فک چال

این وبلاگ حاصل قسمت کوچکی از پژوهش های وطن شناسی نویسنده می باشد

دعوت به همکاری

بدلیل مشغله ی بسیار زیادم در امور پژوهشی و تالیفی

مدیریت این پایگاه پژوهشی به یکی از بستگان فک چالی تحصیل کرده و فعال که مسلط بر وبلاگ و آپلود تصاویر باشد تقدیم می گردد.

علاقه مندان پیام بگذارند

تا پیدا شدن مدیر جدید وبلاگ صفحه حاجی تبارها در فیسبوک به روز می شود (برای بازدید از فیلتر شکن استفاده کنید). به نشانی:

https://www.facebook.com/groups/546727502004395/

[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 13:55 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

سروان گرانقدر: حاج آقا شمس الله، حاج آقا مهدی، حاج آقا عسگر، حاجیه خانم مهرانگیز، حاجیه خانم طیبه، حاجیه خانم طوبی، حاجی خانم طاهره و حاجی تبارهای فکچال (بیژنی، مقیمی و...) در گذشت مغفور شادروان حاج ولی الله مقیم پور بیژنی عزیز که در سوگ فراق هجرت برادرش به دیار باقی شتافت را خدمت شما تسلیت عرض می نماییم. ما را در غم خود شریک بدانید.

بستگان شما در شهر قم، خاندان: مقیم پور بیژنی، حبیب زاده بیژنی، بیژنی حاجی، مقیمی حاجی، فاطری، طوسی، حسینیان و سایر منسوبین

[ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ] [ 11:46 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

در گذشت سالک الی الله مرحوم مغفور شادروان حاج آقا محمد مقیم پور بیژنی (از بزرگان خاندان - فرزند مرحوم میرزا فضل الله) را به خانواده آن مرحوم و حاجی تبارهای فکچال (بیژنی ها و مقیمی ها) تسلیت عرض نموده و از حضرت حق برای بازماندگان آن مرحوم صبر مسئلت داریم.

بستگان قمی شما

[ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 ] [ 13:22 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

معرفی:

مهدی مقیم پور بیژنی

متولد: 1342

کارشناس ارشد تاریخ

مدرس دانشگاه

سوابق اداری:

رئیس اداره برق بندپی غربی

رئیس اداره برق امیرکلا

رئیس اداره برق بندپی شرقی

سرپرست اداره برق گتاب

مدیر برق شهرستان فریدونکنار

معاون فنی امور برق بابل

مقالات و تالیفات:

مقاله بررسی تاریخچه برق بابل- مجله چشمه 1391

مقاله دیدار حاکم بندپی با عالمی عارف- مجله بارفروش 1391

مقاله در نکوداشت استاد دکتر خضرالله بیژنی- مجله بارفروش 1392

تالیف کتاب تاریخ برق مازندران- نشر شلفین ساری 1391 با همکاری یوسف الهی و شهرام قلی پور گودرزی

از راست: استاد یوسف الهی. استاد شهرام قلی پور گودرزی

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 18:35 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

راه اندازی وب سایت پژوهشی اینترنتی حاجی تبارها

با توجه به گستردگی پژوهشها و افزوده شدن محقین حاجی تبار، وب سایت جدید حاجی تبارها با مطالب جدید به مدیریت اینجانب افتتاح شد

به نشانی:

http://hajitabarha.ir

ازاین پس در این وبلاگ فقط به زادگاه اجدادم، فک چال می پردازم

[ پنجشنبه نهم خرداد 1392 ] [ 17:46 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

پس از ده سال تحقیق مستند، شجره نامه 400 ساله اقوام فکچالی تنظیم شد. جهت دریافت آن و اعلام آمادگی در پژوهشها در سایت زیر پیام بگذارید.

http://hajitabarha.ir/

[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 19:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

به بهانه یکم شهریور روز پزشک

یادی از طبیب حاذق استان مازندران زنده یاد دکتر خضرالله بیژنی

سال 1338. یک روز گرم تابستان ، روستای فکچال، بخش بندپی بابل. خانه کوچکشان غرق در شادی بود. چهره ی آفتاب سوخته ی پدر و مادر که حکایتگر ساعات مداوم کشاورزی در شالیزار بود با لبخندی شیرین می درخشید . کودکی که خدا به آنها عطا کرد امیدی بود برای روزهای سبز آینده. اینچنین بود که نام خضرالله را برایش انتخاب کردند.

****

کتاب و دفتر روی مرز شالیزار قرار داشت و پسر دوشا دوش پدر و مادر زیر آفتاب مشغول کار بود. کتاب و دفتر آنقدر منتظر می مانند تا وقت چاشت فرا برسد و صاحبشان خضرالله دستی به آنها بکشد و صفحاتشان را ورق بزند. این منظره ای بود که اهالی روستا با آن آشنا بودند؛ کودکی که کنار زمین کشاورزی مشغول درس خواندن است.

****

روزهای طوفانی که همراه با رعد و برق بود همیشه برای خواهر خضرالهب حالتی معماگونه داشت. این همه نگرانی و اضطراب که در چهره برادر کوچکش می دید طبیعی به نظر نمی آمد. خواهر به دنبال علت این نگرانی مرموز بود. شاید سالها بعد کلید معمایش را می یافت.

****

پدر با اینکه خود سواد قابل توجهی نداشت آرزویش این بود که فرزندش مدارج بالای تحصیلی را طی کند و در جامعه فردی تأثرگذار باشد. این بود که خضرالله را برای تحصیل به شهر فرستاد. سال ششم ابتدایی اتاق کوچکی در محله مسجد جامع بابل. هم اتاقی های خضرالله شب هایی را به یاد دارند که او برای راحت بودن آنان که استراحت می کردند تا نزدیکی های صبح زیر نور یک شمع درس می خواند. سالها بعد زحمات این پسر روستایی به ثمر نشت و در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه ساری پذیرفته شد.

****

مشغول تحصیل در رشته کشاورزی بود که بیماری تنفسی مادر عود کرد. خضراله که روند درمانی مادر زحمتکشش را بی نتیجه می دید و این وضعیت برایش خیلی دردناک بود تصمیم گرفت که خود دست به کار شود. برای آزمون رشته پزشکی آماده شد و در حالیکه در آستانه فارغ التحصیلی در رشته مهندسی کشاورزی بود این رشته را رها کرد و پس از پذیرفته شدن در آزمون سراسری جهت تحصیل در رشته پزشکی وارد دانشگاه مشهد شد.

****

خضرالله دانشجوی سال پنجم رشته پزشکی بود. یک روز که به اتفاق برادر و خواهرش در خانه پدری در کنار مادر ساعات خوشی را می گذراند ورق برگشت و حال مادر در برابر چشمان بهت زده فرزندان به یکباره دگرگون شد خضرالله که از دیدن این صحنه شوکه شده بود تا مدت ها تلاش می کرد که با تنفس مصنوعی نفس مادر را که باز ایستاده بود برگرداند اما تمام آرزوهایش برای برگردان مادر به روزهای تندرستی بر باد رفت و همراه مادر پرکشید...

****

خضرالله که با نیت درمان مادر وارد رشته پزشکی شده بود بعد از مرگ وی از پا ننشست چون آرزوی دیرینه مادر و پدر را که پیشرفت تحصیلی او در مدارج عالی و خدمت به مردم سرزمینش بود ، می بایست عملی کند. چهره متبسم مادر که اینبار از آسمان ها نظارگر او بود انگیزه دوچندانی به او داد که تمام مشکلات مالی که در دوران دانشجویی با آن دست و پنجه نرم می کرد را با کار مضاعف و تلاشی شبانه روزی پشت سر بگذارد و با اخذ درجه فوق تخصص در رشته بیماری های تنفسی و آلرژیک برای خدمت به سرزمین مادری خود برگشت.

****

دکتر خضراله  بیژنی پس از بازگشت در بابل برای نخستین بار بخش ریه دانشگاه علوم پزشکی بابل را در بیمارستان شهید بهشتی تأسیس کرد و علاوه بر تدریس در دانشگاه ، انجام امور تحقیقاتی  و تهیه و تدوین کتب و مقالات ارزشمند علمی -که در حال حاضر برخی از آنها به عنوان مرجع برای دانشجویان پزشکی دنیا استفاده می شود - در کار طبابت نیز همت والایی داشت . مطب دکتر همواره مملو از بیمارانی بود که پس از خدا به طبابت بی نظیر او امید بسته بودند. همین بیماران او بودند که پس از بهبود در اقصی نقاط استان آوازه ی تشخیص و درمان بیماری او را دهان به دهان منتشر کردند و تا سالیان سال نام دکتر خضرالله بیژنی به عنوان یکی از حاذق ترین اطبا در زمینه بیماری های تنفسی استان مازندران مطرح بود. 

****

سال 1381 خبر بدی به سرعت بین مردم استان منتشر شد. سیل در استان گلستان تعدادی از هموطنان را به کام مرگ کشاند. نام دکتر خضرالله بیژنی و پسرش حامد (از منتخبین المپیاد فیزیک استان)  که عازم سفر مشهد مقدس بودند در بین قربانیان دیده می شد. شاید با شنیدن این خبر شوم بود که خواهر دکتر معمای سالهای کودکی خود و برادرش را یافت...

تشییع پیکر باشکوه و کم نظیر دکتر خضرالله بیژنی در شهر بابل حکایت از قدرشناسی مردم این مرز و بوم داشت که هیچگاه زحمات خادمان متخصص و متعهد خود را از یاد نمی برند...

****

سال1391 . ده سال از آن حادثه گذشته است. دانشگاه علوم پزشکی تهران. دانشکده ی پزشکی . در بین اسامی دانشجویان سال پنجم نامی به چشم می خورد. فائزه بیژنی فرزند خضرالله

زندگی همچنان ادامه دارد. فائزه در حالیکه چشم به روزهای سبز آینده دارد پا جای پای پدر گذاشته است.

[ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ] [ 14:3 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

منبع این مطلب لیست پایگاه بسیج فکچال است (که در تصویر هم آمده)، بیانات خود را به پایگاه منتقل کنید چون نویسنده وبلاگ در این رابطه صاحب نظر نیست.

1-      شهید محمد مهدی حبیب زاده بیژنی : کردستان 1359

2-      شهید عنایت الله (بیژن) مقیم پور بیژنی : فتح المبین 1361

3-      شهید فرهاد حسن زاده مقیمی : فتح خرمشهر 1361

4-      شهید عباس اکبر زاده نیازی : عملیات والفجر 1361

5-      شهید عطاء الله مقیم پور بیژنی : والفجر(6) 1362

6-      شهید محمد نبی اکبر تبار ملکشاه : جزیره مجنون 1362

7-      شهید یوسف کوچک زاده مقیمی : طلائیه 1362

8-      شهید رضا (الله وردی) مقیمی حاجی : آزادی مهران 1365

9-      شهید علی اصغر مقیم پور بیژنی : شلمچه کربلای (5) 1365

10-   شهید احمد باکیده (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365

11-   شهید کاظم نصرالله پور نیازی : شلمچه کربلای (5) 1365

12-   شهید حاج علی برار گلبرار زاده شیر تبار (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365

13-   شهید احمد علی اسماعیل زاده مقیمی : شلمچه کربلای (5) 1365

14-   شهید محمد نوروز پور نیازی : شلمچه کربلای (5) 1365

15-   شهید علی ملک (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365

16-   شهید احمد الهقلی زاده مقیمی : جزیره مجنون 1365

17-   شهید امید مقیم پور بیژنی : مهران 1365

18-   شهید حسینعلی داداش نژاد نیازی : فاو 1366

19-   شهید علی اسماعیل پور نیازی : شلمچه 1367

20-   شهید حسین کوچک تبار مقیمی : عملیات مرصاد 1367

21-   شهید رمضان اکبر تبار کامی (فیروز آباد) : زاهدان 1370

22-   شهید علیرضا علی پور نیازی : زاهدان 1370

23-    مرحوم مهدی (فرشاد) مقیم پور بیژنی : تصادف ساختگی (جانباز)

از فاطمه بیژنی:

شهید محمد مهدی حیب زاده بیژنی دبیر دبیرستانهای بابل در سال ۱۳۵۹ بدست مزدوران حزب ملحد کومله کردستان اسیر و در همان سال در پی یک محاکمه باصطلاح انقلابی محکوم به اعدام و بدرجه رفیع شهادت نائل آمد . روحش شاد و راهش مستدام باد.

پیکر اولین شهیدی که فضای فکچال را معطر ساخت، شهید عنایت الله (بیژن) بیژنی است.

شهید رضا مقیمی حاجی و امید مقیم پور بیژنی جزو شهدای خط شکن بودند شهیدان سبکبالی که با پیکر سوخته برای باز کردن راه عبور سربازان امام زمان بدنشان را بر روی مین انداختند.با امام  زمان عج ا...دیدار کردند.با رهبر وآرمان انقلاب اسلامی تجدید میثاق بستند زمانی که پیکر مطهرشان را برای تشییع آوردند تماما سوخته بود. راهشان پر رهرو وروحشان شاد.

شهید محمد نبی اکبر تبار ملکشاه شهید ۵۹ ساله جز شهدای بسیجی پدافن هوایی بود .بر روی پدافن می  نشست  هواپیماهای عراقی را هدف گلوله قرار می داد. همین که نمازش را خواند همرزمش روی پدافن نشسته بود شهید شد حرکت کرد تا به سمت پدافن برود با اصابت ترکش در ناحیه سر به درجه رفیع شهادت رسید.

شهید احمد علی اسماعیل زاده مقیمی شهید غواص در یای بودند زمانی که پیکر مطهرشان را آوردند لباس غواصی به تن داشت شهید شانزده ساله که درس و تحصیل را ترک و عازم جبهه شد .روحش شاد

 و احمد علی اسماعیل زاده مقیمی حاج علی برار گلبرار زاده شیر تبار وعلی ملک واحمد باهکیده  محمد نوروز پور نیازی به فرماندهی شهید کاظم نصراله ا.. پور نیازی در سال ۱۳۶۵ در شلمچه در کربلای ۵ به شهادت رسیدند. شهید کاظم نصرا... پور بعد از شهادت سایر همرزمان تنهایی به جنگ با دشمن رفت و چون سمت فرماندهی حمله را بر عهده داشت سرش را از بدن جدا کردند.  روحشان شاد راهشان پر رهرو

 شهید علیرضا علی پور و رمضان اکبر تبار کامی در تابستان  سال ۱۳۷۰ در زاهدان به همراه ۴۰ تا از سربازان به دست قاچاقچیان مواد مخدر (شرور) مظلومانه به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.زمانی که قاچاقچیان آنها را محاصره کردند و راهی برای گریز نداشتند قاچاقچیان به آنها گفتند خلع سلاح شید ما با شما کاری نداریم فرمانده سر بازان فریب خورد و به بقیه دستور داد تا سلاحشان را به زمین  بیاندازند به محض خلع سلاح شدن قاچاقچیان همه را به تیر گلوله  بستند. در پشت این سربازان بعد ازیک سراشیبی  گودالی بزرگ بود  در حین تیر باران یکی از سربازان که اهل روستای فیروز آباد فکچال بود خودش را به زمین انداخت و غلتان غلتان به داخل گودال افتاد و بعد به حالت جان در  دادن هی دست و پا می زد آنقدر که تمام خاک ها را روی سرش ریخت. آنقدر خاک روی سر خودش ریخت که قاچاقچیان متوجه او نشدند.او تنها باز مانده از این فاجعه اسفناک بود شاید اگر او نبود کسی نمی دانست که چه بلایی بر سر این شهدا آمده قاتلان با تفنگ آنقدر روی صورت شهدا کوبیدند بطوریکه اصلا چهره شهدا قابل شناسایی نبود . زمانیکه اجساد را به تهران رساندند مادرش برای شناسایی رفت وعلیرضا را از روی لباس شناخت.شهید علیرضا چهره معصومی داشت همیشه متبسم بود . علیرضا داخل نانوایی محله مون کار می کرد خیلی کم عصبانی می شد ..آن زمان من ده سالم بودمن و دوستم برای یاد گیری قران پیش ملا باجی محله مان که خونه اش کنار مسجد بود می رفتیم   یادم می آد زمان تشییع پیکر مطهرش من و دوستم رفتیم دیدیم ملا باجی تعطیل کرده است . کنار مسجد پایین محله دم در  برای شهید علی پور چون مجرد بود  حجله درست کرده بودند و بعد عکس تمام شهدای فکچال را بزرگ روی بوم نقاشی کرده ا ز دم درمسجد تا سر سراهی گذاشته بودند و بلند گو می خواند  من ودوستم با چشمانی خیره به عکس نگاه می کردیم انگار او می خواست چیزی به ما بگوید اشک ار چشمانمان سرازیر شد .جمعیت زیادی از روستاهای اطراف آمده بودند . کسی به کسی نبود و چند تا سر باز ان با لباس سبز با تفنگ مانع هجوم جمعیت به سمت اجساد شهدا می شدند . من و دوستم دیگر به خانه نرفتیم و همراه بقیه در مراسم تشییع جنازه بودیم.من تا آن موقع باورم نمی شد شهید علیرضا دیگر در محله ما نیست

از ابراهیم نیازی:

یادش بخیر،یادم میاد وقتی مادر بزرگ ایناداشتن از اون خونه تو مجیدیه کوچ میکشیدن واقعاًانگار همین دیروز بود،سرکوچشون یه نونوایی لواش داشت. یه همسایه پیری هم داشتن که گُلی خانوم صداش میزدن،خیلی زن مهربونی بود،خدا بیامورزدش. یه خونه دو طبقه ای کلنگی که طبقه اولشو دایم اینا بودن،طبقه بالایشو مادر بزرگ اینا.همون روزا بود که همسنگر دایم اومد در خونه وخبر آورد که دایی توی عملیات خیبر شهید شدُ ومانتونستیم اونو با خودمون عقب بیاریم. همه گریه میکردن.من اون موقع کوچیک بودم حالیم نبود،به من می گفتن دایی رفته پیش خدا.   مادر بزرگ همیشه می گفت یوسفم زندست.همش میگفت نکنه یه روزی ما ازاینجا بریم بعدش یوسفم بیاداینجا...

 ...اون روز که داشتن با همسایه ها خداحافظی می کردن مادر بزرگ به همسایه ها گفت که اگه یه روزی یه آقایی به اسم یوسف مقیمی اومد اینجا،آدرس خونه جدیدمون که تو تهرانسرِ رو بهش بده.گذشت تا بهارسال١٣80،یه روز داشتن پیکر شهداء رو از کنار خونمون می بردن. منو و مادربزرگ برابدرقه شهداء سر کوچه شون رفتیم. من یه هو چشمم به یه تابوت خورد که روش نوشته بود.

یوسف کوچک زاده مقیمی.  فرزند:غلامحسین.  استان:مازندران .        

مامان بزرگ یهو از خود بیخود شد. وهمین طور که ماشین داشت حرکت می کرد.رفت رو تابوت دایی دراز کشید.

بالاخره انتظار مادر بزرگ به پایان رسیدو داییم خودش اومددرخونه.حالا همیشه وقتی به یاد اون روز میوفتم یاد اون جمله ی زیبا که میگه "شهیدان زنده اند" میوفتم.

﴿سلام ودرود خدا برآنان که روزی به ندای امام عزیز پاسخ گفتند، و روزی که خون مطهرخود را نثار کردند.

شهید یوسف کوچک زاده مقیمی در تاریخ١4011342در یک خانواده متدین ومذهبی در روستای فکچال (مومن آباد) دیده به جهان گشود.ایشان بعد از شروع جنگ  تحمیلی عراق علیه ایران به ندای امام عزیزلبیک گفت و درتاریخ ١٦١٢1362درعملیات خیبردر منطقه طلائیه به درجه رفیع شهادت ناﺋل گردید وبه وصال معبودش رسید.وخون پاکش رانثار اسلام نمود تاسندی برای افشای جنایات ابرقدرتها باشد.

قسمتهای از وصیت نامه شهید:یوسف کوچک زاده مقیمی:

برادران استغفار ودعا را از یاد نبرید،که بهترین درمانها برای تسکین دردهاست و همیشه بیاد خدا باشید.ودر راه او قدم بردارید.و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیاندازند...

خدایا،بارالها،پروردگارا،معبودا،مولایم. منِ ضعیف و ناتوان که تحمل دردِ از دست دادن پاهایم را ندارم چگونه تحملِ عذاب تو را می توانم بکنم،خدایا مرا ببخش از گناهانم در گذر،تو کریم و رحیم هستی...

به پدر و مادرم وصیت می کنم که بعدار مرگم ناراحت نباشند ،چرا که انسان سرانجام فانی است و می میرد.حال اگر این مرگ در راه خدا باشدچه بهتر،و نیز خداوند شما را آزمایش می کند.واگر در سختی و مصیبت خدا را فراموش نکردید و خداوند را شکر کردی آن وقت اجر می برید

این روستا  نسبت به جمعیت اندک خود بیشترین شهید را در این بخش به مردم اهدا کرده که نشان از دینمداری این خطه از مردم ما میباشد.

با تشکر فراوان از آقایان احمد مقیمی و ابراهیم نیازی و همچنین خانم فاطمه بیژنی بخاطر تنظیم مطالب بالا

 


[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 14:25 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

در آستانه سالگرد درگذشت عمو و شوهر خاله عزیزم، با ذکر یادداشتی داغ از مادرم، یادش را گرامی می دارم.

«مانا خداست»

استاد عشق، پروانه‌ی مهرآموزم: دیروز درکلاس احساس و در زنگ عاشقی با ایراد آغازین کلام سوگنامه‌ات تکاتک واژه هایم به احترام قیام نمودند و قلم را به مشق عشق فراخواندند تا زمزمه‌های وفا و مهرت را واگویه کند. هرچند دیر ولی دیر نیست!...

سالروز دلتنگی‌هایت به شب رسید و من با نوای هشت هشتِ دل مویه‌هایت، غزل عزل دل‌گویه‌ات را مرور می‌کنم و در هنگامه‌ی یادت، با یادمان فراق در این اندیشه که چسان با مشق نگاره‌ام بر قلبت نقش زنم، شمع زندگانی‌ات پر سوختن عاشقانه‌ی پروانه‌اش را که بی‌واهمه بر شعله‌اش بال می‌زند، تاب نداشت. او در مسیر نسیم ندایی قرار گرفت تا شعله‌اش را فرونشاند؛ تا آواز دل‌انگیز بال پروانه‌اش بر آسمان خاموشی و شعله‌ی یادش برقرار بماند؛ تا پروانه‌اش گل کند...

خواهر خوبم: در هشت سال تنهایی‌ات شمع خاموش تو با قطراتی سرریز و ماندگار، در شمعدان زرّین دل و گلخانه‌ات با تو، سنای چلچراغ عشقی را مصوّر نمود تا در خاطره‌ی عشقت با او، پیام عشق حسینی (ع) را رساتر یابی و رضای فاطمه (علیها سلام) را در خلوت و غربت شبانه‌ات، شکوفاتر بینی و از وادی خلوص و قربت. پوتو پارسایی را در پیمان عارفانه ات، با خدای خویش فروزان‌تر نمایی. در این مشیّت موهبتی‌است!

روحش شاد که غروبش، طلوع بندگی بود و فسردنش آغاز فروزندگی...

برای فردای فراغ و فروغ ازلی...

نازنین پروانه‌ام: چون آگاهی شبنم بر گلبرگ‌های گل پروانه، زیباتر از گرد غم بر بال‌های سوخته‌ی پروانه‌ی شمع است. بدان و باور بدار، باهره‌ی وفا از گل نگاه مرطوبت لطیف‌ترین و گویاترین سرود عاشقانه‌ای است که می‌سرایی و می‌خوانیم. از این رو از تو می‌خواهیم خصلت سوختن را وانهی و تا هماره گل باشی، زیرا بلبلکانت طراوت گل بودنت را بیش از پیش تشنه‌اند و تمنّا دارند؛ سیراب‌شان گردان.

شکیبای فرزانه‌ام: به پاس صبوری‌های غمگنانه‌ات در هشتمین اردیبهشت ناباوری، مسئلت داریم، ولای مولا علی (علیه السّلام)، جلای قلب بیمار و بیدارت باشد. و چون شمع‌سانان و پروانه‌صفتان خداجو را نوید فردایی پر نور است و در دنیای نور نیز از شعله و سوختن سخن نیست، گل واژه‌ی «گل‌های بهشت» کمترین ارمغانی‌ست که نثارشان و نثارتان باد.

آمین و ان‌شاءالله

با شاخه ای گل مریم - قم: خواهر کوچکت- پریچهره معصومه  28/2/91

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:19 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

شهید محمّد مهدی حبیب زاده بیژنی فرزند شاعر فرزانه استاد عبد الجواد بیژنی در سال 1323 شمسی در خانواده‌ای مذهبی و ادیب متولّد شد. او تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را در شهر بابل گذراند. سپس برای انجام تحصیلات دانشگاهی روانه‌ی شهر مقدّس مشهد شد.

زمان دانشجویی مصادف با وصلت ایشان با خانواده‌ای اصیل، مذهبی و مبارز از نسل سادات شد که از این ازدواج دو پسر و یک دختر به یادگار مانده است. این فرهنگی شهید در دوران تحصیل و آموزش همواره کوشا و فعال بود. در ضمن دیدگاهی منتقدانه به وضعیت اجتماعی حاکم داشت. رشد در خانواده‌ای مذهبی و گذراندن رشته‌ی الهیات و معارف اسلامی (دانشگاه فردوسی) در جوار بارگاه ملکوتی حضرت امام رضا (ع) از او انسانی متدیّن ساخته بود که تلاش می کرد تمام جنبه‌های دینی را در زندگی فردی و اجتماعی خود لحاظ نماید. از این رو ارتباط عمیقی میان او و مرجعیّت و روحانیّت برقرار بود. شاید تمام روحانیون برجسته‌ی شهر بابل در زمان زندگی پر بارش با افکار و روحیّات این مرد بزرگ بودند. همزمان با اوج‌گیری انقلاب اسلامی، فعالیت این شهید که سال‌ها در کسوت دبیری و مدیریت در خدمت جوانان شهر خویش بود افزایش یافت. آن‌گونه که با تشکیل جلسات و تیم‌های مذهبی عملاً یکی از مدیران اعتراضات سازمان‌یافته‌ی مردمی، علیه رژیم پهلوی در شهر بابل گشت. به همین دلیل همواره مورد تعقیب مأموران ساواک بود. تا آنجا که چندین بار خانه‌اش هدف حمله و بازرسی مأمورین رژیم قرار گرفت.

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، او و جمعی از یارانش، گروهی را در کاخ سلطنتی شاه (دانشگاه پزشکی فعلی بابل) تأسیس کردند که با عنوان «پاسداران قصر» مسئولیت حفظ امنیت شهر را تا شکل‌گیری نهادهای مرتبط برعهده داشتند. ایشان با نقش مهم خود در دستگیری و تحت نظر قرار دادن مأموران رژیم گذشته، عملیاتی نظیر: خارج کردن مدرسه‌ی میرزا زکی‌خان (مدرسه‌ی روحیّه‌ی فعلی بابل) از چنگ غاصبانه‌ی بهائیان را نیز سازماندهی کرد. (هر چند که با فعالیت‌های انجمن حجّتیه همراه نبود) از این موضوع در خاطرات آیت الله فاضل از اندیشمندان شهر بابل و نیز نماینده‌ی دوره‌ی اوّل این شهرستان در مجلس، با ذکر نام «شهید» یاد شده است. شنیدن اخبار درگیری‌های کردستان او را ناآرام‌تر و مسئولیّتش را سنگین‌تر نمود. تا آنکه بعد از تصرف شهر پاوه توسط ضد انقلاب، عازم این سرزمین شد و سرانجام در این خطّه از خاک وطن، به خیل شهدای گمنام کشور جمهوری اسلامی ایران پیوست. لازم به ذکر است فرزندان و رهروان این شهید والا مقام که در زمان شهادت پدر، کودک و نوجوان بودند، امروز با مدارک و مدارج عالیه باعث افتخار خانواده‌اند چرا که در خدمت به جامعه و انقلاب می درخشند.

شایسته است با این خوبان که در عرصه ی شعر و ادب و هنر نیز قلم توانا و روانی دارند، آشنا می شویم:

1- استاد جانباز، محمّد حبیب‌زاده بیژنی، محقّق و پژوهشگر و نیز مدرّس دانشگاه در قم با مدرک کارشناسی ارشد حقوق بین الملل از دانشگاه علّامه طباطبایی و درس خارج فقه.

2- جناب دکتر علی بیژنی، مدیر پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی بابل.

3- سرکار دکتر فاطمه بیژنی، دندانپزشک.

و در نهایت باید گفت: در خون پر جوش شهید محمد مهدی بیژنی، خروش ادیبانه‌ای نیز به ارث بود. اشعار انتقادی اخلاقی ایشان شعار نبود، نمودی از شور و شعور سرشارش بود که شکوفایی اخلاص و ایمانش را در تابلوی آموزش، نمایان می‌ساخت.

پاره‌ای از دل سروده‌هایش را بر قلوب مشتاقان معرفت مشق می کنیم.

از آنجا که می‌سراید:

زیر بار ظلم رفتن ابلهی ست                    گرچه ظالم قامتش سرو سهی ست

مرد حق در راه دین جانش دهد                  گرچه دشمن وعده پنهانش دهد

زندگی با ناکسان ننگ است و عار              مرگ باشد بهر عاقل افتخار

در بیان اوصاف حضرت قادر متعال می‌نگارد:

بسمه تعالی

سزاوار پرستش آن خدایی                        که بوده از ازل دارد بقایی

برایت از برایش کفر و الحاد                       نهایت هم برایش ضد میعاد

زمین از قدرت او گشت ایجاد                     سما از امر او گردیده بنیاد

خدا در خلق عالم نیست مجبور                 چو خورشیدی دهد از خود همی نور

اگر قصدش بود ایجاد عالم                         همی گوید بشو، گردد همان دم

اگر گویند عالم یا خلایق                            بود جزئی ز ذات حیّ خالق

ره کفر و دغل کردند پیشه                        زده بر پیکر اسلام تیشه

و گر گوید کسی مرئی‌ست خالق               و یا معشوق باشد بهر عاشق

ندارد اطلاعی از شریعت                           که می‌گوید کلامی‌ بی‌حقیقت

نمی‌باشد صفاتش جمله محدود                 اجل را از برایش نیست ممدود

خداوندا تویی خلّاق سبحان                      که فرمودی عطا بر جن و انسان

سر و دست و تن و چشم و زبان را             درون و باطن و روح و روان را

که تقدیست کنند ای خالق فرد                  اگرچه برتری زان چه توان کرد

در آخر دارد اندر دار دنیا                             به قبر و برزخ و در حشر و عقبا

«محمد مهدی» آن عاصی مجرم                امید لطف بی‌حدّی ز منعم

روانش شاد

فرزند ارشد شهید، بهمراه مادرم زحمت این مطلب را کشیدند، از آنها متشکرم.

از این مطلب در چاپ دوم کتاب سخنوران بابل و همچنین کتاب تاریخ جامع بندپی استاد یوسف الهی استفاده می شود.

 

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:35 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

مردم طبرستان و رویان در طول تاریخ با سیاست از مرز و بوم خود دفاع کرده و تا زمان صفویه، تن به ذلت هیچ دولت خودکامه ای نداده و استقلال داشته اند، این ملت زودتر از سایر نقاط کشور به یکباره شیعه شده و بار روئی گشاده پذیرای نسل سادات مهاجر شدند، وطن دوستی خاص ملت ایران و بخصوص طبرستان است، نویسنده کتاب پس از چند سال پژوهش و صرف زمان و هزینه فراووان، کتابی جامع در مورد حاجی تبارها و نسبشان در طول تاریخ و  روستای مومن آباد در 500 صفحه نوشته و بایگانی نموده است، تا قدر شناس خیری پیدا شده و کتاب چاپ شود.
فهرست مطالب کتاب به این شرح است:

1- مقدمه
2- فصل اول: تاریخچه نسل حاجی
3- فصل دوم: تاریخ فکچال
4- فصل سوم: آداب و رسوم
5- فصل چهارم: دیدنیهای فکچال
6- فصل پنجم: بزرگان حاجی تبار
7- فصل ششم: شهدای فکچال (زندگینامه و وصیت نامه)
8- فصل هفتم: غذاهای محلی
9- فصل هشتم: ضرب المثلهای فکچالی
10- فصل نهم: شجرنامه حاجی تبارها
11- فصل دهم: اسناد تاریخی فکچال و فکچالیها
12- فصل یازدهم: مهرهای تاریخی فکچالیها
13- حاجی تباران بزرگ غیر فکچالی
14- خاطرات شیرین حاجی تبارها
15- اشعار و مقالات برگزیده

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 15:34 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

استاد محمد خسرو بیژنی، فرزند ارشد حاج شیخ عبدالجواد حبیب زاده بیژنی در سال 1316 ش، در روستای فکچال بندپی زاده شد. تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در بابل گذراند. پس از اخذ دیپلم مدتی به شغل دبیری در دبیرستانهای بابل مشغول بود. تحصیلات دانشگاهیش را تا مقطع فوق لیسانس در دانشگاه تهران  و در رشته حقوق قضائی سپری نمود، سپس در مشاغل مهم قضائی  کشور مشغول کار شد، از جمله:

رئيس دادگاه هاي صلح تهران

معاون اجرائي قوه قضائيه

معاون اول ریاست قوه قضائیه کل کشور

رئيس دادگاه بخش تهران

رئيس دادگاه شهرستان تهران

قائم مقام دبير شوراي نگهبان

حقوقدان شورای نگهبان (16 سال)

بازپرس دادسراي انقلاب اسلامي تهران


/**/ ایشان در اواخر دوره آیت الله یزدی از مسئولیت معاونت قوه قضائیه کل کشور استعفا نمود، اما پس از رد پذیرش استعفایش تقاضای بازنشستگی کرد. اکنون که دوران بازنشستگی خود را سپری می کند دفتر وکالتش مشغول کار است. شاعری یادگار خانوادگی اوست و  ایشان تبحر فراوانی در عرصه انواع شعر و ادب داشته و از این باده حظی وافر برده و یکی از بهترین طنز سرایان می باشد. همچنین در سرودن غزلیات عاشورائی، اجتماعی، عرفانی و عاشقانه و نیز در شعر نو ماهرند. از اوست:
آنگه که یاد خاطره ی کربلا کنم
دل را به بیکرانه غمی آشنا کنم
مرغ شکسته بال و دل بی شکیب را
بر آسمان عشق حسینی رها کنم
از هر چه بود وهست به یکباره وارهم
خود را ز رنگ و ننگ تعلق جدا کنم

یادداشتی از آقای ابراهیم مختاری راجع به استاد بیژنی

ابراهيم مختاری، متولد ۱۳۲۶ بابل، در سال ۱۳۵۱ از مدرسه عالی تلويزيون و سينما فارغ التحصيل شد و در سال ۱۳۵۷ ليسانس خود را از دانشگاه پاريس هشت گرفت و در تلويزيون مشغول به كار شد؛ ابتدا به عنوان دستيار كارگردان و برنامه‌ريز در سريال‌های تلويزيونی دليران تنگستان و سمك عيار شرکت داشت سپس به عنوان نويسنده-كارگردان مستندسازی را شروع كرد.در سال 1372نخستین فیلم سینمایی خود به نام زینت را ساخت که در بخش هفته منتقدین جشنواره کن 1994 به نمایش درآمد. وی بانی تشکیل هیات موسس انجمن مستند سازان سینمای ایران، و عضو هيأت مؤسس این انجمن بود و در دو دوره نخست به عنوان رئيس هيئت مديره انجمن برگزیده شد. دهها فيلم، مستند، کتاب، مقاله و... از آثار ايشان است. يادداشتي از ايشان در رابطه با مراحل ساخت فيلم اجاره نشيني در سال1361 منتشر شد که در اين يادداشت به مطالبي در رابطه با جناب آقاي دکتر خسرو بيژني برخوردم که خلاصه ي آن چنين است:

.....آنروزها بعضي روزنامه ها در مورد احكام مالك و مستاُجر به دادگستري حمله مي كردند  و در نتيجه دادگاه ها  در ميان مردم چهره منفي پيدا كرده بودند. طبيعي بود بسياري از قضات با آگاهي  از هدفي كه داشتيم ما را به محل دادرسي راه ندهند.  خوشبختانه وجود خسرو بيژني به عنوان رئيس دادگاههاي بخش، نعمت بزرگي بود. او مي گفت ما مجبوريم از روي قانون قضاوت كنيم و حكم كنيم. اين به عهده قوه مقننه است كه قوانين ناعادلانه را ملغي يا اصلاح كند. ميگفت ما به آنها گزارش ميدهيم. اما فيلم(سينما) ميتواند پيامدهاي پنهان قوانين غلط را براي قانونگذار آشكار كند. استدلال او براي قاضيهاي مخالف، آنها را با ما همراه كرد و در اتاقهاي دادرسي به روي ما و بعدبه روي دوربين باز شد......

حالا كه دوباره صحبت از خسرو بيژني شد بگذاريد بعضي چيزها از اين شخصيت كه برايم جالب است را ياد كنم. بيژني در اتاقش معمولاُ باز بود. هر مرد و زن، كراواتي يا ريش دار ـ چادري يا مانتوپوش، مرفه يا  تنگدست كه وارد ميشدـ او پيش پايش بر ميخواست صندلي تعارف ميكرد  و پس از او مينشست. گاه در نيم ساعتي كه پيشش مي نشستيم ميديدم نزديك به بيست بار اين نشست و برخاست تكرار ميشود. او در طول روز شايد نزديك سيصد چهارصدبار به احترام اين و آن بر ميخواست و مينشست. در نگاه پذيراي او از آدمها ذره اي اكراه يا تفاوت حس نميشد. همان لحن و احساسي را كه براي ارباب رجوع حزب اللهي داشت براي كراواتي هم داشت. برايش تفاوت نميكرد مخاطب زني چادري و تنگدست بود يا زني مانتوپوش و متعين. اين رفتار در آن روز كه چادري با غضب به مانتوپوش نگاه ميكرد و مانتوپوش با تحقير به چادري و كراواتي با حرص به حزب اللهي و حزب اللهي با انكار به كراواتي  نگاه ميكردند امري عجيب بود و ضمناُ در مقامي كه او داشت چقدر بجا. او اغلب مراجعان را ميشناخت. از پرونده شان خبر داشت و معمولاُ سرراست ترين پيشنهاد حقوقي را به زبان بسيار ساده و بسيار قابل فهم براي شنونده اظهار ميداشت. حكمي كه از رييس دادگاه براي محكوم پذيرفتني نبود، با توضيح بيژني مفهوم ومقبول ميشد. همه از مهرباني يكساني بهره ميگرفتند. در عين مهرباني ذره اي به كسي باج نميداد. و چقدر عجيب بود كه ذره اي دودلي براي گفتن سختترين احكام به محكوم نداشت اما در پي ابلاغ حكم، چشم اندازي از اميد و آينده براي اشخاص باز ميكرد كه پذيرش حكم را امكان پذير ميساخت. حكمت عملي زندگي در او به غايت بود. روزي در اتاقش گفتگو ميكرديم. او پشت ميز و من روي يكي از مبلهاي مستعمل كه به رديف در اتاقش چيده بودند نشسته بودم. در انتهاي رديف مبل، روي ميزي عسلي يك جعبه شيريني تر قرار داشت. در اتاق مثل هميشه باز بود. ناگهان پسركي به دو  از در به ميز عسلي حمله ور شد. در پي او زني چادري دويد. بيژني از جا جهيد و فرياد زد ولش كن، ولش كن، ولش كن. زن ايستاد . پسرك ده دوازده ساله دو دستي دهانش را ار شيريني پر كرده و از ترس مزاحمين احتمالي شيرينيها را قورت نداده مشتها را دوباره از شيريني پر كرده نزديك دهن منتظر داشت. با كمي دقت آثار عقب ماندگي در چهره پسرك ديده مي شد. بيژني ميگفت بگذار بخوره، آورده اند براي خوردن. چه كسي بهتر از او، كاري به كارش نداشته باش. بيژني سعي ميكرد با كلامش مادر را دلداري دهد و در برابر ميل او و مستخدمين كه هر لحظه ممكن بود پسر را از شيريني دور كنند مجال بيشتري به پسرك بدهد. زن چهره شرمگينش را با چادر مي پوشاند و با گريه به پسرش نگاه ميكرد كه با ولع ته جعبه شيريني را در مي آورد...... 

نشاني سايت استاد مختاري:

http://www.ebrahimmokhtari.com

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 18:57 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

استاد عزيزالله بيژني فرزند ميرزا فضل الله مقيم پور بيژني-سال 1300 در بابل زاده شد.وي تحصيل را تا کلاس هفتم در دبيرستان شاهپور ادامه داد و در سال 1319 به آموزشگاه پست وتلگراف و تلفن بابل راه يافت و در مدت يک سال فنون مربوط را ياد گرفت.

پس از وقفه اي که به خاطر هرج و مرج 1320 پيش آمد،به کارمندي آن اداره درآمد و تا 1355 ادامه خدمت داد که آخرین مسئولیتش ریاست آن اداره بود. مرحوم بيژني مدتي رييس کانون بازنشستگان بابل بود.

وي در هر دو قالب فارسي و تبري مي سرود و شعرهايش عرفاني،مذهبي و اجتماعي است.وي علاوه بر شعر در نقاشي نيز ممارست داشت.

نمونه شعر مرحوم عزيزالله بيژني:

ونوشه آ ونوشه آ ونوشه / ته سر جرينگوئه،ته دل خموشه

ميون عاشقون تنها بهي ته / چه وسه کنار په زني ته

 گفتني است آن مرحوم پدر هنرمند گرامي رويا بيژني-شاعر و گرافيست معاصر-است.نوشته زير را دختر شاعر در آخرين روزهاي زندگي پدر نوشته است:

 ساعت دوازده شب است باباجانم و نو دست چپم را سفت گرفتی و من کنار تختت نگاهت می کنم و دست راستم می نویسد تا اشکم  وحشیانه تر ازین نریزد و رام شود/خودت با اشاره ای خواستی دستت را بگیرم / این ساعت نفسگیر شب را که دستهای نحیف نگرانت را به من بخشیدی فراموش نمی کنم و آن همه روزها که با تو بودم و قدر دان گرمی اشان نبودم را نیز... باباجان!مزخرفات آن دکتر ابله دیروز راباورنکردم  / تو هم جدی اش نگیر.

مزخرف می گفت که تو دیگر نمی شناسی ام/ مزخرف می گفت که دیگر گوش ات نمی شنود/ مزخرف می گفت/ نمی دانست تو با دهان باز مانده ی کج شده ت و چشمان بی رمق نیمه بازت و دستان جمع شده در خودت و با این همه سکوت معصومانه ات چه صبورانه گوش می کنی و از گناهش می گذری... کاش یادم نمی دادی ارام از گناه مردمان بگذرم / یادم نمی دادی باکلامم نرنجانم شان / کاش هرگز مهرباتی را یادم نمی دادی تا با ناسزا از خانه ات بیندازمش دور.

دکتر دیروزت مزخرف می گفت وگرنه وقتی ادای شادمانی را در آوردم و گفتمت : تو مال من می شی تا تو مثل آنوقتها بگویی استغفرالله / چرا سرت را ارام تکان دادی؟ مزخرف می گفت وگرنه وقنی با کلام مامان جان /صدایت کردم :

عزیز پرس کچیک کیجا بی امو /

 درازه راه غریب جا بی امو/

عزیز پرس لاوه مهمون بیاریم/

بوریم قرض هاکنیم و نون بیاریم ....

چشمهایت نمناک شد؟ مزخرف می گفت واگرنه چرا هی با تق تق زدن به تختت وادارم می کنی بغلت کنم و بخوابیم وهی توی گوشهایت که از تماس زیاد با تشک زخم شده بگویمت دوستت دارم...؟

آخ باباجانم!عزیزترینم! مهربانترین باباجان دنیا! به خدا دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم ..

منابع:

http://www.mazandnume.com/cms/print.asp?PNID=9178

سخنوران بابل صفحه 195

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 17:41 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

سردار مهندس اردشیر (حسین) مقیم پور بیژنی، فرزند مرحوم مغفور حاج ناصر در سال 1341 در بابل متولد شدند، ایشان برادر بسیجی شهید امید بیژنی و جناب سرهنگ احمد بیژنی می باشند

سوابق تحصیلی : کارشناس ارشد مدیریت راهبردی و کارشناس علوم انتظامی

سوابق کاری : تصدی پست های مختلف مدیریتی (اداری، پرسنلی، پشتیبانی وفرماندهی) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح،وزارت صنایع سنگین و نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران و شهرداری تهران که اهم آنها به شرح ذیل می باشد:

·         مدیر بنیاد تعاون

·         جانشین معاونت اداری- پشتیبانی دانشکده علوم و فنون دریایی سپاه

·         جانشین فرماندهی پشتیبانی در وزارت دفاع

·         مدیر کل خدمات پرسنلی ناجا

·         مدیر عامل موسسه قوامین ناجا

·         رئیس راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ

·         فرمانده انتظامی استان مرکزی

·         مدیر عامل سازمان بازیافت و تبدیل مواد

·         مدیر عامل و عضو هیأت مدیره شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه

·         عضو هیات مدیره سازمان تاکسیرانی تهران

·         مدیر عامل سازمان پایانه ها و پارک سوارهای شهرداری تهران

 

[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 16:58 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

استاد ابوالحسن حبیب زاده بیژنی فرزند ملک الشعرای مازندران حاج شیخ عبدالجواد بیژنی در سال 1329 شمسی در بابل زاده شد. تحصیلاتش را تا دیپلم در بابل ادامه داد، سپس موفق به اخذ لیسانس در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد. پس از پایان تحصیلات به زادگاهش مراجعت نموده و به تدریس در: دانشگاه، تربیت معلم و دبیرستان های بابل اشتغال ورزید.

وی که تبحر فراوانی در عرصه شعر و ادب دارد، روشنای محفل جوانان شاعر است. او شاعری خوش قریحه می باشد که غزال غزلش در گذرگاه دیروز با نگاه امروزی رهسپار است.

منبع: کتاب سخنوان بابل ص255

برادران و خواهران استاد شاعرند و در پستهای جداگانه به معرفی آنان می پردازیم. استاد بیژنی همسر و دو فرزند شاعر و هنرمند دارند، یکی از فرزندان ایشان خانم سمانه بیژنی وبلاگی زیبا داشته و در پیوندهای این وبلاگ قابل دسترسی است.

یاداشتی از  شاگرد استاد آقای آرش امین زاده

برای خرید سبد پلاستیکی وارد کوچه ی پلاستیک فروشی شدم . هنوز کاملا به داخل کوچه نپیچیده بودم که . . .

شب قبل فکرش مهمان ناخوانده ی ذهنم شده بود . دیر آمده بود و نمی رفت . غلت زدم تا بفهمد که خوابم می آید و نرفت . همسرم گفت که به خاطر خواب زیاد بعد از ظهر است که خوابم نمی برد . نمی دانست .

ابوالحسن بیژنی را از سال 1371 می شناسم . در میان سالهای محکومیت مدرسه انصافا خوشبختی پنهانی بود. در اجرای حکم تفهیم درس همچون دیگر معلمان توانا بود اما همچون دیگران بود . در زندانی که من 3 سال از چهار سال پایان محکومیت اولم را در آن گذراندم همه ی معلمان دانشمند بودند و استاد تفهیم . او نیز از همین جنس بود با این تفاوت که من درسش را دوست داشتم و البته شوخ طبعی و ظریف گوئیش را .
از دیگر معلمان خاطرات بیشتری دارم و از او تنها چیزی که حالا در ذهنم مانده مصراع " آرش چو شده شاعر فرزند امین باشد " و یکی دو خاطره ی کوچک دیگر .
از دیگران خاطرات بیشتری دارم . . . که دیگران خاطره ای بیش نبودند و خاطره می پوسد و غبار گیر می شود .

نمی دانستم چکار کنم . با او دست بدهم یا دستش را ببوسم . همه چیز برخلاف آن چیزی که شب قبلش تجسم کرده بودم بود . دست دادیم و رها نکردیم .
حال دیگر نوبت لال شدن بود و آنگاه که زبان باز کردم فقط عرض کردم که " چه می کنید آقای بیژنی ؟ " احوال پرسی همگان با همگان که البته این سوال بیخود جوابی بهتر از " دعا می کنیم " در بر نداشت . کمی طول کشید تا نطقم باز شود اما لرزش صدا را چه می کردم .
برای خودم کسی هستم !!!!!!!!!! در آن خراب شده ای که روز می گذرانم و ماهانه جیره خورش هستم بر و بیایی دارم . ستونش هستم و اگر نباشم یک جا نه چند جای کارش می لنگد و احترامی هم دارم و . . .
اما نتوانستم آن طور که نطق بلدم و شب قبلش تمرینش را کرده بودم حرف بزنم .
"
دعا که خیلی کمه " .
معمولا لبخندهایش با یک سمت صورتش شروع می شود . اگر چیزی خیلی خنده دار باشد بعد از اینکه چینی که از یک طرف صورتش شروع می شود تا چشم همان طرفش پیش می رود و آنرا نیم لنگ می کند و بعد از آن تازه سمت دیگر صورت می شکفد . اما اینبار تنها لبخند زد و چیزی نگفت .
به مغازه ی روبرو که از فرط بزرگی مقام فروشگاهی دارد نگاهی انداختم . دستپاچه بودم و نگاهم می پرید .
"
حیفه . . . واقعا حیفه "
چه چیز حیف بود ؟ اینکه فقط دعا می کرد ؟ شاید در ذهنش می گذشت که " این دیوانه دیگر چه می گوید " و شاید هم " برو بابا دلت خوشه ! چی چیو حیفه !!!! " .
- "
خب ! منظورم اینه که برای شما . . . نه . . . ی . . . یعنی برای دیگران حیفه که . . . البته . . . "
برای خودم بیشتر از همه حیف بود . شاید او برای خیلی ها یک دبیر ادبیات عادی بوده باشد . شاید برای خیلی ها یک دبیر ادبیات عالی بوده باشد . برای خیلی ها هم یک استاد دوست داشتنی مرکز تربیت معلم . و البته در دوست داشتنی بودنش شکی ندارم چرا که محکومین زندان ابوریحان بعد از پایان مدرسه اگر برای معلم جبر با انگشت های دست علامت های معنا دار درست می کردند حداقلش این بود که نیمی از بچه های کلاس حتی در کوچه ی مدرسه دور بیژنی را می گرفتند تا از صحبتش لذت ببرند و چون متلک پران قهاری بود با لذتی مازوخیستی وادارش می کردند که دستشان بیندازد و می انداخت .
اما برای من قضیه فرق می کرد . در کوچه های مدارس زیاد دیده ام که شاگردان گرد استاد جمع می شوند . آگاهم که این دلیلی بر ماندگاری معلمی نیست .
اتفاقا قصه از یکی از همین شلوغی های پایان مدرسه شروع شد . بچه ها دور بیژنی حلقه زده بودند . مادرم سفارش کرده بود که یکی دو غزلی که نوشته بودم نشانش دهم .
در خانه صحبتش زیاد می شد . همه می دانستند دوستش دارم .
از چند سال قبل تر چیزهایی می نوشتم . بیت هایی که مثل خط بدم بد بودند اما بیم آن داشتم که نکند فکر کنند شعر حافظ یا سعدی است ! یادم است آنروزها هر شعری که می نوشتم به مادر می گفتم که بهترین شعر زندگیم را نوشته ام و راست می گفتم . من آن زمان بهترین شاعر خانواده ی چهار نفریمان بودم .
با استرس در میان جمعیت بذله گو که از رگبار حرف های زیبای خارج کلاسی او در خلسه ی لذت بود دست بردم و دو ورقه ی پاکنویس شده ی شعر را به طرفش گرفتم .
"
ام . . . آ . . . آقای بیژنی . . . م . . . من . . . ای . . . اینا رو . . . خودمون گفتیم "
و بعد سکوت کامل . صدای صحنه قطع می شود . جمعیت برای لحظه ای مرا نگاه می کند و او را . همه چیز اسلوموشن است . دوچرخه . . . دوچرخه ام را فراموش کردم که بردارم . سراسیمه به طرف مدرسه می دوم .

کات به :

خارجی . کوچه ی پلاستیک فروشی . روز . نمای بازگشت
هنوز دست هم را فشرده بودیم . نمی دانستم آیا این منم که دستش را رها نمی کنم یا اوست . شاید او هم همین فکر را می کرد .
کنار دکان کوچک نیمه آباد شده ی بیژنی خیاط بودیم . می گفت " انشاء الله جواد اینا اینجا رو راه بندازن " . . .

جواد را هم از همان سال 1371 می شناسم . همکلاسی ام بود . هنوز صحنه ی اولین کلاس معارف اسلامی که کنار هم نشسته بودیم در ذهنم است . کاملا هم رنگی است . احمدزاده ی دبیر تلاش می کرد وجود خدا را اثبات کند . من فقط می شنیدم و چشمم به دستان جواد بود که نه می شنید و نه می دید . او آرم بازی های جام جهانی 1990 فوتبال را روی صندلی بی لک مدرسه ی تازه تاسیس نقاشی می کرد و من محو کارش بودم و به راستی یقین پیدا کرده بودم که طراح آرم بازی ها خود اوست .
بیژنی به او بزرگ مرد کوچک می گفت چون در آن سالها برخلاف اکنون که قد رعنا و رشیدی دارد ریزه میزه بود و کوچک و اینکه بیژنی حسابی اهل فیلم دیدن بود و آن سالها داستین هافمن بزرگ مرد کوچک را بازی کرده بود و . . .  بیژنی دایی اش بود و من چقدر دوست داشتم دایی ام به جای آنکه در جاده ی کندوان پشت فرمان بنز 190 بین تهران و چالوس دنده بزند بیاید و کمی درس ادبیات به ما بدهد .
حالا که در 32 سالگی جواد مهندس عمران شده بود و برادرش هم ، به گفته ی استاد قرار بود دکان پدر متوفایشان را آباد کنند تا دفتر کارشان باشد و . . . چه دخلی به حرف ما داشت ؟ ابله ترین شنونده ی این خبر گمان می برد که منظور استاد این است که وقتی این دفتر راه اندازی شد پاتوقش خواهد بود و حالا دیگر می شود خیلی راحت سر کوچه ی پلاستیک فروشی روزانه چند ساعتی او را ملاقات کرد .
و من که کمی کمتر ابلهم و البته ختم اینطور دور زدنها دانستم که چیزی گفته که گفته باشد وگرنه بیژنی و پاتوق نشینی ! که اگر اینگونه بود اگر قره قروت فروشی کوه قاف هم پاتوقش بود همیشه مسیرم باغ فردوس – کوه قاف می بود .
دور می زد . ناقلا چنان دور می زد و به سمت دیگری می رفت که نمی توانستی به گرد پایش برسی .

سالمرگ یکی از معلمان ادبیات بود و نمی دانم چه سالی اما دیر و دور نبود . یکی از شاگردان بنا کرده بود به برگزاری مراسم یادبود . از آن یادبودها که نه در بود بل در نبود افراد لازم است ! از اساتید دعوت به عمل می آورد و من هم نزدیک به ایشان بودم و پیشنهاد بیژنی را دادم که همه استقبال کردند .
به در خانه اش رفتم تا دعوتش کنم . بود و مرا پذیرا شد اما دعوتم را نه . می گفت تازگی جراحی قلب کرده و نمی خواهد دچار هیجانات ناشی از خاطرات شود . قبول کردم و نمی دانستم که استاد شاگردگریزی دارد و اکنون می دانم .
تا زمانی که ده روز عمر خود را در بیمارستان دی ، در بخش جراحی قلب نگذرانده بودم و در میان بیماران مختلف قلبی تازه جراحی کرده غوطه نخورده بودم شاید فکر می کردم که عمل قلب آنگونه که استاد می گفت نقاهتی به طول همه ی عمر دارد اما حال می دانم و بیژنی هم می داند که جراحی قلب برای این است که زندگی کنی نه اینکه منت زنده ماندن را بکشی .
اما نمی توان انکار کرد که این مسئله دستاویز بدی برای یک استاد شاگرد گریز نیست .

اتومبیل پشت سری بوق وحشتناکی زد . از جا پریدم . شقشقت هدرت ! کلام قطع شد ولی چندان بد هم نبود چرا که مهلت داد تا کمی فکر کنم و خزعبل نگویم .
-
برای ما حیفه که از وجود شخصی مثل شما بی بهره باشیم . ایکاش ایکاش ایکاش محفلی جایی می بود که دور هم می نشستیم و از دم گرم شما به ما می رسید .
-
حقیقتش اینه که با توجه به مشکل قلبی که من دارم هنوز هم حتی وقتی افراد فامیل رو یک جا جمع می بینم دچار هیجاناتی می شم که نباید و . . .
راست می گفت ؟ من این روزها همه چیز را در مورد قلب می دانستم . نمی توانستم قبول کنم هرچند نسبت به قبل بی تناقض حرف می زد .

خارجی . چهارراه فرهنگ . روبروی ساختمان نارنج . غروب . فلاش بک
در پیاده رو دیدمش . بعد از چاق سلامتی تابلوی کلینیک کذایی ام را نشانش دادم و با ذوق یک شاگرد کلاس اولی که بخواهد با خبر نمره ی بیست پدرش را خوشحال کند گفتم که کلینیکم را افتتاح کرده ام و این چیزی نبود که خیلی خوشحالش کند و بعد ناگاه با هیجان بیشتر گفتم " راستی آقای بیژنی خوشحال می شم اگه گاهگاهی افتخار بدید و سری بزنید . که گفت با توجه به اینکه آسانسور برای قلبم مضر است . . .
دو سال در آن خراب شده بودم و هرگاه که خراب می شدم از پنجره به بیرون نگاه می انداختم . از پنجره ی طبقه ی پنجم ساختمان عذاب آور کلینیک و خدا می داند چند بار همانجا آرزو کردم که او را قدم زنان آن پایین ها ببینم و نشد که بیژنی هیچگاه پایین نبود . ایکاش برای یکبار هم که شده به بالا نگاهی می انداختم .

کوچه ی پلاستیک فروشی . نمای بازگشت
وقتی آچمز می شوی که نمی توانی بگویی حق با حریف نیست هرچند بدانی که حق با او نیست .
شما درست می گید آقای بیژنی ! چون دقیقا مسئله روحی و روانیه . فلانی رو می شناسم که خیلی مکانیکیه و جنبه ی روبوتیک وجودیش خیلی قویه . همین دو سه ماه قبل عمل کرده و عین خیالش هم نیست .

تایید کرد .

به خاطر همین هم از قدیم گفتن قلب بعضیا از . . .
بله
همه ی اینها یعنی اینکه " خب پسرم ! گفتی چی می خوای و من هم بهت گفتم که نمی شه . حالا هم مثل یه بچه ی خوب بابارو ببوس و بگو شب بخیر " .
اما من دست بردار نبودم .
-
ولی آقای بیزنی ! باید جایی باشه که دیگران از شما بهره ببرند . بحث مالی قضیه نیست . اگر شما از پول بدتون میاد و با دیدنش تنتون کهیر میزنه و دیگه نمی خواهید به عنوان یک حرفه تدریس رو ادامه بدید لااقل جایی حضوری . . .
همسرم که بسیار منطقی است می گوید " یعنی مثلا چه موقعیتی باشه که آقا بیاد اونجا حرف بزنه که تو بری و کیف کنی "
حق با او بود ولی دل بی قرار که قرار نمی گیرد . من هم می دانم که حالا که طرف بازنشسته است و درس و مدرسه را چهارگوش بوسیده و کنار گذاشته مجالی برای حضور و ظهور ندارد ؛ روحانی هم نیست که مجلسی بشود منبری برود و . . .
گفتم مثلا فلانی که از فلان جا آمده و داماد فلان کس است برای خودش دفتر درس و وعظ بازکرده و از زمین و زمان می گوید و مردم هم بدشان نمی آید می روند و پول می دهند و می نشینند . خودم هم رفته ام . دور هم می نشستیم و او از زمین می گفت و ما از زمان تا یکساعت که تمام می شد دست به جیب می شدیم و . . .
گفتم " آقای بیژنی نسخه نمی دم ولی دارم می گم کاش ! کاش یه همچین فرصتی بود " .
گفت " دوستان هستن . به هرحال محافل اونها هم بد نیست ؛ خوبه " .
گفتم " محفل همه خوبه . اما من نه از نظر دانش نه از لحاظ ادبیات و نه از منظر شاعری شما رو منحصر به فرد می دونم . مطمئن نیستم بهترین شاعر ، بهترین معلم ، بهترین دانشمند و ادیبی باشید که می شناسم اما از منظر انسانی اطمینان دارم که منحصر به فردید "
بگذار فکر کند که تملقش را گفته ام ولی نگفتم . بگذار فکر کند جوگیر شده ام که نشدم . هرچه بود و هرچه فکر کرد جوابش این بود :
-
شما با این حرفت مسئولیت منو سنگین تر کردید .
چه فایده . یعنی اگر مسئولیت ابوالحسن بیشتر می شد آن کنج خانه اش را برای لحظه ای رها می کرد ؟
تملق نگفتم . به چیزی که گفتم مومنم .

در دبیرستان جز در کلاس در جای دیگری حتی نامم را نمی دانستند . مراسمی شد . به یکی از همین مناسبت هایی که همیشه می شود . گفت شعری بنویسم با فلان موضوع . گفتم مگر می توانم ؟ گفت می توانی و توانستم .
از آن به بعد دیگر مهم نبود که در مدرسه مرا بشناسند که می شناختند مهمتر از همه این بود که خودم خودم را می شناختم . هرچند از نظر استاد هنوز چیزی از خودم نمی دانستم .
شب شعر تربیت معلم را حتی وقتی با حوریان باغ های آن سوی تنفس گرم مشاعره و تغزل هستیم ( البته با اجازه ی همسرم ) از یاد نخواهم برد .
مناسبتی بود و شب شعری . بچه های مرکز تربیت معلم بابل دیگر بچه دبیرستانی نبودند . شاعرانشان به واقع شاعر بودند و مجریانشان گویی که مجری به دنیا آمده بودند . دعوتم کرد . گفت به فلان مناسبت است شعری آماده داشته باش . تا قبل از آنکه به آنجا بروم نمی دانستم جایی از مدرسه ی ما بزرگتر هم وجود دارد . با پدر رفتیم  . شعری را که آماده کرده بودم در جیبم می فشردم و تا قبل از آنکه نامم را بخوانند آرزو می کردم در میان این بزرگان نامم را نخوانند و ایکاش این مجلس زودتر تمام شود و . . . آرش امین زاده !
رفتم و خواندم و کاش بیژنی بود و می دید و طبق معمول نبود و اینبار پیغام داده بود که همسرش بیمار است و نمی تواند بیاید .
آن شب عالی بودم و درخشیدم . پوست انداختم و بزرگ شدم و فهمیدم که می شود پوست انداخت و بزرگتر شد . همه تشویقم کردند . نه در حد دست زدن بلکه در حد گفتار و تمجید به تکرار .
سالن هلال احمر سمنان را جواد ، برادر همسرم ، خوب می شناسد . حتی وقتی فیلم اجرای من در آنجا را می بیند نمی تواند باور کند که من در میان آن جمعیت مجری گری کرده ام . او اینکه این اعتماد به نفس را از کجا آورده ام حیران است . جوابش را خوب می دانم .
استادی که من را به یاد من آورد . استادی که فراتر از حرفه ی استادی اش فراتر از دانش محدود انسانی اش فراتر از قدرت شعر شاعری اش بداند که چگونه می توان اوج را به پرنده نشان داد صاحب فضیلتی است نامحدود . من تملق نمی گویم . به انسانیت بیژنی ایمان دارم . اگر من نبودم برای دیگری هم همین کار را می کرد . او خاصیتش این است . او من را به یاد من آورد و همین کافی است . اگر آرزو می کنم که روزی به  اوج برسم اگر نگویم تمام ولی نیمی از آن به این خاطر است که حرکت آغازین او را نیمه تمام رها نکرده باشم . به او هم گفتم که محکوم به پیشرفت هستم .
مشتاقیم را که دید خواست سرم را ببوسد و من ریش فلفل نمکی مجعدش را که به سپیدی می گرایید بوسیدم و پیشانی ام به لبانش نیامد و تقصیر از من بود .
چیزی گفت که اگر نمی گفت قبلم تیر نمی کشید و اینها را نمی نوشتم ولی گفت و بد گفت .
-
ما هم در جوانی یک سری خاطراتی از کودکی داشتیم که بسیار برامون عزیز بودند ولی خب بعدها که به اونها فکر می کردیم می دیدیم که نه ! همچین چیز با ارزشی هم نبوده و فقط همون نوستالژی بودن قضیه هست که برای آدم جالبه "
 
نوستالژی ؟ استاد ! باز هم ما را دور می زنید . زیاد مزاحم نمی شویم . آخرین تیر ترکش شما کاری است که معشوق برای راندن عاشق سمج می کند . اگر موضوع با خراب کردن تندیس بی خش ابوالحسن بیژنی ختم به خیر می شود بدانید که این بت نیست که شکسته شود . بیژنی برای من نوستالژی ، خاطره ، یادگاری و ذهنیت نیست . بیژنی حقیقتی است که در وجود من نهفته است . ینبوع انسانیتی که از آن می نوشم و جان می گیرم .
بیژنی خاطره ی جزوه گفتن و انگشت در دماغ گذاردن فلان دبیر شیمی نیست که نوستالژی باشد . بیژنی خاطره ی سبیل شانه زدن فلان دبیر جبر یا سیگار کشیدن فلان دبیر ادبیات سر کلاس نیست که نوستالژی باشد . ابوریحان برای من دیگر وجود ندارد . خاطراتی را که می توانستم با ادامه ی حضورم در دبیرستان طالقانی داشته باشم از من گرفته بود و من دوستش نداشتم . بیژنی را هم به عنوان یک دبیر در آن خراب شده دوست ندارم . بیژنی را به خاطر چیز دیگری است که می پرستم .

کوچه ی پلاستیک فروشیبه خدا دوستتون دارم آقای بیژنی . حقیقتا همیشه به سرم می زنه که بیام و ببینمتون اما روم نمی شه که بیام دم در خونه و شما رو سرپا نگه دارم که بگم خب من اومدم شما رو ببینم . می دونم که بزرگترها حوصله ی کوچکتر ها رو ندارند . نگید نه که مطمئنم . به خدا یه وقتایی که یه فیلمی می بینم یا کتابی می خونم و یا حتی شعری تو فکر فرو می رم که یعنی اگر ابوالحسن بیژنی این فیلم رو می دید یا این کتابو می خوند و یا این شعر رو نظرش در موردش چی بود . آقای بیژنی خداکنه کمی جنبه ی مکانیکی وجودتون بیشتر بشه تا بیش از این از درد قلب ننالید و بیشتر در محافل حاضر بشید و . . . "

کات به :

داخلی . اتاق خواب . همان شب
باز هم غلت می زنم . خوابم نمی برد .
-
باز هم بعد از ظهر زیاد خوابیدی ؟
همسرم دوست داشتنی ترین سنگ صبور دنیاست . بلند می شوم که برایش بگویم چه مرگم است .
-
ببین ! می دونی . . . خب ! امروز . . . نه یه دیقه صبر کن .
بلند می شوم و پشت کامپیوتر می نشینم . ساعت از 3 نیمه شب گذشته .
می نویسم :
خارجی . کوچه ی پلاستیک فروشی . روز

منبع:

http://arashaminzadeh.blogfa.com/8812.aspx

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:39 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

مرحوم میرزا عباسقلی فرزند کربلائی آقا محمد حاجی و نوه آقا عباسقلی حاجی (مدفون در بقعه  امامزاده سید مهدی کروب مقریکلا) می باشند.

استاد مرحوم حاج میرزا عباسقلی بیژنی حاجی فکچالی جد خانواده های مقیم پور بیژنی در 1245/4/13 متولد شده و در 76 سالگی در تاریخ 1321/9/10 دارفانی را وداع نموده و در تکیه پائین محله فکچال به خاک سپرده شد.

بعلت سواد عالیه و خط و نقاشی بسیار خوش، و داشتن خانواده خوش نام و مشهور مدتی نایب الحکومه عادل مناطق خرم آباد، کجور، آمل و بندپی بودند. ایشان سررشته دار و منشی حاکم بندپی و مشرف فوج بندپی بودند.

توضیح عکس زیر:

نشسته از راست: محمد مهدی خان یاور (حلالخور)، ابوتراب خان منصور لشگر ( فرزند میرزا علیخان حلالخور که پس از پدرش سرتیپ فوج و حاکم بندپی شد)، مرحوم میرزا عباسقلی

آخرین فردی که به املاک موقوفی اجدادمان در کجور و نور سرکشی میکرد ایشان بودند.

می گویند مرحوم میرزا عباسقلی که محاسن سفید زیبائی داشتند، از 40 سالگی تا پایان عمرش نماز شبشان ترک نشد.

از مرحوم میرزا آثار کتابت شده فراووانی به یادگار مانده است: از جمله دیوان حافظ (در نزد مهندس پیام بیژنی) دیوان وفائی شوشتری (در نزد حاج ماشاء الله بیژنی) کتابچه سربازی فوج بندپی (در نزد حاج ماشاء الله بیژنی).

از آخرین عکسهای مرحوم میرزا در اجتماع سران بندپی در خصوص اولین دوره سرباز گیری در مدرسه نظامی مقریکلا در سال 1308 شمسی (نفر چپ پائین)

نفر سوم چپ از ردیف دوم، مرحوم حاج عزت الله می باشند.

مرحوم میرزا 8 فرزند داشته اند که در مطلبی جداگانه به آنها خواهم پرداخت:

- مرحومه جده خانم: جده خاندان پور بیژن (مدفون در بائیکلا)

- مرحومه عصمت خانم: همسر استاد حاج شیخ عبدالجواد بیژنی (مدفون در آرامگاه گله محله)

- عفت خانم: همسر مرحوم پرویز والی زاده (رئیس خبرگراری پارس قبل از انقلاب)

- مرحوم میرزا فضل الله (مدفون در تکیه پائین محله فکچال)

- مرحوم عزت الله همسر مرحومه گلین خانم گرجی (مدفون در تکیه پائین محله فکچال)

- مرحوم عبدالله (مدفون در آرامگاه کتی) همسر مرحوم مشهدی خانم منصوریان

- مرحوم محمد مقیم (مدفون در آرامگاه کتی) همسر مرحومه کربلائی کلثوم خانم

- حاج فتح الله (همسر مرحومه ساره خاتون حبیب زاده بیژنی + آمنه خانم داداش نژاد نیازی)

بد نیست در اینجا یاد کنیم از: اُمّا خانم یکی از چهار همسر مرحوم میرزا عباسقلی و فرزندانش مرحوم زین العابدین منصوریان و مرحومه مشهدی خانم منصوریان

قسمتی از آثار هنری مرحوم میرزا عباسقلی (تزئینات معماری):

در جای جای بندپی آثار خطاطی و نقاشی میرزا عباسقلی به چشم می خورد که همگی ثبت ملی شده اند، بطور مثال آثار ایشان در بناهای زیر قابل رویت است.


1- تکیه تاریخی فکچال:

در مطلب شماره 14 دوره دوم با موضوع دیدنیهای فکچال به آن پرداخته شد.


2- تکیه تاریخی کیجا تکیه

سقانفار کيجاتکيه بابل بنايى دو طبقه و آجرى با بام سفال‌پوش است. طبقه اول به طول ۸۵/۵ و عرض ۷۰/۴ متر داراى ده ستون چوبى است. بدنه ستون‌ها داراى تزيينات کنده‌کارى مارپيچ و زيگزاگ و سرستون‌ها نيز به شکل دهان اژدرى يا شيرسر است. طرفين سرستون‌ها با نقاشى از تصاوير زن و مرد تزيين شده است. در اضلاع شمالى و جنوبى اشعار محتشم کاشانى در مورد وقايع روز عاشورا نوشته شده و سقف تخته‌کوبى شده آن داراى نقاشى‌هايى به رنگ قرمز، سبز، سياه و قهوه‌اى و نقوشى از مرغ، و ماهي، اژدها، شير، گل و گياه، انسان در حال پرواز، نقوش تلفيقى زن با بدن مار و ماهى و ... است. طبقه دوم، در داخل به طول ۶۰/۵ و عرض ۳۰/۴ متر، داراى چهارده ستون با نقوش کنده‌کارى مارپيچى بسيار ظريف است که ده سرستون آن داراى نقش دهان اژدرى است. همچنين در چهار سرستون کلمات يا قاضى‌الحاجات به دو صورت از راست به چپ و معکوس آن نوشته شده و نقش وسط ستون‌ها نيز مزين به جمله يا ابا عبدالله است، سقف بنا پلورکشى شده و فواصل آن تخته‌کوبى شده است. بر روى اين تخته‌ها نيز مانند طبقه اول نقوشى از صحنه‌هاى کار و زندگي، نقوش حيوانات، نقوش نمادين روز رستاخيز، نقوش اساطيرى و نقوشى از داستان‌هاى ادبى و حماسى فرشته‌اى با نامه اعمال خود که بر آن نوشته شده مشهدى محمد على خان و کربلايى يوسف و کربلايى تقي و ... به چشم مى‌خورد. روى يکى از تخته‌ها با خط نستعليق نوشته شده: پيشکار و باعث و بانى اين سقاتالار مشهدى محمد على خان عمل نجارى از مشهدى داداش نوائى سنه ۱۳۰۶. روى تختهٔ ديگرى هم شعرى بدين مضمون نوشته شده است:

  /**/

يا رب ز کرم بر من درويش نگر


بر جان من خسته دلريش نگر

هر چند نيم لايق بخشايش تو


بر من منگر بر کرم خويش نگر


3- سقا نفار شیاده

روستاى شياده در ۳۰ کيلومترى جنوب بابل در جاده خوش‌رودپي و در کنار روستاى ديوا واقع است. در سادات محله اين روستا، سه سقانفار چوبى دو طبقه وجود دارد. سقانفارها بر روى يک صفه آجرى -يک متر بلندتر از سطح زمين- بنا شده و طبقه زيرين آنها را چوب‌بست کرده‌اند. در ميان اين سه سقانفار يکى از آنها از نظر نقاشى و کارهاى چوب‌برى بسيار زيبا و در خور توجه است. اين سقانفار داراى ۱۲ ستون است که به طرز زيبايى کنده‌کارى و نقاشى شده‌اند. سقف بنا پلورريزى و تخته‌کوبى شده و کارهاى چوب‌برى آن مشتمل بر تزيينات شيرسر و اژدهاى دهان گشوده است. نقاشى‌ها نيز ملهم از اشعار حماسى و داستان‌هايى از شاهکارهاى ادبيات فارسى و نقوش نمادين از زندگى و معاد است که ظاهرا از آثار مرحوم میرزا عباسقلی فکچالی است. تخته‌کوبى‌هاى سقف اين سقانفار مملو از تصاويرى چون سيمرغ، اژدها، انسان در حال نبرد با گرز و تير و کمان، زنى که در کجاوه نشسته، ساربان در راه و در فواصل آن آرايه‌هاى تزيينى از گل و بوته و ميوه است. بر روى برخى از تخته‌هاى سقف نيز اشعارى از محتشم کاشانى در رثاى امام حسين (ع) و روز عاشورا به چشم مى‌خورد. تاريخ اين سقانفار سنه ۱۳۱۶ هـ.ق و بانى آن حاجى سيد رزاق جعفري است. در گذشته کتيبه اي زيبا با شعر بسيار قديمي از حاج عبدالجواد بيژني راجع به تاريخ ساخت و باني اين مکان مقدس وجود داشت که سالهاي قبل از بين رفت و هم اينک به همت آقاي مهندس رضا بيژني راد و به قلم نستعليق استاد محمد صالح حبيب زاده بيژني اين شعر در محل نصب گرديد:

کسی بانی شد این عالی بنا را
بهین بانو بود اهل شیا را
اگرچه سیده کوکب بنام است
به عفت گویمش بدر تمام است
در این قریه بزرگ بانوان است
چو دخت کوچک مازندران است
سه تن با او بسی یاری نمودند
در این خدمت مدد کاری نمودند
یکی نام اصغرو دوم مراد است
سوم نامش عزیز نامراد است
خداوندا تو حاجاتش روا کن
به او فرزند نیکوئی عطا کن
دو تن نجار هر دو کار آگاه
براهیم است و جعفر از ملکشاه
جواد بیژنی با عشق سرشار
بخواهد حاجت خود از علمدار
چو تاریخ بنایش یادگار است
هزارو سیصد و بیست و چهار است


4- تکیه مقری کلا

تکیه ایست در روستای مقریکلا بسیار زیبا و با نقاشیها و کنده کاریهاو گچ بریهای ظریف دارای اطاقها و تالار بزرگی در وسط . دور در ورودی شمالی و جنوبی دارد که از دو راهرو وارد فضای اصلی تکیه می شود. دو اطاق در دو کنج این فضا در آورده و میان آندو را شاهنشینی ترتیب داده اند.دو اطاق دیگر در طبقه بالای این دو اطاق ساخته اند. شاهنشین نیز دو طبقه است.در دو طرف راهروهای طرفین تالار اصلی دو اطاق است و بالای این دو اطاق نیز دو اطاق دیگر است. بالای دیوارهای فضای اصلی تکیه زیر سقف اشعاری از هفت بند محتشم کاشانی است که بر چوب حک کرده اند و در فواصل آنها عبارت یا ابا عبدالله الحسین تکرار شده است جلوی اطاقهای طبقه بالا پنجره ارسی است. ارسیها تمام قاب و آلت ظریف دارد در بالای درهای ورودی اصلی ابیاتی را گچ بری کردهاند.در انتهای این گچ بریها تاریخ شهر محرم الحرام سنه ۱۲۹۶ دیده می شود. دو ستون چوبین جلوی تکیه خوش تراش و دارای سرستون های زیبا با نقاشیهای رنگارنگ است. لبه بیرونی بنا یک چکش گردان و یک پشته است. زیر این چکش گردانها نیز کنده کاریهایی بر چوب دیده می شود. انتهای این اشعار کنده کاری شده شهر محرم الحرام سنه ۱۱۷۹ خوانده می شود. کتیبه های خطاطی و نقاشی بسیار زیبای از مرحوم میرزا عباسقلی در این مکان وجود دارد.


5- سقا نفار و تکیه روستای کبریا کلا

سقانفار و تکیه کبریا کلا مربوط به دوره قاجار است و در شهرستان بابل، بخش بابل کنار، روستای کبریا کلا  از بخش بابلکنار واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۴ اسفند ۱۳۸۳ با شمارهٔ ثبت ۱۱۵۲۶ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. طبق نوشته زیر سقف تکیه کبریا کلا در 1312 هـ . ق ساخته شده است. دیوار آن از خشت خام و سقف آن چوبی است. ابعاد آن 5/4*5/11 متر است که یک ایوان بزرگ و یک اتاق در کنار دارد. جهت بنای جنوبی و دارای سه ستون چوبی است بام آن را در دهه قبل تغییر داده و آزبست کرده اند. در زیر سقف چوبی و طره بیرونی، تبر و سرستون نقوش رنگی (زرد، قرمز، آبی، سبز، نارنجی، سفید و سیاه) وجود دارد. در هر ردیف از مجموع 15 ردیف سقف موضوعات مختلفی به تصویر کشیده شده اند. در ردیف اول تا پنجم شامل تصاویری اسلیمی و ختایی با شکل و برگ های مختلف از انواع میوه ها و موجودات تخیلی، نیمه انسانی و نیمه حیوانی، فرهاد کوهکن، درخت بید، پرنده ماهی خوار، آهو، مبارزه تن به تن و از این قبیل است. تصاویر ردیف ششم وهفتم اختصاص به عالم ربانی دارد، شامل تصاویر فرشته جام به دست در حال پرواز است که در جام او اشیایی قرار دارد. فرشته ای در حال پرواز که در دست او لوحی قرار دارد، فرشته عزرائیل جام به دست، اسرافیل در حال دمیدن نفخ صور، ملک الموت گرز به دست و عزرائیل که در دستش شاخه گلی قرار دارد و جز آن تصاویر ردیف ششم اغلب نقوش نجومی و صورفلکی دوازده گانه است. ردیف نهم تماماً نوشته با خط نستعلیق به تاریخ 1312 هـ .ق است که ظاهرا به خط مرحوم میرزا عباسقلی بیژنی است.یک کتیبه سنگی درآنجا است که شیر و خورشید و تاریخ 1314 ق را به روی آن کنده اند

خورشید خانم، موجود افسانه ای، ماهی. نقاشی روی چوب، سقانفار کبریاکلا.


نکته:

آثار هنری مرحوم میرزا عباسقلی در تکیه فکچال و مقریکلا برای ما اثبات شده بود، اما یکی از خوانندگان خبر از آثار هنری دیگر مرحوم میرزا در تکایای شیاده و کیجا داد، در جستجوی صحت مطلب به مطلبی در دریا نیوز بر خوردم: سقاتالار یا سقا نفار و تکیه روستای کبریاکلا که نقش و نگار آن توسط همان نقاشی انجام شد که کیجا تکیه بابل و تکیه مقریکلا و تکیه شیاده بابل را انجام داده است . این تکیه و سقا نفار مربوط به زمان قاجار بوده و از آثار ثبت شده میراث فرهنگی استان است. لطفا اطلاع رسانی کنید.منبع این خبر:

http://www.daryanews.com/?NewsId=10504

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 19:32 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

به جهت اینکه شجرنامه چند صد ساله خاندان ما تنظیم شده و رو به اتمام است، لازم است نام خانوادگی کلیه بستگان در این سند خانوادگی ثبت شود، از شما تقاضا مندیم اگر خانواده حاجی تبار فکچالی بجز خانواده های زیر می شناسید، پیام بگذارید.


لیست خانواده های حاجی تبار فکچالی

- حبیب زاده بیژنی

- مقیم پور بیژنی

- بیژنی

- بیژنی راد

- بیژنی فر

- بیژنی حاجی

- بیژنی پویا

- پور بیژن (نسل مادری)

- کریمی بیژنی نژاد

- حسن زاده مقیمی

- مقیمی حاجی

- آقا برار زاده مقیمی

- قاسم پور مقیمی

- کاظمیان مقیمی

- اسماعیل زاده مقیمی

- کوچک زاده مقیمی

- کوچک تبار مقیمی یا مقیمی اصل

- حاجی آقا زاده مقیمی

- حاجی آقا پور مقیمی

- مقیمی نیا

- محمد جان زاده مقیمی

- الله قلی زاد مقیمی

- لطف نژاد مقیمی

- موسی پور مقیمی

لازم به ذکر است تا مرداد ماه سال 1306 شمسی کنیه ی کلیه فکچالیها حاجی بوده و از آن پس، اهالی با نام فامیلی های بالا برای خود از ثبت احوال بابل شناسنامه گرفتند.


نکته مهم در رابطه خانواده محترم نیازی:

با توجه به اینکه مردم بومی منطقه از یک جد و حاجی تبارند و هم نسل بودن بیژنی ها و مقیمی ها اثبات شده است، به جهت ثبت در شجرنامه بسیار بزرگ فکچالیها و همچنین ثبت در ( کتاب شهر تمشک فکچال)، لازم است خانواده نیازی عزیز نسب خود را معلوم کنند .

یکی از فرزندان حاج محمد مقیم حاجی (موسس فکچال)، آقا تیمور حاجی است، آقا تیمور دو فرزند بنامهای آحسین حاجی و آجعفرقلی حاجی داشتند، آجعفر قلی پسری بنام آقا موسی حاجی داشتند که نسل ایشان نام خانوادگی موسی پور مقیمی را برای خود برگزیدند، آقا موسوی چهار پسر بنامهای ابراهیم، موسی، جعفرقلی و قربعلی داشتند که نفر آخر سه فرزند بنامهای باب الله، رمضان و تیمور دارد.

گفتیم آقا تیمور دو فرزند داشت که آحسین حاجی فرزندی بنام نیازقلی حاجی داشت، که شبهه ای بیان شده که ایشان جد تعدادی از نیازیهاست، بنابراین از شما خواهشمندم راجع به این مطلب تحقیق کنید و از خانواده موسی پور مقیمی که هم طایفه نیازقلی است و از پسرعموهای آنها می باشند پرسش نموده و نظر بگذارید.

مرحوم نیازقلی دو پسر بنامهای آقا جمعلی و محمد آقا دارند.

نویسنده تصویر مهر مرحوم نیاز قلی حاجی را از کتاب خود بنام فکچال شهر تمشک استخراج نموده و در اینجا آورده تا خانواده ایشان خود را معرفی نمایند.

خانواده های نیازی شناسائی شده:

- نیازی

- پور نیازی

- محمد نژاد نیازی

- نیازی مقدم یا غلامعلی نتاج نیازی

- یدالله تبار نیازی- از شیرگاه

- داداش نتاج نیازی- از وسطی کلا

- اسماعیل پور نیازی

- نیازی راد یا یدالله تبار نیازی

- نیازی فر - از وسطی کلا

- نصرالله پور نیازی

- فتح الله پور نیازی- از وسطی کلا

 علی پور نیازی

- نوروز پور نیازی

- داداش نژاد نیازی- از وسطی کلا

- غلامعلی پور نیازی

- اکبرزاده نیازی- از اصفهان

- لطف پور نیازی- از اصفهان

- نجف نژاد نیازی- از سماکوش

- میر نیازی- از بائیکلا

- حسن نژاد نیازی

-فلاح نیازی

-درویش پورنیازی

-عابدین پور نیازی- از دیوا

- گل آقا پور نیازی- از شیرگاه

- بابا گل زاده نیازی - از شیرگاه

- غلامعلی پور نیازی- از وسطی کلا

- اصغر پور نیازی

- باقر نژاد نیازی

- نصراله نتاج نیازی

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 14:28 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

بیژن یکی از فرزندان حاج محمد مقیم حاجی فکچالی بارفروش دهی است (قرن 11 هجری)، و در قرن 12 می زیسته اند. به جهت حاجی تبار بودن، ایشان به بیژن حاجی مشهورند، بیژن حاجی عقیم بودند و تمام املاکشان را صرف امور خیریه نمودنه و منشاء خیرات فراوانی در بابل شده که از آن جمله: حمام و تکیه و مسجد می باشد که هنوز به همان شیوه گذشته در محله سرحمام بیژن حاجی فعال است. شجره نامه ها و اعتقاد بزرگان ما دلالت بر عقیم بودن ایشان داشته و نقل می کنند به جهت حفظ نام ایشان و نکوداشت نام جدشان بیژن که ساکن نور بودند فامیلی بیژنی بر قسمتی از نسل برادر ایشان نهاده شد (خانواده های حبیب زاده بیژنی، مثیم پور بیژنی و...). بخاطر بزرگ بودن شخصیت ایشان و حضور عزیزان دیگری در جوار آثار ایشان، آنان نسل خود را مرتبط به ایشان دانسته که صحیح نمی باشد و بطور کلی باید گفت هیچ فردی از نسل بیژن حاجی نیست اما فرزندان کربلائی محمد حاجی آقا تصمیم گرفتند نام عموی اجداد خود را برای همیشه زنده نگاه دارند.
شکل داخلی حمام و رختکن بسیار زیباست، اما رسیدگی نشده و بسیار بسیار نامرتب است، چنانچه مالک ملک توجیه شود و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری از ایشان حمایت کنند، همانند سایر شهرها این حمام می تواند باعث جذب گردشگر و مرکزی برای ماساژ درمانی باشد.

لازم به ذکر است می گویند حمام بیژن حاجی موقوفه مسجد و تکیه بوده و از عوائد آن مخارج آن مکانهای مذهبی اداره می شده است، اما سالهاست این ملک چند دست فروخته شده است، مالک فعلی این بنا که چند دهه آنرا در تملک دارد و از دیگری خریده، در جریان این قضیه نبوده و مانع عکاس ما جهت تصویر برداری از داخل حمام که بسیار سنتی و قدیمی می باشد، شدند، دلیل مخالفت را از ایشان پرسیدیم، فرمودند مالکان دوست ندارند ملک شخصیشان در جائی ثبت و آن گزارش تهیه شود، ظاهرا خبرساز شدن تخریب حمام میرزا یوسف با داشتن سند ملکی شخصی در نحوه اظهار نظر مالکان گرمابه بیژن حاجی تاثیر داشته است.

بانی بازسازی تکیه و مسجد بیژن حاجی مرحوم شادروان رضا فلاحیان بیژن می باشند.

به گفته آقای رشیدی رئیس اوقاف بابل بیژن حاجی چند موقوفه دیگر هم در سطح استان دارد.

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 13:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

با توجه به درخواست خوانندگان و گوشه و گنایه عده ای لازم دیدم دلایل سیادت احتمالی حاجی تباران را به اطلاع شما برسانم:

1- اشتهار حاجی تباران به سیادت و دلایل مخفی ماندن سیادت آنان که با دلائل مورد تائید مخفی شدن سیادت توسط نسب شناسان تطبیق دارد.

2- بیان صریح سیادت حاجی تباران توسط مرحوم آیت الله شیخ امان الله کریمی بابلی در نزد بزرگان فامیل که تعدادی از انها اینک در قید حیاتند.

3- سن یائسگی تعداد زیادی از بانوان حاجی تبار

4- نظر مراجع محترم تقلید: مکارم، تبریزی، صافی و فاضل مبنی بر کافی بودن اشتهار به سیادت طایفه.

5- وجود کلمات بیگ و بیگم در نامهای مردان و زنان مشهور به هم نسلی با حاجی تباران

6- وجود کلمه آقا در ابتدای بعضی نام های اجدادمان مانند آکاظما و... (در گذشته های دور چنانچه کلمه آقا پیشوند نامی می آمد او سید بود و اگر نام آقا پسوند نامی می شد غیر سید بود)

7- صراحت بیان استاد حاج محسن حسن زاده مقیمی مبنی بر سیادت حاجی تباران (با توجه به مطالعات گسترده تاریخی و سن 85 ساله ایشان).

8- تائید مهاجرت حاجی تباران از سواد کوه به نور و بعد به بابل توسط بزرگان حاجی تبار، در کنار موضوع اشتهار جد حاجی تباران سوادکوه بنام امامزاده حاجی آلاشت

9- وجود نام میرزا بر ابتدای نام افراد (که بعضا خطاط نبودند) در سده های پیشین، با توجه به مطلب تاریخی اینکه میرزا به کسی میویند که مادرش سید باشد، و اینکه اکثر وصلتهای بستگان طایفه با فامیل بوده است.

10- عدم تطبیق شجرنامه خاندان ما با شجرنامه های تاریخی غیر سادات تبرستانی

11- پیگیری نا فرجام و یا نیمه کاره چند تن از بستگان در مورد شجرنامه که در ادامه به آن می پردازم.

12- وجود تعدادی سادات حاجی تبار مازندرانی که در فامیلی آنها اشاره ای به نام حاجی شده است. مانند حسینی حاجی، آقا پور حاجی، عابدین زاده حاجی، موسوی حاجی

13- وجود سادات سرسلسله حاجی تبارها در مازندران که اغلب مربوط به قرن نهم هستند و به امامزاده معروفند و شجرنامه هائی دارند که در حال بررسی است نظیر: امامزاده درویش فخرالدین حاجی ابن ملا حسن حاجی مدفون در بابل، امامزاده حاجی آلاشت سوادکوه، امامزاده حاجی بزرگ روستای بوالقلم لاریجان هراز، امامزاده درویش حاجی روستای عزیزک بابلسر و...

14- وجود امامزاده ای با شجرنامه مبهم بنام برهان الدین که مشهور به حاجی تبار بودن است و از طرفی در اسناد قرن 11 فکچال اشاره ای به ایشان نشده، اما کسی به همین نام به عنوان شهود در اسناد قرن 12 حضور داشته اند.

15- بنا به فرمایش تعدادی از بزرگان مقیمیهای مازندران از یک ریشه اند، یک از این خاندان سادات میر مقیمی هستند که در شناسنامه سیادتشان ثبت شده و بابلی هستند.

16- بنا به فرمایش پدر بزرگم حاج شیخ عبدالجواد، کاظم بیک در اجداد با ما مشترک است، کاظم بیک دو برادر به نامهای خان بیک و مراد بیک دارد، جناب خان بیک جد سادات بیکائی و موحد بابل است.

نکته مهم: اینجانب ادعای سیادت ندارم، گوشه ای از این طایفه بزرگ هستم و در کنار نسب شناس بزرگ تشیع علامه دکتر بحرالعلوم گیلانی، چند سالی است که روی این پرونده تحقیق می کنم.

دلایل پیگیریهای نافرجام سایرین:

1- هنگام ارائه شجرنامه به مرحوم آیت الله العظمی مرعشی، نام پدر حاج محمد مقیم بیژن حاجی ذکر میشد (حتی بطور مثال زمانی که نویسنده نوجوان بود و از مرحوم حاج عزت الله بیژنی راجع به شجرنامه اش پرسید ایشان نام پدر حاج محمد مقیم را احتمالا بیژن حاجی دانسته اند) ولیکن اینک با دلیل و مدرک تاریخی اثبات گردید نام پدر حاج مقیم، ملا ابراهیم است.

2- در شجرنامه سابق نام نوه و پسر حاج محمد مقیم جابجا ارائه می شد که اینک با یافتن اصل وقف نامه حاج مقیم، این شجرنامه اصلاح گردید. و حاج محمد سلطان نوه حاج مقیم بوده و نام پدر ایشان کربلائی محمد ابراهیم است.

3- در شجرنامه سابق نام کربلائی حاجی آقا (پدر میرزا عباسقلی معروف) به عنوان یکی از اجدادمان معرفی میشد، که اینک مشخص گردید نام ایشان کربلائی محمد حاجی آقا بوده است.

4- اصولا آقای مرعشی وقتی سیادت افراد معلوم و مشهور باشد، نسبت به بررسی شجرنامه اقدام می نمودند، نه اینکه نسب خاندانی کاملا اشتباه باشد و این دسته احتمالی سادات از افرادی باشند که بخاطر مشکلات زمانه سیادت خود را مخفی نموده باشند (دلایل آنرا در ادامه مطالعه کنید).

5- متاسفانه تاکنون دلایلی جهت اثبات سیادت حاجی تباران ارائه نمیشد، اما اینک دلایل این احتمال ارائه شده است.

6- متاسفانه شجرنامه ما جهت اثبات هویت به نسب شناسان ارائه نشده بود، چون افرادی هستند که علم نسب شناسی دارند و کاری ندارند که طرف سید است یا نه، آنها نسب افراد را هرچه که باشد درمی آورند، مثلا دلایلی که نسب شناسان مضاعف بر دلایل موجود در تحقیقاتشان از آن کمک می گیرند عبارتند از:

- برگه تنظیمی توسط میرابهای منطقه: در اسناد تاریخی افرادی که آب رودخانه و چشمه ها را در بین اهالی تقسیم می کردند، نامشان را در برگه می آوردند.

- برگه های خرید و فروش و یا اجاره زمینهای کشاورزی (که در نزد نویسنده موجود است)

- لیست سربازان و سپاه منطقه (موجود در نزد نویسنده)

- سند تاریخی املاک (موجود در نزد نویسنده)

- وقف نامه های تاریخی (موجود در نزد نویسنده و ادارات اوقاف شهرستانهای مازندران)

- عقد نامه های تاریخی

- وصیت نامه های تاریخی و صورتجلسات تقسیم ارث (موجود در نزد نویسنده)

- برگه های باج و خراج مملکتی (همه مردم طبق لیستی مالیات می دادند، بطور مثال طبق سند موجود در نزد نویسنده آمده فلانی یک خروار انار تیم و سه خروار دونه و... مالیات سالیانه اش است).

-ابتدا و انتهای کتابهای تاریخی موجود در منازل که تاریخ ولادت و وفات عده ای نوشته شده. (موجود در نزد نویسنده)

- امضای کتابت های تاریخی اجداد که در آنها التماس دعا داشتند و خود را معرفی می نمودند نظیر: اتمام عبد ضعیف اثیم محمد مقیم بن ملا محمد ابراهیم بارفروشدهی... در سنه 1090 کمیت قلم... اتمام متعهد نمود. (بیش از پنجاه عنوان کتاب موجود در نزد: نویسنده، حاج محسن حسن زاده مقیمی، بزرگان فامیل، کتابخانه مجلس، کتابخانه آستان قدس، کتابخانه مرعشی قم، کتابخانه فیضیه قم، کتابخانه ملک)

- و اسناد تاریخی دیگر که در نزد نویسنده موجود است.

چرا در طول تاریخ سیادت بعضی از سادات مخفی ماند؟

عداوت و دشمنی حاکمان جور با خاندان مکرم رسول خدا (صلی الله علیه و اله) (سادات) در طول تاریخ اسلام، موجب گردیده است در برهه هایی از زمان عده ای از سادات، به منظور حفظ جان و بقای نسل سادات، سیادت خویش را مخفی کنند ، بطور مثال در سرزمین ما تبرستان، آنقدر حکومت در دست حاکمان مختلف دست به دست شد که مرحوم اردشیر برزگر در کتاب تاریخ تبرستان پس از اسلام، صدها صفحه مطلب بدان اختصاص داده است، در تبرستان چند بار علویان و سادات حکومت را در دست داشتند، اما حتی در زمان حکومت علویان ، دیگران و مدعیان قدرت به این سرزمین یورش برده و قسمتهای زیادی از آن را متصرف می شدند، و پس از تصرف هم دست به کشتار وسیع و تعقیب سادات که همان مرتبطین با حکومت بودند می زدند، زمانیکه حکومت بطور کلی از دست سادات خارج می شد، این کینه ها شدت بیشتری می یافت، از طرف دیگر بعلت نفوذ سادات در دل مردمان این سرزمین و سایر بلاد و روشنگری آنان حاکمان با آنان دشمن بوده و بطور مثال متوکل تعداد زیادی از سادات را دستگیر کرده و به شهادت رساند. بسیاری از سادات به جهت حفظ جان و ناموس خود، مجبور به مخفی نمودن سیادت خود کرده و بعدها سیادتشان محرز شد، از طرف دیگر هم با بهبود شرایط زیستی، افراد زیادی ضمن سوء استفاده ، خود را سید خوانده که اصلا سید نبودند.

[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 17:14 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

متاسفانه در گذشته اختلافات فامیلی متعددی در فکچال وجود داشت، که سعی نمودم به اکثر آنها بسیار بی طرفانه اشاره داشته باشم تا جوانان فهیمی که اینک اختلافات را کنار گذاشته اند، راجع آنها بیشتر بدانند.

نقشه هوائی زمینهای حاجی کلای فکچال (گاودشت)

1- يكي از رويدادهاي عمده‌اي كه در تاريخ حيات سياسي حكومت پهلوي تحت فشار آمريكا صورت گرفت و نطفه‌‌اي براي شكل‌گيري انقلاب اسلامي و سقوط رژيم شاه گرديد، «انقلاب سفيد» نام داشت. مهمترين فراز اين رويداد، كه در منشوري 6 ماده‌‌اي اعلام شده بود، «اصلاحات ارضي» لقب گرفته بود. تمامي اجزاء اين منشور كه بعداً به 12 ماده افزايش يافت بخصوص موضوع «اصلاحات ارضي» از نسخه‌هائي بود كه هيأت حاكمه جديد آمريكا به سركردگي «جان كندي» رئيس جمهور آن كشور براي شاه پيچيده بود.شاه براي حفظ اموالش بنيادي بنام پهلوي ايجاد نمود و زمين خواران بسيار بزرگ هم از راه فرارهاي قانوني ايجاد شده و يا باج دادنهاي کلان از اين قانون مستثني شدند و نهايتا اين قانون دامن خرده مالکان را گرفت.اصلاحات ارضي مورد مخالفت شديد آيت الله بروجردي، امام خميني، آيت الله گلپايگاني، آيت الله مرعشي، آيت الله شريعتمداري و... قرار گرفت بطوريکه اصلاح ارضي، افساد ارضي لقب گرفت.از اواخر سال 1341 شمسي به بعد اين قانون منشاء ايجاد نزاعهاي بسيار گسترده در بين خرده مالکان و کشاورزان فکچال شده و در نسلهاي بعدي بيشتر به اين دليل ادامه يافت. و باعث حساسيتهاي جنبي قومي شد.لازم به ذکر است در ده فکچال مالک بسيار بزرگ نداشتيم و افرادي که صاحب بيشترين زمين اطراف فکچال بودند، جز طايفه بيژني و مقيمي نبودند ، مالکين فکچالي جزء خرده مالکيني بودند که زمينهاي آنان اکثرا توسط دولت غصب شده و به شيوه غير شرعي تقسيم گرديد.

2- پس از زلزله حاجی کلا و ویرانی آن و درگذشت تعداد زیادی از حاجی تباران مالک و از بین رفتن کارگران زحمتکش کشاورز (بعلت طاعون) که در نازکلا ساکن بودند، ساکنین روستای فکچال نتوانستند کل اراضی حاجیکلا (گاودشت) را کشت کنند، همچنین سند حدود زمینها هم گم شده بود این اراضی پس از سیصد سال به بوته زار تبدیل شد و چند سال قبل از انقلاب، چند تن سودجوی درباری غیرفامیل زمینها را تصاحب کرده و برایش سند سازی نموده و با لودر تمام بوته زارها را تسطیح کرده و خرابه های باستانی حاجیکلا را با خاک یکسان نمودند، انبوه بوته های کنده شده از زمین تا یکسال هیزم روستاهای منطقه را تامین نمود. پس از انقلاب دولت این اراضی را تصاحب کرد، با پیدا شدن چند سند تاریخی مالکیت این زمینها، چند تن از بستگان مطلع نتوانستند، قسمتهای کوچکی از زمینها را پس بگیرند، چون این زمینها متعلق به همه حاجی تباران است، و افراد زیادی هستند که به حقشان نرسیده و بعضا بعلت احتیاط در مسائل شرعی پیگیر موضوع نبودند (از جمله خانواده نویسنده)، این موضوع هم سر و صدای زیادی راه انداخت.

تصویر اصل سند زمینهای فکچال که در آرشیو نویسنده موجود است.

3- نام روستا

تغییر نام روستا هم باعث اختلافاتی شد که در دور دوم مطالب وبلاگ - شماره4 مفصلا به آن پرداخته شد.

4- ارباب و رعیتی

این مطلب نیاز به توضیح ندارد، بد و خوب از هر دو طرف در هر کجا وجود دارد.

5- اختلاف عقائد سیاسی

ابراز تاسف در مورد این مساله کافی است، چون هر حرفی بزنم به آقایان بر می خورد.

6- آب کشاورزی

قبل از حفر چاه های آب برقی و بعدها هم بعلت محدودیت در صدور مجوز حفر چاه عمیق و محدود بودن، منابع آبیاری، کم آبی منشاء نزاعها فامیلی گسترده می شد.

[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 16:7 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

عکس های این پست با بهره مندی از تصاویر اینترنتی وبلاگ عزیزان مقیمی، نیازی و بیژنی و آرشیو شخصی نویسنده، تنظیم گردید.

1- تکیه پائین محله فکچال:

این بنا به گواهی تابلوی ورودی تکیه در سال 1080 قمری و به گواهی کتاب مقیم نامه در سال 1081 قمری، توسط حاج محمد مقیم حاجی ساخته شده است، مرحوم حاج میرزا عباسقلی حاجی (جد مقیم پور بیژنی ها) در سال 1323 قمری (یعنی 110 سال قبل) در هنگام مرمت تکیه آنرا نقاشی و کتیبه نویسی نمود، حدود 30 سال قبل حاج شیخ عبدالجواد حبیب زاده بیژنی (بزرگ خاندان) جهت توسعه تکیه زمین اهداء نموده و با همکاری مرحوم حاج مقیم عمو (پسر مرحوم میرزا عباسقلی)آشپزخانه احداث شده و تکیه توسعه یافت، چند سالیست به همت فکچالیهای خیر، این تکیه به طرز زیبائ و ناشیانه ای بازسازی شد و متاسفانه میراث فرهنگی روستا بسیار بسیار مخدوش شد، سنگ قبرهای زیادی از اولین گورستان روستا با قدمت بیش از سیصد سال که در خیاط و داخل تکیه بود از بین رفت، دو نفار چوبی تاریخی تکیه هم که بسیار زیبا بود اما چوبهایش و میخهایش لق شده بود، با سیمان بازسازی شد.

2- خانه تاریخی موسس فکچال

حاج محمد مقیم حاجی پس از تخریب روستای حاجی کلا (واقع در اراضی گاودشت) پس زلزله سال 1081 با احداث این منزل مسکونی زمینه ایجاد سکونت را در روستا فراهم نمود، و با اتصال شیارهای طیبعی زمین و حفر نهر خشرود از کنار منزلش جاری ساخت تا ضمن تامین آب مورد نیاز اراضی کشاورزی پائین دست هم سیراب شوداین منزل هم اینک موجود بوده و خانواده حاج محسن حسن زاده مقیمی (محسن عمو) در آن ساکنند، به گفته عمو محسن، نفار موجود در دو طبقه جهت استراحت تابستانی ساکنین منزل در بیش از یکصد سال پیش ساخته شده است.

3 و 4- - آبشار فکچال + بند تاریخی فکچال

در مسیر امامزاده برهان بر روی نهر خشرود بند تاریخی وجود دارد، که مدد رسان آبیاری در روزهای گرم تابستانی بود، نویسنده به یاد دارد تا حدود 20 سال قبل این بند پر آب و ماهی بود و صدای قورباغه های آن گوش فلک را کر می کرد، در پشت بند این آبشار زیبا وجود دارد.

5 و 6 - پل تاریخی فکچال و نهر خشرود

خشت پل و تخت پل دو پل تاریخی فکچال بودند، تخت پل چوبی بوده و به مرور زمان از بین رفت اما خشت پل هنوز موجود بوده و در ابتدای مسیر کتی واقع بوده و مصالح به کار رفته در آن خشت و ساروج (به عنوان ملات) است، به علت باریک بودن مسیر پل و مالرو بودن پل، طرفین آنرا با طاق سیمانی تعریض کرده اند، این پل مسیر اتصال ناز کلا به فکچال بوده و بعدها هم محور ارتباطی بالا محله و پائین محله بود.

ساروج یک ملات بسیار مستحکم بوده و قبل از اختراع بتون تا 80 سال قبل کاربرد داشت، مواد تشکیل دهنده ساروج عبارت است از: آهک، خاکستر، ماسه بادی، خاک رس، پشم بز ، تخم مرغ و آب.

لازم به ذکر است پل محمد حسن خان بابل از جنس خشت و ساروج ساخته شده است و مادر بزرگم مرحوم گلین خانم گرجی (همسر حاج عزت الله مقیم پور بیژنی متوفی 1359) می گفت ساخت پل محمد حسن خان آنقدر تخم مرغ مصرف داشت و قحطی تخم مرغ آمده بود که من با فروش بیست و چند عدد تخم مرغ، خرج سفر زیارتیم را فراهم کردم.

به گفته پدر بزرگم خشرود فکچال در یکصد سال قبل آنقدر آب داشت که یکی از دختران حاج ملا حبیب الله حاجی (جد حبیب زاده بیژنی ها) وقتی در کنار نهر مشغول شستشوی ظرف یا لباس بود، وقتی که سرش را خم کرد در آب افتاد، آب اباعث خفه گی و در گذشتشان شد.

7 - کتی تپه و گورستان و گلزار شهدا

کتی، تپه ای دست ساز به ارتفاع 5 متر و بسیار تاریخی (کهن تر از فکچال) است، صدها سال قبل این تپه سنگر دفاعی در برابر دشمنان بود، در حدود 50 سال قبل که  آقای روح الله بیژنی یک کوره آجر پزی در این مکان ساخته بود تا آجر منزل مسکونیش را بسازد، به آثار سفالینه های شکسته تاریخی بر میخورد و یا خشتهای قدیمی 50 سانتی پیدا میشد. مساحت این منطقه حدود 5 هکتار بوده و قبرستان فعلی و گلزار شهدای فکچال در این محل واقع است، از قدیمی ترین قبرهای موجود در این آرامستان، قبور حاج ملا حبیب الله حاجی و همسرش می باشد.

8- امامزاده برهان الدین علی (ع)

در گذشته اين امامزاده بی مزار فاقد شجرنامه موثق بود اما شنیده ام شجرنامه ایشان پیدا شده است امامزاده برهان کرامات زيادي دارد. قديميها هم افسانه ای راجع به غيب شدن امامزاده و ساخت مزار در محل غيبت بيان ميکنند. در گذشته کنار امامزاده درختان کهنسال خوابيده اي وجود داشت که موازي زمين و سرسبز بود، اینک چنین درختی با سن نه چندان زیاد در پشت حسینیه امامزاده خود نمائی می کند. قدیمها از درخت کهنسال حیاط امامزاده آب قرمز رنگی خارج می شد ( ظاهرا آب مانده در بین پوست و تنه ی درخت) که مردم به آن درخت اعتقاد خاصی داشتند و می گفتند خون می گرید. در محوطه امامزاده آثاری از بافت جنگلی و در ختان سر بفلک کشیده تنومد وجود دارد که بسیار زیباست.

در سالیان دور سالي دو مرتبه بازار منطقه اي سيار مفصلی در جنب امامزاده برگزار مي شد و مردم از اطراف و اکناف با چهارپا و پياده براي خريد و فروش گرد مي آمدند.

9- مسجد و تکیه بالا محله

در سال 1380 و 1379 خیر نیکوکاری با صرف هزینه میلیاردی مسجد بسیار زیبای امیرالمومنین (ع) و در کنارش تکیه آقا اباعبدالله الحسین (ع) را ساخت، این مجتمع مذهبی در امور فرهنگی، آئینی (نظیر روز ملی فکچال) و اقامه نماز جماعت فعال بوده و در کنار مسجد پائین محله، فکچال را مومن آباد نمود

10- طبیعت زیبا و رود شورش

در فکچال هر کجا سر بچرخانید طبیعت را زیبا می بینید، با فاصله اندکی از روستا ،آثار متعدد تاریخی دیگر به همراه جنگل، چشمه، رودخانه، سد و... را مشاهده می کنید، در اوایل مسیر دسترسی به روستا، رودخانه قدیمی شورش جاریست که پر از مار آبی و ماهیان ریز است.


[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 18:23 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

به خوبی به یاد دارم، سی سال هر وقت پدر بزرگ صد و اندی ساله ام از منزل خود در محله باقر ناظر که قبل از آن منزل مرحوم آیت الله کریمی بود برای خرید به پنجشنبه بازار سر حمام میرزا یوسف می رفت و من همیشه همراهش می شدم، دقایقی بر سر مزار حاج محمد مقیم حاجی (جد ما و موسس فکچال) می نشست و با عصای خود طبق رسم زیارت اهل قبور به آرامی بر قبر می کوبید، پس از فاتحه هر بار جمله ای راجع او به من می گفت، پس از سالها خاطرات به یاد مانده ام را در این موضوع مرور می کنم.

بابا بزرگ می گفت محمد مقیم حاجی فرد مومن و محب اهل بیت بودند، موقوفات فراوانی دارند، این نواحی تماما از املاک حاج محمد مقیم بوده و مسجد در زمین وقفی ایشان توسط آکاظما (حاج کاظم بیگ) که با اجدادمان نسبت دارد بنا شد، ایشان برای آخرت خود املاک زیادی در گنج افروز و... (اعم باغ مرکبات و زمین کشاورزی مرغوب) وقف نموند تا بطور مادام العمر کسی استخدام شود و بر سر قبرش قرآن بخواند، اما متاسفانه کسانی که متولی انجام این وقف هستند و از بستگان نزدیک ما می باشند، مال و املاک را بالا کشیده اند و به وقف عمل نمی کنند.

حالا بعد از سالیان راجع به این موضوع تحقیقی کارشناسی را شروع کرده که هنوز پرونده اش مفتوح است.

جمع بندی تحقیقات شفاهی، مطالعات منابع اینترنتی و کتب: تاریخ طبرستان، بابل سبزه دیار، بابل شهر بهار نارنج، آشنائی با فرزانگان بابل و مقیم نامه به شرح زیر است:

حاج محمد مقیم حاجی فکچالی فرزند درویش بیژن حاجی در اواخر قرن یازدهم، جهت توسعه مسجد و حوزه علمیه بارفروش ده در محله سر حمام میرزا یوسف، زمینهای مورثی خود را اهدا نمود، قسمتی از زمینها به گورستان بار فروش ده تبدیل شد (در دوره پهلوی این گورستان قدیمی تسطیح شده و به پنجشنبه بازاری که در این محل تشکیل می شد، سامان داده شد). و قسمت دیگر زمین در اختیار فامیلش آقا کاظم قرار گرفت. کاظم بیگ اصالتا اهل روستای کاظم بیگی بود، روستای کاظم بیگی در جاده قدیم آمل و نزدیک احمد چاله پی واقع است، در گذشته مسیر دسترسی به فکچال از روستای احمد چاله پی می گذشت. پدر حاجی کاظم بیگ حاجی علی بیگ بوده و پدر بزرگش حاجی کاظم و جدش آقا رضای بارفروش دهی هستند، آقا رضای بار فروش دهی هم در قرن دهم می زیست، بنابراین خود حاجی کاظم بیگ از اجداد ما نبوده و احتمالا با توجه به شنیده های مکرر نسبت فامیلی او با ما، باید در اجداد مشترک باشد نه در شخص ایشان. از طرف دیگر حاج محمد مقیم، پسر ارشدش آقا کاظم (آکاظما) نام داشت و در اجداد ما هم رسم بر تکرار نام اجداد است، در وقف نامه پیدا شده راجع به حاج محمد مقیم حاجی که در اواخر عمر آکاظما حاجی و در سال 1175 قمری نوشته شده، آکاظما وصی ایشان جهت اداره موقوفات متعدد ایشان مربوط به مسجد کاظم بیگ و آخرت خودش می باشد که تصویرش را می بینید.

در نهایت مسجد در سال ۱۰۹۲ توسط تاجر و معتمد بارفروش حاج کاظم بیگ و در 60 سالگی وی، بازسازی شده و توسعه یافت و از آن پس به نام مسجد کاظم بیگ مشهور شد. در سال ۱۱۰۱ پسر او آقا محمدرضا و در سال ۱۱۶۹ مولانا میرنظام الدین محمد به تعمیر آن همت گماشتند. مسجد کاظم بیک در ابتدا محل تدریس علوم دینی نیز بوده‌است. در کنار مسجد کاظم بیک مقبره‌های ملا محمد حمزه و فرزندش شیخ محمد حسین و شیخعلی شریعتمدار و شیخ محمد حسن شریعتمدار و مقبره علما و سادات بیکائی و... قرار دارد. در سمت راست ورودي مسجد از سمت بازار مرحوم حاجي محمد مقيم (جد ما) مدفون است.محمدجعفر کاظم بیکی، که هنوز در قید حیات است ، متولی این مسجد می‌باشد. او در سال ۱۳۴۲ مسجد را تعمیر کرده‌است. این مسجد و مقبره‌های کنارش بیش از ده کتیبه به خط نستعلیق دارد.

نکته ها:

1- بزرگان فامیل ما به اشتباه آکاظما را آقا کاظم بیک می دانستند که در بررسی های بالا خلاف آن ثابت شد. همچنین در زمان حیات آقا کاظما که وقف نامه نوشته شد،83 سال از زمان بازسازی مسجد کاظم بیک گذشته بود در آن نوشته شده مرحوم کاظم بیگ.

2- بزرگان ما آکاظما را از اجداد ما دانسته اند، در صورتیکه با توجه به اسناد متعدد تاریخی که در نزد نویسنده وجود دارد، ایشان عقیم بوده و فاقد نسل می باشند.

3- بیگ به معنای بزرگ و بعضاً در برابر بیگم مونث به معنای سید آمده است.

4- نام پدر آبات عظام ملا محمد حمزه و شیخ یعقوب شریعتمدار حمزه کلائی، ملا مقیم نام داشته و نام پدر بزرگشان شریف و جدشان آقا مقیم درزی بارفروشی نام داشتند، بنا به نقل تائید نشده ای آنها هم حاجی تبارند.

5- متاسفانه سنگ مزار تاریخی حاج محمد مقیم در تخریب و بازسازی دیوارهای مسجد کاظم بیک، مفقود شده که جا دارد بستگان و اداره اوقاف نسبت به نصب یادبود اقدام کنند.

6- متاسفانه این مسجد فقط به نام سازنده بنا مشهور گشت در صورتیکه بطور مثال: در تاریخ طبرستان برزگر و یا در صفحه 192 کتاب بابل سبزه دیار از قول محمد جعفر کاظم بیکی آمده، مسجد در تاریخ قید شده ی مشهور بازسازی شده است.

نویسنده به اطلاعات جدیدی در این راستا دست یافت که آینده خواهد گفت

شهزیور92

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 11:2 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

بندپی از دو کلمه بند و پی ترکیب شده است که بند در اصطلاح محلی به سرزمین مرتفع و پی به سرزمین پست جلگه ها اطلاق می شود در گذشته در زمان صفویان قسمتی از سرزمین وسیعی بنام چلاو بوده که فعلا چلاو منطقه ای در جنوب آمل است حکومت مرکزی صفویان اگر چه تاریخ آن مشخص نیست برای اینکه منطقه مزبور را که بسیار وسیع و ساکنان غیر قابل کنترل داشت بهتر بتواند اداره کند آن را به دو قسمت بندپی و چلاو تقسیم نمود و این تقسیم بندی دقیقا قبل از دوران افشاریه صورت گرفته است زیرا قبل از آن هیچ سندی راجع به نام بندپی وجود نداشت.

اما در زمان افشاریه روستای دیوا از قرائ بندپی که از املاک خاصه شاهی بوده به چهارصد سکه نادری به اهالی دیوا فروخته شدکه در این سند کلمه بندپی بعنوان نام منطقه آمده است در اوایل دوره قاجاریه به علت حمایت اهالی آن از زندیه رو به خرابی می رود و پس از صدارت میرزا محمد شفیع مازندرانی از اهالی بندپی رو به بهبودی می رود و بنا به تقسیمات کشوری سال ۱۲۸۷ شمسی یکی از بلوکات ولایت مازندران محسوب می شد که شخصی بنام نایب الحکومه بر آن حکمرانی می کرد بندپی در تقسیمات کشوری سال ۱۳۱۶شمسی یکی از بخش های شهرستان ساری بوده است و در این تقسیمات تنها ساری و گرگان شهرستان بوده اند و بقیه شهر های مازندران بصورت بخشداری اداره می شدند. مقر بخشداری بندپی در روستای مقریکلا در غرب بندپی بوده که از سال ۱۳۵۵ پس از طرح روستاهای منظومه ای مکان آن به شهرک خشرودپی انتقال یافت.

دهستان های بندپی به دو بخش مجزای بندپی غربی و بندپی شرقی تقسیم گردیده که در سال ۱۳۷۰ محل استقرار بخشداری در غرب به مرکزیت خوشرودپی و در شرق به مرکزیت گلوگاه می باشد.

بندپی شرق به دهستان های سجادرود و فیروز آباد تقسیم شده که از نظر درجه سکونتگاهی جز دهستان درجه یک ولی در سطح بابل در درجه سی و سوم قرار دارد . دهستان خوشرودپی از نظر سکونتگاهی رتبه پنجم را کسب کرده است از دهستان های خوشرود و شهیدآباد تشکیل شده است.

بندپی غربی با وسعت 260 کیلومتر مربع منطقه ای برخوردار از دشت و جنگل که جنوبی ترین روستای آن منطقه ییلاق نشین فیلبند و شمالی ترین روستای آن روستای شوکلاســـت که در دشتــی وسیع واقع است . بندپی غربی دارای قدمتـــی طــولانی که باستان شناســان سفالهــای بدست آمده از تپـه باســتانی روستای لمسو کلا (قلـعه کتی)را که دارای رنگ قرمز با نقوش هندسی و خاکستری داغدار است را به اواسط هزاره دوم قبل از میلاد نسبت دادند . وجود آثاری از راههای سنگفرش شده به جای مانده از دوران صفویه می دهند . در قسمتهایی از مرتفاعات بندپی حاکی از اهمیت این ناحیه در این دوره می باشد . تأسیس پل بزرگ محمحسن خان قاجار بر روی رودخانه بابل به منظور سهولت ارتباط بین بندپی و شهر بابل ساخته شده و تکیه با شکوه مقریکلا در این بخش حکایت اهمیت بندپی در دوره قاجار می کند . جالب است بدانیم بنا به گفته مؤلف تاریخ خواجه تاجدار آقا محمدخان مؤسس سلسله قاجار پس از شکست از عموی خود علی قلی خان به حاجی حلال خور حاکــم وقــت بندپـی پناهنده شد . گفتنی است به گمان یکی از مورخان اروپایی درسال 1771 م. در کتابش از بندپــی بعنــوان یکی از 15 ایالت مازندران یاد می کنــد . این منطــقه با وجود استعداد فراوان چندان مورد توجه واقع نشد . جنگل های زیبا با درختان تنومند و بستر رودخانه کلارود که با اندک هزینه می تواند مرکز مهم تفریحی ـ توزیستی گردد .ان تفریحگاه ساکنان  این بخش و مهمانان است و هم قوت قلبی برای کشاورزان پروژه کشتارگاه صنعتی که در دست ساخت است می تواند زمینه اشتغال جوانان بیکار را فراهم نماید.

پادگان آموزشی المهدی(عج) وجودش روزنه امیدی است برای اهالی تا نسبت به فراهم آمدن امکانات رفاهی مساعدت شود. دشتهای سرسبز و خرم و جنگل  انبوه  با پوشش گیاهی و داشتن رودخانه های بزرگ و کوچک به همراه سادگی و بی آلایشی ساکنان بخش بندپی زیبایی های این بخش را دو چندان ساخته است .

بندپی تِه صِفاره مِن بِنازِم
ته آب و ته هواره من بنازم

ته سبزه سرزمین لطف و صفا

ته سجروی صداره مِن بِنازِم

ته دشت و جنگل و صحرا و دره

ته سرسبزی روستاره مِن بِنازِم

گلیا و زوارده ناری رون

ته دشت دِله نشاره مِن بِنازِم

اِدمِلّا پوسکلا و کوپه سره

ته تپه شهداره مِن بِنازِم

امام زاده عباس شاهزاده رضا

وِنه موجز نماره مِن بِنازِم

پادشامیر سید نظام الدین

مِزار شهداره مِن بِنازِم

خشروپی و دیا و کاردیکلا

مردم با خداره مِن بِنازِم

ته دیا مله عِمرونا مِلِشا

همدوشا هم صداره مِن بِنازِم

قِرِق که اِشکِنه کویی شونه کو

کلّه ونگ و اویاره مِن بِنازِم

قِرِق که اشکنه مال کفنه را

ته گِسفِنِ صداره مِن بِنازِم

لینگ دره کالچرم دوش شیره جاله

ته خِراک شیر پِلاره مِن بِنازِم

چَپّون بار کنّه اسب و قاطر پشت

ونه پشت لَمچاقاره مِن بِنازِم

گِسفن را کفِنّه راسّه سِجرو

ونه هامِته راره مِن بِنازِم

اَنِه شونّه تا حاجی شِخ موسی

ونه جفته آقاره مِن بِنازِم

قربونی کنّنه آسّونه دله

ونه موجز نماره مِن بِنازِم

اسیر برف و یخ هَسِّنه هَرده

پشتیبان اِماره مِن بِنازِم

وِشون یاری کنّنه اِما پِریجایی ره

چه کوها و چه صحراره مِن بِنازِم

سال که تحویل وونه ته عیدی گردش

این هم نشینی هاره مِن بِنازِم

ته دشت کنار فِک نو تِتی

پِس پِسی صداره مِن بِنازِم

فِرمونی دٍِشو با کنِس تِشّی

لَوه هَلی پِتکاره مِن بِنازِم

ته تَنّیر دله لَتی پَنجه کش

یا ته تینگِلِواره مِن بِنازِم

نِواش تر که وونه گاخسه مینا

ته شیرو جونّکاره مِن بِنازِم

زَرین ماشّن سِنّار قَلفِر

همه گوی میناره مِن بِنازِم

ته تَش کِله وَر خالِگِ گوگزا

مارّه کِنّه صداره مِن بِنازِم

گالش زِنا با گالش وچون

خِرِنّه شیر پلاره مِن بِنازِم

گالش که پِرسِنه سِوی تِلا ونگ

عبادت با خداره مِن بِنازِم

ته وصف هَچّی بووئم نوونه تِموم

ته همه خوبی هاره مِن بِنازِم

ته شعر و شاعری زبون محلی

کاظمی ته صداره مِن بِنازِم

با تشکر ار شاعر گرانمايه آقاي حميد کاظمی

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 15:16 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

چند سالی است روز سوم فروردین به همت اهالی خوش ذوق و با هدف صله رحم عمومی، شادی و ایجاد انگیزه جهت توسعه و عمران روستا بنام روز ملی فکچال نامگذاری شده است، دلیل نامگذاری این روز این بوده چون اکثر اهالی ساکن جای جای ایران به فکچال می آیند و پس از دید و بازدید دو روزه و قبل از اتمام تعطیلات فرصتی مغتنم است تا همدیگر را ببینند، روستا را نظافت کنند، قبور درگذشتگان و شهدا را غبار روبی کرده و زیارت اهل قبور بنمایند، سنتهای تاریخی خود را احیاء نموده و با بازیهای قدیمی خود نظیر: چلیکا، اغوزکا، قاطر چیکا، چش دارکا، شورده بورده و شاه وزیر کا و... یاد کودکی شیرین خود بیفتند، نوروز خوانی را در روستا دیده و در جشنواره های غذاها و نان محلی دلی از عزا در آورده و از مادران روستایی بخاطر پخت پنیره نون، کلیچه نون، کماج، کله کلوا، پهن کلوا، لوه نون، ساج سری نون، نون برنجی و فتیره نون و... تقدیر کنند.

عهد همیشگی اهالی در این روز اینست: جز از فرهنگ، هنر و ادب، جشن و شادی، دوستی و مهربانی و آبادانی بیشتر روستا حرف دیگری به میان نیاید.

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 15:13 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

چندی است به همت جوانان بعد از سالیان زیاد این رسم دیرینه به دیارمان بازگشته است. در فیلم مستند فکچال سرزمین پدری و زادگاه مادری ساخته استاد محمد مقیم پور بیژنی به آن پرداخه شده، بدین شرح که: نوروز خوانها چند نفر هستند که یک نفر شعر می‌خواند، یک نفر ساز زده و نفر دیگر که به آن کوله کش (بارکش) می‌گویند با جوب دستی خود به درب خانه اهالی می کوبد و بعد باز کردن درب توسط صاحبخانه وارد حیاط آنها شده و با خواندن اشعار در مدح امامان، ترانه‌های محلی، طلیعه سال نو را به ساکنین مژده می‌دهند همچنین ضمن دعا برای اهالی فکچال، آرزوی: سلامتی، عروسی فرزندان، کسب کار پر رونق و عاقب به خیری می کنند. صاحب منزل هم بنا به توان مالی خود به آنها خلعت مادی و یا غیر مادی می دهد.

در موقع خواندن اشعار که با صدای بلند اجرا می شد و شماری از بچه های محل هم گرد آنها را می گیرند تمام اهل خانه به تماشا می آیند، مردم آنها را طلایه داران بهار و خوشبختی می دانند و ورودشان را به فال نیک می گیرند و خود را برای از بین بردن دشمنی و فرا رسیدن فصل مهربانی و دوستی آماده می کنند. در ادامه مطلب نمونه ای از صوت این مراسم سنتی را به شما تقدیم می کنم.

 

متن شعر

ترجمه

اول به نام خدا
سلام بر ته ای آقا

بئومه دولت سرا
سر کشمبه همه جا
غاصه ره دمبه پی یا
درنه عیید ما
یاد انه اون قدیما
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


ادی بوییه بهار
فصل کشت و فصل کار
خاشکه دارا کارده خال
زمین هسته لاله زار
تی تی دره سر دار
گوسفند ونه ورده مار
نچاقا بوئن خار
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


زمستان بوییه سر
نزب هدائه را ر ور
بهار بمو خانه در
گال بمو تا نال سر
بشکفته مردم بر
هسته بو زمین سر
تیمه دشن بیری بر
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


بهار بمو ای آقا
صله رحم بیار جا
با مردم خب هکان تا
محبت هکان نشا
گامه بی راه خدا
رفق جه بخا وفا
سربزن ته همه جا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


شرخوان بموئه اسا
شونه و در همه جا
پیش ندار و دارا
اِنه شم نال د بالا
شادی هکانین شما
دلکش بوییه هوا
نکانین این پا اون پا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


ای خاخر باوفا
پسر هکانی زوما
ون دست دوندی حنا
تکان بخو دکف را
مجری در ر هکان وا
دل د ته هاده شفا
یک بنچه دینگن هوا
نوبهار موارک بو
لاله زار موارک بو


شادی دووئه ایران
شیرین بوو شم دهان
خاشی کانین به دوران
افتا دو آسمان
روزی بوو فراوان
دشبند بمانه حیران
خدا شم پشتیبان
نوبهار موارک بو

لاله زار موارک بو

ابتدای (کار) با نام خدا
ای آقا سلام بر تو
به دولت سرای تو آمدم
به همه جا سر می زنم
غصه را کنار می گذارم
عید دارد فرا می رسد
(مرا) یاد از دوره ی قدیم می آید
نوبهار مبارک باشد

(ایام) لاله زار مبارک باشد


دوباره بهار شده است
فصل کشت و کار آغاز شده است
درختان خشک برگ پیدا کرده اند
زمین پر از لاله شده است
درختان شکوفه کرده اند
(و) گوسفندان بره می زایند
(الهی) بیماران شفا بیابند
نوبهار مبارک باشد
(ایام) لاله زار مبارک باشد


زمستان سیاه به پایان رسیده
ابر سیاه راه خود را کج کرده است
بهار به در خانه آمده است
شکوفه تا روی سکو آمده است
رنگ و روی مردم شکفته است
بلندشو و به مزرعه برو
دانه بپاش تا (فردا) محصول بگیری
نوبهار مبارک باشد
(ایام) لاله زار مبارک باشد


بهار آمد ای آقا
(بلند شو)صله رحم را به جا بیاور
مردمی باش
بذر محبت بکار
در راه خدا گام بردار
از دوستا،وفا بخواه 
به همه جا سر بزن
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد


شاعر اکنون آمده است
به همه جا سر میزند
نوبهار مبارک باشد
پیش دارا و ندار می رود
به خانه شما می آید
ای اهل خانه شادی کنید
مردد نباشید
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد


ای خواهر باوفای من
(الهی) پسرت را داماد کنی
به دستانش حنا ببندی
از جای خود برخیز
در صندوقچه را باز کن 
خواسته ام را برآورده کن
یک مشت اسکناس به هوا بریز
نوبهار مبارک باشد
(ایام)لاله زار مبارک باشد

در ایران همیشه شادی باشد
همیشه شیرین کام باشد
پیوسته در زندگی خوش باشد
(الهی)آفتاب هم چنان بتابد
دشمنان حیرت زده شوند
نوبهار مبارک باشد
(و) خدا پشتیبان شما باشد
(و) روزی مردم فراوان شود
(ایام)لاله زار مبارک باشد



دریافت فایل صوتی نوروز خوانی فکچال


[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 12:24 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

استاد حاج محسن حسن زاده مقیمی، پیرمرد زنده دلی است، که بارها مرا شرمنده خویش ساخت، بارها با یکدیگر تبادل اطلاعات تبار شناختی داشتیم، با آنهمه سن و در فراق یارش از من پذیرائی نمود، کلیه آثارشان را با خط خود به من هدیه دادن (کتابهای مقیم نامه، باغ الهی و راغ الهی)، افسوس که هیچ وقت بحثهای فی ما بین بعلت طولانی شدن خاتمه نیافت، امیدواریم به لطف حق شاهد عمر طولانی تر ایشان، همانند عمر پدر بزرگم حاج شیخ عبدالجواد بیژنی باشیم، ایشان در نزد من هیچگاه ادعا نداشت که استاد فن شعر است، بارها به من گفت شش کلاس خوانده ام و نشد بیشتر بخوانم، همینقدرش را مدیون دائیم که پدر بزرگ توست هستم، سعی کردم نهایت استفاده ادبی را از تحصیل محدودم ببرم، یکی از کسانی که اصرار به سیادت خاندان دارند ایشانند. ایشان نتوانست زندگی راحت شهر نشینی را پس از بازنشتگی تحمل کند و به منزلش که منزل تاریخی مرحوم حاج محمد مقیم حاجی (موسس فکچال) می باشد برگشت.
این تصویر را چند روز قبل و حین استفاده از بیاناتشان گرفتم.
بیوگرافی:
در 17 شهریور 1305 شمسی در منطقه حاصل خیز محروم بندپی از شهرستان بابل و در قریه فکچال آن جایگاهی که صفا و سبزی نشانی از دلهای با طراوت و بی پیرایه دارد آن مکانی که آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد و نمناکش پسری در خانه کشاورزی زحمتکش آقای حسین حسن زاده مقیمی پا به عرصه حیات می نهد که نام او را محسن نامیده اند. میلاد او تقارن به حکومت پهلوی دارد. در آن ایام که سایه های جهل در اکثر بلاد ایران بویژه روستاها مجال حضور و خودنمائی به خانه های عظیم نمی دهد، او در مکتب خانه علم زانوی شاگردی در بغل می گیرد و در نزد آقای سید حسین میرنیازی الفبای عشق به قرآن و قرائت آنرا فرا می گیرد. اما نبودن امکانات و تسهیلات مانع از ادمه تحصیل به مدت دو سال می گردد. از آن جائیکه گل روی علم می بیند همه گلها در نظرش خوار می شود. بار دیگر لباس شاگردی استاد گرانقدر جناب آقای حاج عبدالجواد حبیب زاده بیژنی را به تن می کند و پس چهار سال توفیق رهش گشته و کلاس پنجم را با موفقیت به پایان می رساند.
عشق به شعر و شاعری او را به حفظ اشعار شاعران بزرگ ایران می کشاند، به گونه ای کم کم بارقه های شعر در او شکوفا می گردد.
گه گه ز سوز اندرون سینه به نی بدل شود
هر نفسم ترانه ای هر سخنم عزل شود
و این ناله های نی گونه درون، بیشتر در مدح اهل بیت خصوصا حضرت امام حسین (ع) سالاز شهیدان در مجلس عزا به نوا در می آید و یکی از مداحان آن بزرگوار می گردد.
کم کم در سرودن شعر پیشرفت می کند، شعرش روانتر شده و با دیگران به مشاعره می پردازد.
در دیوان او تنوع قالبهای شعر خصوصا غزل و  قصیده که در توصیف خداوند متعال و نعت و منقبت پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار و گوناگونی مضامین در وصف طبیعت، نمازف روزهف خمس، زکات و... مشاهده می گردد. اشعار بی نقطه ای دارد که به نوبه خود بی نظیر می باشد.
از آثار دیگر او در کتابت شعر شامل ده هزار بیت در مدح و رثای چهارده معصوم علیه السلام و منظومه در دست چاپ به زبان طبری می توان نام برد. در خاتمه باید گفت شاعری او لبریز از جذبات است و این جذبات هم بی تاثیر از مدد یار و تشویق و ترغیب استاد ارجمند و دایی او جناب آقای حاج شیخ عبدالجواد بیژنی نمی باشد.
منابع:
1- مقدمه کتابهای تالیف شده استاد
2- کتاب سخنوران بابل نوشته یوسف الهی

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 15:12 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

بيژن بيژني، از لحاظ تبارشناسي عضوي از خانواده‌ي بزرگ و پردامنه‌ي بيژني‌ها در بابل است؛  حبيب‌زاده بيژني، مقيم‌پور بيژني، بيژني‌راد، بیژنی پویا، بیژنی فر و... . امّا خود او از آن زمان كه به تهران هجرت كرده و در سايه‌ي مجاهدت هنري و همنشيني با مشاهير موسيقي و خوشنويسي كشورشهرت و وجاهتي درخوركسب كرده، به نشاني و آدرسي از نسل جديد بيژني‌ها تبديل شده‌است كه در گوشه و كنار كشور در عرصه‌ها‌ي وسيع ادبيات، شعر، موسيقي، نقّاشي، خوشنويسي، كاريكاتور، مجسمه‌سازي و... … فعاليت مي‌كنند و شگفتي خلقت را در وراثت قريحه‌ي هنري به نمايش مي‌گذارند.

روح لطيف و ديدگاههاي هنري بيژني را مي‌توانيد از پاسخهايي سنجيده‌اي كه به سئوالات ما داده است بشناسيد.

 *آقاي بيژني! ما شما و پيشينيان شما را مي‌شناسيم، امّا خوانندگان، خير! لطفاً خودتان را دقيق ‌تر معرّفي كنيد.

تولّد من در خانه‌ي پدري‌ام در روستاي ""فِكچال"" (بندپي غربي) واقع شد كه از يك‌سو مشرف به جنگلهاي سرسبز بود و از سوي ديگر به مزارع برنج، و دريچه‌ي نگاه كودكانه‌ي من از آغاز، به اين تابلوهاي طبيعي آبا و اجدادي گشوده شد.

 سال 1332، يكي از سالهاي پر درد و رنج و پرآشوب ايران، سال تولد من است.

پدرم سر دفتر و كشاورز بود. خطّ خوشي هم داشت. وضعيت معيشتي شان در ميان روستاييان بد نبود، ولي ساده‌زيستي و درويشي ايشان زبانزد همگان بود. دو برادر و چهار خواهر هستيم. برادرم فرهنگي و معلّم است و در آموزش و پرورش تدريس مي‌كند. خواهرانم همه خانه‌دار هستند. دوران كودكي من، زماني كه به مدرسه مي‌رفتم، تمام لحظاتش پر درد و خاطره‌انگيز است. مدّتي پيش در مجله‌ي" "آناهيد"" به طور مفصّل آن دوران را توضيح دادم. بد نيست همشهريان عزيز بدانند در تكيه‌ي ""عبدالحسين‌خان"" با بناي زيباي قاجاري مقريكلا دوره‌ي دبستانم را به پايان رساندم. روستاي ما مدرسه نداشت. به‌ناچار بايد روزي 20 كيلومتر در رفت‌وآمد مي‌بوديم تا به دبستان مورد‌نظر مي‌رسيديم. با امكانات محدود آن سالها براستي كار دردآوري بود.

جهت ادامه‌ي تحصيل به دبيرستان آيت‌الله نوري رفتم. در آنجا با دوستان و هنرمنداني آشنا شدم كه بعدها رفقاي گرمابه و گلستان هم شديم. ازجمله‌ آقايان حسين گلبابازاده (گلبا) و عبدالرضا كياني‌نژاد (مازيار) خواننده كه شش سال دبيرستانم با اين دو هنرمند گذشت. در آن سالها خوشنويسي من به آواز پيشي داشت، ولي عاشق هر دو هنر بودم. الآن سالهاست كه از آقاي حسين گلبا خبري ندارم. گويا در ايتاليا زندگي مي‌كند. ولي مازيار در ميان ما نيست. اين دوست خوش‌صدا در حقيقت قرباني دوستان غير فرهنگي شد، ولي گوش خوبي براي موسيقي داشت و ريتم را خوب مي‌شناخت. ساده‌دلي و ساده‌انديشي او، وي را به محافلي كشاند كه در حقيقت جانمايه‌ي آوازش را كمرنگ كرد. اي‌كاش صاحب انديشه‌اي عميق‌تر و ماناتر مي‌بود. مازيار در موسيقي پاپ روزگارِ خود جاي پايي بود كه قدرش را ندانست. يادش گرامي‌بـاد! با نقّاش صـاحب‌نام ديگري هم دوستي عميق داشتم و در آتليه‌ي زرد، جنب مسجد رانندگان، با او همكاري مي‌كردم؛ استاد محمّدرضا يحيايي كه هنرمند توانايي در روزگار ماست و الآن در فرانسه زندگي مي‌كند. هرچند در كتابش از دوستي با من يادي نكرد ، به رسم هنرمندان سلف، خاطرات با او را دوست مي‌دارم. دوست ديگري هم دارم كه از همنسلان من در دوره‌ي دبيرستان و نقّاش قابلي است؛ آقاي مهدي علي‌زاده كه با او هم بسيار زندگي كردم. در آن‌زمان پرتره‌ساز توانمندي بود و ساخت و ساز خوبي هم در نقّاشي داشت. امروز هم نقّاش مطرحي است و بسيار تلاش مي‌كند. دوست نقّاش و باصفاي ديگري هم دارم كه به انديشه و ساده‌زيستي و بي‌آلايشي او مباهات مي‌كنم. ايشان هنرمند عزيز و ارجمند آقاي احمد نصراللّهي است كه دلهاي ما هنوز به هم پيوند دارد. احمد سعي كرده جانمايه‌ي نقّاشي‌اش را معرفت قرار دهد. ادا و اصول بسياري از آرتيست‌هاي حاضر را ندارد. خودش هست. همواره همنشيني با او برايم دوست‌‌داشتني است. هروقت به بابل مي‌روم مشتاق ديدارش هستم. آقاي مهدي فلّاح هم دوستي بود كه در آن سالها خوشنويسي را تازه آغاز كرده‌بود و امروز خوشنويس مطرحي است. براي او هم آرزوي موفقيت مي‌كنم.

*چه زماني ازدواج كرديد؟

من در سال 1377 ازدواج كردم. همسرم گرافيست است و در انتشارات سروش صدا و سيما  كار مي‌كند. ايشان انسان دقيق و مهرباني است و در كارهاي هنري بسيار همراه و هماهنگ من است.

*استاد! در آينده به فرزندان‌تان هم توصيه مي‌كنيد كه به صورت حرفه‌اي وارد هنر شوند؟

اگر جوهر هنري در فرزندم ببينم او را نهي نمي‌كنم كه يكي از رشته‌هاي هنري را به‌ درستي بياموزد. البتّه او بايد خود اختيار كند. به‌ قول حضرت مولانا " عشق آمدني بود، نه آموختني" . بايد به جانمايه‌ي هنر كه همانا عشق است برسد. مگر غير از اين است كه هنرمندان نگين انگشتري سرزمين‌شان هستند. تيره‌گي موجود كه در سرزمين هنر سايه انداخته، هر اهل هنري را نگران مي‌كند. افق روشني براي بعضي از هنرها مثل موسيقي نمي‌بينم. به‌قول سايه اميدوارم ""صبح سپيدي" براي آينده‌ي هنر اين سرزمين بدهد.

*چه‌كسي ذوق هنري موسيقي و خوشنويسي را در شما كشف كرد؟

خانواده‌ي ما به خوشنويسي و شعر مشهور هستند، ولي ديدن آثار خوشنويسي عمويم، زنده‌ياد استاد محمّد بيژني، كه در خطّ نسخ صاحب‌نشانه بود، در شكل‌گيري و علاقه‌ي من به سمت‌وسوي خوشنويسي بي‌تأثير نبود، هرچند در خوشنويسي من از ايشان تعليم نگرفتم. خدايش بيامرزد! موسيقي در حقيقت در من خودجوش بود. قبل از انقلاب با توجّه به موسيقي گلهاي راديو علاقه‌ام دو چندان شد. برنامه‌ي گلهاي راديو هنوز جزو ماندگارترين موسيقي‌هاي روزگار ماست. در آن‌سن و سال قدرت تحليل اين موسيقي فاخر را نداشتم، ولي احساس مي‌كردم اين موسيقي اركسترال كه از موسيقيدانها و آهنگسازان صاحب‌نام پخش مي‌شد، از مقوله‌اي ديگر و بسيار قابل اعتناست. بعد از انقلاب، دوستي با خانواده‌ي هنرمند كامكارها، امكان شناخت بيشتر را برايم فراهم آورد. اوّلين آلبوم موسيقي من با نام "" افسانه‌ي سرزمين پدري‌ام"" بر روي شعر عطار و با آهنگسازي ارسلان كامكار با اركستر سمفونيك تهران، آغازي بود كه من به جامعه‌ي موسيقي به طور جدّي آشنا شوم. در حقيقت معرّفي من با دنياي موسيقي از طرف خانواده‌ي كامكارها بود.

*براي رسيدن به درجات بالاي هنر بايد مرارتهاي فراواني را تحمّل كرد. از سختي‌هايي كه در اين وادي پشت‌سر گذاشته‌ايد، بگوييد.

براي رسيدن به تعالي هنر، به‌هر حال بايد آداب و آيين آن را شناخت. هيچ اثر‌گذاري بدون درد و رنج و شناخت به جامعه‌اش متعالي نشد. بايد شاگردي روزگار كرد. تا آنجايي‌كه به ياد دارم از نوجواني، تمام دقايقم با هنر و هنرمندان گذشت. در حقيقت براي رسيدن به هنر ناب، سر از پا نمي‌شناختم. جوانان بايد بدانند براي رسيدن به هنر و هنرمند شدن، دوست‌داشتن كافي نيست. بايد دانش و معرفت هنري داشته‌باشند. بايد آگاهانه و با شناخت و جامعه‌شناسي كامل، به قلمرو هنر راه پيدا كنند.

*شما خود را بيشتر خوشنويسِ خواننده مي‌دانيد يا خواننده‌ي خوشنويس؟

اين جواب را به‌عهده‌ي دوستداران آثارم مي‌گذارم. البته بايد عرض كنم هنر خوشنويسي را زودتر آغاز كردم، ولي بخشي از جواني و روزگارم با موسيقي سپري شد. خط و موسيقي ايراني خويشاوندان نزديكي هستند كه هردو با عوالم معنا سازگاري دارند، بويژه با تعريفي كه من از موسيقي و خط دارم.

 *درعرصه‌ي خوشنويسي از محضر چه استاداني بهره گرفتيد؟

زماني كه در بابل زندگي مي‌كردم، به صورت مكاتبه‌اي از استادان سيّد حسين ميرخاني و سيّد حسن ميرخاني تعليم مي‌گرفتم. حدود يك سال و اندي هم از كلاس استاد اميرخاني بهره گرفتم. از دوستي و همنشيني هنرمند پرآوازه زنده‌ياد رضا مافي هم بي‌نصيب نبودم. ديدن آثار زيباي ايشان بويژه سياه‌مشق‌نويسي توأم با رنگ، نگاه نويني در من ايجاد كرد. روحش شاد باد! از خوشنويسان گذشته آثارميرعماد، خوشنويس طراز اوّل دوره‌ي صفويه و همين‌طور از سياه‌مشق‌هاي ميرزا غلامرضا اصفهاني، خوشنويس زبردست دوره‌ي قاجاريه، همواره لذّت بردم و مدّتي روي اين شيوه‌ها كار كردم.

*چرا در آثار خوشنويسي‌تان كمتر از تذهيب استفاده مي‌كنيد؟

شايد در روزگار ما، من تنها خوشنويسي باشم كه از تذهيب استفاده نمي‌كنم. دليلش اين است كه تذهيب امروز آن زيبايي و دلربايي قديم را ندارد. در گذشته‌ها تذهيب بيشتر در خدمت خط بود. امروز مُذهبان آنچنان رنگهاي تند و تيزي براي تذهيب استفاده مي‌كنند كه گويي مي‌خواهند بنيان خط را براندازند. ضمناً تذهيب‌ها آن اصالت و آرامش قديم را ندارد. در مصاحبه‌هايم اين مطالب را گفتم. اگر سياه‌مشق و كمپوزيسيون قوي باشد، چه‌بسا نيازي به تذهيب ندارد. در چليپا نويسي شايد نياز به تذهيب بيشتر از ديگر خطوط باشد.

*در مورد سبك كارتان در عرصه‌‌ي موسيقي توضيح دهيد.

در سالهاي نخستين انقلاب، يك‌نوع موسيقي از راديو و تلويزيون پخش مي‌شد و آن‌هم موسيقي سنتّي، بود. وزارت ارشاد به‌غير از موسيقي سنتّي مجوزي صادر نمي‌كرد. در آن سالها من با دكتر كامبيز روشن‌روان، استاد دانشگاه، آهنگساز و پژوهشگر معاصر، به اين باور رسيديم كه نسل جديد نياز به موسيقي شادتر و با طراوت‌تري دارد . آلبومي را طرّاحي كرديم كه هويت موسيقي ايراني به درستي در آن نشان داده ‌شد. در حقيقت در پي كاري بوديم كه ملهم از موسيقي ايراني و  با ساختار كلاسيك و ملّي  باشد و از رديف دستگاهي ايران دور نباشد. در نهايت ""نهانخانه‌ي دل"" را تدارك ديديم كه قطعه‌ي محلّي" "نوايي"  كه ملودي معروف جنوب خراسان ( منطقه‌ي خواف و بيرجند ) است، ضبط و از سوي انتشارات سروش منتشر شد كه اقبال موسيقي‌دوستان را به‌همراه داشت و از 18 ‌سال پيش تا به امروز، جزو آلبومهاي موفق و پرفروش ايراني بوده است. در اين اثر تمام مشخصاتي كه عرض كردم، رعايت شده است.

اين شيوه‌ي ارائه‌ي آثار در حيطه‌ي موسيقي ملّي قرار مي‌گيرد. ضمناً در اين اركستر از سازهاي كلاسيك غربي و سازهاي ايراني و ساز محلّي دوتار استفاده هم شده است.

*آشنايي و ارتباط شما با آهنگسازان بزرگي چون كامبيز روشن‌روان، محمّد سرير، اسماعيل واثقي، اسماعيل تهراني و كامكارها چگونه بود؟ با كدام‌يك از آنان بيشتر همساز و دمساز بوده‌ايد؟

سالها بود كه با خانواده‌ي هنرمند كامكارها معاشر بودم. در ديدارهاي خانوادگي با ساز اردشير كامكار كه نوازنده‌ي كمانچه است، قطعاتي را اجرا مي‌كردم. در آغاز اين آشنايي، آنها نمي‌دانستند كه من آواز هم مي‌خوانم. تا اينكه آلبوم "" افسانه‌ي سرزمين پدري‌ام""  با آهنگسازي ارسلان كامكار و همراهي اركستر سمفونيك تهران ضبط شد. قطعه‌ي"شوريده‌دل"" كه بر روي شعر عطار تصنيف شد، به من پيشنهاد گرديد كه آن را اجرا كردم. اين كار در حقيقت شروع فعّاليت حرفه‌اي من در عرصه‌ي موسيقي بود. با اين اثر به ديدار استاد هنرمند، جناب آقاي دكتر كامبيز روشن‌روان رفتم و آلبوم را تقديم ايشان كردم و خواهش كردم كه كار را گوش كند و اگر پسنديد، كار مشتركي را شروع كنيم. بعد از مدّتي تلفني از استاد داشتم كه به هرحال يار پسنديد! حاصل اين همكاري 7 آلبوم موسيقي است كه منتشر شد. همچنين اثر تازه‌اي از شعر شاعران معاصر، اميرهوشنگ ابتهاج، زنده ياد فريدون مشيري، سيمين بهبهاني، زنده‌ياد حسين منزوي، زنده‌ياد مهندس مجتبي كاشاني و دوست شاعرم، دكتر اميرحسين سعيدي، با موسيقي دكتر كامبيز روشن‌روان ضبط شده است كه بزودي منتشر مي‌شود. يكي از خجستگي‌هاي زندگي هنري من، همكاري با جناب روشن‌روان است كه با آثارش حكايتي ديگر دارم. آلبومهاي متعددي كه با ايشان كار كردم نشان همدلي و هم‌انديشي ماست. آرزو مي‌كنم خودش و موسيقي‌اش همواره ماندگار باشد.

*ساز تخصصي شما چيست؟

مدّتي در مركز حفظ و اشاعه‌ي موسيقي، خدمت هنرمند ارجمند آقاي داريوش پيرنياكان مشق سه‌تار كردم و مدّتي هم در خدمت استاد جنگوك در كانون چنگ تعليم گرفتم، ولي بعدها رهايش كردم. دنبال فرصتي هستم كه دوباره شروع كنم.

*با اين ديدگاه تندي كه عليه موسيقي وجود دارد، آيا اميدي به آينده‌ي آن دركشور داريد؟

به هرحال موسيقي در دل و جان مردم وجود دارد واز ديرباز، سينه به سينه روايت شده است.فراموش نكنيم كه موسيقي از دير باز تاكنون، همواره زير تازيانه بوده‌است. پرداختن به مقوله‌‌ي موسيقي امروز يك ضرورت اجتماعي فرهنگي است. همان طوري كه عرض كردم موسيقي صداي آفرينش است و به‌عبارتي سلامِ خداست. اين سلام بي‌پاسخ نمي‌ماند. هرچند با همه‌ي اين توصيفها، افق روشني براي آينده‌ي موسيقي كشور نمي‌بينم. بويژه موسيقي جدّي و ملّي كشور كه در هاله‌اي از سكوت و ابهام مانده است.

*به‌نظر شما علّت عزلت‌نشيني اكثر استادان و پيشكسوتان موسيقي در چيست؟

 استادان و پيشكسوتان موسيقي صاحبان انديشه هستند. روزگاري ميدان‌دار اين عرصه بودند. امّا حالا هر روز افول موسيقي را احساس مي‌كنند. به قول سعدي بزرگوار" من خود به‌چشم خويشتن، ديدم كه جانم مي‌رود." بي‌مهري بعضي از مسئولان فرهنگي هم مزيد بر علّت است. آنها مي‌خواهند جلوه كنند و سايه‌اي را كه بر موسيقي ايران بال انداخته، نمي‌پذيرند. در همه‌جاي دنيا موسيقي‌دانها و صاحبان هنر، همواره مورد ستايش ملّتها هستند. در كشور ما اين گونه نيست. هنوز تعريف منطقي و معقولي از موسيقي ارائه نشده و اين‌گونه است كه استادان پيشكسوت، عزلت‌نشيني را ترجيح مي‌دهند.

*با توجّه به ظرفيت بالاي موسيقي ايراني و پيشينه‌ي طولاني آن، دليل استقبال فراوان جوانان از انواع موسيقي غربي چيست؟

رسانه‌هاي گروهي مثل صدا و سيما آن طور كه بايد و شايد موسيقي ملّي ايران را به جوانان معرفي نكرده‌اند و به صاحب‌نظران موسيقي فرصتي نداده اند كه موسيقي ايراني را تجزيه و تحليل كنند. اين شناخت بايد از كجا به جوانان داده‌شود. جوانان نمي‌دانند كه موسيقي سرزمين‌شان از چه پتانسيلي برخوردار است. موسيقي پاپ غربي كه به نوعي موسيقي مردمي است، به‌دليل آسان‌پسندي و ريتم‌هاي تند و با نشاطي كه دارد، جوانان را مجذوب  خود مي‌كند.

*تعريف‌تان شما از ابتذال موسيقي چيست؟

ما تعريف جامعي از موسيقي ايراني داريم. بويژه اشعاري كه در آثار خوب موسيقي‌دانهاي ايراني استفاده شده‌اند و چرا كه ادبيات منظوم ما بر قلّه است و شعر جايگاه رفيعي در سرزمين ما دارد. آلبومهايي در بازار  منتشر مي‌‌شود كه نه موسيقي‌اش قابل شنيدن است و نه شعرش قابل تحمّل! يعني كارهايي كه در شأن فرهنگ و هنر مملكت نيست. اين موسيقي با اين ساختار به‌نظر شما مبتذل نيست؟

*توصيه‌ي شما براي ورود جوانان به دنياي موسيقي چيست؟

هنر موسيقي را علمي و آكادميك بياموزند. موسيقي يك علم است. بايد آن را از كودكي آموخت. جوانان را عادت بدهيم كه موسيقي خوب گوش كنند تا گوش‌شان خراب نشود. موسيقي بد ناهنجاريهاي شنيداري ايجاد مي‌كند.

‌*فكر نمي‌كنيد به‌عنوان يك هنرمند مازندراني بايد بيشتر در زمينه‌ي گسترش نغمه‌هاي مازندراني فعّال باشيد؟ به‌نظر مي‌رسد انتشار چند قطعه در اين حيطه كافي نباشد.

آثار موسيقي من بيشتر در زمينه‌ي اركسترال است و در محدوده‌ي موسيقي ملّي قرار مي‌گيرد.  به موسيقي بومي مازندران، دوستان هنرمندم كه در مازندران زندگي مي‌كنند، بايد بيشتر بپردازند، از جمله هنرمند ارجمند جناب آقاي محسن‌پور و آقاي خوشرو و دوستان گروهشان. كارهايي هم منتشر كرده‌اند كه شنيدني است. وظيفه‌ي من كار ديگري است كه در اين سالها منتشر كردم و اقبال عمومي مردم ايران را درپي داشت.

*در شهر شما، بابل، رويكرد مثبتي در مورد موسيقي وجود ندارد و در حقيقت، موسيقي مهجور است. آيا شما وظيفه‌اي براي شكستن اين فضا احساس نمي‌كنيد؟

 همه‌ي هنرمندان متعهّد اين وظيفه را دارند كه موسيقي را از اين هجران بيرون آورند. به‌نظر مي‌رسد از سوي مسئولان فرهنگي شهر، نويدي براي رونق‌گرفتن موسيقي داده‌نشده است. بارها همشهريان عزيزم از من خواستند كه در بابل كنسرت بگذارم امّا تا مصونيت اجراي كنسرت در شـهـر نباشــد، اجـــراي كنسرت امكان‌پذير نيست. وقتي شنيدم خسرو آواز ايران ""استاد محمدرضا شجريان"" قرار بود در بابل كنسرت بگذارد و جلوي كنسرت او گرفته مي‌شود و ايشان در ساري كنسرت مي‌گذارد كه با استقبال بي‌نظير مردم ساري روبه رو مي‌شود، من به‌عنوان يك هنرمند بابلي و دوست استاد شجريان، بي‌نهايت خجالت كشيدم. استاد شجريان فخر آواز سنتي ايران است. يك هنرمند تمام‌عيار و كسي است كه  با كنسرتهايش جوانان بعد از انقلاب را با موسيقي ايراني آشنا كرد. سياست‌گزاري فرهنگي شهرم بايد تغييرات اساسي كند تا كلاسهاي هنري و آموزشگاهها و سالنهاي كنسرت رونق پيدا كنند. به قول حافظ " آيين چراغ خاموشي نيست."

*و سخني با همشهريان بابلي؟

در درجه‌ي نخست، هنرمندان شهرشان را دوست داشته باشند و حمايت كنند. عرض كردم كه هنرمندان نگين انگشتري سرزمين‌شان هستند. بايد قدرشان را دانست. شهر ما در عرصه‌هاي مختلف هنرمندان صاحب‌نامي دارد. حيف نيست كه نسل جوان شهر ما اين پيام‌آوران و سفيران فرهنگي و هنري شهرشان را نشناسند؟

*استاد! اجازه بفرماييد اين قطعه شعر از مرحوم مشيري را به شما تقديم كنيم:

از حنجره‌ات، پنجره‌اي سوي خدا باز

                  قول وغزلت، پرچم شادي است، برافراز!

 * سپاسگزارم!

منبع:

http://www.babol-develop.com/magazine/page_view.asp?artid=343&vol=20

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 10:43 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

نام جنبش سبز را از بازی کودکان فکچالی در سال 1340 گرفته اند. در محرم آن سال طبق سنت همه ساله مراسم عزا به همت حاج شيخ عبدالجواد بيژني در تکیه پائین محله برگزار مي شد، رسم بر اين بود که هرشب تعدادي از خانواده ها عزاداران را اطعام مي کردند، بدين صورت که هر خانواده چند سيني بزرگ غذا را بر سر گرفته و به تکيه مي آورد و در بين جمعيت ميگ ذاشتند و مردم دور سيني مي نشستند و غذا مي خوردند.
فکچال يک کدخدا بنام عبدالعمو (مرحوم عبدالله بيژني پسر مرحوم ميرزا عباسقلي بيژني) داشت که اين کدخدا براي مردم کدخدا بود و بزرگان ديگر مثل برادرانش خودشان براي خودشان کدخدا بودن.
بچه ها و نوجوونا رو توي تکيه تحويل نمي گرفتن و اونا هم بدشون نميومد که بازيگوشي کنن پس تعدادي دبه و پيت حلبي و.... به دست گرفته و آقاي نصرت الله بيژني نوجوان براشون مي خوند و اونا کوچه به کوچه سينه ميزدن تا وقت شام برسه البته هرکجاي کوچه که خونه نبود رو مي دويدن تا به جنب خونه ها برسن و مي گفتن اينجا که کسي نيست، ما براي کي سر و صدا کنيم ، وقتي به خونه ها مي رسيدن صداشون بالا ميگرفت.
هنگام شام اين تجمع غير قانوني به تکيه مي رسيد و کدخداي چوب بدست مانع ورود اجتماع کنندگان به داخل تکيه مي شد اصلا بچه ها رو آدم حساب نمي کردن و خيلي از شبها شام گير بچه ها نميومد ، حالا اگه بزرگترها سير مي شدن و غذايي مي موند نوبت بچه ها بود.
پدر بسیار عزیزم که گوينده این اجتماع بود شعار سر می داد:
گت گت پلاخوار حسين(پلو)  کچيک عزادار حسين   ياحسين ياحسين
و بقيه هم يکصدا شعار رو فرياد ميکشيدن، کدخدا باچوبش بجان بچه ها افتاد و گوينده که فاميل کدخدا بود هم دِ فرار و شعار فرار چنين شد:
وچون بلا خوار حسين(بلا)   گتون پلاخوار حسين  يا حسين يا حسين

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 10:52 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

یکی از شخصیتهای جالب روستا مرحوم مختار عموی فکچالی، پیرمرد شیک پوش عاشقی که هیچگاه ازدواج نکرد، پیرمردی که در جوانی به اندازه نیازش کار میکرد، یا به عبارتی شش ماه کار میکرد، شش ماه خرجش میکرد، پیرمردی که برای کار هیچوقت سراغ افراد غنی نمی رفت، حاضر بود بیکار بماند و منتظر شود تا کسی پیدا شود که فاصله طبقاتیش با او کمتر باشد و نزد او کار کند، پیرمردی روستائی که در پوشش از شهریها جلوتر بود، در روستا برق نبود و ارتباط اجتماعی مردم کمتر حال بود اما چون همواره رادیوی کوچکش همراهش بود از مسائل روز آگاهی داشت، هنوز صدای آواز عاشقانه اش در بعضی از نقاط بگوش می رسد.

یادش بخیر، عموی عزیزم مرحوم حاج رحمت الله مقیم پور بیژنی نقل میکرد: در بائیکلا در مراسم مهمی بزرگان فکچال دعوت بودند، چون مختار عمو باکلاس بود از او خواستیم همراهمان شود، رفتیم بایکلا ، در صدر مجلس جا محدود بود، بیشتر از همه مختار عمو تحویل گرفته شد، و فقط ایشان صدر نشین مجلس شد.

با این مقدمه سراغ داستانی بسیار زیبا از استاد رویا بیژنی می رویم.

روز گاری عمویی داشتم که يک بر مي لمید روی ایوان کاه گلی خانه ایی که خودش خشت خشتش را روی هم گذاشته بود و به زنش که داشت با دلو از چاه حیاطشان آب می کشید بالا / نگاه می کرد.

به زنی که هرگز نداشت ...

پرچیم های کوتاهی حیاط ـ خانه اش را از حیاط ـ خدا/ جدا می کرد.

خدایی که هرگز همراهش نبود.

از آنجا بی احساسی خاص / به زنهای چایچین ِ خسته از کار نگاه می کرد که چادر/ تنگ بر کمرگاهشان/ بسته و لُنبرهاشان/ محکم و بی قید دو سوی هیکلشان می افتاد و سمت خانه های ِمنتظرشان سرریز می شدند.

زنهایی که هر گز به جانبش نیم نگاهی نمی انداختند...

از انجا به دخترهای نوبالغی که ظرفهای چرب به سر / سوی رودخانه می سُریدند تا با سبوس گندم و خاکستر برق بیاندازندشان / نگاه می کرد.

دخترهایی که هی دامنشان را گاه ِنشستن پایینتر می کشیدند تا هرگز زانوان ِ سپید ِ پُرکُرکشان ,نصیب ِ چشمهای ِعموهای نامحرم ـ محروم از زناشویی/ نشود.

از انجا سنگین , به کنچکاوی ام اخم می کرد/ به کنجکاوی ِ منی که هرگز ان حوالی زار و زندگی نداشتم.

از انجا به رادیو ی کوچک قرمز رنگ کنار دستش گوش می داد.

رادیو یی که هرگز جز خُر خُر هیچ نمی گفت / رادیویی که هرگز " دل می گه دلبر میاد / انتظارم سر میاد " نمی خواند/ رادیویی که هرگز ساکت نبود و فقط اخبار را با وزوزی ناموزون استفراغ می کرد / رادیویی که هرگز در قصه ها ی شبش آخ و واخ زنانه نمی گذاشت تا عمو های ـ عضب اوغلی/ تا الاه ِ صبح درجای خوابشان غلت بزنند به امیدی عبث...

آخر , رادیوها آدم نبودند / ساخته ی آرزوهای آدم بودند. شاید برای همین رعایت دل آدمها مرامشان بود و دل هیچ عمویی را نمی سوزاندند / خصوصآ عموهای تنهای ِ بی سر و همسر و کوچ و کلفت را.

نوشتم شاید /پس رعایت داستانسرایی ام را نادیده نگیرید ... نوشتم شاید قضاوت اما / نکرده ام.

عمو بود و اخم پُر وزنش که تا ته فکچال را سنگین می کرد..

اگر باید که به آداب قصه نویسی وفادار باشم مجبور به این اعترافم که او هرگز عموي واقعي من و هیچ کس نبود . رسم بر این بود و هست که همه ی فکچال به هم بگویند عامو / زن عامو / دختر عامو / پسر عامو ..

شنیده بودم سالهای ـ زیاد ـ قبلتر از من از جایی دور امده بود / کس و کارش معلوم ِ هیچکس نبود . از نا کجا که آمد هم اخم کرد / نشست کنار رودخانه ای که به سرازیری مخوف پر دار و درختی ختم می شد / نزدیک تاپاله های گاو و گوسفندهای کبلائی تیسا که بوی نامطبوعش فضای آن حوالی را آکنده کرده بود و دم یکتا حمام ِ ده که مشام ِ هر تنابنده ای را از گندبوی ِ خزینه پُر می کرد .

شنیده بودم آن وقت که آمد هم یک بر روی زمین ِ گلی ِ آن سو لمید/ توتون خنزرپنزری اش را از جیب کت ِ نو نوارش ریخت لای تکه کاغذی کاهی که وسطش نقش زنی را با ذغال کشیده بود با شاخهای بلند و هیکل گردی که درگونی جا خوش کرده/ کاغذ را با غیظی کهنه اما پیروزمندانه لوله کرد و آتشش زد.

آتش الو گرفت و تا ته دماغ ِعمو از فکچال و مردمان تنگ نظرش سوخت.با اینهمه غریب گزی / اما / باز هم همانجا ماند . انگار بی که به روی اش بیاورد ,دلش را چیزی فراتر از اینهمه عفونت ِ اطراف درگیر کرده بود که ماندگاری اش را پُر رنگتر می کرد. ماند و برای خودش با خشت و گِل خانه ساخت.

از ان خانه ها که فقط چهار دیوار دارد که مثلآ اتاق / یک سوراخ دارد که مثلآ پنجره / یک ایوان دارد که مثلا چشم انداز / یک نمددارد که مثلا نشستنگاه / یک استکان کمر تنگ کثیف و یک سماور ذغالی مستهلک برنجی که به آتشی قُل می خورَد که مثلآ چای کهنه دم.

. از آن خانه ها که یک پرچیم دارد که مثلا دیوار

دیوار... دیوار ... دیوار...دیوار... دیوار ... دیوار...

دیوار زیاد بود دور مختار عامو / همه گان میدیدندش /خودش اما همین را می خواست.

برای همین بود که روزی تمام دسترنج یک ماه رعیتی اش را داد ساعت مچی ِ رنگ طلا خرید و جلوی نگاه اربابان و پسرانشان/ انداخت ته چاه ِ خالی پُر گِل و شُل ِ وسط کارخِنه* پیش و زیر لب زمزمه کرد و زمزمه اش را اهالی گوش به گوش هم واسپردند که :

**(مختار عامو شه ساعت ر ِ دم بدا چلوئه دله/ گنه هر کی بوره چلو دله ساعت ر بیرون بیاره ونه واسه ... ساعت ِ انه گرونی ره...گج بَییه مردی)

آن وقت بودکه عامو با پوزخندی پیروز مندانه به صورت کثیف و لباسهای گِل آلود شده ی ِ دقیقه ای پیش, نو نوار ِ فکچالی ساکن شهر که برای سرکشی به پدرش به فکچال آمده بود، زُل می زد که از ته چاه با ذوقی وصف ناپذیر ساعت گرانسنگش را نصیب خود کرده.

فکچال شهری نمی دانست, ذوقش از در آوردن ساعت طلایی ِمختار از ته چاهی گل آلود / تا چه اندازه حقارتش را به مختار جار می زند.

عامو پوزخندزنان توتون را لای کاغذ کاهی اش می گذاشت / پوزخندزنان آتشش می زد/ پوزخندزنان و فیروز مندانه دور می شد... سر تکان می داد و پوزخند می زد و دور می شد...دور می شد اما مثل همه ی چیزهایی که از دور اندازه ی نقطه می شوند / ریز نمی شد...

دیوار زیاد بود دور مختار عامو... خودش هم همین را می خواست...

 

از آن خانه ها که از ایوانش یک تا پله می خورد به زمینی گلی که مثلا حیاط و ته حیاطش هم مستراحی دارد با یک سوراخ که انگار می کنی تا تهِ تهِ ته زمین شیب دارد و امتداد...

مختار عاموی عجیبی بود چون بلد بود از آن مستراح ِ ترسناک , خلاص و با دفعی مطلوب بیرون بیاید . اصلا تمام مختار عاموهایی که بتوانند از آن مستراحها ی ِحاجت کور کن سر فراز بیرون بیایند از نگاه امثال ِ من /عجیبند و قابل تعظیم..

مختار عامو حرف نمی زد / اخم می کرد... حرف نمی زد / گوش می داد... گاهی کاغذ کاهی می گرفت و ذغال / انوقت عکس جانور می کشید و با پلوهای شب مانده به دیوار کاه گل اتاق ِ هیچ کس ندیده اش می چسباند. همه از نقشهایش می ترسیدند/همه میگفتندش جنونی / می گفتند از درز پنجره در سایه روشنای اتاقش دیدند نقش ذغالی زنی بزرگ به دیوار اتاقش چسبانده شده که دو دایره بالا تنه اش را پُر کرده مثلآسینه . می گفتند انگار می کند زنِ حق و حسابش است نه نقاشی . می گفتند بی ناموس زنش را لخت کشیده چسبانده به دیوار اتاقش / بلکم همان زَنَکه ی نقاشی اش جان دارد و می آید و برایش غذا می پزد و به امورات مردانه اش می رسد واگرنه چرا مختار عامو به ننه زُبیده که اینهمه از برِ رودخانه آوازه خوان می قِلید و قر میامد شاید مختار عامو دریده گی کند و ببیندش / هیچ , هیز نگاه نمی کرد / و اگرنه آن جلز و ولز و بو و مزه ی غذا از توی اتاقش از کیست؟ واگرنه چطور اینهمه چاق شده و لپهایش گل انداخته بی هیچ مسکن ِ زنانه ای برای زخمهای ریش ِ تنهاییش و اگر نه شبها با چه کسی بلند بلند گپ می زند که صدای منت کشی و ناز خریدنش از آن سوی دیوار به گوش عالیه بانو و کبلائی تیسا و گاو و گوسفندهاشان می رسد و آه های سوزناک ِ عالیه بانو را به لبخند شیرینی که چروک دور لبان میانسالش را محو می کرد / بدل می کند.

بعد از ظهرهای ِ کسل ِ بد بو از خزینه ی حمام و تاپاله های قوم کبلائی تیسا/ بعد از رعیتی و خستگی پُر وزنش /مختارعامو یک بر می لمید روی ایوان خانه / توتونش را لاي تکه ای از کاغذ کاهيهاش ميگذاشت و کبریتش می زد. کاغذ کاهي شعله ور می شد و مختار عامو تند تند پُک می زد تا هیچ ذره از توتونش حرام نشود / حرام هم نمی شد ... حرامی که نبود هرگز / غریب بود فقط...

آنقدر شعله ی کاغذ کاهی اش زیاد بود که تا ته دماغش ميسوخت و سرخی دماغش / اهالی فکچال را در اشتباه پُر حماقتشان مصر می کرد.

ساده دلند مردم ده بالا دست ...ساده دلند...

مختار عامو نشئه ی توتون پر دود خنزر پنزرش بود و تنهایی ِ مغرور باشکوهش و مردمان فکچال شادمان از سرخی ِ دماغش که نشان از ریزش ُمدام اشکهای عریبه ی مغرور و خراب ذاتی بود بخاطرتنهایی ای که لایقش بود و بس...

ساده دلند مردم ده بالا دست...

مختار عامو باشکوه بود... کتک خور ِ هیچ تنابنده ای نبود... هلاک هیچ بنی بشری نمی شد انگار / حتی اگه به قیمت ِ تهمت اَخته گیش تمام می شد / مختار عامو اشک نمی ریخت / می خواست انکار ِ حضور مردمان کند . بی اعتنا به آنان در آمد و شُدی ِ برای ارتزاق بود و لمیدنی برای استراحت...

باشکوه بود و پر راز. .

یک وقت ِ دور از ان روزها/ بداخم و سنگین صدایم کرد : ***( کیجا ! چیه؟ چی چی واسه انده مه ره اشنی ؟ دینه بَدی ئی یا عجایب غرایب که همیشگ دور دور تجنی و اِتی حیرون و یواشک یواشک مِه ره مواظبی؟ گوم بواش ... ورترک بور... )

یک وقت حالا از امروز کاش می گفتمش : عامو ! توتون و کاغذ کاهی و شعله ی کبریت و پُک ِ مدام و اینهمه شکوه تنهاییت و آن اجنه هایی که کشیده ای و یکی اش هم زن ِ نداشته ات است / انقدر مُنَزه اند و پاک که بوی خزینه ی حمام و تاپاله های قوم کبلئی تیسا را گم می کنن...عامو جانم ! خوش به حالت / من اینجا از بوی تاپاله ی مُخ شهری ها دارم خفه می شوم.

مختار عامو عزم رفتن به هیچ جا را نداشت اما پاهایش اعتراض کردند و زخم و سیاه و کبود/ سیاهی اشان را به کمرگاه و دستهای عامو رساندند /سر آخر / سیاه زخم تمام تن مختار را گرفت و دلش را کبود کُشت اما تا آخرین روزهای بودنش با نگاهی غضب آلود مردمان ده بالا دستش را از حیاط خانه اش که از حیاط خدا جدا بود /دور می کرد و راز آلودگی سرسخت ِ بو و جلز و ولز غذا و بی حسی ِ هنوز ِ نگاهش به زنان چایچین کنجکاوی مردمان فکچال را بیشتر ... آنقدر که دست به دعای مرگش شدند.

مختار عامو که رفت به دورترها عالیه بانو / زن کبلائی تیسای همیشه به کار ِ گوژ پشت / همه اش پنهانی توی تشگر خِنِه ی ****خانه اش مشت به سینه ی واریخته اش می زد و زار زار اشک می ریخت آخرش هم توی طویله ی خانه اش که به رویش قفل شده بود / دقمرگ شد آخر وقتی نعش مختار عامو افتاده بود وسط اتاق ده متری اش / همسایه ها بی هیچ ادای مصیبتی فقط به تصویر ذغالی آن زن ِ لخت ِ به دیوار زده خیره شده بودند و پچ پچ ِ شان به فریاد و دست روی دست کوفتن بدل شد که :

*****( اهووووووووووووی کبلائی تیسا ته عالیه بانو / کَل ِ گیره ِ فایشه / مختار عاموی ور خاته / اهوووووووووووووی کبلئی تیسا ...ته سر خَوِر دار... تیل بشنن ته مردونگی سر... عالیه جندئوه ... سزاواره بمردنه...)

تصویر بر دیوار انگار خود عالیه بانو بود که لبخندش چروک دور لبانش را گم کرده بود با بدنی لخت و گیسوانی مجعد و براق...

مختار عامو از مردمان ِ این حوالی نبود / شاید برای همین هرگز مشامش را بوی تاپاله های قوم کبلائی تیسا و خزینه ی یکتا حمام ده آزار نمی داد.. مشامش شاید پر از عالیه بود و بانویی اش...

نوشتم شاید /پس رعایت داستانسرایی ام را نادیده نگیرید / نوشتم شاید قضاوت اما نکرده ام.

روزگاری عمویی داشتم که یک بر می لمید روی ایوان کاه گلی خانه ایی که خودش خشت خشتش را روی هم گذاشته بود و به زنش که داشت با دلو از چاه آب می کشید بالا نگاه می کرد...

به زنی که هرگز...

نمیدانم... من هیچ نمی دانم... بهتر است این قصه همینجا ساکت/ مدفون شود. ما هرگز هیچ عامویی را نخواهیم شناخت... هیچ بانویی را هم ... هرگز...

 

 

**********************************************************

* کنار ِ کارخانه

**مختار عمو ساعت نویش را انداخته توی چاه و می گه هر کی ساعتشو از تو چاه بر داره ساعت مال ِ اونه/ دیوونه شده انگار... ساعت ِ به این گرونی رو انداخته تو چاه!

*** دخترک / چیه / چرا هی نگاهم می کنی؟ دیوانه دیدی یا مخلوق عجیب الخلقه که اینطوری حیرون و یواشکی مراقب کارهای منی / گمشو اونطرف/

**** آشپز خانه

***** آهای کبلائی تیسا / عالیه بانویت فاحشه است / بغل مختار عامو می خوابیده / آهای کبلائی تیسا / خبر نداری ؟ خاک بر سر غیرت و مردونگیت / عالیه ی ِ پتیاره سزاش مرگه!

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 8:31 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

این وبلاگ به عنوان پر بازدید کننده ترین پایگاه اینترنتی فکچال با بازدید کل 30 هزار باز شدن صفحات و معدل بازدید روزانه 49 نفر در طول یکسال و دریافت بیش از 1000 نظر خصوصی و یا تائید نشده و حدود 160 نظر عمومی و تائید شده، بر خود لازم دید به عنوان بی طرف مطلبی در این رابطه داشته باشد، تا منتقدین دو طرف از حرفهای محترمانه هم آگاه شده و هر دو دسته بدانند که نظر همه نظر موافق با آنان نیست، بنا براین جمع بندی نظرات مرتبط مومن آبادیهای فکچالی پیرامون این موضوع با مقدمه ی نویسنده که پشتوانه اسناد مکتوب تاریخی دارد چنین است:

بدلیل حضور حاجی تباران مومن (و چندین روحانی نظیر: ملا محمد سلطان حاجی (قرن یازدهم) پدر محمد مقیم ثانی و ملا امینا حاجی پسر اولین محمد مقیم و...) و صاحبان اکثر املاک بندپی، از سال 1080 قمری این روستا فکچال اربابی نام داشت (به استناد چندین سند تاریخی مکتوب که اصل آن در نزد نویسنده است)، سپس از حدود 200 سال قبل کلمه اربابی از روی فکچال برداشته شد، در سال 1365 با تلاش ازرنده بسیاری از بزرگان روستا، مومنین و بعضی از خانواده شهدا نام فکچال به مومن آباد تغییر یافت (با تصویب نظام جمهوری اسلامی).

بعدها با ازدیاد جمعیت، تغییر ساختار اجتماعی، بزرگ شدن کودکان و تحصیلات عالیه آنان، جرات اعلام وجود بعضی که قبلا جزء بزرگان نبودند، نظر چند خانواده دیگر شهید و روحانی، مهاجرت معکوس و بازگشت به روستا و... تقاضای برگرداندن نام مومن آباد به فکچال مطرح شد و چکیده نظریات این طیف چنین است: همه افراد در جلسه تغییر نام نبودند، فکچال فقط متعلق به ساکنین نیست، مهاجرین هم فکچالیند و هویت فکچالی دارند و...

یک نظر منتخب: به مومنین احترام می گذاریم و هدفمان بی احترامی به کسی نیست و در بین خود خانواده شهید و روحانی داریم، ما همانطور که با نظر مردم و دولت کرمانشاه شد باختران و بعدا به درخواست مردم که بسیار ولایتمدار و شیعه اند ، به نام تاریخی خود برگشت، آرزوی برگرداندن نام فکچال به دیارمان را داریم.

یک نظر منتخب: نام مومن آباد یا فک دشت بجای فکچال سابق برازنده تر است.

یک نظر منتخب: تعدادی بدخواه خرده شیشه دار در طیف بسیار محترم متقاضیان باز گرداندن نام لانه کرده اند و از آنان نیستند.

یک نظر منتخب: این مورد از موارد اختلافی انقلابیون و معاندان نظام در روستا می باشد.

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 8:30 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

بد نیست در این روزهای بارانی یادی از مراسم کهن و سنتی مم مم شو در دیارمان داشته باشیم. مم مم شو زمانی انجام میشد، که روزهای متوالی باران میبارید و زراعت و مسکن اهالی در معرض نابودی قرار میگرفت و هدف شکستن دلها جهت دعا بود که خدا بوسیله بنده ای مظلوم (نظیر کودکان معصوم، سالخوردگان و درویشان) نظر مرحمتی بفرماید. این سنت پسندیده بدین صورت انجام میشد که فرد یا افرادی پارچه شلوارشان را بالا زده و زیر باران راه میافتادند، با نیایش به درگاه خدا و توسل به ائمه معصومین به درب خانه ها آمده و در حیاط منازل آنقدر در گل و لای بالا و پائین پریده و صاحبخانه را جهت دعا تحریک مینمودند. بعضاً آفراد خود را در گل و لای غوطه ور نموده و دل صاخبخانه را به درد میآوردند، حتی دیده میشد فرد مم مم شو کننده، صاحبخانه را آماده دعا نمی دید و گل را به در و دیوار خانه با جاور می پاشید و صاحبخانه کم ایمان از ترس نظافت منزلش دست به دعا میشد تا او چنین نکند، گاهاً مم شو کننده ضمن اینکه میگفت: مم مم شو کمه، تیل پشو (تپو) کمه، آفتاب بکنه (دکفه یا در بیه)، وارش تو چه نشونی؟ آفتاب تو چه درننی؟ و... با زنگوله و یا زدن چوب بر ظروف مسی سر و صدا راه میانداخت و نهایتا صاحبخانه با نیت خیر انعامی به آن فرد می داد (نظیر: دونه، اغوز، پرتغال، مرغنه محلی، نخدچی کشمش، پول و...)پس از دعا، خدای مهربان غالباً بارانش را قطع می نمود و زندگی عادی مردم آغاز می شد.

از طرف دیگر این آئین گاها نوعی جشن و تفریح محلی برای شادی دلهای گرفته از خانه نشینی روزهای بارانی بود و همچنین بطور مثال کودکان زیادی داوطلب آن می شدند تا به بهانه ای از خانه بیرون زده و خوراکیهای متنوع گیرشان بیاید، شیطنهای کودکانه و کشتی آنها در گل و لای، چاشت این برنامه می شد.

آخرین فردی که 50 سال قبل در روستا مراسم مم مم شو را اجرا کرد مرحوم درویش علیمراد بود.

اخیراً استاد محمد مقیم پور بیژنی فیلم مستند مم مم شوی کودکان را ساخته و برگزیده جشنواره های مختلف گردید که از ایشان در این رابطه تقدیر فراووانی شد.

[ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 12:42 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

هدف گوشزد گوشه ای از مشکلات ظاهری فکچال است، هیچ فرد و یا گروه خاصی مدنظر نیست. به هیچ عنوان این مطلب حذف نمی شود.

1- تابلوی امامزاده

خیلیها دوست دارند نام کهن فکچال بعنوان میراث تاریخی حفظ شود، بسیار خوب، یک تابلو بسازید و در این محل نصب کنید، این چه کار زشتی است که بر پیشانی روستایمان دیده می شود. اینکار بر خلاف تصور بعضی ها، نشانه ی لجالتهای نپخته ی بچه گانه است.

2- امامزاده بی مزار

مومن آبادیهای مومن، سمبل مومنان این دیار این امامزاده است، شاید برهان الدین علی(ع) تنها امامزاده بی مزار و مظلوم منطقه است، از قدیم امامزاده دفتر و حسینیه جهت استراحت مردم داشت، اما اصل را رها کرده و به فرعایت چسبیده اند، نه تابلوئی، نه زیارتنامه ای و نه شجرنامه ایی.

البته از خادم امامزاده جناب آقای نیازی که نظافت بسیار خوب محیط امامزاده مدیون تلاش ایشان است تشکر میشود.

3- جاده امامزاده

همه جا آسفالت است بجر مسیر امامزاده، آیا سید برهان از همسایگان خود راضی است، بسیار جای تاسف دارد که همسایگان فقط به فکر خودشان باشند و هیچ اهمیتی امامزاده و جاده آن نداشته باشد. ببینید چطور مسیر نامطلوب امامزاده، بخاطر مسائل دنیوی، نامطلوب تر شده

4- بی توجهی به محیط زیست

فکچال تمیز نیست، خشرود پر از زباله است، اینجا بند تاریخی خشرود فکچال است، روزگاری آبگیری بسیار زیبا بود، اینک هر چند که در کنار جاده اصلی است لیکن انبار زباله است.

البته خدمات شورای محل و عزیزانی که جهت نظافت محیط در روز ملی فکچال (سوم فروردین) زحمت میکشند ستودنی است اما کافی نیست.

5- بی توجهی به فضای سبز

روزگاری که خیلیها شاهدند در فکچال جنگل وجود داشت، اما بی توجهی و خودخواهیهای بعضیها، همه چیز را نابود کرد، اینکه آبشار پشت بند فکچال و اندک فضای جنگلی باقیمانده است.

پیر مهربان و زحمتکش، دست بوستم، ما هم مقصیریم چون ساکتیم.

6- کتابخانه مسجد پائین محله

آیا اینجا همان مهد علم و ادب سیصد و اندی ساله است.

7- غربت شهداء

با چند تا شهید، شهید آباد درست میشود، بیست و چند شهید داریم، بدخواهان آنقدر از شهدا که مایه آبروی این دیارند بیزارند که هیچ تصویری از شهدا در هیچ کجای روستا نمیبینیم جز این انباری کتابخانه. آیا نام کوچه هایمان بنام نام کلیه شهدایمان است؟

8- میراث تاریخی

در تکیه پائین محله سنگ قبرهای تاریخی چند صد ساله پدرانمان وجود دارد، آثار این بی توجهی و نامهربانی بر روی سنگ قبرهای عزیزانمان مشهود است.

9- تکیه پائین محله

رسم بر این است، نام بانیان اصلی هر بنای عام المنفعه قید میشود تا مردم بدانند و دعایش کنند، اما اینجا این رسم نیست. بگذریم از اینکه بارها خواستیم در ایام مختلف داخل تکیه شویم و اهل قبور را زیارت کنیم که تحویلمان نگرفتند. بد نیست بدانید خادم تکیه بالا محله از سر سفره ناهارش برخواست و همراهمان شد تا هر چه خواستیم از آن تکیه عکس بگیریم.

و.........

[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 14:54 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

این مطلب ضمن ویرایش به دوره بعد منتقل شد

[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 13:44 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

در صفحه 319 جلد چهار کتاب از آستارا تا استار آباد تالیف دکتر منوچهر ستوده در رابطه با معادل فارسی فکچال خواندم:

فک= بید (درخت بید(

فکچال= بیدزار

کتی= تپه

فکچال کتی= بیدزارتپه

مطالبی راجع به فک:

فک، فک دار، اسبیدار یا بید سفید درختی است به ارتفاع 25 تا 30 متر و با تنه ای ضخیم (غالباً)، پوشیده از پوستی قهوه ای تیره و شاخه هایی نرم، باریک و سست و کم و بیش آویخته است و در نواحی نیمه مرطوب و مرطوب و کنار چشمه ها و نهرها می روید، در گذشته سرتاسر فکچال پوشیده از این درخت جنگلی بود.

برگ های درخت بید سفید، کامل، بیضی کشیده یا واژ تخم مرغی، نوک تیز، سبز کبود، غده دار و پوشیده از کرک هستند.

گل های نر درخت بید سفید دارای دو پرچم آزاد با میله ای از تارهای پنبه ای در قاعده می باشند و موسم گل دهی آن در ماه های فروردین و اردیبهشت می باشد.

میوه درخت بید سفید، کپسول تخم مرغی و بدون کرک است.

[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 20:5 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

مانا خداست خدا را بقا سزاست

سالها گذشت و به گذشت سالها بر می گردیم، به تاریخ می نگریم که در روز شمارش چه ظرافتی ست. به سالروز ورود آزادگان (26 مرداد 71) بر می گردیم، به اشک های آنروزمان می نگریم که یادمانِ آن به یادِمان ماناست، که گرمایش نه از سور دیدار روی آزاده که از سوز پرواز روح آزاد مادر بود. مادر که آزرده از تکاپو و انتظار بی ثمر پسر به فرمان حق، گستره ی جستجو را با پدر قسمت نمود، قسمت شد در آزاده مردان آسمانی از گمگشته اش اثر جوید، از عزیز بی نشانش محمد مهدی که در غربت اسارت جاوید الاثر گشت و بی نشانه شاهد آینده شد. اما:

شوق مادر مژده ی آزاده بود

بهر گل گلخنده اش آماده بود

دیده بر در بس بغل بگشاده بود

زنتظارش از نفس افتاده بود

قصه های بر لب او غصه داشت

غصه های در شب او قصه داشت

لای لای قصه بر لب شد خموش

وای وای غصه در شب شد خموش

گل ز محنت گر به غربت پژمرید

او پی گل گر ز فرقت پژمرید

سربداران را پگاهی دیگر است

قلب مادر را نگاهی دیگر است

هدیه بر گل بین درودی ماندگار

بهر مادر دل سرودی یادگار

برای شادی روحشان فاتحه ای بخوانید.

[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 12:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

استاد مازیار بیژنی فرزند ارشد استاد منصور بیژنی (مدرس برجسته زبان انگلیسی) در سال ۱۳۵۱ در بابل متولد شد و کاریکاتور را به طور حرفه‌ای از سال ۱۳۷۴ با روزنامه کیهان آغاز کرد. وی تاکنون با نشریات و سایت‌هایی چون: ‌ کیهان، جوان، فارس، مشرق، برهان، راه و… همکاری کرده و بیش از شش مجموعه کتاب از آثار وی منتشر شده است و به تازگی از اولین مجموعه انیمیشن وی تحت عنوان «هولوکاست» رونمایی شد. وی همچنین پرانرژی و فعال به کار خود ادامه می‌دهد و شاید بتوان او را فعال‌ترین کاریکاتوریست مطبوعاتی ایران (در جناح راست) در دهه اخیر دانست. کاریکاتور زیر از اولین کاریکاتورهای مازیار بیژنی است که در سال ۱۳۵۷ کشیده است

[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 15:6 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

[ یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ] [ 14:58 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

[ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 18:47 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

نامهاي دختران

  • اساره : معني به فارسي:ستاره
  • بدری :
  • به مونی : معنی به فارسی: تشابه به زيبايي
  • تِرنه : معنی به فارسی: شادابی، جذابيت؛ کاربرد در روستاهای مازندران
  • تساپه : معنی به فارسی: "تسا" یا "تیسا" یعنی برهنه،خالی و"په" یعنی لنگه، و "تیساپه" یعنی بی لنگه
  • تي تي سا : معني به فارسي: شکوفه
  • دلوسه : معنی به فارسی: دلخواه
  • دوکا:
  • راشر :
  • روجا : معنی به فارسی:ستاره،ستاره صبح
  • سرگل :
  • شبره : معنی به فارسی: شبنم
  • شوکا : معنی به فارسی: نام آهوی وحشی
  • شهربانو : معنی به فارسی: شمشاد خانم
  • گیلان :
  • ماهتو : معنی به فارسی: مهتاب
  • ماتاب :  معني به فارسي: مهتاب
  • مسل
  • نجمه : معنی به فارسی: نام نوعی سبک ساز در مازندرانی
  • نیشا : معنی به فارسی: غنچه
  • وارش : معني به فارسي: باران
  • وندای :
  • ونوشه : معنی به فارسی: گل بنفشه

نامهاي پسران

  • پیشداد : معنی به فارسی: نیای بزرگ پیشدادیان
  • خورشید : معنی به فارسی: اسپهبد خورشید در ناحیه جنوبی سواد کوه
  • دادمهر : معنی به فارسی: محبت ایزدی، فرزندی که از روی محبت پروردگار داده شده است
  • دامون : معنی به فارسی: یاری دهنده انسان ها
  • دیاکو : معنی به فارسی: اولین پادشاه ماد
  • زرمهر : معنی به فارسی: از نوادگان کاوه آهنگر؛ اسپهبد تبرستان
  • شروین : معنی به فارسی: اسپهبد شروین در کوههای قومس و درناحیه دهستان چاشم در شمال سمنان که از خاندان روحانی بودند
  • شوپه : معنی به فارسی: پرنده‌ای زيبا
  • فرورتیش
  • کارن : معنی به فارسی: اسپهبد کارن درجنوب ساری درفریم وشمال قومس فرمانروا بودند
  • کارو : معنی به فارسی: اسپهبد کارو در سوادکوه
  • کایر : معنی به فارسی: یار و یاور، همدم
  • مازیار : معنی به فارسی: اسپهبد مازیار، مقر حکومت در شهریارکوه درشمال سمنان و جنوب ساری
  • مرداویج : معنی به فارسی: حاکم طبرستان و ری
  • ونداد : معنی به فارسی: اسپهبد ونداد هرمز در جنوب ساری، پدربزرگ مازیار
  • هورموند :

           شما تکميلش کنيد

[ یکشنبه هفتم شهریور 1389 ] [ 15:11 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

[ شنبه بیست و ششم تیر 1389 ] [ 13:1 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

عاشق ائمه مرحوم حاج ايرج بيژني، در شب ميلاد امام علي(ع) سال1388 به ديار باقي شتافت...


جهان ساغر، فلک ساقي، اجل مي چه گويم من: از اين ساغر، از اين ساقي، ازاين مي جواد و رضاي عزيز: آنروز: خبر ناگهان و ناگوار بود و من به دور از عزيزانم در ماتم فقدان عمو و شوهرخاله بزرگوارم (حاج ايرج بيژني) غريبانه و بيمار به سوگ نشسته و زار گريستم. امروز: باورم نيست سالي از غروب غمبار آن مخلص ولايي مي گذرد. آنک، با کدامين اشک مي شد آتش دل سوخته ي شما را فرو نشاند. و اينک، با کدامين کلام مي توان التيام بخش اندوهتان بود. به صبر مي خوانمتان و براي آن زنده ياد علّو درجات مسئلت دارم. سايه سار خاطرش در نظر ماندگار باد. دردمند دردتان: مهدي

نوشته نوستالژي يک سيد

روز هفدهم تیر سال روز وفات مردی است که یادمانش برایم عز یز و دوست داشتنی است! عموی مهربانم «حاج ایرج بیژنی» از آن گروه انسانهایی است که خداوند تبارک وتعالی وجودشان را با دستهای خویش به گِل عشق سرشتند . و این گِل های پاک که ماندگاری اولیه شان متأسفانه اندک اند هیچ وقت هوس بر خاستن و جدایی از خاک و گِل اولیه را ندارند!

پیر مرد سیدی که به دلیل اینکه روحیه درخواست رو در رو داشت وجودش برای کسی جاذبه نداشت؛ و این و یژگیش مورد پسند عموی مهربانم نبود ؛ با این وصف او را بزیبایی پذیرا بودند ؛ بطوری که تقریباً هر روزه یکی از صندلیها مغازه به او اختصاص داشت.
چندی بعد از وفات عمویم سیّد بزرگوار را در مقابل یکی از مغازه های همسایه چمباتمه زده روی زمین نشسته دیدم! حالتی داشت که بزبان ادبی نوستالژ ی اش می گو یند « حس غربت توام با تحسّر و تأسف زدگی حاصل از مقایسه حال با گذشته »!
چرا که یک روز خود را صاحب جایگاهی می دانست که اگر تعدادی سر می رسیدند او جایش حفظ بود! این ویژگی صاحب مغازه و عموی مهربانم از آن عشقی است که در آن گِل اولیه نهفته و هیچ وقت به هیچ آلایشی خو نگرفت! و این همانی است که پیامبر اکرم حضرت ختمی مرتبت محمد «ص» می فرمایند من برای برپایی مکارم اخلاقی مبعوث شده ام که عموی خوبم نمونه ای از آن اخلاق زیبا را در بر داشت!
روحش شاد و یادش ماندگار


شعر زيباي آقا رضاي عزيز

پایان راه شب


1
زیر این گنبد سیاه و کبود
پدرم ریشه ی شکفتن بود
با اذان چشم بسته ام بگشود
گوش من صوت حق ز او بشنود

2
پدرم مرد با صفائی بود
مظهر مهر و با وفائی بود
با دلی پر تپش زعشق و امید
جلوه ی رحمت خدايی بود

3
در دو چشمش نگاه می خندید
چهره اش مثل ماه می خندید
چون رسولش رئوف بود و بسیم
پدرم وقت آه می خندید

4
عشق او بود الفت و سازش
دعوتش وقت خشم آرامش
با خیال نیازمند و یتیم
دیدگانش همیشه در بارش

5
پدرم با در آمدی محدود
دستگیر فقیر و بیکس بود
با غم غمزده نمی آسود
جز مسیر کرم نمی پیمود

6
اغنیا را مشوق انفاق
فقرا را برادری دلسوز
غربا را چو آشنا همدم
پدرم ناشناس مانده هنوز

7

بین دنیا و هر چه بود و نبود
پدرم عاشق زیارت بود
عاشق جمکران منجی سبز
گل نرگس دل پدر بربود

8
صبحها پشت میز خیاطی
ظهر مسجد به روی سجاده
شامگاهان به وقت ذکر قنوت
دل به آستان حضرتش داده

9
لطف حق در طواف کعبه ی عشق
همچو پروانه ها پدر دل باخت
برق خورشید سبز رخ تاباند
بر دل صیقلش نظر انداخت

10
نور مهدی دلش منور کرد
عطر مهدی دمش معطر کرد
اذن خالق برای چشم پدر
انتظار فرج مقرر کرد

11
شد خیال پدر خوش و آرام
تا که شد سبز بر سر راهش
گوشه چشم مراد روبه مرید
همچو آبی بریخت بر آتش

12
آری آغاز عاشقی با یار
مثل پایان راه شب زیباست
پیش چشم سیه دلم افسوس
او حضورش همیشه ناپیداست
رضا مرداد 88


اونوقتي که نوجوان ادم حسابي بودم و خادم افتخاري جمکران، يک شب ديدم گوشه سمت راست مسجد صف اول ايرج عموجون داره مناجات ميکنه ، کلي منتظرش شدم تا عبادتش تموم بشه، رفتم جلو و اون جا خورد، پرسيدم شما کجا و اينجا کجا؟ ايرج عموجون گفت: از بابل اومده که دو رکعت نماز بخونه و برگرده و گفتم چرا بيخبر قمي؟ و خواستم با اصرار بياد خونه ما، ولي اون با شوخي هميشگي و خنده هاي خاص بريده گفت: جان ته وچه گير نده بل شه کاره هکنم. هفته ها اين صحنه تکرار شد و من ديگه جلو نرفتم که مزاحمش بشم. حالا که براي چهلمش دارم ميام بابل ديشب (شب چهارشنبه) به جاي نمازش رفتم و ازش شفاعت خواستم.

مهدي 21 مرداد 88


ايرج عمو جان- (نوا از دور) :

سحر ماه مبارِک رمضون، اي ريکا سانچون، آي کيجا سُونچون.

(صدا نزديک) :

فِسرمو فِسِر: خاله فرفين پَلي بوردي وِلايِت، مختار نامه رِه ياد نَکِن.

(ندا در گوش) :

در حين تنگدستي     بر سر نزن دو دستي

از اين نگير دستي        از اون نگير دستي

باشه....! اگرچه  فعل شاعر بزن و بگيره. (خنده هاي بريده)

مهدي- باشه....! اگر چه فعل چاکر، شير توي شيره (قطره هاي سريده)

پسر عمو خاله هام تکيه کلامهاي عمو جون يادتونه؟

مهدي 15 مرداد88

[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 15:28 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

نوجوان بودم، سرمو روي زانوي پير سالخورده که خدا رحمتش کنه گذاشته بودم و اون پير ضرب المثلي گفت، حرف ضرب المثل که به ميان اومد، يکي از بستگان حاضر اون پير رو به حرف گرفت و نهايتا اين مجموعه ضرب المثل، از اون پير فکچالي شنيده شد:

1- اَمسال ميچکا، دَره پارسال ميچکا ره ياد، دِنه

2- کور کلاج پس از هفت سال بورده حرف بيِه. گنه: گي، گي، گي

3- کِلي که طِلا دَنيه، مارکِرک سپه سالاره

4- اَرمجي شه وچه ره دست زنّه گنه: چنّه نرمه

5- وه کِک کِنگ رِه داغ کنّه

6- قوز بالا قوز بيّه

7- ناشي دست رِه که داغي هدانه، اسب کِنگ ره داغ کنّه

8- عسل عسل دهون رِه شيرين نکنّه- عسل عسل بوتِن،دِهون شيرين نَونه

9- ناشتن بَبا کل پِر آقاجانه

10- تو ندوني اتّا پلّيکا ماست چنّه راغون دارنه

11- شتره   کجه خاره که ونه لوچه کجه

12- شترسوار بَيّن ديگه دلي دلي ندارنه (دلا دلا ندارنه)

13- چنّه دندون وِجني

14- شير دِله نمک نکردي

15- ته کار نفت خيکه گند کنّه

16- سري که درد نکنّه دستمال نونّنه

17- اتّا خراب حموم چار تا جامه دار نا خوانه

18-خِنه اي که دِ تا کدبانو دره ساق تا زانوئه (خاک تا زانوئه )

19- رِسّّئي ره که خانم هکردنه برف روز وِره وِنه وازنِ وا هَکنن

20- وه ورف روز خانِمه

21- بورده زير ابرورِه بَيره  بَزو چَشّه کور هکرده

22- کوهي خَرنِه، مازني خرتر، نخونسّه ملّا ره وَرِنه منبر

[ جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 ] [ 18:12 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

.........کارمند بود پدرم حسن آقا ، سال هزار و سیصد و سی  ، اما اخراج شد،سال سی ونه طبق قوانین بانکها . سال تولدش هزار و سیصد و شش ، ازدواجش در نوزده سالگی با مادرم سیمین عذار بائی،چون هفده ساله ها . چهاردهه و هشت بهار حیات داشت آن بابا ، نام عزیزش حسن آقا . جانش رها کرد و روحش سوی آسمان ها ، اما ندید حاصل ده ولدش را با امید و آرمان ها .

گفت بابا چه زیان دارد اگر                بشنوی یکبار تو پند پدر        (مولوی)

     سه پسر و هفت دختر که برای هر یک از آنها داشت بس آرزوها ، برفت از این جهان با چشمی حسرت بار و انبوهی از دل واپسی ها ، مثل همه ی پدر مادرهای خوب و نازنین دنیا . مزارش درزی کتی سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار ، قربانش بروم که یادش نمی رود از دل من آن ناکام بابا .

 پدرش اسماعیل ( معروف به اسماعیل سمنانی) متولد هزار و دویست و هفتاد و نه ، در ده دوازده سالگی همراه مادرش مهاجرت کرد به شهر بارفروش و بابل ، اهل سمنان و مؤمن آبادی ها ، در پنجاه و هشت سالگی رفت از دنیا ، محل دفنش درزی کتی ، مردی با قد و قامت بالا  . دارای سه پسر و سه دختر، معصومه بمرد دختر چهارده ساله، محل دفنش بابل،سیّد زکریا، امانیست قبرش پیدا.مادربزرگ پدرم هاجر ، از شنوده ها بسیار قشنگ و زیبا و همین امر موجب شد تا کشتند همسرش را ، به نامردی از قفا ، شبانه فرار کرد با اسماعیل ، به فیروزکوه و شهر بارفروش ها ، اما به هنگام مرگ برگشت سمنان و گورش همان جا  . مادر پدرم عالیه خانم، دختر کربلائی علی گدای زابد ، قبرش درزی کتی سال هزار و سیصد و پنجاه و یک ،برادری داشت بنام  علی اکبر جماعت ملک ، معروف به اکبر بابلی، ساکن بابلسر و میر رود، اهل و زاده ی متی کلا (بابل) . 

زمادر همه مرگ را زاده ایم                همه بنده ایم ارچه آزاده ایم    (فردوسی)

کشتند  پدربزرگ پدرم را با هشت تیر در سمنان ، نامش میرزاآقا . مونس پدر من یعنی مادرم سیمین عذاربائی (پوربیژن) متولد هزار و سیصد وهفت ، زاده ی  بای کلا . برادری داشت قربان علی فرزند آقا علی ، پیشه اش خیاطی ، شهرتش پوربیژن(بیژنی) متولد هزار وسیصد و دو ، خاکش درزی کتی سال هزار وسیصد و هفتاد و هفت ، از جمله ی       بی آزارها. همسرش فخری خانم،شهرتش مقیم پور بیژنی (بیژنی) متولد هزار و سیصد و پنج ،فرزند میرزا فضل الله (فک چال - بابل)  فرزند بزرگش  منوچهر آقا ، قلبش ناکارشد،شهریور هشتادوچهار،مزارش تهران وبهشت زهرا ، همسرش فریده ، دختر عمویش ابراهیم آقا یعنی دائی من حسین آقا . مرگ خود و همسرش عفّت خانم ، سال هشتاد و سه ، محل دفن درزی کتی بابل،یکی پائین،یکی بالا  (دو طبقه). پدرش آقا علی ، فرزند زلفعلی  نایب ، بزرگ روستای بای کلا . پاسبان شهر بود و به دلائلی کرد استعفا ، مرگش سال هزارو سیصد و شصت و دو ، سنّش بیش از نود و سه ، مزارش در بابل درزی کتی ، تولدش در بای کلا . مادر مادرم گداخانم حافظ همسر اول آقا علی بای ، مرگش هزار و سیصد و چهل وچهار ، بدون طلاق زندگی کرد ، بدور از همسرش علی آقا . مادرم سیمین عذار از درد و رنج فراوان زندگی بیمار گشت و عاقبت کور و نابینا. امرارمعاش وکسرت اولاد ، مشکل مادران سخت کوش است و شوی مرده ها ، همچنین همسران  بی تعهدی که رها می کنند زن و فرزندان خود را به امید و امان خدا . اما مجبورند کار کنند این زنان و مادران فداکار ، در خانه ی مردم و دست فروشی در کنار خیابان و بازارها  ، به خاطر دلبندان نازنین وجگر گوشه ها ، تا نشوند سربار  جامعه ، دختران و پسران آنها و نیفتد به خطرآینده ی ایشان ، مثل خودفروشان و اوباش ها و یا معتادان و لات و لوت ها .

تا تو را من دیده ام شل دیده ام          لات و لوت و آسمان جل دیده ام  (بهار)

متن کامل در:

http://www.babolsabzineh.org/maghalat/M13.htm

[ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 16:24 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

با توجه به اینکه در شجرنامه فامیلی ما اجداد محمد مقیم نا معلوم بوده و من در حال پژوهشی همه جانبه ام، و برای اینکه بستگان عزیز بدانند که این موضوع را سرسری نمی گیرم، گوشه ای از تیتر پژوهش گسترده ام را به اطلاع می رسانم (بقول آقای دکتر بحر العلوم پژوهش محمد مقیم شما خود در حد یک پایان نامه شده است):
پرونده بیوگرافی زندگی تمام افرادی نامشان محمد مقیم بوده و هم عصر جدمان بودند کاملا بررسی شده و  نهایتا این افراد نسبتی با خاندان ما ندارند:
1- ابن خضر شاه هانی محمد مقیم- زنده در 1090- شهر ماهان کرمان
2- محمد مقیم الدین- نام فرزندش محمد نورالله معروف به نورااله چشتی صابری زنده در 1243 تا 1320
3- محمد مقیم الهروی زنده در 1003-- نام فرزندش خواجه نظام الدین احمد
4- محمد مقیم توسیرکانی- زنده در 1040
5- محمد مقیم یزدی قرن 10
6- محمد مقیم بن رحمت الله
7- حاجی میر محمد مقیم- نام فرزندش محمد اکبر معروف به شاه ارزانی قرن 12
8- مولوی محمد مقیم الدین صاحب دامانی
9- محمد مقیم حسینی مرعشی قرن 12
10- محمد مقیم قرن 8- نام پسرش محمد نام نوه اش علی زنده در سال 902
11- ملا محمد مقیم مازندرانی علی ابادی معروف به نعل بند قرن 11 زنده در 1048 تا 1095- نام پدر محمد حسین مرعشی- نام فرزند محمد
12- محمد مقیم ابن محمد باقر - لاهیجان گیلان - زنده در سال1036- نام فرزند محمد
13- محمد مقیم شیرازی
14- میرزا محمد مقیم کتابدار شاه عباس ثانی- از بزرگان کفران روی دشت اصفهان- صاحب کتابخانه در اصفهان- سفیر ایران درهند - پدرش مستوفی الممالک شاه عباس اول - زنده در سال1068
15- محمد مقیم اسطرلاب ساز صفویه
16- حاج محمد مقیم بیگ جد مقیمیهای روستای حداده استان سمنان
17- محمد مقیم قرن 12 مدفون در کاظم بیک، جد علمای شریعتمدار
پرونده تعدادی محمد مقیم دیگر در حال بررسی است.

[ دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 ] [ 15:21 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

حاج میرزا محمد مقیم حاجی موسس روستای فکچال، از هنرمندان بنام غیر درباری، اواخر حکومت صفوی به خصوص در دوران سلطان حسین صفوی بوده است آثار منسوب به ایشان از نظر خط، تذهیب (آب طلا و لاجورد) و... بسیار بسیار بی نظیر است: تعدادی از این آثار کتابت شده ایشان به شرح زیر است:
1- کتاب زبده الاصول شیخ بهائی موجود در گنجینه خطی کتابخانه ملک تهران
2- کتاب صد کلمه مولانا، کتابت سنه 1101 موجود در گنجینه خطی آستان قدس (فتوکپی این اثر در نزد حاج محسن عمو مقیمی، موجود است).
3- کتاب معالم (معالم الدین) شهید ثانی، کتابت سنه 1078 موجود در گنجینه خطی کتابخانه ملک تهران شماره ثبت 2607
4- مجموعه جُنگ داستان ابراهیم، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس
5- مجموعه جُنگ داستان سیمرغ و حکم قضاء و قدر، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس
6- مجموعه جُنگ تاریخ پیامبران و ملوک فرس، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس
7- دیوان حافظ، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس
8- مجموعه جُنگ انتخاب دیوان حسن، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس
9- العقد الطهماسی، کتابت سده 11 موجود در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و کتابخانه ملک
10- مجموعه جنگ، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس
11- من لایحضره الفقیه، کتابت سنه 1079 موجود در کتابخانه نسخ خطی مدرسه فیضیه قم
12- مجموعه جنگ، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
13- اوصاف الاشراف، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
14- آغاز و انجام ،کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
15- ده قائده، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
16- اذکار، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
17- کلمات مکنونه، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
18- سلوک، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
19- توحید، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
20- مشرق التوحید، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
21- معیار العمر، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
22- لوامع، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
23- مسکن الفواد، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران
و دهها اثر دیگر

[ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ] [ 15:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

مرحوم حاج محمد مقیم حاجی فکچالی بارفروش دهی (اواخر قرن 11 و اوایل قرن 12) فرزندان متعددی داشت، که پس از زلزله تعدادی از آنان زنده ماندند، از جمله این فرزندان کسانی هستند که در صفحه 11 کتاب مقیم نامه از آنها یاد شده است (پس از ویرایش املائی):

هشت اولاد بخشید بر وی غفور

دو تا دختر و شش تایش ذکور

تمام نامهای پسرها ردیف

که بودند غمخوار بر هر ضعیف

آکاظما (آقا کاظم)، سمیع (محمد سمیع)، بیژن (بیژن حاجی) و ابراهیم (کربلائی محمد ابراهیم)

که گویند بودست مردی سلیم

پنجم امینا (احتمالا امین آقا) ششم تیمور بدان

نام آن دو دختر ندانم چنان

توضیح:فرزندان دیگر مرحوم میرزا محمد مقیم حاجی عبارتند از:

ملا محمد سلطان حاجی که بیژنی ها از نسل او هستند

ملا کریم حاجی که به آلاشت مهاجرت کرده و کریمی های آلاشت و مرحوم آیت الله شیخ امان الله کریمی از نسل اویند

[ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ] [ 16:54 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

مصاحبه ي دانشجوئي با استاد دکتر بهادر بيژني

تا آنجا كه يادم هست هر وقت اسم درس زبان را مي شنيدم يك جور احساس ترس بهم دست مي داد ترس از امتحان زبان ونحوه پاس كردن اون.راضي بودم ميكروپروسسور با ديجيتال رو (ميگن خيلی سخته )با هم امتحان بدم ولي درس زبان انگليسي نداشته  باشم  ولي از وقتي كه با دكتر بيژني آشنا شدم و درس زبان عمومي را با ايشون برداشتم نوع نگرشم به زبان عوض شد با بك ديد مثبت به اين درس نگاه كردم اينكه اين درس نه تنها مخصوص پاس كردن و امتحان دادن نيست بلكه براي وارد شدن به دنياي تكنولوژي اولين  فاكتوري كه  بايد  داشته باشيم اين زبانه.   

به همين بهانه گفتگوي كوتاهي با دكتر بيژني انجام داده ايم كه اميدواريم مورد توجه شما قرار بگيرد.                                                                                          

 

 

  • دكتر ابتدا خودتان را براي خوانندگان معرفي كنيد.

ـ بسم الله الرحمن الرحيم.من بهادر بيژني هستم متولد سال 1349و اهل تهران .در واقع متولد تهران.

  •  تحصيلات و دانشگاه محل تحصيل خود را بفرماييد؟

ـ فوق ليسانس علوم سياسي و معارف اسلامي از دانشگاه امام صادق(ع) ودو دوره دكتري را نيز تا حدودي خوانده ام.يكي ارتباطات كه دو سال خواندم ولي ادامه ندادم. الآن هم دوره دكتراي مديريت بازرگاني را مي گذرانم كه هنوز به اتمام نرسيده.

  • دوره دانشجويی يا استادی کدام يک را بيشتر دوست داريد ؟ چرا ؟

ـدوره استادي را بيشتر مي پسندم چون من علاقه زيادي به درس خواندن نداشتم واز آنجا كه در دوران دانشجويي امتحانات زيادي داشتم مي بايست تمام وقتم را صرف درس خواندن كنم.در دوره استادي حداقل امتحان نداريم. البته درست است كه بايد خودم را براي كلاس درس حاضر كنم ولي كار خيلي سختي نيست يعني دوره دانشجويي تماما امتحانات پشت سر هم وجود دارد كه به خود فشار می آيد.حداقل براي من كه درس خون نبودم دوره استادي بهتر است.

  • نظر شما دانشجويان اين دانشكده در حدي هستند كه شما بخواهيد خودتان را  براي كلاس درس حاضر كنيد؟ اصلا در آن سطح هستند؟

ـــ اگر راستش را بخواهيد بله. البته بچه هاي اينجا رنج وسيعي دارند.بعضي زبانشون خيلي خوب, برخي متوسط يعني در يك سطح نيستند.مثلاُ  بعضي از شماها سوال هايي ميكنيد كه فرد مجبوره خودش  رو قبلاُ حاضر كيد ملي هر چي مي گذرد سوالها تکراري مي شوند.مثلاُ اوايل  يادم  هست دو سه  سال  پيش  كه مي آمدم دانشكده  قبل از كلاس خيلي  درس مي خواندم  ولي  به  مرور زمان  كمي  تنبل  شدم وكمتر درس ميخوانم ولي در هر صورت بايد آماده باشيم  مخصوصاُبراي بعضي ازكارهايي كه دركلاس انجام مي دهيم و كارهاي روتين مثل realestick English   كه اگر شما آن را آماده  نباشيد سر كلاس اصلاُ نمي توانيد اجرايش كنيد.

 

  •  اگر بنا باشد دوباره انتخاب رشته کنيدشما همين رشته را انتخاب مي كنيد؟

ـــ رشته ال را كه من انتخاب كردم چند تا دليل داشت. يكي اين كه من فقط دو جا قبول شده بودم. يكي علوم سياسي دانشگاه امام صادق(ع) بود و ديگري زبان انگليسي دانشگاه آزاد اسلامي . از آنجا كه دانشگاه امام صادق(ع) فوق ليسانس پيوسته بود و در ضمن شهرت خوبي هم داشت من آنجا را انتخاب كردم. البته بعداُ مي توانستم حقوق هم بخوانم دانشگاه امام صادق(ع) رشته حقوق نداشت. بعد از 3ـ2 سال كه رشته حقوق در دانشگاه تاسيس شد مسئولان دانشگاه گفتند كساني كه علوم سياسي مي خوانند مي توانند در رشته حقوق ادامه تحصيل دهند ولی من تصميم گرفتم حقوق نروم چون به علوم سياسي علاقه داشتم در ضمن آنهايي كه حقوق مي خواندند مي بايست زبان فرانسه بخوانند ولي من به زبان انگليسي علاقه بيشتري داشتم. البته هر كدام از اين رشته در يك زمينه است.    مصلاُ كاري كه من انجام مي دهم به رشتهتحصيلي ام (علوم سياسي) ربط زيادي ندارد ولي علوم سياسي ديد خود را باز مي كند. هر چند شايد رشته حقوق بازار كار بيشتري داشتم باشد. به هر حال اگر من مي خواستم دوباره انتخاب رشته نمايم احتمال داشت كه رشته حقوق را انتخاب نمايم.

  • آيا در دوره دانشجويي افتخاري كسب كرده ايد. مثلاُ المپياد و يا امثال آن؟

ـــ واقعيتش افتخار آنچناني نبود .البته در دوران دانشجويي به افرادي كه دانشجوي ممتاز مي شوند و معدلشان بالاي 90 بود توسط رياست دانشكده كه آيت الله مهدوي كني است تشويق مي شوند و جوايزي اهدا مي شد كه من چند ترم البته دقيقاُ يادم نيست ولي حداقل دو ترم جزء دانشجويان ممتاز شدم.

  •  آيا خاطره جالبی از دوران دانشجويي خود داريد بفرماييد؟

يك خاطره خوبي كه من دارم و فكر مي كنم به درسي كه من اينجا تدريس مي كنم هم مربوط مي شود و واقعاُ يك خاطره اي هست كه هميشه در ذهنم مي ماند. اين است كه ما وقتي دانشگاه امام صادق(ع) قبول شديم اوايل بعضي از دانشجويان در بحث زبان انگليسي خيلي ضعيف بودند. مثلاُ حتي جمله whats your name?  براي آنها خيلي عجيب بود، ولي همان بچه ها بعد از  6ـ7 ماه ،يك سال زبانشان آنقدر خوب شد كه تبديل شوند به مترجم، بطوري كه بعضي از آنها مترجم خيلي از مهمان هاي خارجي بودندو بعداً هم خيلي از آنها می توانستند مترجم همزمان باشند.

اين براي من خيلي عجيب بود كه چه طور بعضي از بچه ها در عرض 6-7 ماه اينقدر پيشرفت كردند براي همين مي دانم بحث هايي كه در كلاس مطرح مي كنم كاملاً قابل دسترسي هستند ويك چيز خيالي در مورد زبان نيستند.

  • استاد چند واحد زبان در دانشگاه خوانديد؟

ـــ در دانشگاه امام صادق(ع) ما دو سال فقط دروس عمومي داشتیم دو سال بیشتر درسهایمان انگلیسی عربی و معارف وتاریخ اسلام بود. البته عربی اجباری بود ولی از بین انگلیسی وفرانسه یکی را انتخاب می کردیم. ولی در عین حال بچه ها زیاد درس می خواندند . ما نوار خانه خیلی خوبی داشتیم . تعداد زیادی نوار می گرفتیم و نوار گوش می دادیم.

  •  استاد کمی از بحث درس وزبان دور شویم . در مورد ورزش ، آیا به ورزش خاصی علاقه دارید؟ویا ورزش خاصی انجام می دهید؟

ـــ من ورزش کیو کوشین انجام میدادم و تا کمربند قهوه ای هم رفتم ولی بعد رهایش کردم. ولی ورزشی که علاقه داشتم این بود که یکی از سبک های کاراته است.

  •  پس به وزش های رزمی علاقه دارید؟

ـــ به این سبکش خیلی علاقه داشتم .

  • آيا در مسابقات خاصی شرکت کرده اید؟

ـــ نه در واقع شروع ورزشم بیشتر به خاطر این بود که می خواستم لاغر شوم من وزن خیلی زیادی داشتم  که با وزرش و رژیم توانستم لاغر شوم وبه 80 کیلویی برسم .

  •  در مورد هنر چطور؟ به هنر خاصی علا قه دارید؟ هنر خاصی را دنبال کرده ایم؟

ـــ در دوران نوجوانی کمی نقاشی می کردم ولی نه زیاد در هنر خاصی تجربه ندارم ، البته در خانواده ام  هنر مند زیاد است مثلا پدرم پدر بزرگم وقتی برادر خواهر وخانمم شاعرند . برخی از اقواممون هم مثلا بیژن بیژنی که شاید اسمش را شنیده باشید که هم خواننده اسب وهم خطاط . ولی اینکه من هنر خاصی را دنبال کنم نه اینچنین نیست. در واقع در خانواده هنرمند زیاد داریم ولی من چیزی به ارث نبرده ام.

  • آيا مقاله يا کتاب ای نوشته ايد ؟

ـــ درمورد مقاله باید بگویم بله ، مهمترین چیزی که نوشنم مقاله ای بود برای پایان نامه ، که به زبان انگلیسی نوشتم وارائه آن هم به زبان انگلیسی بود . که البته جزء معدود نفراتی بودم که پایان نامه را به چنین شیوه ال ارائه می داد.

  • موضوع پایان نامه چه بود؟

ـــ موضوع آن نقش آلمان در اتحادیه اروپا بود و اینکه اگر آلمان بخواهد به عنوان یک کشور صاحب نفوذ در اروپا قد علم کند چه محدودیت هایی هم در اتحادیه اروپا وهم در کل جهان بر سر راهش است ودر واقع آلمان می تواند در جهان تبدیل به یک قدرت برتر شود یا نه؟

  •  در مورد دانشکده صدا وسیما صحبت کنید. اینکه چه مدت است که در این دانشکده تدریس می کنید؟

ـــ دقیقاٌ در ذهنم نیست ولی فکر می کنم حداقل 5 دوره ای می شود.

  • در این 5 دوره که می فرمایید ، کدام دوره بهتراز همه دوره ها بوده است؟

ـــ اگر من بخواهم ارزیابی از بچه ها داشته باشم باید در مورد زبان نظر بدهم . وگر نه بچه های همه دوره هایی که با من زبان انگلیسی داشتند از افراد با شخصیت و از هر جهت اشخاص آراسته ای بوده اند . اما از نظر زبان در یکی از سال ها که فکر می کنم سه دوره پیش بود ، بچه ها علاقه ی زیادی به درس نشان می دادند و خیلی پیگر بودند البته در دوره شما هم حدود 6-7 نفر از بچه ها هستند که خیلی علاقه مندند ولی در آن دوره  احساس می کردم افراد بیشتری علاقه مند به درس زبان بودند  ولی در کل در همه دوره هایی که با آنها درس داشتم حدود 60/. از بچه ها افراد خیلی علا قه مندی بودند.

  •    استاد چرا فقط یک کلاس را برای تدريس برداشتید ؟

ـــ واقعیتش این است که کار من در سازمان صداو سیما چیز دیگری است ولی به خاطر علاقه ای که به زبان انگلیسی دارم و برای اینکه زبان خودم هم خوب شود و با توجه به اینکه زبان در کارم تاثیر دارد در هر ترم ، زبان رابر می دارم ولی به خاطر کمبود  وقت مجبورم فقط یک کلاس بر دارم .

  • تعریف شما از یک دانشجو چیست؟ در واقع چه انتظاری از یک دانشجو دارید؟

به نظرم بهتره به جای تعریف از یک دانشجو ، تجربه خودم را راجع به دانشجویانی که هم کلاس من بودند بگویم. البته شاید از سوال شما دور شوم ولی تعریف روتین و کلیشه ای دانشجو را همه می دانند، من می خواهم بگویم چه کسانی موفق بودند. شاید این ها را بتوان دانشجوی موفق تعریف کرد.این افراد کسانی بودند که جدای از بحث درس کارهای غیر درسی انجام داده اند. مثلا یکی از دوستانم که مشکل درسی نداشت کارهای دیگری انجام می داد. کتاب های غیر درسی می خواند، چند زبان می خواند. به طوری که  همین فرد به چند زبان مسلط بود. این گونه افراد خیلی موفق تر از کسانی هستند که صرفا درس می خوانند. در واقع من به کارهای فوق برنامه مانند همین کاری که شما انجام می دهید خیلی اعتقاد دارم .یعنی فکر نمی کنم این کار باعث شود شما از دوستان عقب بمانید.به نظر من انسان موجود خیلی توانایی است و قادر است چند کار را در کنار هم انجام دهد . در کل کار های فوق برنامه می تواند دانشجو را موفق تر کند.

  • به نظر شما استعداد مهمتر است یا تلاش؟

ـــ شکی ندارم که تلاش مهمتر است ، یعنی استعداد در یک حدی موثر است ولی آن چیزی که تاثیر بیشتری دارد تلاش است. خیلی از افراد هستند که استعداد دارند ولی اراده ندارند ، اراده خیلی مهم است.

  •  آیا باز هم قصد ادامه تحصیل دارید؟

ـــ همانطور که قبلا هم گفتم الان علاوه بر تدریس در حال تحصیل در مقطع دکتری هستم . البته من زبان آلمانی هم می خوانم که چندی پیش تصمیم گرفتم زبان فرانسوی هم بخوانم ولی بعد منصرف شدم .چون فکر کردم که اگر وقت بیشتری بر روی زبان آلمانی بگذارم و آن را خوب یاد بگیرم ، بهتر است از این که زبان فرانسوی را شروع کنم .

  • در پايان توصيه خاصی برای دانشجويان (مخصوصا ورودی های ۸۲ )  که فکر می کنید اگر  بدانند در آینده موفقتر خواهند بود داريد؟

ـــ توصيه ای که من می توانم داشته باشم ازديدگاه همين زبان است که مبتنی بر تجربه های خود  از بچه هایی که مثل شما بودند و در صدا وسیما کار می کنند است و آن اینکه، در کنار درس هایی که می خوانید حتما سعی کنید زبان انگلیسی را خوب یاد بگیرید و بدانید زبان خوب زبانی است که شما بتوانید خوب حرف بزنید نه فقط با یک ایرانی بلکه با یک انگلیسی  شما اگر بتوانید با یک انگلیسی خوب حرف بزنید و بفهمید که او چه می گوید . مثلا BBC  را گوش دهید و بفهمید که او چه می گوید موفق می شوید در ادامه شما باید خوب بنوسید . مثلا بتوانید یک E mail خوب مثلا برای یک شرکت انگلیسی بنوسید. در واقع اگر شما زبان را آنقدر گسترش دهید که آن چیز که در ذهن من است را فرابگیرید. مطمئن باشید که همیشه یک عامل بسیار کمک کننده در کارها یتان همراه شما است.

  • و اما جمله آخری که به بچه ها می گوئید؟

ـــ جمله خاصی در ذهنم نیست ولی آرزو می کنم که افراد موفقی باشد و توصیه می کنم آدم های متفاوتی باشید و وجه تمایزی با بقیه داشته باشید . چون اگر این گونه باشد همیشه و همه جا برای شما کار وجود دارد.

 

 با تشکر از شما که به ما افتخار گفتگو داديد.

http://www.asatidirib.persianblog.ir/

[ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ] [ 14:55 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

از جمله ی تبری زبانانی که امروزه خارج از مازندران زندگی می کنند الیکایی ها هستند . اليكايى‏ها که از عشاير شهرستان گرمسار استان سمنان می باشند ، در مقايسه با ساير ايل‏هاى گرمسار فرهنگ عشايرى خود را بيشتر حفظ كرده و خانواده‏هاى بيشترى از آنها كماكان زندگى عشايرى دارند .يلاق آنها شامل ارتفاعات شمال گرمسار معروف به گيلور و مناطق ييلاقي فيروزكوه، دماوند ، لار و پلور است .  قشلاق آنها حواشي كوير شرق و غرب گرمسار است . اليكايي ها كه عمدتاً در اوايل قرن حاضر در روستاهاي دشت گرمسار اسكان يافته اند، بنيان روستاهاي متعدد از جمله فروان ، عدل آباد ، نورالدين آباد ، ده پيران ، حاجي آباد ، سهرابخاني ، كهن تل (گندل) ، رمضان قره، احمدآباد،  غياث آباد (نوده خالصه) را نهاده اند . بخشي از جمعيت اليكايي نيز شهرنشين شده و در شهرهاي گرمسار و آرادان و يا شهرهاي خارج از شهرستان (تهران و ورامين) به سر مي برند .

منشا ايل الیکایی ، «اليكا» است كه از منطقه اي به همين نام در چالوس به اين منطقه آمده اند . اين ايل شامل نه طايفه است كه عبارتند از گيلوري ، قندالي ، قاسمي ، عاشوري ، ابوالي يا ابولي ، شاه حسيني ، قنبري ، گليني و كاشاني و به گويش اليكايي از زبان تبری که شبیه گویش بابلی است سخن مي گويند.

لازم به ذکر است: گویش مازندرانی (تبری) در بین رشته‌کوه‌های البرز و کرانه‌های جنوب شرقی دریای مازندران مورد استفاده قرار می‌گیرند: گرگان، ساری، قائمشهر، بابل، آمل، چالوس و ... ، همچنین در دامنه های جنوبی رشته کوه‌های البرز مانند قصران، دماوند، فیروزکوه، شهمیرزاد و ... .   گویش مازندرانی یکی از معدود گویش‌هایی است که از سنت ادبی کهن برخوردار است.بررسی كارشناسانه در جلگه‌ها و سپس نواحی كوهستانی نشان می دهد؛ زبان تبری به دوازده گویش در مناطق مختلف مازندران تکلم می شود:
‪ - ۱‬گویش كردكوی: شامل "هزار جریب شرقی، شاه كوه زیارت، بالاجاده، رادكان، گزشرقی و غربی و روستاهای غیر تركمن‌ نشین از زنگی محله گرگان و چهاردانگه تا گلوگاه".
‪ - ۲ ‬گویش بهشهر : شامل "چهاردانگه هزارجریب" از "سورتی" تا "كیاسر" و روستاهای مناطق جلگه‌ای از "گلوگاه، شاه كلیه" تا انتهای منطقه "قره‌طغان و رودخانه نكارود".
‪ - ۳‬گویش ساری: شامل "چهاردانگه" از "كیاسر" تا كوهستانهای "دودانگه"، جلگه‌های مابین "میان دورود" و جلگه‌های مناطق غربی تجن رود تا جویبار.
‪ - ۴‬گویش قائمشهر: شامل مناطق كوهستانی فیروز كوه، سوادكوه و روستاهای جلگه‌ای حد فاصل بین كیاكلا ، جویبار و روستاهای كوهپایه‌ای بیشه‌سر.
‪ - ۵‬گویش بابل: از مناطق كوهستانی چلاو آمل تا بندپی ، امامزاده حسن در سمت غربی آلاشت و نواحی جلگگویشه‌های حد فاصل فریدونكنار، بابلسر، بهنمیر، كیاكلا تا روستاهای كوهپایه‌ای كهنه خط، گنج افروز و بابل كنار.
‪ - ۶‬گویش آمل: از كوهستانهای بندپی تا چلاو، لاریجانات، نمارستاق و كلارستاق آمل تا حوالی امامزاده هاشم و جلگه‌های دو سمت هراز، دشت سر و محمود آباد و كوهپایه‌ها و جلگه‌های جاده چمستان، میان آمل و نور.
‪ - ۷‬گویش نور و نوشهر: شامل بخشی از روستاهای بیرون بشم، كجور، محال ثلاث و جلگه‌های حد فاصل سرخ رود تا رودخانه چالوس.
‪ - ۸‬گویش چالوس و تنكابن شرقی: شامل مناطق كلارباستانی، برخی از روستاهای كوهپایه‌ای منطقه بیرون بشم ولنگا و نواحی جلگه‌ای از آب چالوس و عباس آباد و رودخانه نشتا به مركزیت عباس آباد.
‪ - ۹‬گویش تنكابن مركزی: شامل لهجه‌های دوهزار و سه هزاری و خرم‌آبادی و گلیجانی و چالكش یعنی جلگه‌های حد فاصل آب نشتا تا آب شیرود.
‪ - ۱۰‬گویش علی آباد كتول: شامل نواحی روستایی كوهستانی شمال شاهوار و مناطقی چون كتول، پیچك محله، محمود آباد، فاضل آباد و جلگه‌های غیرتركمن نشین بلوك استارآباد قدیم.
‪ - ۱۱‬گویش قصران باستانی: شامل مناطق لاوشان، فشم، شمشك، گاجره و روستاهای كوهپایه‌ای توچلال تا مناطق غربی رودخانه جاجرود.
‪ - ۱۲‬گویش دماوند: شامل نواحی كوهستانی شهرستان دماوند، رودهن، بومهن تا فیروزكوه.
با تشکر از دوست خوبم آقا اسماعيل و وبلاگ پربارش:www.esarehsu.blogfa.com

[ سه شنبه هفدهم آذر 1388 ] [ 19:54 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]


سقا نفار شياده در روستاي بالا شياده از توابع بندپي غربي بابل، و در 26 کيلومتري جنوب غربي واقع است. تاريخ ساخت بنا در طبقه اول 1300 ه . ق و طبقه دوم 1313 ه . ق قيد شده است. در گذشته کتيبه اي زيبا با شعر بسيار قديمي از حاج عبدالجواد بيژني راجع به تاريخ ساخت و باني اين مکان مقدس وجود داشت که سالهاي قبل از بين رفت و هم اينک به همت آقاي مهندس رضا بيژني راد و به قلم نستعليق استاد محمد صالح حبيب زاده بيژني اين شعر در محل نصب گرديد:
کسی بانی شد این عالی بنا را
بهین بانو بود اهل شیا را
اگرچه سیده کوکب بنام است
به عفت گویمش بدر تمام است
در این قریه بزرگ بانوان است
چو دخت کوچک مازندران است
سه تن با او بسی یاری نمودند
در این خدمت مدد کاری نمودند
یکی نام اصغرو دوم مراد است
سوم نامش عزیز نامراد است
خداوندا تو حاجاتش روا کن
به او فرزند نیکوئی عطا کن
دو تن نجار هر دو کار آگاه
براهیم است و جعفر از ملکشاه
جواد بیژنی با عشق سرشار
بخواهد حاجت خود از علمدار
چو تاریخ بنایش یادگار است
هزارو سیصد و بیست و چهار است
توضيح: مطلب بالاي شعر که تاريخش تفاوت دارد از مقاله تحقيقاتي سقانفارهاي مازندران استخراج شده است

[ شنبه چهاردهم آذر 1388 ] [ 15:7 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

مطلع شديم آقاي مجتبي بيژني فرزند شهيد والا مقام علي اصغر بيژني در اثر تصادف رانندگي به ديار باقي شتافت، وبلاگ بيژنيها اين مصيبت بزرگ را به خانواده و به خصوص مادر فداکار و ايثارگرش تسليت عرض نموده و خود را در اين غم بزرگ شريک مي داند.

[ چهارشنبه چهارم آذر 1388 ] [ 21:4 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

در گاه شماري مازندارني كه به نام « فرس قديم » شناخته مي شود ، سال 365 روز دارد و آن دوازده ماه 30 روز است و 5 روز به نام « پيتك » يا « پتك » اين سال ، 6 ساعت و كسري كمتر از 1 سال خورشيدي دارد و از اين رو ماههاي آن گردان است و جاي هر ماهش با گذشت 128 سال يك ماه پيشتر مي افتد. مازندراني ها سال اين گاهشماري را از « اركه ما» ( آذرماه ) آغاز و به « اونما» ( آبان ماه ) ختم مي كنند. پنج روز « پيتك » را هم به پايان « اونما» مي افزايند و هر يك از ماهها را به ترتيب زير چنين مي خوانند: اركما ( آذرماه ) دما يا ديما ( دي ماه ) وهمن ما ( بهمن ماه ) نوروز ما يا نرزما يا عيدما ( اسفندماه) سيوما يا فردين ما ( فروردين ماه ) كرچ ما يا ك'رچ ما ( ارديبهشت ماه ) هر ما ( خرداد ماه ) تيرما ( تير ماه ) مردال ما يا ملارما ( مرداد ماه ) شرويرما يا شروين ما ( شهريور ماه ) ميرما ( مهرماه ) اونما ( آبانماه ) نظير اين گاه شماري را « امير تيمور قاجار » در زمان محمدشاه قاجار ، در كتاب « نصاب طبري » زير عنوان « اسامي ماههاي فرس » چنين ياد كرده است : سيوماه و كرچ و هره ماه تير دگر هست مردال و شروين مير چه اونه ماه واركه ماه است و دي ز پي وهمن و هست نوروز اخير پتك را بدان خسمه زائده به آئين هرگز صغير و كبير مازندراني ها نخستين روز هر ماه را« مارماه » مي نامند و در سپيده دم آن در هر خانه مرد يا زن يا كودكي خوش قد پا به آستانه خانه ميگذارد تا به آن خانواده ، آن ماه تا آخرين روز هايش خوش بگذرد. نيز در روز « مارما» هر ماه داد و ستد نميكنند و چيزي به كسي نمي دهند يا نمي بخشند و چنين كارهايي را بدشگون مي پندارند. چگونگي هواي هر روز از پنج روز پيتك را نشانه اي از هواي ماهي از پنج ماه پس از آن مي دانند. اگر هواي نخستين روز پيتك آفتابي باشد هواي روزهاي « اركما» را هم آفتابي مي پندارند. يا اگر هواي دومين روز آن باراني باشد ، هواي « دما» را باراني مي دانند،بهمين گونه چگونگي « وهمن ما» و »« فردين ما» و « نوروزما» مي انگارند. همچنين هواي هر يك از روزهاي طاق « كرچما» را تا چهاردهم، يعني روزهاي اول و سوم و پنجم .سيزدهم ، كه جمله هفت روز مي شود، نشانهاي از هواي روزهاي « كرچما» و شش ماه ديگر سال مي دانند. مثلا اگر آسمان روز اول « كرچما» گرفته و باراني شود ، هواي سراسر ماه «كرچما» را گرفته و باراني مي پندارند. يا اگر هواي روز سوم آن باز و آفتابي شود، هواي تمام روزهاي ماه « هر ما» را باز و آفتابي خواهند دانست. بهمين طريق هواي روزهاي پنجم و هفتم و سيزدهم را نشانه هائي از براي هواي ماه هاي «تيرما » « مردال ما» و ..« اونما» مي انگارند اين هفت روز از « كرچما» را « كرچ در» مي نامند و در اين روزها گلكاري نمي كنند، تن نمي شويند، موي سر و چهره نمي تراشند و پشم گوسفند و موي بز نمي چينندو چون معتقدند كه : اگر گلكاري بكنند مار درخانه شان آشكار خواهد شد و آشيانه و تخم گذاري خواهد كرد. اگر موي سر بتراشند يا تن بشويند ، موي سر و تن و چهره شان سفيد مي شود و مي ريزد. اگر پشم گوسفند يا موي بز را بچينند، بيماري و بلا در دام مي افتد.

* * *

آغاز تاريخ تبري همزمان با سال 31هجري است.پس از در گذشت يزدگرد سوم،اسپهبد گيل ژاماسبي پادشاه تبرستان براي آيين نياكان خود پرچم استقلال برافراشت از آن زمان تاريخ نوين مازندران پس از ظهور و گسترش اسلام در اين سرزمين آغاز گشت هر سال تبري به چهار بخش،بهار،تابستان،پائيز، زمستان تقسيم مي شود هر سال داراي دوازده ماه است و هر ماه سي روز مي باشد كه به اضافه پنج روز پتك مي شود.در سال چهارم يك روز به پتك افزوده مي شود و نام آن شيشك استآغاز هر سال تبري از نخستين روز از فردينه ماه يعني برابر با3 مرداد ماه شمسي و25جولاي ميلادي است
-

[ شنبه یازدهم مهر 1388 ] [ 16:49 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

مدتي است که پيگير يافتن فاميل دور و نزديکم در دنياي مجازي هستم و براي پر بارتر کردن وبلاگ از همه کمک خواستم که تا کنون جناب آقاي نقي مقيمي نيا به من لطف داشته اند و اخيرا هم سرکار خانم مريم مقيمي جهت وبلاگ گروهي خانوادگي اعلام آمادگي نمودند. اميدواريم بزودي شاهد تحولي در اين وبلاگ با همکاري آقا جواد بيژني باشيم.

واما

انگيزه هاي راه اندازي اين وبلاگ:

1- ارتباطات بهتر فاميلي در دنياي مجازي

2- راه اندازي مرجع دسترسي به مطالب اينترنتي بستگان

3- ثبت اينترنتي آثار کليه بستگان و هم دياران

4- يادي از کساني که به گردن ما حق دارند اعم از درگذشتگان و بزرگان و شهداي فاميل

5- معرفي رزومه کليه بستگان

6- تنظيم شجرنامه و تاريخ خاندان بيژني از بيژن حاجي به بعد ( بيژني- مقيمي- مقيم پور- حبيب زاده- نيازي- پور بيژن- حسن زاده و....)

7- جمع آوري آدرسهاي اينترنتي بستگان

8- و آنچه شما لازم ميدانيد

* بناست که به منظور ثبت و معرفي بستگان و درگذشتگان کار کنيم، در اين راستا بايد شجرنامه دقيق ما تدوين شود مثلا درگذشتگان چکاره بودند چه آثاري از آنها مانده و کجا مدفونند و حاضرين هم کجايند وچکاره؟ در يک حساب سر انگشتي نسل بيژن حاجي بيش از هزار نفر ميشود و من اطلاعات کمي راجع به آنها دارم ، من براي بستگان اين وبلاگ را راه انداختم و بايد همه کمک کنند.

در گام اول از رويا خانم و آقا جواد ميخواهم ليست نسل بعد از گل دايي جون( مرحوم فضل الله بيژني) را بطور دقيق بفرستند و منو پسر عمو فضل الله هم روي مرحوم عزت الله کار ميکنيم تا قدم بعدي.

* شايد مطلبي که ما ميدانيم براي خيليها از فاميل جالب باشه يا اينکه بايد پيرامونش تحقيق کنيم، مثلا:

1- بيژن حاجي خدمات زيادي در بابل داشت، گرمابه اي سنتي در بابل به نام وي است محله اي هم بنام ايشان است.

2- نوه بيژن حاجي بنام حاجي محمد مقيم کنار درب ورودي مسجد کاظم بيک(از سمت بازار) دفن است.

3- حاجي محمد مقيم نذر داشته که تا هميشه روزها سر مزارش قرآن بخوانند و باغي را هم وقف خدمات اينکار نموده است.

4- يکي از ياران مرحوم آيت الله کريمي بابل( مدفون درقم) ميگفت: آقاي کريمي اواخر عمرش به نتيجه رسيده بود که سيد است، و دليل حرفش هم اين بود که او خودش را از نوادگان بيژن حاجي بابل مي دونست و ميگفت ايشون سيد بود.

[ جمعه بیستم شهریور 1388 ] [ 11:17 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

آقاي حاج شيخ عبدالجواد بيژني فرزند مرحوم حجت الاسلام آخوند ملا حبيب الله در سال 1329 قمري (1289 شمسي) در يکي از خانواده ‌هاي مذهبي و روحاني مازندران (بخش بندي از توابع بابل) ديده به جهان گشود.

ادبيات فارسي و عربي و دانش فقهي را در محضر علماي آن ديار آموخت و در سال 1328 به استخدام وزارت فرهنگ وقت در آمده و در شهرستان بابل شروع به کار کرد و در سال 1353 به افتخار بازنشستگي نائل آمد.

جناب آقاي بيژني از مخلصان و عاشقان پاکباز خاندان عصمت و طهارت بويژه سرور شهيدان حضرت امام حسين (ع) است و بحق اين ارادت و مودت با جان و روح او عجين شده است.

يکي از فرزندان ايشان به نام محمد مهدي حبيب زاده بيژني دبير دبيرستان ‌هاي بابل در سال 1359 به دست مزدوران حزب ملحد کومله کردستان اسير و در همان سال در پي يک محاکمه‌ي به اصطلاح انقلابي محکوم به اعدام و به درجه‌ي رفيع شهادت نائل آمد که پيکر اين شهيد هنوز در اختيار خانواده اش قرار نگرفت و جاويد الاثر شد، روانش شاد و راهش مستدام باد.

استاد بيژني از پر سابقه ترين سرايندگان شعر عاشورايي که در قيد حياتند، مي‌باشد و عشق به صداقت،‌ ساده زيستي و شعر به مزد نبودن، از ويژگي ‌هاي بارز اين شاعر پيشکوست است. اشعار و سروده ‌هاي ايشان در توصيف زندگي، اعم از ولادت، شهادت و مصائب اهل بيت عصمت و طهارت مي‌باشد که شامل: اشعار بي نقطه، غرليات، مثنويات، نوحه و مرثيه بوده و با گذشت بيش از 70 سال از ترکيبي نو برخوردار است.

قابل ذکر است در حالي که به بسياري از هنرمندان رشته ‌هاي مختلف به دليل سوابق هنري درجات علمي و مدرک اعطا شده است تا کنون هيچ اقدامي از سوي مسئولان فرهنگي براي بررسي سوابق و آثار ايشان صورت نگرفته است زيرا استاد در طول زندگيش اهل مطرح کردن خويش نبود و شعر را فقط براي خدا، اهل بيت (ع) و آرامش دل خود سروده است ديگر اين که هنوز از صداي رسا و خوبي نيز برخوردار است و با گذشت يک قرن از عمر پر بارش فراست، وارستگي، هوش سرشار و وجاهت هنري او چشمگير است.

نغمههاي عاشورايي استاد بيژني غالباً دست مايه‌ي مداحان کشور قرار گرفته و نمونه‌هاي از مرثيه‌ي مشهور مداح اهل بيت حاج آقاي حسین فخری که بر زبانهاست از استاد است

‌اي شهيدي که مسخر همه دلها کردي               تو چه کردي که به قلب همه کس جا کردي

اهل عالم همه پروانه‌ي شمع رخ تو                  جمله حيران که به معشوق چه سودا کردي

اشعارشان به صورت کتيبه نيز در مکان ‌هاي مذهبي و امامزاده‌‌ها نظير آستان امام زاده قاسم (ع) بابل جلوه نمايي مي‌کند.

و از نکات بسيار جالب توجه و نادر، کتاب اشعار بي نقطه‌ي ايشان است که در نوع خود بي نظير مي‌باشد و استاد علّت پرداختن به اين سبک را نوعي رياضت معنوي مي‌پندارد.

جناب استاد علاوه بر اشعار مذهبي، در مناسبت‌هاي مختلف اشعاري با مضمومن‌هاي اخلاقي و ملي ميهني نيز سروده اند که از ايشان چهار جلد کتاب به نام «ارمغان عشق» با هزينه‌ي شخصي و به صورت محدود به چاپ رسيده که بدون استفاده‌ي مادي و تنها به عنوان امري معنوي به دوستان و نزديکان هديه نموده است.

و خود باخط زيبايش در سر برگ کتاب پر بارش تحرير مي‌کند:

اين ارمغان عشق را به شما از صميم دل                      اهدا نموده ليک از اين هديه ام خجل

گردد به عشق آل محمد (ص) اگر قبول                      ياد آوريد از من خوابيده زير گل

و حيف است مصرع پاياني اين دو بيت حرکتي به مسئولين محترم فرهنگي ندهد تا قدر استاد را بدانند و حرمتگذار و يادآور اين پير فرزانه باشند.

پيداست بايد بيشتر ايشان را شناخت و به جامعه نيز شناسانيد. بايد با سپاسي شايسته از خاطرات تلخ و شيرين زندگي صد ساله اش پرسيد، از ارادتش به اهل بيت (ع) و از ارمغان ‌هاي عشقش که ارمغان عشق اوست.

با اميد و انتظار به اين که آثار حمايت نشده و اشعار بي نقطه اش را پاس بداريد و از اين شخصيت مشهور مازندراني با آن محاسن سفيد و چهره‌ي نورانيش ياد آوريد.

که فردا نزديک است و خيلي دير! باشد بر خلاف سروده‌ي استاد که فرموده اند: «يادآوريد از من خوابيده زير گل»، امروز با شاخه‌ي گلي يادش کنيد که :

فردا سلامتان بي جواب خواهند ماند واين خيلي حيف است و افسوس‌‌ها دارد.

آخرين خبر:

بزرگ خانواده ي ما آقاي حاج شيخ عبدالجواد بيژني سخت بيمارند و فعلا در بستر بيماري بسر ميبرند از همه عاجزانه تقاضا منديم براي شفايشان مکررا دعا نمايند


[ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ] [ 14:2 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

این مطلب ویرایش شده و به دوره بعد منتقل شد
ادامه مطلب

[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 16:19 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

آغوز مسما:خورشتی كه از گردو، مرغ، ترشی انار درست می شود.

ته چین :برنج همراه با گوشت

ترش ترشو: برنج را همراه با حبوبات ، ترشی آلوچه، مانند آش درست می كنند.

دوپتی: دوغ را به حبوبات پخته شده و سیر داغ اضافه می كنند.

اسپناساك: اسفناج پخته همراه دانه انار، عدس، سیر داغ ، رب گوجهو اب انار نارنج

آش كدو: برنج پخته، كدوی پخته و له شده كه اب زرشك و شكر به آن اضافه شده است.

نازخاتون:

مواد لازم :

بادمجان کبابی شده= 1 کیلو

گوجه= 3عدد 

سیر= 1 بوته

آب غوره= یک و نیم لیوان

ریحان ناز خاتونی یا (ریحان قرمز) چرخ شده= 1 فنجان

نعناع خشک= 2 قاشق

گلپر= به مقدار لازم

آب انار=در صورت نبودن آب انار، مي توان از 1 تا 2 قاشق غذاخوري رب انار به اضافه ي مقداري شكر استفاده كرد.

طرز تهیه: 

بادنجان ها را مي توان كبابي كرد و يا در صورت دلخواه آنها را در فر به مدت نيم ساعت قرار داد تا نرم شوند. سپس پوست مي كنيم و خوب ساطوري مي كنيم.

در اين زمان مقداري آبجوش روي گوجه فرنگي ها مي ريزيم تا پوست آنها به راحتي كنده شود. سپس گوجه ها را خرد كرده و كنار مي گذاريم.

آنگاه بادنجان ساطوري شده را همراه با آب انار و آب غوره مي گذاريم تا آهسته بجوشد و غليظ شود. پس از آن گل پر، نعنا و پياز رنده شده را ريخته و از روي شعله بر مي داريم و با گوجه فرنگي خرد شده مخلوط كرده و در ظرف مي كشيم. سپس با مقداري گردوي خرد شده تزيين مي كنيم.

این ترشی نباید خیلی شل و یا خیلی سفت باشه و از فرنی کمی سفت تره ! این ترشی رو میتونید تا یکهفته داخل شیشه در بسته در یخچال نگهداری کنید . مورد مصرف این ترشی با انواع برنجهای مخلوط و کباب و هر غذایی که خودتون مایل هستین هست ولی غذای اصلی ای که اونو با این ترشی میخورن عدس پلو هست .

اسفناج مرجی: شامل اسفناج پخته، عدس سیر، و انار ترش است.

كهی انار :كدوی پخته همراه باقلا و عدس پخته شده با گردوی ساییده ودانه انار، كه سیر داغ به آنها اضافه شده و مخلوط آن را همراه پلو می خورند.

قلیه:عدس، باقلا، اسفناج سرخ شده، گوشت، گردو و ساییده شده را با هم مخلوط می كنند و دانه انار را در آخر اضافه می كنند موقع خوردن سیر داغ روی غذا می ریزند.

آلو انار تيم: مرغ پخته همراه دانه انار، آلو سرخ شده و پیاز داغ .

آغوزنون: آرد گندم، شیر، تخم مرغ و شكر رابا هم مخلوط نموده سپس لای خمیر را گردو می گذارند.

پشت زیك : شكر ، قند يا عسل را در یك ظرف آب حل کرده روی اجاق میگذارند تا قوام بيايد بعد باقاشق روغن و مقداری كنجد و يا گردو به آن اضافه كرده مایه را در سینی ريخته و به اندازه دلخواه برش می دهند. لازم به ذکر است که با توجه به سفت بودن مخلوط اين شيريني لازم است جهت پهن گردنش در سيني آنرا بکوبند

میس گنه : این شیرینی شامل گردوی ساییده شكر قرمز و یا شیره خرمالو و آرد برنج سرخ شده و كنجد است.

رشته به رشته: برنج را خیسانده آرد می كنند و بااب خمیر می كنند. روی تشت كمی زرده تخم مرغ و كره می مالند و خمیر را رویتشت به شكل رشته می ریزند بعد سرخ می كنند روی رشته به رشته پودر قند و هل كوبیده می ریزند. نون قندی دله دكرده نون، آب دندون، نسری، كوناك و تون سرنون از دیگر شیرینی های مازندرانی است.

تهیه شكر قرمز به روش سنتی : در چند دهه گذشته به منظور تهیه شكر قرمز كشت گیاه نیشكر در مناطق جلگه ای استان مازندران رواج داشته است. برای گرفتن شیره نیشكر وتبدیل آن به شكر قرمز از وسیله ای چوبی به نام كلیا كه به ابتكار اهالی محل تمامی از چوب ساخته شده استفاده می شود. به این منظور سرپناهی به ابعاد تقریبی 5*15 متر مربع با مصالح سنتی موجود در محل كه بیشتر از نی و چوب بود برپا میشد و در وسط این سرپناه كلیا قرار می گرفت.این وسیله چوبی بانیروی محركه حیواناتی مانند گاو یا اسب به دور محوری حركت دورانی داشته و در حین چرخش قطعات كوچك ساقه نیشكر در محلی به نام كلیادار فشرده شده و شیره نیشكر بر اثر فشار وارد شده به ساقه نیشكر ، به وسیله لوله چوبی به نام سله به داخل ظرف چوبی به نام نوكا می ریخت و با جوشانیدن شیره نیشكر در دیگ های مخصوص پس از طی مراحلی شكر قرمز جهت مصارف غذایی تولید می شد.

کوماچ:غذایی است که از مخلوط شیر و تخم مرغ و واتک نوعی ادویه درست می شود.

پتی نون:نوعی غذاست که با آرد و برنج و روغن درست می شود.

بادونه:نوعی غذاست که از برنج خشک شده شکر روغن تهیه می شود.

پنجه کش:نوعی نان محلی که خمیر آنرا با کف دست صاف کرده و با انگشت دست بر روی آن شیارهایی ایجاد می کنند.

[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 16:0 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

این شجرنامه مربوط به سالهای بین 1000 تا 1320 قمری می باشد، پژوهش نگارنده مربوط به نسب شناسی خاندانمان در بیش از 400 سال قبل ادامه دارد. با توجه به گسترده بودن نام افراد از یکصد سال قبل تا کنون، فقط نامهای افراد مشهور تا صد سال قبل آورده شده، البته نگارنده توانسته شجرنامه کامل 400 ساله طایفه را با در اختیار داشتن مدارک تنظیم کند.

1- این قسمت نیاز به پژوهش بیشتر دارد چون:

الف: مرحوم حاج عزت الله بیژنی نفر بعد را یکی از فرزندان بیژن حاجی معروف می دانسته اند.

ب: استاد حاج شیخ عبد الجواد بیژنی، بیژن حاجی را از اجدادمان دانسته اند ولی از جایگاهشان در شجرنامه اطلاع دقیقی نداشتند.

ج: نگارنده می داند: نفر سوم لیست فرزندی به نام بیژن داشته که استاد حاج محسن حسن زاده مقیمی می گویند عقیم بوده است، می گویند سبب بیژنی شدن قسمتی از طایفه، زنده نگه داشتن یاد همین حاج بیژن بوده است.

د: نگارنده می داند طایفه ای در بابل زندگی می کنند بنام بیژن حاجی که خود را از نسل بیژن حاجی می دانند و با توجه به اختلاف شجرنامه آنها با ما، و اینکه بیژن عقیم نامدار جد خود بوده، احتمال آن وجود دارد که بیژن حاجی معروف، از اجداد ما باشد.

ه: استاد عبدالجواد بیژنی اعتقاد دارند که کاظم بیک، موسس مدرسه علمیه و تکیه کاظم بیک از اجداد ماست و مرحوم حاج محمد مقیم در مقبره این مسجد به خاک سپرده شده، که وقف نامه موقوفات حاج محمد مقیم در سنه 1175 که موجود درنزد نگارنده موجود، نشانه تائید محل دفن است.

و: نگارنده به استناد وقف نامه می داند در سال 1175 قمری حاج محمد مقیم در قید حیات نبود و آقا کاظما (کاظم) پسر ارشد ایشان متولی موقوفه ها بوده اند.

ز: نگارنده می داند موسس مسجد کاظم بیک برادری بنام مراد بیک داشته که منشا خیراتی در بابل بوده است، در شجرنامه های ذهنی بستگانمان دو کاظم وجود دارند که برای هیچ کدامشان برادری بنام مراد ذکر نشده است و زیاد قدیمی نیستند. از طرف دیگر کاظم بیک در سال 1092 زنده بوده و این مسجد را ساخته و حاج محمد مقیم در سال 1175 قمری زنده نبوده و در این سال کاظم آقا (کاظما) متولی موقوفات حاج مقیم بوده اند. نگارنده بر خلاف ادعای بزرگان اعتقاد ندارد کاظم آقا، همان کاظم بیک است: چون قطعا کاظم بیک باید آنقدر سن می داشت که مسجد می ساخت و کاظما 83 سال بعد از ساخت مسجد کاظم بیک زنده بوده و از طرف دیگر کاظم بیک دارای نسل بوده و حتی محله ای در بابل بنام اوست (ناگفته نماند شجرنامه مختصری از طایفه کاظم بیکی در نزد نگارنده موجود است). نگارنده امکان هم نسل بودن و فامیل بودن آنها را با خود دور از ذهن نمی داند ولی دلیلی بر پذیرفتن اینکه آنها جد ما بوده اند را قبول ندارد.

ح: استاد حاج محسن حسن زاده مقیمی در پاسخ تلفنی به سوال نگارنده با موضوع پدر حاج محمد مقیم، با تردید فرمودند: نام پدر حاج محمد مقیم ، ابراهیم است اما مطمئن نیستم. بدین معنی که نام یکی از پسران حاج محمد مقیم که کربلائی محمد ابراهیم نام دارد، نشات گرفته از نام اجداد اوست.


2- حاجي محمد مقيم

3- ملا محمد سلطان

4- حاجي محمد مقیم

5- آقا عباسقلی

6- کربلايي محمد (حاجي آقا) - ملا حبیب الله - حسن - کاظما - لطف علی - محسن

7- ميرزا عباسقلي                                                                          7- حاج عبدالجواد بيژني

* با نظريات خود ليست را تکميل نماييد.

* اين ليست به رويت پدر بزرگ گرامي(حاج عبدالجواد) رسانده شد وايشان گفتند نسبت به اينکه حاجي محمد مقيم پسر بيژن حاجي است و يا نوه آن ترديد وجود دارد، اما پس از بيژن حاجي، حاجي محمد مقيم بابلي مطرح بوده و از آنزمان به بعد فکچال ساخته شد.

* حاج عبدالجواد گفتند بعضيها ميگفتند: قبل از بيژن حاجي بابلي اجداد ما از شهر نور مازندران به بابل مهاجرت کردند

* همانطور که مستحضريد بعد از رديف7 حداقل تا کنون 4 نسل ديگر وجود دارد.

[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 15:48 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]

فکچال زادگاه اجداد ماست در 20 کيلومتري جنوب غربي بابل و در مسير بندپي غربي است.

علت نام گذاري:

در صفحه 319 جلد چهار کتاب از آستارا تا استار آباد تالیف دکتر منوچهر ستوده در رابطه با معادل فارسی فکچال خواندم:

فک= بید (درخت بید(

فکچال= بیدزار

کتی= تپه

فکچال کتی= بیدزارتپه

اين منطقه چاله اي پوشيده از جنگل فک بوده است و اين دليل نامگذاريست.

*ما از کودکيمان را به ياد داريم که اطراف روستا پوشيده از جنگل بلوط و فک بوده.

*با توجه به اينکه روستايي کاملا مذهبي بوده و مؤمنين و شهداي فراواني دارد نام روستا به مومن آباد تغيير يافت.

سابقه ي تاريخي:

ابتدا نام این روستا حاجی کلا بود و حاجی تباران بندپی در قرن نهم آنرا ساختند، حاجی کلا در زلزله سیصد و اندی سال قبل ویران شده و اکثر اهالی آن کشته شدند. حاج محمد مقیم حاجی پس از زلزله، به کمک فرزندانش قسمتی از جنگ فک را بریده و فکچال را ساخت (اینک قدیمی ترین منزل مسکونی فکچال که همان منزل حاج محسن حسن زاده مقیمی است، منزل اصلی حاج محمد مقیم بوده است.). بدستور ایشان به جهت آبیاری اراضی و هدایت هدفمند آبهای موجود رودخانه خشرود حفر شد که زمینه ساز نام خشرودپی گردید. بر روی خرابه های حاجی کلا، بعدها محله ای ساخته شد، که اینک به خرابه خشرود پی معروف است.

می گویند در نواحی اطراف امامزاده برهان و زمین فوتبال، محله ای بنام نازکلا بوده که مردم آن در گذشته های دور بر اثر طاعون از بین رفتند. این نازکلا ارتباطی به فکچال و حاجی کلا ندارد.

آبادگران و علت آباداني:

فرزندان مرحوم حاجي محمد مقيم (جد بيژنيها، مقيميها و حاجي تبارها)از موسسين و آبادگران روستا بودند.حاجي محمد مقيم مرد مومن و ثروتمند بود(باغهاي وقفي وي در مناطق فيل بند و سنگ چال شاهد مدعاست که وقف نامه آن در نزد نویسنده است) در گذشته کل منطقه ي فکچال جنگل بکر بود و اجداد ما جنگل را بريده و ريشه ها را به سختي فراوان از زمين کنده و زمين کشاورزي ايجاد نمودند. به جهت اسکان کشاورزان اين روستا (که در کنار رودخانه اي پر آب و در نزديکي چشمه اي) بود ساخته شد.آثاري از اين رودخانه (خشرود) و پلهاي موجود بر آن هنوز در روستا موجود است.

امامزاده و گورستان (کتي)

فکچال کتی، خاکریزی دست ساز و باستانی به ارتفاع تقریبی 5 متر است (اینک بعلت تردد وسایل نقلیه و ...   زمین کمی نشست کرده است)، مساحت این منطقه حدود 5 هکتار بوده و قبرستان فعلی و گلزار شهدای فکچال در آنجا واقع است. یکی از قدیمی ترین قبر موجود در گورستان که بالای یکصد سال قدمت دارد، قبر مادر حاج شیخ عبدالجواد بیژنی (شاعر 104 ساله)می باشد.

به منطقه نزديک کتي اسب رج ميگويند و دليل آنهم باتلاقي بودن منطقه بوده که اسبهايي که براي نوشيدن آب به آن منطقه مي آمدند جاي پايشان فراوان بر زمين مانده بود ، هم اينک اين منطقه کشتزار برنج است.

امامزاده اي مشهور به برهان در نزديکي کتي واقع است، اين امامزاده فاقد شجرنامه موثق بوده اما کرامات زيادي دارد. افسانه اي هم قديميها راجع به غيب شدن امامزاده و ساخت مزار در محل غيبت بيان ميکنند. کنار امامزاده درختان کهنسال خوابيده اي وجود داشت که موازي زمين و سرسبز بود.

*مراسم نوروز باستاني در اين امامزاده تا پنجاه سال قبل بطور مفصل برگزار ميشد.

*البته نوروز ذکر شده نوروز فعلي نبود بلکه تقويم در گذشته بصورت ديگري بود.

آداب و رسوم:

* از جمله آداب و رسوم فکچاليها مراسم طلب آفتاب بود (مم مم شو)، بدين صورت که وقتي روزها متوالي بارندگي بود و مردم خسته ميشده و کشاورزيشان از بين ميرفت، شخصي برهنه شده و در فضاي باز خود را در گل ولاي غوطه ور مينمود با اشعاري (تحقيق در اين زمينه ادامه دارد) توجه خدا را به خودش ميخواند تا شايد خدا گوشه چشمي کند و افتابش را بفرستد. استاد محمد مقیم پور بیژنی از این سنت دیرینه فیلم مستندی ساخت.

* مراسم عزاداري، تعزيه و دسته روي در روستا خيلي خيلي پر رنگ بوده و همه در آن شرکت ميکردند.

*از هشتاد وپنج سال قبل با هدايت و مداحي حاج شيخ عبدالجواد بيژني (اینک ایشان 104 ساله اند) بهترين مراسم مذهبي منطقه در تکيه ي پايين محله فکچال برگزار ميشد، مثلا ايشان با مردم شب عاشورا را احيا ميگرفتند و مراسم صبح خوني که آشعاري با آهنگي خاص و تلاوت قران بود برگزارميشد ( نوار صوتي بسيار قديمي اين مراسم در نزد نویسنده است).

* تکيه آنقدر اهميت داشت که در آن زمان منطقه ي بند پي برق نداشتند اما مرحوم حجت الله بيژني موتور برق براي تکيه تهيه نموده بود و تکيه بلندگو داشت.

آباداني:

* فکچال داراي دو پل بوده است بنامهاي:

خشت پل در مسير کتي( اينک بر روي آن بتن ريخته اند)

تخت پل در مسير حمام خزينه اي قديمي

* تکيه پائین محله یکی از قديمي ترین بنای فکچال بوده که پس از ویرانی حاجی کلا در زلزله 1081 قمری توسط حاج محمد مقیم (جد تمامی اهالی) ساخته شده و بعدهها مرحوم حاج میرزا عباسقلی (کمتر از 200 سال قبل) تزئین و نقاشی شد. بعدا با اهداي زمين توسط حاج شيخ عبدالجواد بيژني این تکیه توسعه يافته و از جمله آشپزخانه بدان اضافه شد.تکيه فکچال داراي دو نفار يا بنا دو طبقه ي بلند مرتبه بود ، یک نفار بر روی سردر ورودی حیاط و نفار دیگر در وسط حیاط تکیه بود، نویسنده شیطنتهای کودکانه اش را در بام نفار که پر از وسایل عزاداری و تعزیه خوانی بود، بخوبی بیاد دارد، تکيه فکچال مدفن اجداد ماو نوادگان حاج محمد مقیم و حاجي تبارهاست.

* به همت مرحوم حاج عزت الله بيژني گرمابه ي غير بهداشتي قديمي تخريب شد و گرمابه جديد با دوش و بصورت بهداشتي تاسيس شده و براي روستا جاده تاسيس شد تا مردم از بين مزارع و ناهمواريها و باتلاقها عبور نکنند.

* از آب رودخانه براي آسياب روستا استفاده ميشد اين آسياب آبي گندم آرد کرده و شاليکوبي مينمود و بعدها کارخانه شاليکوبي در اين محل و در جنب حمام ساخته شد.

* پاتوق پیرمردان محل، جنب کارخانه شالیکوبی بود، چون مقابل کارخانه تا خیابان اصلی بندپی هیچ ساختمانی نبود، هر کس در محل پاتوق پیر مردان می ایستاد، می توانست شاهد تردد مردم در مسیر سه کیلومتری جاده فرعی روستا باشد.

بازار:

* سالي دو مرتبه بازار منطقه اي و بسيار مفصل در جنب امامزاده برگزار ميشد و مردم از اطراف و اکناف با چهارپا و پياده براي خريد و فروش در اطراف امامزاده گرد مي آمدند.

* اولبن فروشگاه و يا بقالي روستا هم در حياط منزل مرحوم عزت الله بيژني(منزل فعلي حاج ماشاء الله بيژني پدر شهيد) و در طبقه پايين پايين نفار وجود داشت.

*امور درمانی سرپائی و اولین مرکز بهداشت روستا توسط حاج ماشاء الله بیژنی اداره میشد.

خوراک:

* غذاي اصلي مردم فکچال بيشتر برنج بود. مثلا صبحانه برنج و پنير، برنج وگردو و شيربرنج و... ميخوردند.

* مردم کمتر از آب رودخانه براي خوردن استفاده ميکردند، آنهايي که رودربايسي نداشتند از چاه آب منزل مرحوم عزت الله بيژني آب ميکشيدند و سايرين يکي دو کيلومتري را تا سرچشمه که بين کتي و رودخانه شورش(رودخانه موجود در جاده ارتباطي روستا با جاده ي بندپي) بود پياده ميرفتند و آب مي آوردند.

پي نوشتها:

*بعلت اینکه پدر حاج محمد مقیم فرد ملا و هنرمند بود و از حاج محمد مقیم هم آثار مکتوب کتابت شده و تزئین شده فراوانی در اواخر قرن11 و اوایل قرن12 موجود است، شعر و ادب و هنر خاندان سابقه ی چند صد ساله دارد و شاید به جرات بتوان گفت تنها مردم باسواد بندپی در طی چند صد سال مردم فکچال بودند.

*رژیم طاغوت در غائله اصلاحات ارضی، منشاء اختلافات فراووان طایفه ای شد، که اینک این اختلافات وجود ندارد.

*رودخانه خشرود فکچال آنقدر پرآب بود که جان خيليها را گرفت( از جمله خواهر حاج عبدالجواد بيژني )

* نگارنده از هيچ منبعي براي نوشتن اين مطالب استفاده ننمود بنابراين با نظرات خود اين مطالب را اصلاح و تکميل فرماييد.

* ذکر مطلب بدون قيد نام و آدرس وبلاگ مجاز نيست.

[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 15:46 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه