستای فیروز آباد فکچال بود خودش را به زمین انداخت و غلتان غلتان به داخل گودال افتاد و بعد به حالت جان در دادن هی دست و پا می زد آنقدر که تمام خاک ها را روی سرش ریخت. آنقدر خاک روی سر خودش ریخت که قاچاقچیان متوجه او نشدند.او تنها باز مانده از این فاجعه اسفناک بود شاید اگر او نبود کسی نمی دانست که چه بلایی بر سر این شهدا آمده قاتلان با تفنگ آنقدر روی صورت شهدا کوبیدند بطوریکه اصلا چهره شهدا قابل شناسایی نبود . زمانیکه اجساد را به تهران رساندند مادرش برای شناسایی رفت وعلیرضا را از روی لباس شناخت.شهید علیرضا چهره معصومی داشت همیشه متبسم بود . علیرضا داخل نانوایی محله مون کار می کرد خیلی کم عصبانی می شد ..آن زمان من ده سالم بودمن و دوستم برای یاد گیری قران پیش ملا باجی محله مان که خونه اش کنار مسجد بود می رفتیم یادم می آد زمان تشییع پیکر مطهرش من و دوستم رفتیم دیدیم ملا باجی تعطیل کرده است . کنار مسجد پایین محله دم در برای شهید علی پور چون مجرد بود حجله درست کرده بودند و بعد عکس تمام شهدای فکچال را بزرگ روی بوم نقاشی کرده ا ز دم درمسجد تا سر سراهی گذاشته بودند و بلند گو می خواند من ودوستم با چشمانی خیره به عکس نگاه می کردیم انگار او می خواست چیزی به ما بگوید اشک ار چشمانمان سرازیر شد .جمعیت زیادی از روستاهای اطراف آمده بودند . کسی به کسی نبود و چند تا سر باز ان با لباس سبز با تفنگ مانع هجوم جمعیت به سمت اجساد شهدا می شدند . من و دوستم دیگر به خانه نرفتیم و همراه بقیه در مراسم تشییع جنازه بودیم.من تا آن موقع باورم نمی شد شهید علیرضا دیگر در محله ما نیست.
از ابراهیم نیازی:
یادش بخیر،یادم میاد وقتی مادر بزرگ ایناداشتن از اون خونه تو مجیدیه کوچ میکشیدن واقعاًانگار همین دیروز بود،سرکوچشون یه نونوایی لواش داشت. یه همسایه پیری هم داشتن که گُلی خانوم صداش میزدن،خیلی زن مهربونی بود،خدا بیامورزدش. یه خونه دو طبقه ای کلنگی که طبقه اولشو داﭠیم اینا بودن،طبقه بالایشو مادر بزرگ اینا.همون روزا بود که همسنگر داﭠیم اومد در خونه وخبر آورد که دایی توی عملیات خیبر شهید شدُ ومانتونستیم اونو با خودمون عقب بیاریم. همه گریه میکردن.من اون موقع کوچیک بودم حالیم نبود،به من می گفتن دایی رفته پیش خدا. مادر بزرگ همیشه می گفت یوسفم زندست.همش میگفت نکنه یه روزی ما ازاینجا بریم بعدش یوسفم بیاداینجا...
...اون روز که داشتن با همسایه ها خداحافظی می کردن مادر بزرگ به همسایه ها گفت که اگه یه روزی یه آقایی به اسم یوسف مقیمی اومد اینجا،آدرس خونه جدیدمون که تو تهرانسرِ رو بهش بده.گذشت تا بهارسال١٣80،یه روز داشتن پیکر شهداء رو از کنار خونمون می بردن. منو و مادربزرگ برابدرقه شهداء سر کوچه شون رفتیم. من یه هو چشمم به یه تابوت خورد که روش نوشته بود.
یوسف کوچک زاده مقیمی. فرزند:غلامحسین. استان:مازندران .
مامان بزرگ یهو از خود بیخود شد. وهمین طور که ماشین داشت حرکت می کرد.رفت رو تابوت دایی دراز کشید.
بالاخره انتظار مادر بزرگ به پایان رسیدو داییم خودش اومددرخونه.حالا همیشه وقتی به یاد اون روز میوفتم یاد اون جمله ی زیبا که میگه "شهیدان زنده اند" میوفتم.
﴿سلام ودرود خدا برآنان که روزی به ندای امام عزیز پاسخ گفتند، و روزی که خون مطهرخود را نثار کردند.﴾
شهید یوسف کوچک زاده مقیمی در تاریخ١4⁄01⁄1342در یک خانواده متدین ومذهبی در روستای فکچال (مومن آباد) دیده به جهان گشود.ایشان بعد از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به ندای امام عزیزلبیک گفت و درتاریخ ١٦⁄١٢⁄1362درعملیات خیبردر منطقه طلائیه به درجه رفیع شهادت ناﺋل گردید وبه وصال معبودش رسید.وخون پاکش رانثار اسلام نمود تاسندی برای افشای جنایات ابرقدرتها باشد.
قسمتهای از وصیت نامه شهید:یوسف کوچک زاده مقیمی:
برادران استغفار ودعا را از یاد نبرید،که بهترین درمانها برای تسکین دردهاست و همیشه بیاد خدا باشید.ودر راه او قدم بردارید.و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیاندازند...
خدایا،بارالها،پروردگارا،معبودا،مولایم. منِ ضعیف و ناتوان که تحمل دردِ از دست دادن پاهایم را ندارم چگونه تحملِ عذاب تو را می توانم بکنم،خدایا مرا ببخش از گناهانم در گذر،تو کریم و رحیم هستی...
به پدر و مادرم وصیت می کنم که بعدار مرگم ناراحت نباشند ،چرا که انسان سرانجام فانی است و می میرد.حال اگر این مرگ در راه خدا باشدچه بهتر،و نیز خداوند شما را آزمایش می کند.واگر در سختی و مصیبت خدا را فراموش نکردید و خداوند را شکر کردی آن وقت اجر می برید…
این روستا نسبت به جمعیت اندک خود بیشترین شهید را در این بخش به مردم اهدا کرده که نشان از دینمداری این خطه از مردم ما میباشد.
با تشکر فراوان از آقایان احمد مقیمی و ابراهیم نیازی و همچنین خانم فاطمه بیژنی بخاطر تنظیم مطالب بالا