فک چال

این وبلاگ حاصل قسمت کوچکی از پژوهش های وطن شناسی نویسنده می باشد

استاد ابوالحسن حبیب زاده بیژنی فرزند ملک الشعرای مازندران حاج شیخ عبدالجواد بیژنی در سال 1329 شمسی در بابل زاده شد. تحصیلاتش را تا دیپلم در بابل ادامه داد، سپس موفق به اخذ لیسانس در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد. پس از پایان تحصیلات به زادگاهش مراجعت نموده و به تدریس در: دانشگاه، تربیت معلم و دبیرستان های بابل اشتغال ورزید.

وی که تبحر فراوانی در عرصه شعر و ادب دارد، روشنای محفل جوانان شاعر است. او شاعری خوش قریحه می باشد که غزال غزلش در گذرگاه دیروز با نگاه امروزی رهسپار است.

منبع: کتاب سخنوان بابل ص255

برادران و خواهران استاد شاعرند و در پستهای جداگانه به معرفی آنان می پردازیم. استاد بیژنی همسر و دو فرزند شاعر و هنرمند دارند، یکی از فرزندان ایشان خانم سمانه بیژنی وبلاگی زیبا داشته و در پیوندهای این وبلاگ قابل دسترسی است.

یاداشتی از  شاگرد استاد آقای آرش امین زاده

برای خرید سبد پلاستیکی وارد کوچه ی پلاستیک فروشی شدم . هنوز کاملا به داخل کوچه نپیچیده بودم که . . .

شب قبل فکرش مهمان ناخوانده ی ذهنم شده بود . دیر آمده بود و نمی رفت . غلت زدم تا بفهمد که خوابم می آید و نرفت . همسرم گفت که به خاطر خواب زیاد بعد از ظهر است که خوابم نمی برد . نمی دانست .

ابوالحسن بیژنی را از سال 1371 می شناسم . در میان سالهای محکومیت مدرسه انصافا خوشبختی پنهانی بود. در اجرای حکم تفهیم درس همچون دیگر معلمان توانا بود اما همچون دیگران بود . در زندانی که من 3 سال از چهار سال پایان محکومیت اولم را در آن گذراندم همه ی معلمان دانشمند بودند و استاد تفهیم . او نیز از همین جنس بود با این تفاوت که من درسش را دوست داشتم و البته شوخ طبعی و ظریف گوئیش را .
از دیگر معلمان خاطرات بیشتری دارم و از او تنها چیزی که حالا در ذهنم مانده مصراع " آرش چو شده شاعر فرزند امین باشد " و یکی دو خاطره ی کوچک دیگر .
از دیگران خاطرات بیشتری دارم . . . که دیگران خاطره ای بیش نبودند و خاطره می پوسد و غبار گیر می شود .

نمی دانستم چکار کنم . با او دست بدهم یا دستش را ببوسم . همه چیز برخلاف آن چیزی که شب قبلش تجسم کرده بودم بود . دست دادیم و رها نکردیم .
حال دیگر نوبت لال شدن بود و آنگاه که زبان باز کردم فقط عرض کردم که " چه می کنید آقای بیژنی ؟ " احوال پرسی همگان با همگان که البته این سوال بیخود جوابی بهتر از " دعا می کنیم " در بر نداشت . کمی طول کشید تا نطقم باز شود اما لرزش صدا را چه می کردم .
برای خودم کسی هستم !!!!!!!!!! در آن خراب شده ای که روز می گذرانم و ماهانه جیره خورش هستم بر و بیایی دارم . ستونش هستم و اگر نباشم یک جا نه چند جای کارش می لنگد و احترامی هم دارم و . . .
اما نتوانستم آن طور که نطق بلدم و شب قبلش تمرینش را کرده بودم حرف بزنم .
"
دعا که خیلی کمه " .
معمولا لبخندهایش با یک سمت صورتش شروع می شود . اگر چیزی خیلی خنده دار باشد بعد از اینکه چینی که از یک طرف صورتش شروع می شود تا چشم همان طرفش پیش می رود و آنرا نیم لنگ می کند و بعد از آن تازه سمت دیگر صورت می شکفد . اما اینبار تنها لبخند زد و چیزی نگفت .
به مغازه ی روبرو که از فرط بزرگی مقام فروشگاهی دارد نگاهی انداختم . دستپاچه بودم و نگاهم می پرید .
"
حیفه . . . واقعا حیفه "
چه چیز حیف بود ؟ اینکه فقط دعا می کرد ؟ شاید در ذهنش می گذشت که " این دیوانه دیگر چه می گوید " و شاید هم " برو بابا دلت خوشه ! چی چیو حیفه !!!! " .
- "
خب ! منظورم اینه که برای شما . . . نه . . . ی . . . یعنی برای دیگران حیفه که . . . البته . . . "
برای خودم بیشتر از همه حیف بود . شاید او برای خیلی ها یک دبیر ادبیات عادی بوده باشد . شاید برای خیلی ها یک دبیر ادبیات عالی بوده باشد . برای خیلی ها هم یک استاد دوست داشتنی مرکز تربیت معلم . و البته در دوست داشتنی بودنش شکی ندارم چرا که محکومین زندان ابوریحان بعد از پایان مدرسه اگر برای معلم جبر با انگشت های دست علامت های معنا دار درست می کردند حداقلش این بود که نیمی از بچه های کلاس حتی در کوچه ی مدرسه دور بیژنی را می گرفتند تا از صحبتش لذت ببرند و چون متلک پران قهاری بود با لذتی مازوخیستی وادارش می کردند که دستشان بیندازد و می انداخت .
اما برای من قضیه فرق می کرد . در کوچه های مدارس زیاد دیده ام که شاگردان گرد استاد جمع می شوند . آگاهم که این دلیلی بر ماندگاری معلمی نیست .
اتفاقا قصه از یکی از همین شلوغی های پایان مدرسه شروع شد . بچه ها دور بیژنی حلقه زده بودند . مادرم سفارش کرده بود که یکی دو غزلی که نوشته بودم نشانش دهم .
در خانه صحبتش زیاد می شد . همه می دانستند دوستش دارم .
از چند سال قبل تر چیزهایی می نوشتم . بیت هایی که مثل خط بدم بد بودند اما بیم آن داشتم که نکند فکر کنند شعر حافظ یا سعدی است ! یادم است آنروزها هر شعری که می نوشتم به مادر می گفتم که بهترین شعر زندگیم را نوشته ام و راست می گفتم . من آن زمان بهترین شاعر خانواده ی چهار نفریمان بودم .
با استرس در میان جمعیت بذله گو که از رگبار حرف های زیبای خارج کلاسی او در خلسه ی لذت بود دست بردم و دو ورقه ی پاکنویس شده ی شعر را به طرفش گرفتم .
"
ام . . . آ . . . آقای بیژنی . . . م . . . من . . . ای . . . اینا رو . . . خودمون گفتیم "
و بعد سکوت کامل . صدای صحنه قطع می شود . جمعیت برای لحظه ای مرا نگاه می کند و او را . همه چیز اسلوموشن است . دوچرخه . . . دوچرخه ام را فراموش کردم که بردارم . سراسیمه به طرف مدرسه می دوم .

کات به :

خارجی . کوچه ی پلاستیک فروشی . روز . نمای بازگشت
هنوز دست هم را فشرده بودیم . نمی دانستم آیا این منم که دستش را رها نمی کنم یا اوست . شاید او هم همین فکر را می کرد .
کنار دکان کوچک نیمه آباد شده ی بیژنی خیاط بودیم . می گفت " انشاء الله جواد اینا اینجا رو راه بندازن " . . .

جواد را هم از همان سال 1371 می شناسم . همکلاسی ام بود . هنوز صحنه ی اولین کلاس معارف اسلامی که کنار هم نشسته بودیم در ذهنم است . کاملا هم رنگی است . احمدزاده ی دبیر تلاش می کرد وجود خدا را اثبات کند . من فقط می شنیدم و چشمم به دستان جواد بود که نه می شنید و نه می دید . او آرم بازی های جام جهانی 1990 فوتبال را روی صندلی بی لک مدرسه ی تازه تاسیس نقاشی می کرد و من محو کارش بودم و به راستی یقین پیدا کرده بودم که طراح آرم بازی ها خود اوست .
بیژنی به او بزرگ مرد کوچک می گفت چون در آن سالها برخلاف اکنون که قد رعنا و رشیدی دارد ریزه میزه بود و کوچک و اینکه بیژنی حسابی اهل فیلم دیدن بود و آن سالها داستین هافمن بزرگ مرد کوچک را بازی کرده بود و . . .  بیژنی دایی اش بود و من چقدر دوست داشتم دایی ام به جای آنکه در جاده ی کندوان پشت فرمان بنز 190 بین تهران و چالوس دنده بزند بیاید و کمی درس ادبیات به ما بدهد .
حالا که در 32 سالگی جواد مهندس عمران شده بود و برادرش هم ، به گفته ی استاد قرار بود دکان پدر متوفایشان را آباد کنند تا دفتر کارشان باشد و . . . چه دخلی به حرف ما داشت ؟ ابله ترین شنونده ی این خبر گمان می برد که منظور استاد این است که وقتی این دفتر راه اندازی شد پاتوقش خواهد بود و حالا دیگر می شود خیلی راحت سر کوچه ی پلاستیک فروشی روزانه چند ساعتی او را ملاقات کرد .
و من که کمی کمتر ابلهم و البته ختم اینطور دور زدنها دانستم که چیزی گفته که گفته باشد وگرنه بیژنی و پاتوق نشینی ! که اگر اینگونه بود اگر قره قروت فروشی کوه قاف هم پاتوقش بود همیشه مسیرم باغ فردوس – کوه قاف می بود .
دور می زد . ناقلا چنان دور می زد و به سمت دیگری می رفت که نمی توانستی به گرد پایش برسی .

سالمرگ یکی از معلمان ادبیات بود و نمی دانم چه سالی اما دیر و دور نبود . یکی از شاگردان بنا کرده بود به برگزاری مراسم یادبود . از آن یادبودها که نه در بود بل در نبود افراد لازم است ! از اساتید دعوت به عمل می آورد و من هم نزدیک به ایشان بودم و پیشنهاد بیژنی را دادم که همه استقبال کردند .
به در خانه اش رفتم تا دعوتش کنم . بود و مرا پذیرا شد اما دعوتم را نه . می گفت تازگی جراحی قلب کرده و نمی خواهد دچار هیجانات ناشی از خاطرات شود . قبول کردم و نمی دانستم که استاد شاگردگریزی دارد و اکنون می دانم .
تا زمانی که ده روز عمر خود را در بیمارستان دی ، در بخش جراحی قلب نگذرانده بودم و در میان بیماران مختلف قلبی تازه جراحی کرده غوطه نخورده بودم شاید فکر می کردم که عمل قلب آنگونه که استاد می گفت نقاهتی به طول همه ی عمر دارد اما حال می دانم و بیژنی هم می داند که جراحی قلب برای این است که زندگی کنی نه اینکه منت زنده ماندن را بکشی .
اما نمی توان انکار کرد که این مسئله دستاویز بدی برای یک استاد شاگرد گریز نیست .

اتومبیل پشت سری بوق وحشتناکی زد . از جا پریدم . شقشقت هدرت ! کلام قطع شد ولی چندان بد هم نبود چرا که مهلت داد تا کمی فکر کنم و خزعبل نگویم .
-
برای ما حیفه که از وجود شخصی مثل شما بی بهره باشیم . ایکاش ایکاش ایکاش محفلی جایی می بود که دور هم می نشستیم و از دم گرم شما به ما می رسید .
-
حقیقتش اینه که با توجه به مشکل قلبی که من دارم هنوز هم حتی وقتی افراد فامیل رو یک جا جمع می بینم دچار هیجاناتی می شم که نباید و . . .
راست می گفت ؟ من این روزها همه چیز را در مورد قلب می دانستم . نمی توانستم قبول کنم هرچند نسبت به قبل بی تناقض حرف می زد .

خارجی . چهارراه فرهنگ . روبروی ساختمان نارنج . غروب . فلاش بک
در پیاده رو دیدمش . بعد از چاق سلامتی تابلوی کلینیک کذایی ام را نشانش دادم و با ذوق یک شاگرد کلاس اولی که بخواهد با خبر نمره ی بیست پدرش را خوشحال کند گفتم که کلینیکم را افتتاح کرده ام و این چیزی نبود که خیلی خوشحالش کند و بعد ناگاه با هیجان بیشتر گفتم " راستی آقای بیژنی خوشحال می شم اگه گاهگاهی افتخار بدید و سری بزنید . که گفت با توجه به اینکه آسانسور برای قلبم مضر است . . .
دو سال در آن خراب شده بودم و هرگاه که خراب می شدم از پنجره به بیرون نگاه می انداختم . از پنجره ی طبقه ی پنجم ساختمان عذاب آور کلینیک و خدا می داند چند بار همانجا آرزو کردم که او را قدم زنان آن پایین ها ببینم و نشد که بیژنی هیچگاه پایین نبود . ایکاش برای یکبار هم که شده به بالا نگاهی می انداختم .

کوچه ی پلاستیک فروشی . نمای بازگشت
وقتی آچمز می شوی که نمی توانی بگویی حق با حریف نیست هرچند بدانی که حق با او نیست .
شما درست می گید آقای بیژنی ! چون دقیقا مسئله روحی و روانیه . فلانی رو می شناسم که خیلی مکانیکیه و جنبه ی روبوتیک وجودیش خیلی قویه . همین دو سه ماه قبل عمل کرده و عین خیالش هم نیست .

تایید کرد .

به خاطر همین هم از قدیم گفتن قلب بعضیا از . . .
بله
همه ی اینها یعنی اینکه " خب پسرم ! گفتی چی می خوای و من هم بهت گفتم که نمی شه . حالا هم مثل یه بچه ی خوب بابارو ببوس و بگو شب بخیر " .
اما من دست بردار نبودم .
-
ولی آقای بیزنی ! باید جایی باشه که دیگران از شما بهره ببرند . بحث مالی قضیه نیست . اگر شما از پول بدتون میاد و با دیدنش تنتون کهیر میزنه و دیگه نمی خواهید به عنوان یک حرفه تدریس رو ادامه بدید لااقل جایی حضوری . . .
همسرم که بسیار منطقی است می گوید " یعنی مثلا چه موقعیتی باشه که آقا بیاد اونجا حرف بزنه که تو بری و کیف کنی "
حق با او بود ولی دل بی قرار که قرار نمی گیرد . من هم می دانم که حالا که طرف بازنشسته است و درس و مدرسه را چهارگوش بوسیده و کنار گذاشته مجالی برای حضور و ظهور ندارد ؛ روحانی هم نیست که مجلسی بشود منبری برود و . . .
گفتم مثلا فلانی که از فلان جا آمده و داماد فلان کس است برای خودش دفتر درس و وعظ بازکرده و از زمین و زمان می گوید و مردم هم بدشان نمی آید می روند و پول می دهند و می نشینند . خودم هم رفته ام . دور هم می نشستیم و او از زمین می گفت و ما از زمان تا یکساعت که تمام می شد دست به جیب می شدیم و . . .
گفتم " آقای بیژنی نسخه نمی دم ولی دارم می گم کاش ! کاش یه همچین فرصتی بود " .
گفت " دوستان هستن . به هرحال محافل اونها هم بد نیست ؛ خوبه " .
گفتم " محفل همه خوبه . اما من نه از نظر دانش نه از لحاظ ادبیات و نه از منظر شاعری شما رو منحصر به فرد می دونم . مطمئن نیستم بهترین شاعر ، بهترین معلم ، بهترین دانشمند و ادیبی باشید که می شناسم اما از منظر انسانی اطمینان دارم که منحصر به فردید "
بگذار فکر کند که تملقش را گفته ام ولی نگفتم . بگذار فکر کند جوگیر شده ام که نشدم . هرچه بود و هرچه فکر کرد جوابش این بود :
-
شما با این حرفت مسئولیت منو سنگین تر کردید .
چه فایده . یعنی اگر مسئولیت ابوالحسن بیشتر می شد آن کنج خانه اش را برای لحظه ای رها می کرد ؟
تملق نگفتم . به چیزی که گفتم مومنم .

در دبیرستان جز در کلاس در جای دیگری حتی نامم را نمی دانستند . مراسمی شد . به یکی از همین مناسبت هایی که همیشه می شود . گفت شعری بنویسم با فلان موضوع . گفتم مگر می توانم ؟ گفت می توانی و توانستم .
از آن به بعد دیگر مهم نبود که در مدرسه مرا بشناسند که می شناختند مهمتر از همه این بود که خودم خودم را می شناختم . هرچند از نظر استاد هنوز چیزی از خودم نمی دانستم .
شب شعر تربیت معلم را حتی وقتی با حوریان باغ های آن سوی تنفس گرم مشاعره و تغزل هستیم ( البته با اجازه ی همسرم ) از یاد نخواهم برد .
مناسبتی بود و شب شعری . بچه های مرکز تربیت معلم بابل دیگر بچه دبیرستانی نبودند . شاعرانشان به واقع شاعر بودند و مجریانشان گویی که مجری به دنیا آمده بودند . دعوتم کرد . گفت به فلان مناسبت است شعری آماده داشته باش . تا قبل از آنکه به آنجا بروم نمی دانستم جایی از مدرسه ی ما بزرگتر هم وجود دارد . با پدر رفتیم  . شعری را که آماده کرده بودم در جیبم می فشردم و تا قبل از آنکه نامم را بخوانند آرزو می کردم در میان این بزرگان نامم را نخوانند و ایکاش این مجلس زودتر تمام شود و . . . آرش امین زاده !
رفتم و خواندم و کاش بیژنی بود و می دید و طبق معمول نبود و اینبار پیغام داده بود که همسرش بیمار است و نمی تواند بیاید .
آن شب عالی بودم و درخشیدم . پوست انداختم و بزرگ شدم و فهمیدم که می شود پوست انداخت و بزرگتر شد . همه تشویقم کردند . نه در حد دست زدن بلکه در حد گفتار و تمجید به تکرار .
سالن هلال احمر سمنان را جواد ، برادر همسرم ، خوب می شناسد . حتی وقتی فیلم اجرای من در آنجا را می بیند نمی تواند باور کند که من در میان آن جمعیت مجری گری کرده ام . او اینکه این اعتماد به نفس را از کجا آورده ام حیران است . جوابش را خوب می دانم .
استادی که من را به یاد من آورد . استادی که فراتر از حرفه ی استادی اش فراتر از دانش محدود انسانی اش فراتر از قدرت شعر شاعری اش بداند که چگونه می توان اوج را به پرنده نشان داد صاحب فضیلتی است نامحدود . من تملق نمی گویم . به انسانیت بیژنی ایمان دارم . اگر من نبودم برای دیگری هم همین کار را می کرد . او خاصیتش این است . او من را به یاد من آورد و همین کافی است . اگر آرزو می کنم که روزی به  اوج برسم اگر نگویم تمام ولی نیمی از آن به این خاطر است که حرکت آغازین او را نیمه تمام رها نکرده باشم . به او هم گفتم که محکوم به پیشرفت هستم .
مشتاقیم را که دید خواست سرم را ببوسد و من ریش فلفل نمکی مجعدش را که به سپیدی می گرایید بوسیدم و پیشانی ام به لبانش نیامد و تقصیر از من بود .
چیزی گفت که اگر نمی گفت قبلم تیر نمی کشید و اینها را نمی نوشتم ولی گفت و بد گفت .
-
ما هم در جوانی یک سری خاطراتی از کودکی داشتیم که بسیار برامون عزیز بودند ولی خب بعدها که به اونها فکر می کردیم می دیدیم که نه ! همچین چیز با ارزشی هم نبوده و فقط همون نوستالژی بودن قضیه هست که برای آدم جالبه "
 
نوستالژی ؟ استاد ! باز هم ما را دور می زنید . زیاد مزاحم نمی شویم . آخرین تیر ترکش شما کاری است که معشوق برای راندن عاشق سمج می کند . اگر موضوع با خراب کردن تندیس بی خش ابوالحسن بیژنی ختم به خیر می شود بدانید که این بت نیست که شکسته شود . بیژنی برای من نوستالژی ، خاطره ، یادگاری و ذهنیت نیست . بیژنی حقیقتی است که در وجود من نهفته است . ینبوع انسانیتی که از آن می نوشم و جان می گیرم .
بیژنی خاطره ی جزوه گفتن و انگشت در دماغ گذاردن فلان دبیر شیمی نیست که نوستالژی باشد . بیژنی خاطره ی سبیل شانه زدن فلان دبیر جبر یا سیگار کشیدن فلان دبیر ادبیات سر کلاس نیست که نوستالژی باشد . ابوریحان برای من دیگر وجود ندارد . خاطراتی را که می توانستم با ادامه ی حضورم در دبیرستان طالقانی داشته باشم از من گرفته بود و من دوستش نداشتم . بیژنی را هم به عنوان یک دبیر در آن خراب شده دوست ندارم . بیژنی را به خاطر چیز دیگری است که می پرستم .

کوچه ی پلاستیک فروشیبه خدا دوستتون دارم آقای بیژنی . حقیقتا همیشه به سرم می زنه که بیام و ببینمتون اما روم نمی شه که بیام دم در خونه و شما رو سرپا نگه دارم که بگم خب من اومدم شما رو ببینم . می دونم که بزرگترها حوصله ی کوچکتر ها رو ندارند . نگید نه که مطمئنم . به خدا یه وقتایی که یه فیلمی می بینم یا کتابی می خونم و یا حتی شعری تو فکر فرو می رم که یعنی اگر ابوالحسن بیژنی این فیلم رو می دید یا این کتابو می خوند و یا این شعر رو نظرش در موردش چی بود . آقای بیژنی خداکنه کمی جنبه ی مکانیکی وجودتون بیشتر بشه تا بیش از این از درد قلب ننالید و بیشتر در محافل حاضر بشید و . . . "

کات به :

داخلی . اتاق خواب . همان شب
باز هم غلت می زنم . خوابم نمی برد .
-
باز هم بعد از ظهر زیاد خوابیدی ؟
همسرم دوست داشتنی ترین سنگ صبور دنیاست . بلند می شوم که برایش بگویم چه مرگم است .
-
ببین ! می دونی . . . خب ! امروز . . . نه یه دیقه صبر کن .
بلند می شوم و پشت کامپیوتر می نشینم . ساعت از 3 نیمه شب گذشته .
می نویسم :
خارجی . کوچه ی پلاستیک فروشی . روز

منبع:

http://arashaminzadeh.blogfa.com/8812.aspx

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:39 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه