|
حاجی تبارها این وبلاگ حاصل قسمت کوچکی از پژوهشهای طایفه شناسی نویسنده می باشد
| ||||||||||||
|
راه اندازی وب سایت پژوهشی اینترنتی حاجی تبارها با توجه به گستردگی پژوهشها و افزوده شدن محقین حاجی تبار، وب سایت جدید حاجی تبارها با مطالب جدید و مدیریت اینجانب راه اندازی گردید به نشانی: http://hajitabarha.ir [ پنجشنبه نهم خرداد 1392 ] [ 17:46 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
بر نویسنده پیوند تاریخی خانواده مرحوم شیخ امان الله کریمی آلاشتی با خود و با دلیل و مدرک مکتوب و شهادت گواهان اثبات شده است که خلاصه آن بدین شرح است: نسل مرحوم آکریم حاجی (خانواده کریمی آلاشتی یا کریمی بابلی) از نسل حاجی ملا محمد حاجی هستند و به این دلیل فامیلی ایشان کریمی است، ما هم از نسل آمحمد سلطان حاجی هستیم که او از نسل ملا است. می گویند ملا محمد حاجی از نسل بیژن حاجی (نوری) است. که نویسنده به دنبال اثبات و ارتباط آنهاست. بنابراین خانواده های مقیمی، بیژنی و کریمی از یک پدر بوده و اصالتا نوری بوده و از سرزمین رویان آمده اند. از هم طایفه ای های حاجی تبار خود (بخصوص زارعی رزکه، عیسی زاده، حاجیان، یوسفی، محمد زاده، نذیری، رشیدی، آپیک و...) که ساکن روستاهای جاده هراز هستند و یک رگه از چمستان نور دارند میخواهم، لطفا سریعا با دلیل و مدرک در جهت یافتن پیوند تاریخی خود با ما، تلاش نمایند. همچنین، چنین خواسته ای را از خانواده محترم کریمی ساکن چمستان دارم. این خانواده خود را حاجی تبار معرفی کرده از کجور آمده اند. از خانواده های محترم بیژنی کشکک و کریمی بیژنی نژاد که ساکن کشکک کجور هستند هم میخواهم در جهت اثبات شجره تاریخی خود همکاری فرمایند. [ شنبه نهم دی 1391 ] [ 16:38 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
دو نسخه از شجره 400 ساله خاندان را برای متقاضیان پست میکنم (حاصل 10 سال تحقیق) به شرط آنکه نسل طایفه خود را به یکی از آنها افزوده و برایم ارسال کنید متقاضیان پیام بگذارید [ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 19:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
عنایت بیژنی http://enayatbijani.blogfa.com/ فاطمه بیژنی http://tanzsal1391.blogfa.com/ و http://naghashiman.blogfa.com/ [ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 ] [ 13:46 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
به بهانه یکم شهریور روز پزشک یادی از طبیب حاذق استان مازندران زنده یاد دکتر خضرالله بیژنی
سال 1338. یک روز گرم تابستان ، روستای فکچال، بخش بندپی بابل. خانه کوچکشان غرق در شادی بود. چهره ی آفتاب سوخته ی پدر و مادر که حکایتگر ساعات مداوم کشاورزی در شالیزار بود با لبخندی شیرین می درخشید . کودکی که خدا به آنها عطا کرد امیدی بود برای روزهای سبز آینده. اینچنین بود که نام خضرالله را برایش انتخاب کردند. **** کتاب و دفتر روی مرز شالیزار قرار داشت و پسر دوشا دوش پدر و مادر زیر آفتاب مشغول کار بود. کتاب و دفتر آنقدر منتظر می مانند تا وقت چاشت فرا برسد و صاحبشان خضرالله دستی به آنها بکشد و صفحاتشان را ورق بزند. این منظره ای بود که اهالی روستا با آن آشنا بودند؛ کودکی که کنار زمین کشاورزی مشغول درس خواندن است. **** روزهای طوفانی که همراه با رعد و برق بود همیشه برای خواهر خضرالهب حالتی معماگونه داشت. این همه نگرانی و اضطراب که در چهره برادر کوچکش می دید طبیعی به نظر نمی آمد. خواهر به دنبال علت این نگرانی مرموز بود. شاید سالها بعد کلید معمایش را می یافت. **** پدر با اینکه خود سواد قابل توجهی نداشت آرزویش این بود که فرزندش مدارج بالای تحصیلی را طی کند و در جامعه فردی تأثرگذار باشد. این بود که خضرالله را برای تحصیل به شهر فرستاد. سال ششم ابتدایی اتاق کوچکی در محله مسجد جامع بابل. هم اتاقی های خضرالله شب هایی را به یاد دارند که او برای راحت بودن آنان که استراحت می کردند تا نزدیکی های صبح زیر نور یک شمع درس می خواند. سالها بعد زحمات این پسر روستایی به ثمر نشت و در رشته مهندسی کشاورزی دانشگاه ساری پذیرفته شد. **** مشغول تحصیل در رشته کشاورزی بود که بیماری تنفسی مادر عود کرد. خضراله که روند درمانی مادر زحمتکشش را بی نتیجه می دید و این وضعیت برایش خیلی دردناک بود تصمیم گرفت که خود دست به کار شود. برای آزمون رشته پزشکی آماده شد و در حالیکه در آستانه فارغ التحصیلی در رشته مهندسی کشاورزی بود این رشته را رها کرد و پس از پذیرفته شدن در آزمون سراسری جهت تحصیل در رشته پزشکی وارد دانشگاه مشهد شد. **** خضرالله دانشجوی سال پنجم رشته پزشکی بود. یک روز که به اتفاق برادر و خواهرش در خانه پدری در کنار مادر ساعات خوشی را می گذراند ورق برگشت و حال مادر در برابر چشمان بهت زده فرزندان به یکباره دگرگون شد خضرالله که از دیدن این صحنه شوکه شده بود تا مدت ها تلاش می کرد که با تنفس مصنوعی نفس مادر را که باز ایستاده بود برگرداند اما تمام آرزوهایش برای برگردان مادر به روزهای تندرستی بر باد رفت و همراه مادر پرکشید... **** خضرالله که با نیت درمان مادر وارد رشته پزشکی شده بود بعد از مرگ وی از پا ننشست چون آرزوی دیرینه مادر و پدر را که پیشرفت تحصیلی او در مدارج عالی و خدمت به مردم سرزمینش بود ، می بایست عملی کند. چهره متبسم مادر که اینبار از آسمان ها نظارگر او بود انگیزه دوچندانی به او داد که تمام مشکلات مالی که در دوران دانشجویی با آن دست و پنجه نرم می کرد را با کار مضاعف و تلاشی شبانه روزی پشت سر بگذارد و با اخذ درجه فوق تخصص در رشته بیماری های تنفسی و آلرژیک برای خدمت به سرزمین مادری خود برگشت. **** دکتر خضراله بیژنی پس از بازگشت در بابل برای نخستین بار بخش ریه دانشگاه علوم پزشکی بابل را در بیمارستان شهید بهشتی تأسیس کرد و علاوه بر تدریس در دانشگاه ، انجام امور تحقیقاتی و تهیه و تدوین کتب و مقالات ارزشمند علمی -که در حال حاضر برخی از آنها به عنوان مرجع برای دانشجویان پزشکی دنیا استفاده می شود - در کار طبابت نیز همت والایی داشت . مطب دکتر همواره مملو از بیمارانی بود که پس از خدا به طبابت بی نظیر او امید بسته بودند. همین بیماران او بودند که پس از بهبود در اقصی نقاط استان آوازه ی تشخیص و درمان بیماری او را دهان به دهان منتشر کردند و تا سالیان سال نام دکتر خضرالله بیژنی به عنوان یکی از حاذق ترین اطبا در زمینه بیماری های تنفسی استان مازندران مطرح بود. **** سال 1381 خبر بدی به سرعت بین مردم استان منتشر شد. سیل در استان گلستان تعدادی از هموطنان را به کام مرگ کشاند. نام دکتر خضرالله بیژنی و پسرش حامد (از منتخبین المپیاد فیزیک استان) که عازم سفر مشهد مقدس بودند در بین قربانیان دیده می شد. شاید با شنیدن این خبر شوم بود که خواهر دکتر معمای سالهای کودکی خود و برادرش را یافت... تشییع پیکر باشکوه و کم نظیر دکتر خضرالله بیژنی در شهر بابل حکایت از قدرشناسی مردم این مرز و بوم داشت که هیچگاه زحمات خادمان متخصص و متعهد خود را از یاد نمی برند... **** سال1391 . ده سال از آن حادثه گذشته است. دانشگاه علوم پزشکی تهران. دانشکده ی پزشکی . در بین اسامی دانشجویان سال پنجم نامی به چشم می خورد. فائزه بیژنی فرزند خضرالله زندگی همچنان ادامه دارد. فائزه در حالیکه چشم به روزهای سبز آینده دارد پا جای پای پدر گذاشته است. [ چهارشنبه یکم شهریور 1391 ] [ 14:3 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
منبع این مطلب لیست پایگاه بسیج فکچال است (که در تصویر هم آمده)، بیانات خود را به پایگاه منتقل کنید چون نویسنده وبلاگ در این رابطه صاحب نظر نیست.
1- شهید محمد مهدی حبیب زاده بیژنی : کردستان 1359 2- شهید عنایت الله (بیژن) مقیم پور بیژنی : فتح المبین 1361 3- شهید فرهاد حسن زاده مقیمی : فتح خرمشهر 1361 4- شهید عباس اکبر زاده نیازی : عملیات والفجر 1361 5- شهید عطاء الله مقیم پور بیژنی : والفجر(6) 1362 6- شهید محمد نبی اکبر تبار ملکشاه : جزیره مجنون 1362 7- شهید یوسف کوچک زاده مقیمی : طلائیه 1362 8- شهید رضا (الله وردی) مقیمی حاجی : آزادی مهران 1365 9- شهید علی اصغر مقیم پور بیژنی : شلمچه کربلای (5) 1365 10- شهید احمد باکیده (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365 11- شهید کاظم نصرالله پور نیازی : شلمچه کربلای (5) 1365 12- شهید حاج علی برار گلبرار زاده شیر تبار (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365 13- شهید احمد علی اسماعیل زاده مقیمی : شلمچه کربلای (5) 1365 14- شهید محمد نوروز پور نیازی : شلمچه کربلای (5) 1365 15- شهید علی ملک (فیروز آباد) : شلمچه کربلای (5) 1365 16- شهید احمد الهقلی زاده مقیمی : جزیره مجنون 1365 17- شهید امید مقیم پور بیژنی : مهران 1365 18- شهید حسینعلی داداش نژاد نیازی : فاو 1366 19- شهید علی اسماعیل پور نیازی : شلمچه 1367 20- شهید حسین کوچک تبار مقیمی : عملیات مرصاد 1367 21- شهید رمضان اکبر تبار کامی (فیروز آباد) : زاهدان 1370 22- شهید علیرضا علی پور نیازی : زاهدان 1370 23- مرحوم مهدی (فرشاد) مقیم پور بیژنی : تصادف ساختگی (جانباز) از فاطمه بیژنی: شهید محمد مهدی حیب زاده بیژنی دبیر دبیرستانهای بابل در سال ۱۳۵۹ بدست مزدوران حزب ملحد کومله کردستان اسیر و در همان سال در پی یک محاکمه باصطلاح انقلابی محکوم به اعدام و بدرجه رفیع شهادت نائل آمد . روحش شاد و راهش مستدام باد. پیکر اولین شهیدی که فضای فکچال را معطر ساخت، شهید عنایت الله (بیژن) بیژنی است. شهید رضا مقیمی حاجی و امید مقیم پور بیژنی جزو شهدای خط شکن بودند شهیدان سبکبالی که با پیکر سوخته برای باز کردن راه عبور سربازان امام زمان بدنشان را بر روی مین انداختند.با امام زمان عج ا...دیدار کردند.با رهبر وآرمان انقلاب اسلامی تجدید میثاق بستند زمانی که پیکر مطهرشان را برای تشییع آوردند تماما سوخته بود. راهشان پر رهرو وروحشان شاد. شهید محمد نبی اکبر تبار ملکشاه شهید ۵۹ ساله جز شهدای بسیجی پدافن هوایی بود .بر روی پدافن می نشست هواپیماهای عراقی را هدف گلوله قرار می داد. همین که نمازش را خواند همرزمش روی پدافن نشسته بود شهید شد حرکت کرد تا به سمت پدافن برود با اصابت ترکش در ناحیه سر به درجه رفیع شهادت رسید. شهید احمد علی اسماعیل زاده مقیمی شهید غواص در یای بودند زمانی که پیکر مطهرشان را آوردند لباس غواصی به تن داشت شهید شانزده ساله که درس و تحصیل را ترک و عازم جبهه شد .روحش شاد و احمد علی اسماعیل زاده مقیمی حاج علی برار گلبرار زاده شیر تبار وعلی ملک واحمد باهکیده محمد نوروز پور نیازی به فرماندهی شهید کاظم نصراله ا.. پور نیازی در سال ۱۳۶۵ در شلمچه در کربلای ۵ به شهادت رسیدند. شهید کاظم نصرا... پور بعد از شهادت سایر همرزمان تنهایی به جنگ با دشمن رفت و چون سمت فرماندهی حمله را بر عهده داشت سرش را از بدن جدا کردند. روحشان شاد راهشان پر رهرو شهید علیرضا علی پور و رمضان اکبر تبار کامی در تابستان سال ۱۳۷۰ در زاهدان به همراه ۴۰ تا از سربازان به دست قاچاقچیان مواد مخدر (شرور) مظلومانه به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.زمانی که قاچاقچیان آنها را محاصره کردند و راهی برای گریز نداشتند قاچاقچیان به آنها گفتند خلع سلاح شید ما با شما کاری نداریم فرمانده سر بازان فریب خورد و به بقیه دستور داد تا سلاحشان را به زمین بیاندازند به محض خلع سلاح شدن قاچاقچیان همه را به تیر گلوله بستند. در پشت این سربازان بعد ازیک سراشیبی گودالی بزرگ بود در حین تیر باران یکی از سربازان که اهل روستای فیروز آباد فکچال بود خودش را به زمین انداخت و غلتان غلتان به داخل گودال افتاد و بعد به حالت جان در دادن هی دست و پا می زد آنقدر که تمام خاک ها را روی سرش ریخت. آنقدر خاک روی سر خودش ریخت که قاچاقچیان متوجه او نشدند.او تنها باز مانده از این فاجعه اسفناک بود شاید اگر او نبود کسی نمی دانست که چه بلایی بر سر این شهدا آمده قاتلان با تفنگ آنقدر روی صورت شهدا کوبیدند بطوریکه اصلا چهره شهدا قابل شناسایی نبود . زمانیکه اجساد را به تهران رساندند مادرش برای شناسایی رفت وعلیرضا را از روی لباس شناخت.شهید علیرضا چهره معصومی داشت همیشه متبسم بود . علیرضا داخل نانوایی محله مون کار می کرد خیلی کم عصبانی می شد ..آن زمان من ده سالم بودمن و دوستم برای یاد گیری قران پیش ملا باجی محله مان که خونه اش کنار مسجد بود می رفتیم یادم می آد زمان تشییع پیکر مطهرش من و دوستم رفتیم دیدیم ملا باجی تعطیل کرده است . کنار مسجد پایین محله دم در برای شهید علی پور چون مجرد بود حجله درست کرده بودند و بعد عکس تمام شهدای فکچال را بزرگ روی بوم نقاشی کرده ا ز دم درمسجد تا سر سراهی گذاشته بودند و بلند گو می خواند من ودوستم با چشمانی خیره به عکس نگاه می کردیم انگار او می خواست چیزی به ما بگوید اشک ار چشمانمان سرازیر شد .جمعیت زیادی از روستاهای اطراف آمده بودند . کسی به کسی نبود و چند تا سر باز ان با لباس سبز با تفنگ مانع هجوم جمعیت به سمت اجساد شهدا می شدند . من و دوستم دیگر به خانه نرفتیم و همراه بقیه در مراسم تشییع جنازه بودیم.من تا آن موقع باورم نمی شد شهید علیرضا دیگر در محله ما نیست. از ابراهیم نیازی: یادش بخیر،یادم میاد وقتی مادر بزرگ ایناداشتن از اون خونه تو مجیدیه کوچ میکشیدن واقعاًانگار همین دیروز بود،سرکوچشون یه نونوایی لواش داشت. یه همسایه پیری هم داشتن که گُلی خانوم صداش میزدن،خیلی زن مهربونی بود،خدا بیامورزدش. یه خونه دو طبقه ای کلنگی که طبقه اولشو داﭠیم اینا بودن،طبقه بالایشو مادر بزرگ اینا.همون روزا بود که همسنگر داﭠیم اومد در خونه وخبر آورد که دایی توی عملیات خیبر شهید شدُ ومانتونستیم اونو با خودمون عقب بیاریم. همه گریه میکردن.من اون موقع کوچیک بودم حالیم نبود،به من می گفتن دایی رفته پیش خدا. مادر بزرگ همیشه می گفت یوسفم زندست.همش میگفت نکنه یه روزی ما ازاینجا بریم بعدش یوسفم بیاداینجا... ...اون روز که داشتن با همسایه ها خداحافظی می کردن مادر بزرگ به همسایه ها گفت که اگه یه روزی یه آقایی به اسم یوسف مقیمی اومد اینجا،آدرس خونه جدیدمون که تو تهرانسرِ رو بهش بده.گذشت تا بهارسال١٣80،یه روز داشتن پیکر شهداء رو از کنار خونمون می بردن. منو و مادربزرگ برابدرقه شهداء سر کوچه شون رفتیم. من یه هو چشمم به یه تابوت خورد که روش نوشته بود. یوسف کوچک زاده مقیمی. فرزند:غلامحسین. استان:مازندران . مامان بزرگ یهو از خود بیخود شد. وهمین طور که ماشین داشت حرکت می کرد.رفت رو تابوت دایی دراز کشید. بالاخره انتظار مادر بزرگ به پایان رسیدو داییم خودش اومددرخونه.حالا همیشه وقتی به یاد اون روز میوفتم یاد اون جمله ی زیبا که میگه "شهیدان زنده اند" میوفتم. ﴿سلام ودرود خدا برآنان که روزی به ندای امام عزیز پاسخ گفتند، و روزی که خون مطهرخود را نثار کردند.﴾ شهید یوسف کوچک زاده مقیمی در تاریخ١4⁄01⁄1342در یک خانواده متدین ومذهبی در روستای فکچال (مومن آباد) دیده به جهان گشود.ایشان بعد از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به ندای امام عزیزلبیک گفت و درتاریخ ١٦⁄١٢⁄1362درعملیات خیبردر منطقه طلائیه به درجه رفیع شهادت ناﺋل گردید وبه وصال معبودش رسید.وخون پاکش رانثار اسلام نمود تاسندی برای افشای جنایات ابرقدرتها باشد. قسمتهای از وصیت نامه شهید:یوسف کوچک زاده مقیمی: برادران استغفار ودعا را از یاد نبرید،که بهترین درمانها برای تسکین دردهاست و همیشه بیاد خدا باشید.ودر راه او قدم بردارید.و هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیاندازند... خدایا،بارالها،پروردگارا،معبودا،مولایم. منِ ضعیف و ناتوان که تحمل دردِ از دست دادن پاهایم را ندارم چگونه تحملِ عذاب تو را می توانم بکنم،خدایا مرا ببخش از گناهانم در گذر،تو کریم و رحیم هستی... به پدر و مادرم وصیت می کنم که بعدار مرگم ناراحت نباشند ،چرا که انسان سرانجام فانی است و می میرد.حال اگر این مرگ در راه خدا باشدچه بهتر،و نیز خداوند شما را آزمایش می کند.واگر در سختی و مصیبت خدا را فراموش نکردید و خداوند را شکر کردی آن وقت اجر می برید… این روستا نسبت به جمعیت اندک خود بیشترین شهید را در این بخش به مردم اهدا کرده که نشان از دینمداری این خطه از مردم ما میباشد. با تشکر فراوان از آقایان احمد مقیمی و ابراهیم نیازی و همچنین خانم فاطمه بیژنی بخاطر تنظیم مطالب بالا
[ جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 ] [ 14:25 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
در آستانه سالگرد درگذشت عمو و شوهر خاله عزیزم، با ذکر یادداشتی داغ از مادرم، یادش را گرامی می دارم.
«مانا خداست» استاد عشق، پروانهی مهرآموزم: دیروز درکلاس احساس و در زنگ عاشقی با ایراد آغازین کلام سوگنامهات تکاتک واژه هایم به احترام قیام نمودند و قلم را به مشق عشق فراخواندند تا زمزمههای وفا و مهرت را واگویه کند. هرچند دیر ولی دیر نیست!... سالروز دلتنگیهایت به شب رسید و من با نوای هشت هشتِ دل مویههایت، غزل عزل دلگویهات را مرور میکنم و در هنگامهی یادت، با یادمان فراق در این اندیشه که چسان با مشق نگارهام بر قلبت نقش زنم، شمع زندگانیات پر سوختن عاشقانهی پروانهاش را که بیواهمه بر شعلهاش بال میزند، تاب نداشت. او در مسیر نسیم ندایی قرار گرفت تا شعلهاش را فرونشاند؛ تا آواز دلانگیز بال پروانهاش بر آسمان خاموشی و شعلهی یادش برقرار بماند؛ تا پروانهاش گل کند... خواهر خوبم: در هشت سال تنهاییات شمع خاموش تو با قطراتی سرریز و ماندگار، در شمعدان زرّین دل و گلخانهات با تو، سنای چلچراغ عشقی را مصوّر نمود تا در خاطرهی عشقت با او، پیام عشق حسینی (ع) را رساتر یابی و رضای فاطمه (علیها سلام) را در خلوت و غربت شبانهات، شکوفاتر بینی و از وادی خلوص و قربت. پوتو پارسایی را در پیمان عارفانه ات، با خدای خویش فروزانتر نمایی. در این مشیّت موهبتیاست! روحش شاد که غروبش، طلوع بندگی بود و فسردنش آغاز فروزندگی... برای فردای فراغ و فروغ ازلی... نازنین پروانهام: چون آگاهی شبنم بر گلبرگهای گل پروانه، زیباتر از گرد غم بر بالهای سوختهی پروانهی شمع است. بدان و باور بدار، باهرهی وفا از گل نگاه مرطوبت لطیفترین و گویاترین سرود عاشقانهای است که میسرایی و میخوانیم. از این رو از تو میخواهیم خصلت سوختن را وانهی و تا هماره گل باشی، زیرا بلبلکانت طراوت گل بودنت را بیش از پیش تشنهاند و تمنّا دارند؛ سیرابشان گردان. شکیبای فرزانهام: به پاس صبوریهای غمگنانهات در هشتمین اردیبهشت ناباوری، مسئلت داریم، ولای مولا علی (علیه السّلام)، جلای قلب بیمار و بیدارت باشد. و چون شمعسانان و پروانهصفتان خداجو را نوید فردایی پر نور است و در دنیای نور نیز از شعله و سوختن سخن نیست، گل واژهی «گلهای بهشت» کمترین ارمغانیست که نثارشان و نثارتان باد. آمین و انشاءالله با شاخه ای گل مریم - قم: خواهر کوچکت- پریچهره معصومه 28/2/91 [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:19 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب در حال ویرایش و تکمیل است. شهید محمّد مهدی حبیب زاده بیژنی فرزند شاعر فرزانه استاد عبد الجواد بیژنی در سال 1323 شمسی در خانوادهای مذهبی و ادیب متولّد شد. او تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود را در شهر بابل گذراند. سپس برای انجام تحصیلات دانشگاهی روانهی شهر مقدّس مشهد شد. زمان دانشجویی مصادف با وصلت ایشان با خانوادهای اصیل، مذهبی و مبارز از نسل سادات شد که از این ازدواج دو پسر و یک دختر به یادگار مانده است. این فرهنگی شهید در دوران تحصیل و آموزش همواره کوشا و فعال بود. در ضمن دیدگاهی منتقدانه به وضعیت اجتماعی حاکم داشت. رشد در خانوادهای مذهبی و گذراندن رشتهی الهیات و معارف اسلامی (دانشگاه فردوسی) در جوار بارگاه ملکوتی حضرت امام رضا (ع) از او انسانی متدیّن ساخته بود که تلاش می کرد تمام جنبههای دینی را در زندگی فردی و اجتماعی خود لحاظ نماید. از این رو ارتباط عمیقی میان او و مرجعیّت و روحانیّت برقرار بود. شاید تمام روحانیون برجستهی شهر بابل در زمان زندگی پر بارش با افکار و روحیّات این مرد بزرگ بودند. همزمان با اوجگیری انقلاب اسلامی، فعالیت این شهید که سالها در کسوت دبیری و مدیریت در خدمت جوانان شهر خویش بود افزایش یافت. آنگونه که با تشکیل جلسات و تیمهای مذهبی عملاً یکی از مدیران اعتراضات سازمانیافتهی مردمی، علیه رژیم پهلوی در شهر بابل گشت. به همین دلیل همواره مورد تعقیب مأموران ساواک بود. تا آنجا که چندین بار خانهاش هدف حمله و بازرسی مأمورین رژیم قرار گرفت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، او و جمعی از یارانش، گروهی را در کاخ سلطنتی شاه (دانشگاه پزشکی فعلی بابل) تأسیس کردند که با عنوان «پاسداران قصر» مسئولیت حفظ امنیت شهر را تا شکلگیری نهادهای مرتبط برعهده داشتند. ایشان با نقش مهم خود در دستگیری و تحت نظر قرار دادن مأموران رژیم گذشته، عملیاتی نظیر: خارج کردن مدرسهی میرزا زکیخان (مدرسهی روحیّهی فعلی بابل) از چنگ غاصبانهی بهائیان را نیز سازماندهی کرد. (هر چند که با فعالیتهای انجمن حجّتیه همراه نبود) از این موضوع در خاطرات آیت الله فاضل از اندیشمندان شهر بابل و نیز نمایندهی دورهی اوّل این شهرستان در مجلس، با ذکر نام «شهید» یاد شده است. شنیدن اخبار درگیریهای کردستان او را ناآرامتر و مسئولیّتش را سنگینتر نمود. تا آنکه بعد از تصرف شهر پاوه توسط ضد انقلاب، عازم این سرزمین شد و سرانجام در این خطّه از خاک وطن، به خیل شهدای گمنام کشور جمهوری اسلامی ایران پیوست. لازم به ذکر است فرزندان و رهروان این شهید والا مقام که در زمان شهادت پدر، کودک و نوجوان بودند، امروز با مدارک و مدارج عالیه باعث افتخار خانوادهاند چرا که در خدمت به جامعه و انقلاب می درخشند. شایسته است با این خوبان که در عرصه ی شعر و ادب و هنر نیز قلم توانا و روانی دارند، آشنا می شویم: 1- استاد جانباز، محمّد حبیبزاده بیژنی، محقّق و پژوهشگر و نیز مدرّس دانشگاه در قم با مدرک کارشناسی ارشد حقوق بین الملل از دانشگاه علّامه طباطبایی و درس خارج فقه. 2- جناب دکتر علی بیژنی، مدیر پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی بابل. 3- سرکار دکتر فاطمه بیژنی، دندانپزشک. و در نهایت باید گفت: در خون پر جوش شهید محمد مهدی بیژنی، خروش ادیبانهای نیز به ارث بود. اشعار انتقادی اخلاقی ایشان شعار نبود، نمودی از شور و شعور سرشارش بود که شکوفایی اخلاص و ایمانش را در تابلوی آموزش، نمایان میساخت. پارهای از دل سرودههایش را بر قلوب مشتاقان معرفت مشق می کنیم. از آنجا که میسراید: زیر بار ظلم رفتن ابلهی ست گرچه ظالم قامتش سرو سهی ست مرد حق در راه دین جانش دهد گرچه دشمن وعده پنهانش دهد زندگی با ناکسان ننگ است و عار مرگ باشد بهر عاقل افتخار در بیان اوصاف حضرت قادر متعال مینگارد: بسمه تعالی سزاوار پرستش آن خدایی که بوده از ازل دارد بقایی برایت از برایش کفر و الحاد نهایت هم برایش ضد میعاد زمین از قدرت او گشت ایجاد سما از امر او گردیده بنیاد خدا در خلق عالم نیست مجبور چو خورشیدی دهد از خود همی نور اگر قصدش بود ایجاد عالم همی گوید بشو، گردد همان دم اگر گویند عالم یا خلایق بود جزئی ز ذات حیّ خالق ره کفر و دغل کردند پیشه زده بر پیکر اسلام تیشه و گر گوید کسی مرئیست خالق و یا معشوق باشد بهر عاشق ندارد اطلاعی از شریعت که میگوید کلامی بیحقیقت نمیباشد صفاتش جمله محدود اجل را از برایش نیست ممدود خداوندا تویی خلّاق سبحان که فرمودی عطا بر جن و انسان سر و دست و تن و چشم و زبان را درون و باطن و روح و روان را که تقدیست کنند ای خالق فرد اگرچه برتری زان چه توان کرد در آخر دارد اندر دار دنیا به قبر و برزخ و در حشر و عقبا «محمد مهدی» آن عاصی مجرم امید لطف بیحدّی ز منعم روانش شاد فرزند ارشد شهید، بهمراه مادرم زحمت این مطلب را کشیدند، از آنها متشکرم. از این مطلب در چاپ دوم کتاب سخنوران بابل و همچنین کتاب تاریخ جامع بندپی استاد یوسف الهی استفاده می شود.
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 12:35 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
![]() فهرست مطالب کتاب به این شرح است: 1- مقدمه 2- فصل اول: تاریخچه نسل حاجی 3- فصل دوم: تاریخ فکچال 4- فصل سوم: آداب و رسوم 5- فصل چهارم: دیدنیهای فکچال 6- فصل پنجم: بزرگان حاجی تبار 7- فصل ششم: شهدای فکچال (زندگینامه و وصیت نامه) 8- فصل هفتم: غذاهای محلی 9- فصل هشتم: ضرب المثلهای فکچالی 10- فصل نهم: شجرنامه حاجی تبارها 11- فصل دهم: اسناد تاریخی فکچال و فکچالیها 12- فصل یازدهم: مهرهای تاریخی فکچالیها 13- حاجی تباران بزرگ غیر فکچالی 14- خاطرات شیرین حاجی تبارها 15- اشعار و مقالات برگزیده ![]() [ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 15:34 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
رئيس دادگاه هاي صلح تهران معاون اجرائي قوه قضائيه معاون اول ریاست قوه قضائیه کل کشور رئيس دادگاه بخش تهران رئيس دادگاه شهرستان تهران قائم مقام دبير شوراي نگهبان حقوقدان شورای نگهبان (16 سال) بازپرس دادسراي انقلاب اسلامي تهران ایشان در اواخر دوره آیت الله یزدی از مسئولیت معاونت قوه قضائیه کل کشور استعفا نمود، اما پس از رد پذیرش استعفایش تقاضای بازنشستگی کرد. اکنون که دوران بازنشستگی خود را سپری می کند دفتر وکالتش مشغول کار است. شاعری یادگار خانوادگی اوست و ایشان تبحر فراوانی در عرصه انواع شعر و ادب داشته و از این باده حظی وافر برده و یکی از بهترین طنز سرایان می باشد. همچنین در سرودن غزلیات عاشورائی، اجتماعی، عرفانی و عاشقانه و نیز در شعر نو ماهرند. از اوست: آنگه که یاد خاطره ی کربلا کنم دل را به بیکرانه غمی آشنا کنم مرغ شکسته بال و دل بی شکیب را بر آسمان عشق حسینی رها کنم از هر چه بود وهست به یکباره وارهم خود را ز رنگ و ننگ تعلق جدا کنم ![]() یادداشتی از آقای ابراهیم مختاری راجع به استاد بیژنی ابراهيم مختاری، متولد ۱۳۲۶ بابل، در سال ۱۳۵۱ از مدرسه عالی تلويزيون و سينما فارغ التحصيل شد و در سال ۱۳۵۷ ليسانس خود را از دانشگاه پاريس هشت گرفت و در تلويزيون مشغول به كار شد؛ ابتدا به عنوان دستيار كارگردان و برنامهريز در سريالهای تلويزيونی دليران تنگستان و سمك عيار شرکت داشت سپس به عنوان نويسنده-كارگردان مستندسازی را شروع كرد.در سال 1372نخستین فیلم سینمایی خود به نام زینت را ساخت که در بخش هفته منتقدین جشنواره کن 1994 به نمایش درآمد. وی بانی تشکیل هیات موسس انجمن مستند سازان سینمای ایران، و عضو هيأت مؤسس این انجمن بود و در دو دوره نخست به عنوان رئيس هيئت مديره انجمن برگزیده شد. دهها فيلم، مستند، کتاب، مقاله و... از آثار ايشان است. يادداشتي از ايشان در رابطه با مراحل ساخت فيلم اجاره نشيني در سال1361 منتشر شد که در اين يادداشت به مطالبي در رابطه با جناب آقاي دکتر خسرو بيژني برخوردم که خلاصه ي آن چنين است: .....آنروزها
بعضي
روزنامه
ها در
مورد
احكام
مالك و
مستاُجر
به
دادگستري
حمله مي
كردند
و در
نتيجه
دادگاه
ها در
ميان
مردم
چهره
منفي
پيدا
كرده
بودند.
طبيعي
بود
بسياري
از قضات
با
آگاهي
از هدفي
كه
داشتيم
ما را به
محل
دادرسي
راه
ندهند.
خوشبختانه
وجود
خسرو
بيژني
به
عنوان
رئيس
دادگاههاي
بخش،
نعمت
بزرگي
بود. او
مي گفت
ما
مجبوريم
از روي
قانون
قضاوت
كنيم و
حكم
كنيم.
اين به
عهده
قوه
مقننه
است كه
قوانين
ناعادلانه
را ملغي
يا
اصلاح
كند.
ميگفت
ما به
آنها
گزارش
ميدهيم.
اما
فيلم(سينما)
ميتواند
پيامدهاي
پنهان
قوانين
غلط را
براي
قانونگذار
آشكار
كند.
استدلال
او براي
قاضيهاي
مخالف،
آنها را
با ما
همراه
كرد و در
اتاقهاي
دادرسي
به روي
ما و
بعدبه
روي
دوربين
باز شد...... حالا كه دوباره صحبت از خسرو بيژني شد بگذاريد بعضي چيزها از اين شخصيت كه برايم جالب است را ياد كنم. بيژني در اتاقش معمولاُ باز بود. هر مرد و زن، كراواتي يا ريش دار ـ چادري يا مانتوپوش، مرفه يا تنگدست كه وارد ميشدـ او پيش پايش بر ميخواست صندلي تعارف ميكرد و پس از او مينشست. گاه در نيم ساعتي كه پيشش مي نشستيم ميديدم نزديك به بيست بار اين نشست و برخاست تكرار ميشود. او در طول روز شايد نزديك سيصد چهارصدبار به احترام اين و آن بر ميخواست و مينشست. در نگاه پذيراي او از آدمها ذره اي اكراه يا تفاوت حس نميشد. همان لحن و احساسي را كه براي ارباب رجوع حزب اللهي داشت براي كراواتي هم داشت. برايش تفاوت نميكرد مخاطب زني چادري و تنگدست بود يا زني مانتوپوش و متعين. اين رفتار در آن روز كه چادري با غضب به مانتوپوش نگاه ميكرد و مانتوپوش با تحقير به چادري و كراواتي با حرص به حزب اللهي و حزب اللهي با انكار به كراواتي نگاه ميكردند امري عجيب بود و ضمناُ در مقامي كه او داشت چقدر بجا. او اغلب مراجعان را ميشناخت. از پرونده شان خبر داشت و معمولاُ سرراست ترين پيشنهاد حقوقي را به زبان بسيار ساده و بسيار قابل فهم براي شنونده اظهار ميداشت. حكمي كه از رييس دادگاه براي محكوم پذيرفتني نبود، با توضيح بيژني مفهوم ومقبول ميشد. همه از مهرباني يكساني بهره ميگرفتند. در عين مهرباني ذره اي به كسي باج نميداد. و چقدر عجيب بود كه ذره اي دودلي براي گفتن سختترين احكام به محكوم نداشت اما در پي ابلاغ حكم، چشم اندازي از اميد و آينده براي اشخاص باز ميكرد كه پذيرش حكم را امكان پذير ميساخت. حكمت عملي زندگي در او به غايت بود. روزي در اتاقش گفتگو ميكرديم. او پشت ميز و من روي يكي از مبلهاي مستعمل كه به رديف در اتاقش چيده بودند نشسته بودم. در انتهاي رديف مبل، روي ميزي عسلي يك جعبه شيريني تر قرار داشت. در اتاق مثل هميشه باز بود. ناگهان پسركي به دو از در به ميز عسلي حمله ور شد. در پي او زني چادري دويد. بيژني از جا جهيد و فرياد زد ولش كن، ولش كن، ولش كن. زن ايستاد . پسرك ده دوازده ساله دو دستي دهانش را ار شيريني پر كرده و از ترس مزاحمين احتمالي شيرينيها را قورت نداده مشتها را دوباره از شيريني پر كرده نزديك دهن منتظر داشت. با كمي دقت آثار عقب ماندگي در چهره پسرك ديده مي شد. بيژني ميگفت بگذار بخوره، آورده اند براي خوردن. چه كسي بهتر از او، كاري به كارش نداشته باش. بيژني سعي ميكرد با كلامش مادر را دلداري دهد و در برابر ميل او و مستخدمين كه هر لحظه ممكن بود پسر را از شيريني دور كنند مجال بيشتري به پسرك بدهد. زن چهره شرمگينش را با چادر مي پوشاند و با گريه به پسرش نگاه ميكرد كه با ولع ته جعبه شيريني را در مي آورد...... نشاني سايت استاد مختاري: http://www.ebrahimmokhtari.com [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 18:57 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
استاد عزيزالله بيژني فرزند ميرزا فضل الله مقيم پور بيژني-سال 1300 در بابل زاده شد.وي تحصيل را تا کلاس هفتم در دبيرستان شاهپور ادامه داد و در سال 1319 به آموزشگاه پست وتلگراف و تلفن بابل راه يافت و در مدت يک سال فنون مربوط را ياد گرفت. پس از وقفه اي که به خاطر هرج و مرج 1320 پيش آمد،به کارمندي آن اداره درآمد و تا 1355 ادامه خدمت داد که آخرین مسئولیتش ریاست آن اداره بود. مرحوم بيژني مدتي رييس کانون بازنشستگان بابل بود. وي در هر دو قالب فارسي و تبري مي سرود و شعرهايش عرفاني،مذهبي و اجتماعي است.وي علاوه بر شعر در نقاشي نيز ممارست داشت. نمونه شعر مرحوم عزيزالله بيژني: ونوشه آ ونوشه آ ونوشه / ته سر جرينگوئه،ته دل خموشه ميون عاشقون تنها بهي ته / چه وسه کنار په زني ته
گفتني است آن مرحوم پدر هنرمند گرامي رويا بيژني-شاعر و گرافيست معاصر-است.نوشته زير را دختر شاعر در آخرين روزهاي زندگي پدر نوشته است: ساعت دوازده شب است باباجانم و نو دست چپم را سفت گرفتی و من کنار تختت نگاهت می کنم و دست راستم می نویسد تا اشکم وحشیانه تر ازین نریزد و رام شود/خودت با اشاره ای خواستی دستت را بگیرم / این ساعت نفسگیر شب را که دستهای نحیف نگرانت را به من بخشیدی فراموش نمی کنم و آن همه روزها که با تو بودم و قدر دان گرمی اشان نبودم را نیز... باباجان!مزخرفات آن دکتر ابله دیروز راباورنکردم / تو هم جدی اش نگیر. مزخرف می گفت که تو دیگر نمی شناسی ام/ مزخرف می گفت که دیگر گوش ات نمی شنود/ مزخرف می گفت/ نمی دانست تو با دهان باز مانده ی کج شده ت و چشمان بی رمق نیمه بازت و دستان جمع شده در خودت و با این همه سکوت معصومانه ات چه صبورانه گوش می کنی و از گناهش می گذری... کاش یادم نمی دادی ارام از گناه مردمان بگذرم / یادم نمی دادی باکلامم نرنجانم شان / کاش هرگز مهرباتی را یادم نمی دادی تا با ناسزا از خانه ات بیندازمش دور. دکتر دیروزت مزخرف می گفت وگرنه وقتی ادای شادمانی را در آوردم و گفتمت : تو مال من می شی تا تو مثل آنوقتها بگویی استغفرالله / چرا سرت را ارام تکان دادی؟ مزخرف می گفت وگرنه وقنی با کلام مامان جان /صدایت کردم : عزیز پرس کچیک کیجا بی امو / درازه راه غریب جا بی امو/ عزیز پرس لاوه مهمون بیاریم/ بوریم قرض هاکنیم و نون بیاریم .... چشمهایت نمناک شد؟ مزخرف می گفت واگرنه چرا هی با تق تق زدن به تختت وادارم می کنی بغلت کنم و بخوابیم وهی توی گوشهایت که از تماس زیاد با تشک زخم شده بگویمت دوستت دارم...؟ آخ باباجانم!عزیزترینم! مهربانترین باباجان دنیا! به خدا دوستت دارم... دوستت دارم...دوستت دارم .. منابع: http://www.mazandnume.com/cms/print.asp?PNID=9178 سخنوران بابل صفحه 195
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 17:41 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
سردار مهندس اردشیر (حسین) مقیم پور بیژنی، فرزند مرحوم مغفور حاج ناصر در سال 1341 در بابل متولد شدند، ایشان برادر بسیجی شهید امید بیژنی و جناب سرهنگ احمد بیژنی می باشند سوابق تحصیلی : کارشناس ارشد مدیریت راهبردی و کارشناس علوم انتظامی سوابق کاری : تصدی پست های مختلف مدیریتی (اداری، پرسنلی، پشتیبانی وفرماندهی) در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، وزارت دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح،وزارت صنایع سنگین و نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران و شهرداری تهران که اهم آنها به شرح ذیل می باشد:
· مدیر بنیاد تعاون · جانشین معاونت اداری- پشتیبانی دانشکده علوم و فنون دریایی سپاه · جانشین فرماندهی پشتیبانی در وزارت دفاع · مدیر کل خدمات پرسنلی ناجا · مدیر عامل موسسه قوامین ناجا · رئیس راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ · فرمانده انتظامی استان مرکزی · مدیر عامل سازمان بازیافت و تبدیل مواد · مدیر عامل و عضو هیأت مدیره شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه · عضو هیات مدیره سازمان تاکسیرانی تهران · مدیر عامل سازمان پایانه ها و پارک سوارهای شهرداری تهران
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 16:58 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
استاد ابوالحسن حبیب زاده بیژنی فرزند ملک الشعرای مازندران حاج شیخ عبدالجواد بیژنی در سال 1329 شمسی در بابل زاده شد. تحصیلاتش را تا دیپلم در بابل ادامه داد، سپس موفق به اخذ لیسانس در رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران شد. پس از پایان تحصیلات به زادگاهش مراجعت نموده و به تدریس در: دانشگاه، تربیت معلم و دبیرستان های بابل اشتغال ورزید. وی که تبحر فراوانی در عرصه شعر و ادب دارد، روشنای محفل جوانان شاعر است. او شاعری خوش قریحه می باشد که غزال غزلش در گذرگاه دیروز با نگاه امروزی رهسپار است. منبع: کتاب سخنوان بابل ص255 برادران و خواهران استاد شاعرند و در پستهای جداگانه به معرفی آنان می پردازیم. استاد بیژنی همسر و دو فرزند شاعر و هنرمند دارند، یکی از فرزندان ایشان خانم سمانه بیژنی وبلاگی زیبا داشته و در پیوندهای این وبلاگ قابل دسترسی است.
یاداشتی از شاگرد استاد آقای آرش امین زاده برای خرید سبد پلاستیکی وارد کوچه ی پلاستیک فروشی شدم . هنوز کاملا به داخل کوچه نپیچیده بودم که . . . شب قبل فکرش مهمان ناخوانده ی ذهنم شده بود . دیر آمده بود و نمی رفت . غلت زدم تا بفهمد که خوابم می آید و نرفت . همسرم گفت که به خاطر خواب زیاد بعد از ظهر است که خوابم نمی برد . نمی دانست . ابوالحسن بیژنی را از سال 1371 می شناسم . در میان سالهای محکومیت
مدرسه انصافا خوشبختی پنهانی بود. در اجرای حکم تفهیم درس همچون دیگر معلمان توانا
بود اما همچون دیگران بود . در زندانی که من 3 سال از چهار سال پایان محکومیت اولم
را در آن گذراندم همه ی معلمان دانشمند بودند و استاد تفهیم . او نیز از همین جنس
بود با این تفاوت که من درسش را دوست داشتم و البته شوخ طبعی و ظریف گوئیش را . نمی دانستم چکار کنم . با او دست بدهم یا دستش را ببوسم . همه چیز برخلاف آن چیزی که شب قبلش تجسم
کرده بودم بود . دست دادیم و رها نکردیم
. کات به : خارجی . کوچه ی پلاستیک فروشی . روز . نمای بازگشت جواد را هم از همان سال 1371 می شناسم . همکلاسی ام بود . هنوز صحنه ی اولین کلاس معارف اسلامی که
کنار هم نشسته بودیم در ذهنم است . کاملا هم رنگی است . احمدزاده ی دبیر تلاش می
کرد وجود خدا را اثبات کند . من فقط می شنیدم و چشمم به دستان جواد بود که نه می
شنید و نه می دید . او آرم بازی
های جام جهانی 1990 فوتبال را روی صندلی بی لک مدرسه ی تازه تاسیس نقاشی می
کرد و من محو کارش بودم و به راستی یقین پیدا کرده بودم که طراح آرم بازی ها
خود اوست . سالمرگ یکی از معلمان ادبیات بود و نمی دانم چه سالی اما دیر و دور
نبود . یکی از شاگردان بنا کرده بود به برگزاری مراسم یادبود . از آن یادبودها که نه در بود بل در نبود
افراد لازم است ! از اساتید دعوت به عمل می آورد و من هم نزدیک به ایشان بودم و
پیشنهاد بیژنی را دادم که همه استقبال کردند
. اتومبیل پشت سری بوق وحشتناکی زد . از جا پریدم . شقشقت هدرت !
کلام قطع شد ولی چندان بد هم نبود چرا که مهلت داد تا کمی فکر کنم و خزعبل نگویم . خارجی . چهارراه فرهنگ . روبروی ساختمان نارنج . غروب . فلاش بک کوچه ی پلاستیک فروشی . نمای بازگشت تایید کرد . - به خاطر همین هم از قدیم گفتن قلب بعضیا از
. . . در دبیرستان جز در کلاس در جای دیگری حتی نامم را نمی دانستند .
مراسمی شد . به یکی از همین مناسبت هایی که همیشه می شود . گفت شعری بنویسم با
فلان موضوع . گفتم مگر می توانم ؟ گفت می توانی و توانستم
. کوچه ی پلاستیک فروشی- به خدا دوستتون دارم آقای بیژنی . حقیقتا همیشه به سرم می زنه که بیام و ببینمتون اما روم نمی شه که بیام دم در خونه و شما رو سرپا نگه دارم که بگم خب من اومدم شما رو ببینم . می دونم که بزرگترها حوصله ی کوچکتر ها رو ندارند . نگید نه که مطمئنم . به خدا یه وقتایی که یه فیلمی می بینم یا کتابی می خونم و یا حتی شعری تو فکر فرو می رم که یعنی اگر ابوالحسن بیژنی این فیلم رو می دید یا این کتابو می خوند و یا این شعر رو نظرش در موردش چی بود . آقای بیژنی خداکنه کمی جنبه ی مکانیکی وجودتون بیشتر بشه تا بیش از این از درد قلب ننالید و بیشتر در محافل حاضر بشید و . . . " کات به : داخلی . اتاق خواب . همان شب http://arashaminzadeh.blogfa.com/8812.aspx [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 19:39 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
مرحوم میرزا عباسقلی فرزند کربلائی آقا محمد حاجی و نوه آقا عباسقلی حاجی (مدفون در بقعه امامزاده سید مهدی کروب مقریکلا) می باشند.
استاد مرحوم حاج میرزا عباسقلی بیژنی حاجی فکچالی جد خانواده های مقیم پور بیژنی در 1245/4/13 متولد شده و در 76 سالگی در تاریخ 1321/9/10 دارفانی را وداع نموده و در تکیه پائین محله فکچال به خاک سپرده شد.
بعلت سواد عالیه و خط و نقاشی بسیار خوش، و داشتن خانواده خوش نام و مشهور مدتی نایب الحکومه عادل مناطق خرم آباد، کجور، آمل و بندپی بودند. ایشان سررشته دار و منشی حاکم بندپی و مشرف فوج بندپی بودند.
توضیح عکس زیر: نشسته از راست: محمد مهدی خان یاور (حلالخور)، ابوتراب خان منصور لشگر ( فرزند میرزا علیخان حلالخور که پس از پدرش سرتیپ فوج و حاکم بندپی شد)، مرحوم میرزا عباسقلی
آخرین فردی که به املاک موقوفی اجدادمان در کجور و نور سرکشی میکرد ایشان بودند.
می گویند مرحوم میرزا عباسقلی که محاسن سفید زیبائی داشتند، از 40 سالگی تا پایان عمرش نماز شبشان ترک نشد.
از مرحوم میرزا آثار کتابت شده فراووانی به یادگار مانده است: از جمله دیوان حافظ (در نزد مهندس پیام بیژنی) دیوان وفائی شوشتری (در نزد حاج ماشاء الله بیژنی) کتابچه سربازی فوج بندپی (در نزد نویسنده).
از آخرین عکسهای مرحوم میرزا در اجتماع سران بندپی در خصوص اولین دوره سرباز گیری در مدرسه نظامی مقریکلا در سال 1308 شمسی (نفر چپ پائین) نفر سوم چپ از ردیف دوم، مرحوم حاج عزت الله می باشند.
مرحوم میرزا 8 فرزند داشته اند که در مطلبی جداگانه به آنها خواهم پرداخت: - مرحومه جده خانم: جده خاندان پور بیژن (مدفون در بائیکلا) - مرحومه عصمت خانم: همسر استاد حاج شیخ عبدالجواد بیژنی (مدفون در آرامگاه گله محله) - عفت خانم: همسر مرحوم پرویز والی زاده (رئیس خبرگراری پارس قبل از انقلاب) - مرحوم میرزا فضل الله (مدفون در تکیه پائین محله فکچال) - مرحوم عزت الله همسر مرحومه گلین خانم گرجی (مدفون در تکیه پائین محله فکچال) - مرحوم عبدالله (مدفون در آرامگاه کتی) همسر مرحوم مشهدی خانم منصوریان - مرحوم محمد مقیم (مدفون در آرامگاه کتی) همسر مرحومه کربلائی کلثوم خانم - حاج فتح الله (همسر مرحومه ساره خاتون حبیب زاده بیژنی + آمنه خانم داداش نژاد نیازی) بد نیست در اینجا یاد کنیم از: اُمّا خانم یکی از چهار همسر مرحوم میرزا عباسقلی و فرزندانش مرحوم زین العابدین منصوریان و مرحومه مشهدی خانم منصوریان
قسمتی از آثار هنری مرحوم میرزا عباسقلی (تزئینات معماری): در جای جای بندپی آثار خطاطی و نقاشی میرزا عباسقلی به چشم می خورد که همگی ثبت ملی شده اند، بطور مثال آثار ایشان در بناهای زیر قابل رویت است. 1- تکیه تاریخی فکچال:
در مطلب شماره 14 دوره دوم با موضوع دیدنیهای فکچال به آن پرداخته شد. 2- تکیه تاریخی کیجا تکیه
سقانفار کيجاتکيه بابل بنايى دو طبقه و آجرى با بام سفالپوش است. طبقه اول به طول ۸۵/۵ و عرض ۷۰/۴ متر داراى ده ستون چوبى است. بدنه ستونها داراى تزيينات کندهکارى مارپيچ و زيگزاگ و سرستونها نيز به شکل دهان اژدرى يا شيرسر است. طرفين سرستونها با نقاشى از تصاوير زن و مرد تزيين شده است. در اضلاع شمالى و جنوبى اشعار محتشم کاشانى در مورد وقايع روز عاشورا نوشته شده و سقف تختهکوبى شده آن داراى نقاشىهايى به رنگ قرمز، سبز، سياه و قهوهاى و نقوشى از مرغ، و ماهي، اژدها، شير، گل و گياه، انسان در حال پرواز، نقوش تلفيقى زن با بدن مار و ماهى و ... است. طبقه دوم، در داخل به طول ۶۰/۵ و عرض ۳۰/۴ متر، داراى چهارده ستون با نقوش کندهکارى مارپيچى بسيار ظريف است که ده سرستون آن داراى نقش دهان اژدرى است. همچنين در چهار سرستون کلمات يا قاضىالحاجات به دو صورت از راست به چپ و معکوس آن نوشته شده و نقش وسط ستونها نيز مزين به جمله يا ابا عبدالله است، سقف بنا پلورکشى شده و فواصل آن تختهکوبى شده است. بر روى اين تختهها نيز مانند طبقه اول نقوشى از صحنههاى کار و زندگي، نقوش حيوانات، نقوش نمادين روز رستاخيز، نقوش اساطيرى و نقوشى از داستانهاى ادبى و حماسى فرشتهاى با نامه اعمال خود که بر آن نوشته شده مشهدى محمد على خان و کربلايى يوسف و کربلايى تقي و ... به چشم مىخورد. روى يکى از تختهها با خط نستعليق نوشته شده: پيشکار و باعث و بانى اين سقاتالار مشهدى محمد على خان عمل نجارى از مشهدى داداش نوائى سنه ۱۳۰۶. روى تختهٔ ديگرى هم شعرى بدين مضمون نوشته شده است:
3- سقا نفار شیاده
روستاى شياده در ۳۰ کيلومترى جنوب بابل در جاده خوشرودپي و در کنار روستاى ديوا واقع است. در سادات محله اين روستا، سه سقانفار چوبى دو طبقه وجود دارد. سقانفارها بر روى يک صفه آجرى -يک متر بلندتر از سطح زمين- بنا شده و طبقه زيرين آنها را چوببست کردهاند. در ميان اين سه سقانفار يکى از آنها از نظر نقاشى و کارهاى چوببرى بسيار زيبا و در خور توجه است. اين سقانفار داراى ۱۲ ستون است که به طرز زيبايى کندهکارى و نقاشى شدهاند. سقف بنا پلورريزى و تختهکوبى شده و کارهاى چوببرى آن مشتمل بر تزيينات شيرسر و اژدهاى دهان گشوده است. نقاشىها نيز ملهم از اشعار حماسى و داستانهايى از شاهکارهاى ادبيات فارسى و نقوش نمادين از زندگى و معاد است که ظاهرا از آثار مرحوم میرزا عباسقلی فکچالی است. تختهکوبىهاى سقف اين سقانفار مملو از تصاويرى چون سيمرغ، اژدها، انسان در حال نبرد با گرز و تير و کمان، زنى که در کجاوه نشسته، ساربان در راه و در فواصل آن آرايههاى تزيينى از گل و بوته و ميوه است. بر روى برخى از تختههاى سقف نيز اشعارى از محتشم کاشانى در رثاى امام حسين (ع) و روز عاشورا به چشم مىخورد. تاريخ اين سقانفار سنه ۱۳۱۶ هـ.ق و بانى آن حاجى سيد رزاق جعفري است. در گذشته کتيبه اي زيبا با شعر بسيار قديمي از حاج عبدالجواد بيژني راجع به تاريخ ساخت و باني اين مکان مقدس وجود داشت که سالهاي قبل از بين رفت و هم اينک به همت آقاي مهندس رضا بيژني راد و به قلم نستعليق استاد محمد صالح حبيب زاده بيژني اين شعر در محل نصب گرديد:
کسی بانی شد این عالی بنا را 4- تکیه مقری کلا
تکیه ایست در روستای مقریکلا بسیار زیبا و با نقاشیها و کنده کاریهاو گچ بریهای ظریف دارای اطاقها و تالار بزرگی در وسط . دور در ورودی شمالی و جنوبی دارد که از دو راهرو وارد فضای اصلی تکیه می شود. دو اطاق در دو کنج این فضا در آورده و میان آندو را شاهنشینی ترتیب داده اند.دو اطاق دیگر در طبقه بالای این دو اطاق ساخته اند. شاهنشین نیز دو طبقه است.در دو طرف راهروهای طرفین تالار اصلی دو اطاق است و بالای این دو اطاق نیز دو اطاق دیگر است. بالای دیوارهای فضای اصلی تکیه زیر سقف اشعاری از هفت بند محتشم کاشانی است که بر چوب حک کرده اند و در فواصل آنها عبارت یا ابا عبدالله الحسین تکرار شده است جلوی اطاقهای طبقه بالا پنجره ارسی است. ارسیها تمام قاب و آلت ظریف دارد در بالای درهای ورودی اصلی ابیاتی را گچ بری کردهاند.در انتهای این گچ بریها تاریخ شهر محرم الحرام سنه ۱۲۹۶ دیده می شود. دو ستون چوبین جلوی تکیه خوش تراش و دارای سرستون های زیبا با نقاشیهای رنگارنگ است. لبه بیرونی بنا یک چکش گردان و یک پشته است. زیر این چکش گردانها نیز کنده کاریهایی بر چوب دیده می شود. انتهای این اشعار کنده کاری شده شهر محرم الحرام سنه ۱۱۷۹ خوانده می شود. کتیبه های خطاطی و نقاشی بسیار زیبای از مرحوم میرزا عباسقلی در این مکان وجود دارد. 5- سقا نفار و تکیه روستای کبریا کلا
سقانفار و تکیه کبریا کلا مربوط به دوره قاجار است و در شهرستان بابل، بخش بابل کنار، روستای کبریا کلا از بخش بابلکنار واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۴ اسفند ۱۳۸۳ با شمارهٔ ثبت ۱۱۵۲۶ بهعنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. طبق نوشته زیر سقف تکیه کبریا کلا در 1312 هـ . ق ساخته شده است. دیوار آن از خشت خام و سقف آن چوبی است. ابعاد آن 5/4*5/11 متر است که یک ایوان بزرگ و یک اتاق در کنار دارد. جهت بنای جنوبی و دارای سه ستون چوبی است بام آن را در دهه قبل تغییر داده و آزبست کرده اند. در زیر سقف چوبی و طره بیرونی، تبر و سرستون نقوش رنگی (زرد، قرمز، آبی، سبز، نارنجی، سفید و سیاه) وجود دارد. در هر ردیف از مجموع 15 ردیف سقف موضوعات مختلفی به تصویر کشیده شده اند. در ردیف اول تا پنجم شامل تصاویری اسلیمی و ختایی با شکل و برگ های مختلف از انواع میوه ها و موجودات تخیلی، نیمه انسانی و نیمه حیوانی، فرهاد کوهکن، درخت بید، پرنده ماهی خوار، آهو، مبارزه تن به تن و از این قبیل است. تصاویر ردیف ششم وهفتم اختصاص به عالم ربانی دارد، شامل تصاویر فرشته جام به دست در حال پرواز است که در جام او اشیایی قرار دارد. فرشته ای در حال پرواز که در دست او لوحی قرار دارد، فرشته عزرائیل جام به دست، اسرافیل در حال دمیدن نفخ صور، ملک الموت گرز به دست و عزرائیل که در دستش شاخه گلی قرار دارد و جز آن تصاویر ردیف ششم اغلب نقوش نجومی و صورفلکی دوازده گانه است. ردیف نهم تماماً نوشته با خط نستعلیق به تاریخ 1312 هـ .ق است که ظاهرا به خط مرحوم میرزا عباسقلی بیژنی است.یک کتیبه سنگی درآنجا است که شیر و خورشید و تاریخ 1314 ق را به روی آن کنده اند
خورشید خانم، موجود افسانه ای، ماهی. نقاشی روی چوب، سقانفار کبریاکلا.
نکته: آثار هنری مرحوم میرزا عباسقلی در تکیه فکچال و مقریکلا برای ما اثبات شده بود، اما یکی از خوانندگان خبر از آثار هنری دیگر مرحوم میرزا در تکایای شیاده و کیجا داد، در جستجوی صحت مطلب به مطلبی در دریا نیوز بر خوردم: سقاتالار یا سقا نفار و تکیه روستای کبریاکلا که نقش و نگار آن توسط همان نقاشی انجام شد که کیجا تکیه بابل و تکیه مقریکلا و تکیه شیاده بابل را انجام داده است . این تکیه و سقا نفار مربوط به زمان قاجار بوده و از آثار ثبت شده میراث فرهنگی استان است. لطفا اطلاع رسانی کنید.منبع این خبر: http://www.daryanews.com/?NewsId=10504 [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 19:32 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
به جهت اینکه شجرنامه چند صد ساله خاندان ما تنظیم شده و رو به اتمام است، لازم است نام خانوادگی کلیه بستگان در این سند خانوادگی ثبت شود، از شما تقاضا مندیم اگر خانواده حاجی تبار فکچالی بجز خانواده های زیر می شناسید، پیام بگذارید.
لیست خانواده های حاجی تبار فکچالی - حبیب زاده بیژنی - مقیم پور بیژنی - بیژنی - بیژنی راد - بیژنی فر - بیژنی حاجی - بیژنی پویا - پور بیژن (نسل مادری) - کریمی بیژنی نژاد- حسن زاده مقیمی - مقیمی حاجی - آقا برار زاده مقیمی - قاسم پور مقیمی - کاظمیان مقیمی - اسماعیل زاده مقیمی- کوچک زاده مقیمی - کوچک تبار مقیمی یا مقیمی اصل - حاجی آقا زاده مقیمی - حاجی آقا پور مقیمی - مقیمی نیا - محمد جان زاده مقیمی - الله قلی زاد مقیمی - لطف نژاد مقیمی - موسی پور مقیمی لازم به ذکر است تا مرداد ماه سال 1306 شمسی کنیه ی کلیه فکچالیها حاجی بوده و از آن پس، اهالی با نام فامیلی های بالا برای خود از ثبت احوال بابل شناسنامه گرفتند.
نکته مهم در رابطه خانواده محترم نیازی: با توجه به اینکه مردم بومی منطقه از یک جد و حاجی تبارند و هم نسل بودن بیژنی ها و مقیمی ها اثبات شده است، به جهت ثبت در شجرنامه بسیار بزرگ فکچالیها و همچنین ثبت در ( کتاب شهر تمشک فکچال)، لازم است خانواده نیازی عزیز نسب خود را معلوم کنند .
یکی از فرزندان حاج محمد مقیم حاجی (موسس فکچال)، آقا تیمور حاجی است، آقا تیمور دو فرزند بنامهای آحسین حاجی و آجعفرقلی حاجی داشتند، آجعفر قلی پسری بنام آقا موسی حاجی داشتند که نسل ایشان نام خانوادگی موسی پور مقیمی را برای خود برگزیدند، آقا موسوی چهار پسر بنامهای ابراهیم، موسی، جعفرقلی و قربعلی داشتند که نفر آخر سه فرزند بنامهای باب الله، رمضان و تیمور دارد. گفتیم آقا تیمور دو فرزند داشت که آحسین حاجی فرزندی بنام نیازقلی حاجی داشت، که شبهه ای بیان شده که ایشان جد تعدادی از نیازیهاست، بنابراین از شما خواهشمندم راجع به این مطلب تحقیق کنید و از خانواده موسی پور مقیمی که هم طایفه نیازقلی است و از پسرعموهای آنها می باشند پرسش نموده و نظر بگذارید. مرحوم نیازقلی دو پسر بنامهای آقا جمعلی و محمد آقا دارند. نویسنده تصویر مهر مرحوم نیاز قلی حاجی را از کتاب خود بنام فکچال شهر تمشک استخراج نموده و در اینجا آورده تا خانواده ایشان خود را معرفی نمایند.
خانواده های نیازی شناسائی شده: - نیازی - پور نیازی - محمد نژاد نیازی - نیازی مقدم یا غلامعلی نتاج نیازی - یدالله تبار نیازی- از شیرگاه - داداش نتاج نیازی- از وسطی کلا - اسماعیل پور نیازی - نیازی راد یا یدالله تبار نیازی - نیازی فر - از وسطی کلا - نصرالله پور نیازی - فتح الله پور نیازی- از وسطی کلا علی پور نیازی - نوروز پور نیازی - داداش نژاد نیازی- از وسطی کلا - غلامعلی پور نیازی - اکبرزاده نیازی- از اصفهان - لطف پور نیازی- از اصفهان - نجف نژاد نیازی- از سماکوش - میر نیازی- از بائیکلا - حسن نژاد نیازی -فلاح نیازی -درویش پورنیازی -عابدین پور نیازی- از دیوا - گل آقا پور نیازی- از شیرگاه - بابا گل زاده نیازی - از شیرگاه - غلامعلی پور نیازی- از وسطی کلا - اصغر پور نیازی - باقر نژاد نیازی - نصراله نتاج نیازی [ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 14:28 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
بیژن یکی از فرزندان حاج محمد مقیم حاجی فکچالی بارفروش دهی است (قرن 11
هجری)، و در قرن 12 می زیسته اند. به جهت حاجی تبار بودن، ایشان به بیژن حاجی مشهورند، بیژن حاجی عقیم بودند و تمام املاکشان را صرف امور خیریه نمودنه و منشاء
خیرات فراوانی در بابل شده که از آن جمله: حمام و تکیه و مسجد می باشد که هنوز به
همان شیوه گذشته در محله سرحمام بیژن حاجی فعال است. شجره نامه ها و اعتقاد بزرگان ما دلالت بر
عقیم بودن ایشان داشته و نقل می کنند به جهت حفظ نام ایشان، فامیلی بیژنی بر
قسمتی از نسل برادر ایشان نهاده شد (خانواده های حبیب زاده بیژنی، مثیم پور بیژنی و...). بخاطر بزرگ بودن شخصیت ایشان و حضور
عزیزان دیگری در جوار آثار ایشان، آنان نسل خود را مرتبط به ایشان دانسته
که صحیح نمی باشد و بطور کلی باید گفت هیچ فردی از نسل بیژن حاجی نیست اما فرزندان کربلائی محمد حاجی آقا تصمیم گرفتند نام عموی اجداد خود را برای همیشه زنده نگاه دارند. شکل داخلی حمام و رختکن بسیار زیباست، اما رسیدگی نشده و بسیار بسیار نامرتب است، چنانچه مالک ملک توجیه شود و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری از ایشان حمایت کنند، همانند سایر شهرها این حمام می تواند باعث جذب گردشگر و مرکزی برای ماساژ درمانی باشد. ![]() لازم به ذکر است می گویند حمام بیژن حاجی موقوفه مسجد و تکیه بوده و از عوائد آن مخارج آن مکانهای مذهبی اداره می شده است، اما سالهاست این ملک چند دست فروخته شده است، مالک فعلی این بنا که چند دهه آنرا در تملک دارد و از دیگری خریده، در جریان این قضیه نبوده و مانع عکاس ما جهت تصویر برداری از داخل حمام که بسیار سنتی و قدیمی می باشد، شدند، دلیل مخالفت را از ایشان پرسیدیم، فرمودند مالکان دوست ندارند ملک شخصیشان در جائی ثبت و آن گزارش تهیه شود، ظاهرا خبرساز شدن تخریب حمام میرزا یوسف با داشتن سند ملکی شخصی در نحوه اظهار نظر مالکان گرمابه بیژن حاجی تاثیر داشته است.
بانی بازسازی تکیه و مسجد بیژن حاجی مرحوم شادروان رضا فلاحیان بیژن می باشند. به گفته آقای رشیدی رئیس اوقاف بابل بیژن حاجی چند موقوفه دیگر هم در سطح استان دارد. [ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 13:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
یکی دیگر از اجداد حاجی تبارها درویش حاجی هستند که به امامزاده مشهورند.
آستانه درویش حاجی عزیزک در مسیر بابل به بهنمیر قرار دارد و به دلیل وجود این بقعه متبرکه در آببندان بزرگ عزیزک یعنی آقا اِنون از چشم انداز خوبی برخوردار است و از مراکز سیاحتی نیز به شمار می رود. گفته می شود که درویش حاجی از سادات و افراد صالح بوده که در راه خدا در این منطقه به تبلیغ می پرداخته و در این منطقه رحلت می کند(بنا بر اقوال به دست عمال خلفای عباسی به شهادت می رسد). آستانه مبارکه درویش حاجی مامن وماوای عاشقان و دلسوختگان و برآورده کننده حاجات حاجتمندان بوده است.همه ساله در شب و روز رحلت پیامبر عظیم الشان اسلام وحضرت امام حسن مجتبی (ع) (معروف به روز چهل و هشتم) خیل عظیمی از زائران به این بقعه سرازیر می گردند تا در این مکان به عزاداری بپردازند. آستان این امامزاده در کنار برکه ای بسیار زیبا قرار داشته که به آقا انون شهرت دارد.
دهستان عزیزک از بخش بهنمیر و از شهرستان
بابلسر در استان مازندران واقع است. که از شمال در 6 کیلومتری بهنمیرواز جنوب در 3
کیلومتری روستای بیشه سروازطرف غرب در2 کیلومتری روستاهای خردمرد و کبوتردان و از
شرق در 3 کیلومتری روستای لنگور محصور است و چون نگین انگشتری میدرخشد این دهستان
در 10 کیلومتری شهرستان بابل قرار دارد جاده بابل -بهنمیر از کناره غربی دهستان
میگذرد . به گفته بزرگان و ریش سفیدان و طبق شواهد و قرائن قدمت طولانی دارد . به
علت خوش آب و هوایی،زمین های حاصلخیز وبکر ،داشتنن تالاب و آب بندان ها و رودخانه
های همیشه پر آب و وجود اهل علم و از همه مهمتر داشتن مردمی صادق ،پاک و بی آلایش
و صمیمی و پر تلاش و سخت کوش ،از دیر باز دست خوش حوادث تلخ و شیرین شده است .
آبادی عزیزک از قدیم های دور با کلمه مرکب عزیز + محله = عزیز محله معروف و مشهور بود. دهستان عزیزک تشکیل شده از محله های: درزیکلا ، پایین محله، میان محله ، بالا محله ، سنان کلا ( شیخ تپه ، توت باغی). این دهستان به علت امتیازات خاص خودش از مناطق دور و نزدیک مهاجرانی را در خود جای داده به طوری که تعدادی از اقوام استانهای شرقی هم ساکن این محل شده اند و در کنار ساکنان اصلی برادر وار به زندگی خویش مشغولند. عزیزک در سالهای قبل از 1250 ضمیمه شهرستان بابل بود و بعد از آن یعنی تا سال 1300 و بعد از انقلاب اسلامی ایران جهت شهرستان شدن بابلسر جزء این شهرستان گردید. خبرگان و مردم این دهستان بزرگ از دیر باز مامن اهالی روستاه های هم جوار حتی از شهر های اطراف و اکناف بود و از باب تبرک اینکه به علت داشتن روحانی وطلبه و واعظ ومنبری و مداحان معروف بسیار زیاد کسب فیض می نمودند .
و در ما های محرم و صفر و یا اعیاد و جشن ها و مراسم های شادی و عزا از خرمن پر برکت این دیار خوشه چینی می کردند که از جمله آنها: مرحوم حجت الاسلام شیخ اسحق درزیان امام جمعه بهنمیر و حجت الاسلام شیخ محمد حسن شریف تبار امام جمعه وقت بهنمیر، حجت السلام شیخ محمد حسین شریف نژاد مرجع حل مشکلات معنوی و دینی و مسائل شرعی اهالی شهرستان بابل و حومه می باشند و خوشبختانه از قدیم تا کنون افراد تحصیل کرده و دانشگاهی از این روستا چون ستارگان شبهای مهتابی زینت بخش این روستا و شهر های هم جوار و حتی استانهای دیگر در زمینه های آموزشی ،مهندسی ،پزشکی ، مدیریتی و دستگاه قضا مشغول انجام وظیفه اند . حس ناسیونالیستی اهالی این روستا ورد زبان همگان است که در موقعیت های مختلف از جمله :مبارزه با سرمایه داران و فئودالها، شکل گیری و بر پای انقلاب اسلامی ، سر کوبی اغتشاشات شهرستان بابل 8 سال دفاع مقدس گواه آن می باشد از وقتی که دشمن درد منش به سرزمین جنوب و غرب حمله کرد گویا اینکه به این روستا عزیزک حمله ور شد و همگان به پا خواستند و جوانان مومن عزیزک میدان دار معرکه شدند و مهمترین تامین کننده نیروهای مردمی سپاه بابل بود و وجب به وجب سرزمین منطقه جنگی رد پای غرور انگیز این جوانان و نوجوانان هم چنان نقش بسته است که بارزترین آنها 28 شهید سرفراز و چندین آزاده و دهها مجروح و جانباز و صد ها رزمنده که بعضی از آنها بیش از پنج و شش بار دزرمنطقه جنگی طلایه داران زمان بودند. شغل اصلی مردم این منطقه کشاورزی و برنجکاری می باشد که در کنار کشاورزی بعضی از افراد به دامداری سنتی مشغولند مثلا بعضی از کشاورزان در منزل خویش یک یا دو عدد گاو نگهداری می کنند البته بدون رعایت مسائل بهداشتی و امنیتی و زیست محیطی که دلیل آن پر کردن اوقات فراغت و تامین زندگی خویش می باشد باید اذعان کرد که شغل فصلی یعنی شالیکاری که حداکثر مدت زمان کار کشاورزی 4-5 ماه است ومابقی اوقات همگان بیکار هستند که این خود نشان از عقب ماندگی این روستاست اما دلیل عقب ماندگی:1-عدم تلاش مسولین شهرستان و دهیار و شوراهای محل همه مردم روستای عزیزک مسلمان و شیعه می باشند و نسبت به احکام شرعی بسیار پایبند و متعهد می باشند و تعصبی خاص نسبت به رعایت مسائل شرعی و مذهبی دارند. چهار مسجد و پنج حسینیه بسیار بزرگ زیبا با شکل خاصی وجود دارند که محل عبادت و عزاداری و بر پایی جشن ها و اعیاد و مکان گفتگو و تبادل نظر مردم می باشد. در ماه رمضان در هر چهار مسجد مراسم نماز جماعت ، سخنرانی ،قرائت قران و دعا بر گزار می شود و در دهه اول ماه محرم حسینیه ها هر شب محل تجمع مردم جهت اقائمه نماز جماعت، سخنرانی ، سینه زنی و زنجیر زنی و شام دهی می باشد ودر سه شب آخر یعنی از هفتم محرم دسته جات زنجیر زنی و سینه زنی به خصوص غروب تاسوعا و ظهر عاشورا به کلیه تکایا و حسینیه ها ومساجد می روند تا به آستانشان ابراز احترام نمایند. در این روستا چند زیارتگاه هم وجود دارد که مهمترین آنها: قبور شهدا که در دو گلزار یعنی قبرستان درزیکلا و قبرستان بالا محله مدفون می باشند همه ایام به خصوص غروب های روز پنج شنبه بسیار شلوغ و پر جمعیت می باشد ودو زیارتگاه به نامهای درویش امین ودرویش حاجی محل تجمع زایرین مردم منطقه و شهرستان می باشد البته با توجه به اینکه هیچگونه اطلاع رسانی و تبلیغات خاصی انجام نشده است. قابل ذکر است که این دو بزرگوار از عارفان و مقربین در راه حق و از جمله مبارزان با ظلم و جور بودند که از فشار و ستم ظالمان و ستمگران و در یک تعقیب و گریز طولانی در این منطقه به دست ناپاکان حکام زمان به شهادت رسیدند و در همین روستا دفن شدند و به اعتقاد اهالی آستان درویش امین و درویش حاجی پناهگاه همه افراد به خصوص نیازمندان و گرفتارها و به ویژه مریض های دکتر جواب کرده می باشد. باتشکر فراوان از آقای علی جانپور http://azizaki.blogfa.com/post-31.aspx
تصاویری از آقا انون عزیزک
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 19:29 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
حاجی تبارها طایفه بسیار گسترده ای در ماندران هستند، که ما قسمت کوچکی از آن هستیم، اگر فقط به حرف 50 سال قبل مرحوم آیت الله شیخ امان الله کریمی (عالم سرشناس بابل) بسنده کنیم فرمودند این طایفه سادات است که بدلیل مشکلاتی در تاریخ زیست سادات این منطقه، شجرنامه آنها گم شده و نیازمند پژوهش است. در زیر فقط نام تعدادی از مناطقی که حاجی تباران در آن ساکنند و تا کنون نام خود را حفظ کرده اند آورده ام، البته باید گفت مناطق حاجی تبار نشین دیگری هم وجود دارند که از نام حاجی در آنها استفاده نشده است. حاج شیخ عبدالجواد حبیب زاده بیژنی (بزرگ طایفه حاجی) با 104 سال سن با برکت
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 19:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
با توجه به درخواست خوانندگان و گوشه و گنایه عده ای لازم دیدم دلایل سیادت احتمالی حاجی تباران را به اطلاع شما برسانم: 1- اشتهار حاجی تباران به سیادت و دلایل مخفی ماندن سیادت آنان که با دلائل مورد تائید مخفی شدن سیادت توسط نسب شناسان تطبیق دارد. 2- بیان صریح سیادت حاجی تباران توسط مرحوم آیت الله شیخ امان الله کریمی بابلی در نزد بزرگان فامیل که تعدادی از انها اینک در قید حیاتند. 3- سن یائسگی تعداد زیادی از بانوان حاجی تبار 4- نظر مراجع محترم تقلید: مکارم، تبریزی، صافی و فاضل مبنی بر کافی بودن اشتهار به سیادت طایفه. 5- وجود کلمات بیگ و بیگم در نامهای مردان و زنان مشهور به هم نسلی با حاجی تباران 6- وجود کلمه آقا در ابتدای بعضی نام های اجدادمان مانند آکاظما و... (در گذشته های دور چنانچه کلمه آقا پیشوند نامی می آمد او سید بود و اگر نام آقا پسوند نامی می شد غیر سید بود) 7- صراحت بیان استاد حاج محسن حسن زاده مقیمی مبنی بر سیادت حاجی تباران (با توجه به مطالعات گسترده تاریخی و سن 85 ساله ایشان). 8- تائید مهاجرت حاجی تباران از سواد کوه به نور و بعد به بابل توسط بزرگان حاجی تبار، در کنار موضوع اشتهار جد حاجی تباران سوادکوه بنام امامزاده حاجی آلاشت 9- وجود نام میرزا بر ابتدای نام افراد (که بعضا خطاط نبودند) در سده های پیشین، با توجه به مطلب تاریخی اینکه میرزا به کسی میویند که مادرش سید باشد، و اینکه اکثر وصلتهای بستگان طایفه با فامیل بوده است. 10- عدم تطبیق شجرنامه خاندان ما با شجرنامه های تاریخی غیر سادات تبرستانی 11- پیگیری نا فرجام و یا نیمه کاره چند تن از بستگان در مورد شجرنامه که در ادامه به آن می پردازم. 12- وجود تعدادی سادات حاجی تبار مازندرانی که در فامیلی آنها اشاره ای به نام حاجی شده است. مانند حسینی حاجی، آقا پور حاجی، عابدین زاده حاجی، موسوی حاجی 13- وجود سادات سرسلسله حاجی تبارها در مازندران که اغلب مربوط به قرن نهم هستند و به امامزاده معروفند و شجرنامه هائی دارند که در حال بررسی است نظیر: امامزاده درویش فخرالدین حاجی ابن ملا حسن حاجی مدفون در بابل، امامزاده حاجی آلاشت سوادکوه، امامزاده حاجی بزرگ روستای بوالقلم لاریجان هراز، امامزاده درویش حاجی روستای عزیزک بابلسر و... 14- وجود امامزاده ای با شجرنامه مبهم بنام برهان الدین که مشهور به حاجی تبار بودن است و از طرفی در اسناد قرن 11 فکچال اشاره ای به ایشان نشده، اما کسی به همین نام به عنوان شهود در اسناد قرن 12 حضور داشته اند. 15- بنا به فرمایش تعدادی از بزرگان مقیمیهای مازندران از یک ریشه اند، یک از این خاندان سادات میر مقیمی هستند که در شناسنامه سیادتشان ثبت شده و بابلی هستند. 16- بنا به فرمایش پدر بزرگم حاج شیخ عبدالجواد، کاظم بیک در اجداد با ما مشترک است، کاظم بیک دو برادر به نامهای خان بیک و مراد بیک دارد، جناب خان بیک جد سادات بیکائی و موحد بابل است. نکته مهم: اینجانب ادعای سیادت ندارم، گوشه ای از این طایفه بزرگ هستم و در کنار نسب شناس بزرگ تشیع علامه دکتر بحرالعلوم گیلانی، چند سالی است که روی این پرونده تحقیق می کنم. دلایل پیگیریهای نافرجام سایرین: 1-
هنگام ارائه شجرنامه به مرحوم آیت الله العظمی مرعشی، نام پدر حاج محمد
مقیم بیژن حاجی ذکر میشد (حتی بطور مثال زمانی که نویسنده نوجوان بود و از
مرحوم حاج عزت الله بیژنی راجع به شجرنامه اش پرسید ایشان نام پدر حاج محمد
مقیم را احتمالا بیژن حاجی دانسته اند) ولیکن اینک با دلیل و مدرک تاریخی
اثبات گردید نام پدر حاج مقیم، ملا ابراهیم است. 2-
در شجرنامه سابق نام نوه و پسر حاج محمد مقیم جابجا ارائه می شد که اینک با
یافتن اصل وقف نامه حاج مقیم، این شجرنامه اصلاح گردید. و حاج محمد سلطان
نوه حاج مقیم بوده و نام پدر ایشان کربلائی محمد ابراهیم است. 3- در شجرنامه سابق نام کربلائی حاجی آقا (پدر میرزا عباسقلی معروف) به عنوان یکی از اجدادمان معرفی میشد، که اینک مشخص گردید نام ایشان کربلائی محمد حاجی آقا بوده است. 4- اصولا آقای مرعشی وقتی سیادت افراد معلوم و مشهور باشد، نسبت به بررسی شجرنامه اقدام می نمودند، نه اینکه نسب خاندانی کاملا اشتباه باشد و این دسته احتمالی سادات از افرادی باشند که بخاطر مشکلات زمانه سیادت خود را مخفی نموده باشند (دلایل آنرا در ادامه مطالعه کنید). 5- متاسفانه تاکنون دلایلی جهت اثبات سیادت حاجی تباران ارائه نمیشد، اما اینک دلایل این احتمال ارائه شده است. 6- متاسفانه شجرنامه ما جهت اثبات هویت به نسب شناسان ارائه نشده بود، چون افرادی هستند که علم نسب شناسی دارند و کاری ندارند که طرف سید است یا نه، آنها نسب افراد را هرچه که باشد درمی آورند، مثلا دلایلی که نسب شناسان مضاعف بر دلایل موجود در تحقیقاتشان از آن کمک می گیرند عبارتند از: - برگه تنظیمی توسط میرابهای منطقه: در اسناد تاریخی افرادی که آب رودخانه و چشمه ها را در بین اهالی تقسیم می کردند، نامشان را در برگه می آوردند. - برگه های خرید و فروش و یا اجاره زمینهای کشاورزی (که در نزد نویسنده موجود است) - لیست سربازان و سپاه منطقه (موجود در نزد نویسنده)
- سند تاریخی املاک (موجود در نزد نویسنده) - وقف نامه های تاریخی (موجود در نزد نویسنده و ادارات اوقاف شهرستانهای مازندران) - عقد نامه های تاریخی - وصیت نامه های تاریخی و صورتجلسات تقسیم ارث (موجود در نزد نویسنده) - برگه های باج و خراج مملکتی (همه مردم طبق لیستی مالیات می دادند، بطور مثال طبق سند موجود در نزد نویسنده آمده فلانی یک خروار انار تیم و سه خروار دونه و... مالیات سالیانه اش است). -ابتدا و انتهای کتابهای تاریخی موجود در منازل که تاریخ ولادت و وفات عده ای نوشته شده. (موجود در نزد نویسنده) - امضای کتابت های تاریخی اجداد که در آنها التماس دعا داشتند و خود را معرفی می نمودند نظیر: اتمام عبد ضعیف اثیم محمد مقیم بن ملا محمد ابراهیم بارفروشدهی... در سنه 1090 کمیت قلم... اتمام متعهد نمود. (بیش از پنجاه عنوان کتاب موجود در نزد: نویسنده، حاج محسن حسن زاده مقیمی، بزرگان فامیل، کتابخانه مجلس، کتابخانه آستان قدس، کتابخانه مرعشی قم، کتابخانه فیضیه قم، کتابخانه ملک) - و اسناد تاریخی دیگر که در نزد نویسنده موجود است. چرا در طول تاریخ سیادت بعضی از سادات مخفی ماند؟ عداوت و دشمنی حاکمان جور با خاندان مکرم رسول خدا (صلی الله علیه و اله) (سادات) در طول تاریخ اسلام، موجب گردیده است در برهه هایی از زمان عده ای از سادات، به منظور حفظ جان و بقای نسل سادات، سیادت خویش را مخفی کنند ، بطور مثال در سرزمین ما تبرستان، آنقدر حکومت در دست حاکمان مختلف دست به دست شد که مرحوم اردشیر برزگر در کتاب تاریخ تبرستان پس از اسلام، صدها صفحه مطلب بدان اختصاص داده است، در تبرستان چند بار علویان و سادات حکومت را در دست داشتند، اما حتی در زمان حکومت علویان ، دیگران و مدعیان قدرت به این سرزمین یورش برده و قسمتهای زیادی از آن را متصرف می شدند، و پس از تصرف هم دست به کشتار وسیع و تعقیب سادات که همان مرتبطین با حکومت بودند می زدند، زمانیکه حکومت بطور کلی از دست سادات خارج می شد، این کینه ها شدت بیشتری می یافت، از طرف دیگر بعلت نفوذ سادات در دل مردمان این سرزمین و سایر بلاد و روشنگری آنان حاکمان با آنان دشمن بوده و بطور مثال متوکل تعداد زیادی از سادات را دستگیر کرده و به شهادت رساند. بسیاری از سادات به جهت حفظ جان و ناموس خود، مجبور به مخفی نمودن سیادت خود کرده و بعدها سیادتشان محرز شد، از طرف دیگر هم با بهبود شرایط زیستی، افراد زیادی ضمن سوء استفاده ، خود را سید خوانده که اصلا سید نبودند.
[ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 17:14 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
متاسفانه در گذشته اختلافات فامیلی متعددی در فکچال وجود داشت، که سعی نمودم به اکثر آنها بسیار بی طرفانه اشاره داشته باشم تا جوانان فهیمی که اینک اختلافات را کنار گذاشته اند، راجع آنها بیشتر بدانند. نقشه هوائی زمینهای حاجی کلای فکچال (گاودشت)
1- يكي از رويدادهاي عمدهاي كه در تاريخ حيات سياسي حكومت پهلوي تحت فشار آمريكا صورت گرفت و نطفهاي براي شكلگيري انقلاب اسلامي و سقوط رژيم شاه گرديد، «انقلاب سفيد» نام داشت. مهمترين فراز اين رويداد، كه در منشوري 6 مادهاي اعلام شده بود، «اصلاحات ارضي» لقب گرفته بود. تمامي اجزاء اين منشور كه بعداً به 12 ماده افزايش يافت بخصوص موضوع «اصلاحات ارضي» از نسخههائي بود كه هيأت حاكمه جديد آمريكا به سركردگي «جان كندي» رئيس جمهور آن كشور براي شاه پيچيده بود.شاه براي حفظ اموالش بنيادي بنام پهلوي ايجاد نمود و زمين خواران بسيار بزرگ هم از راه فرارهاي قانوني ايجاد شده و يا باج دادنهاي کلان از اين قانون مستثني شدند و نهايتا اين قانون دامن خرده مالکان را گرفت.اصلاحات ارضي مورد مخالفت شديد آيت الله بروجردي، امام خميني، آيت الله گلپايگاني، آيت الله مرعشي، آيت الله شريعتمداري و... قرار گرفت بطوريکه اصلاح ارضي، افساد ارضي لقب گرفت.از اواخر سال 1341 شمسي به بعد اين قانون منشاء ايجاد نزاعهاي بسيار گسترده در بين خرده مالکان و کشاورزان فکچال شده و در نسلهاي بعدي بيشتر به اين دليل ادامه يافت. و باعث حساسيتهاي جنبي قومي شد.لازم به ذکر است در ده فکچال مالک بسيار بزرگ نداشتيم و افرادي که صاحب بيشترين زمين اطراف فکچال بودند، جز طايفه بيژني و مقيمي نبودند ، مالکين فکچالي جزء خرده مالکيني بودند که زمينهاي آنان اکثرا توسط دولت غصب شده و به شيوه غير شرعي تقسيم گرديد.
2- پس از زلزله حاجی کلا و ویرانی آن و درگذشت تعداد زیادی از حاجی تباران مالک و از بین رفتن کارگران زحمتکش کشاورز (بعلت طاعون) که در نازکلا ساکن بودند، ساکنین روستای فکچال نتوانستند کل اراضی حاجیکلا (گاودشت) را کشت کنند، همچنین سند حدود زمینها هم گم شده بود این اراضی پس از سیصد سال به بوته زار تبدیل شد و چند سال قبل از انقلاب، چند تن سودجوی درباری غیرفامیل زمینها را تصاحب کرده و برایش سند سازی نموده و با لودر تمام بوته زارها را تسطیح کرده و خرابه های باستانی حاجیکلا را با خاک یکسان نمودند، انبوه بوته های کنده شده از زمین تا یکسال هیزم روستاهای منطقه را تامین نمود. پس از انقلاب دولت این اراضی را تصاحب کرد، با پیدا شدن چند سند تاریخی مالکیت این زمینها، چند تن از بستگان مطلع نتوانستند، قسمتهای کوچکی از زمینها را پس بگیرند، چون این زمینها متعلق به همه حاجی تباران است، و افراد زیادی هستند که به حقشان نرسیده و بعضا بعلت احتیاط در مسائل شرعی پیگیر موضوع نبودند (از جمله خانواده نویسنده)، این موضوع هم سر و صدای زیادی راه انداخت. تصویر اصل سند زمینهای فکچال که در آرشیو نویسنده موجود است.
3- نام روستا تغییر نام روستا هم باعث اختلافاتی شد که در دور دوم مطالب وبلاگ - شماره4 مفصلا به آن پرداخته شد. 4- ارباب و رعیتی این مطلب نیاز به توضیح ندارد، بد و خوب از هر دو طرف در هر کجا وجود دارد. 5- اختلاف عقائد سیاسی ابراز تاسف در مورد این مساله کافی است، چون هر حرفی بزنم به آقایان بر می خورد. 6- آب کشاورزی قبل از حفر چاه های آب برقی و بعدها هم بعلت محدودیت در صدور مجوز حفر چاه عمیق و محدود بودن، منابع آبیاری، کم آبی منشاء نزاعها فامیلی گسترده می شد. [ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 16:7 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
عکس های این پست با بهره مندی از تصاویر اینترنتی وبلاگ عزیزان مقیمی، نیازی و بیژنی و آرشیو شخصی نویسنده، تنظیم گردید. 1- تکیه پائین محله فکچال: این بنا به گواهی تابلوی ورودی تکیه در سال 1080 قمری و به گواهی کتاب مقیم نامه در سال 1081 قمری، توسط حاج محمد مقیم حاجی ساخته شده است، مرحوم حاج میرزا عباسقلی حاجی (جد مقیم پور بیژنی ها) در سال 1323 قمری (یعنی 110 سال قبل) در هنگام مرمت تکیه آنرا نقاشی و کتیبه نویسی نمود، حدود 30 سال قبل حاج شیخ عبدالجواد حبیب زاده بیژنی (بزرگ خاندان) جهت توسعه تکیه زمین اهداء نموده و با همکاری مرحوم حاج مقیم عمو (پسر مرحوم میرزا عباسقلی)آشپزخانه احداث شده و تکیه توسعه یافت، چند سالیست به همت فکچالیهای خیر، این تکیه به طرز زیبائ و ناشیانه ای بازسازی شد و متاسفانه میراث فرهنگی روستا بسیار بسیار مخدوش شد، سنگ قبرهای زیادی از اولین گورستان روستا با قدمت بیش از سیصد سال که در خیاط و داخل تکیه بود از بین رفت، دو نفار چوبی تاریخی تکیه هم که بسیار زیبا بود اما چوبهایش و میخهایش لق شده بود، با سیمان بازسازی شد.
2- خانه تاریخی موسس فکچال حاج محمد مقیم حاجی پس از تخریب روستای حاجی کلا (واقع در اراضی گاودشت) پس زلزله سال 1081 با احداث این منزل مسکونی زمینه ایجاد سکونت را در روستا فراهم نمود، و با اتصال شیارهای طیبعی زمین و حفر نهر خشرود از کنار منزلش جاری ساخت تا ضمن تامین آب مورد نیاز اراضی کشاورزی پائین دست هم سیراب شوداین منزل هم اینک موجود بوده و خانواده حاج محسن حسن زاده مقیمی (محسن عمو) در آن ساکنند، به گفته عمو محسن، نفار موجود در دو طبقه جهت استراحت تابستانی ساکنین منزل در بیش از یکصد سال پیش ساخته شده است.
3 و 4- - آبشار فکچال + بند تاریخی فکچال در مسیر امامزاده برهان بر روی نهر خشرود بند تاریخی وجود دارد، که مدد رسان آبیاری در روزهای گرم تابستانی بود، نویسنده به یاد دارد تا حدود 20 سال قبل این بند پر آب و ماهی بود و صدای قورباغه های آن گوش فلک را کر می کرد، در پشت بند این آبشار زیبا وجود دارد.
5 و 6 - پل تاریخی فکچال و نهر خشرود خشت پل و تخت پل دو پل تاریخی فکچال بودند، تخت پل چوبی بوده و به مرور زمان از بین رفت اما خشت پل هنوز موجود بوده و در ابتدای مسیر کتی واقع بوده و مصالح به کار رفته در آن خشت و ساروج (به عنوان ملات) است، به علت باریک بودن مسیر پل و مالرو بودن پل، طرفین آنرا با طاق سیمانی تعریض کرده اند، این پل مسیر اتصال ناز کلا به فکچال بوده و بعدها هم محور ارتباطی بالا محله و پائین محله بود. ساروج یک ملات بسیار مستحکم بوده و قبل از اختراع بتون تا 80 سال قبل کاربرد داشت، مواد تشکیل دهنده ساروج عبارت است از: آهک، خاکستر، ماسه بادی، خاک رس، پشم بز ، تخم مرغ و آب. لازم به ذکر است پل محمد حسن خان بابل از جنس خشت و ساروج ساخته شده است و مادر بزرگم مرحوم گلین خانم گرجی (همسر حاج عزت الله مقیم پور بیژنی متوفی 1359) می گفت ساخت پل محمد حسن خان آنقدر تخم مرغ مصرف داشت و قحطی تخم مرغ آمده بود که من با فروش بیست و چند عدد تخم مرغ، خرج سفر زیارتیم را فراهم کردم. به گفته پدر بزرگم خشرود فکچال در یکصد سال قبل آنقدر آب داشت که یکی از دختران حاج ملا حبیب الله حاجی (جد حبیب زاده بیژنی ها) وقتی در کنار نهر مشغول شستشوی ظرف یا لباس بود، وقتی که سرش را خم کرد در آب افتاد، آب اباعث خفه گی و در گذشتشان شد.
7 - کتی تپه و گورستان و گلزار شهدا کتی، تپه ای دست ساز به ارتفاع 5 متر و بسیار تاریخی (کهن تر از فکچال) است، صدها سال قبل این تپه سنگر دفاعی در برابر دشمنان بود، در حدود 50 سال قبل که آقای روح الله بیژنی یک کوره آجر پزی در این مکان ساخته بود تا آجر منزل مسکونیش را بسازد، به آثار سفالینه های شکسته تاریخی بر میخورد و یا خشتهای قدیمی 50 سانتی پیدا میشد. مساحت این منطقه حدود 5 هکتار بوده و قبرستان فعلی و گلزار شهدای فکچال در این محل واقع است، از قدیمی ترین قبرهای موجود در این آرامستان، قبور حاج ملا حبیب الله حاجی و همسرش می باشد.
8- امامزاده برهان الدین علی (ع) در گذشته اين امامزاده بی مزار فاقد شجرنامه موثق بود اما شنیده ام شجرنامه ایشان پیدا شده است امامزاده برهان کرامات زيادي دارد. قديميها هم افسانه ای راجع به غيب شدن امامزاده و ساخت مزار در محل غيبت بيان ميکنند. در گذشته کنار امامزاده درختان کهنسال خوابيده اي وجود داشت که موازي زمين و سرسبز بود، اینک چنین درختی با سن نه چندان زیاد در پشت حسینیه امامزاده خود نمائی می کند. قدیمها از درخت کهنسال حیاط امامزاده آب قرمز رنگی خارج می شد ( ظاهرا آب مانده در بین پوست و تنه ی درخت) که مردم به آن درخت اعتقاد خاصی داشتند و می گفتند خون می گرید. در محوطه امامزاده آثاری از بافت جنگلی و در ختان سر بفلک کشیده تنومد وجود دارد که بسیار زیباست. در سالیان دور سالي دو مرتبه بازار منطقه اي سيار مفصلی در جنب امامزاده برگزار مي شد و مردم از اطراف و اکناف با چهارپا و پياده براي خريد و فروش گرد مي آمدند.
9- مسجد و تکیه بالا محله
در سال 1380 و 1379 خیر نیکوکاری با صرف هزینه میلیاردی مسجد بسیار زیبای امیرالمومنین (ع) و در کنارش تکیه آقا اباعبدالله الحسین (ع) را ساخت، این مجتمع مذهبی در امور فرهنگی، آئینی (نظیر روز ملی فکچال) و اقامه نماز جماعت فعال بوده و در کنار مسجد پائین محله، فکچال را مومن آباد نمود ![]() 10- طبیعت زیبا و رود شورش در فکچال هر کجا سر بچرخانید طبیعت را زیبا می بینید، با فاصله اندکی از روستا ،آثار متعدد تاریخی دیگر به همراه جنگل، چشمه، رودخانه، سد و... را مشاهده می کنید، در اوایل مسیر دسترسی به روستا، رودخانه قدیمی شورش جاریست که پر از مار آبی و ماهیان ریز است.
[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 18:23 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
به خوبی به یاد دارم، سی سال هر وقت پدر بزرگ صد و اندی ساله ام از منزل خود در محله باقر ناظر که قبل از آن منزل مرحوم آیت الله کریمی بود برای خرید به پنجشنبه بازار سر حمام میرزا یوسف می رفت و من همیشه همراهش می شدم، دقایقی بر سر مزار حاج محمد مقیم حاجی (جد ما و موسس فکچال) می نشست و با عصای خود طبق رسم زیارت اهل قبور به آرامی بر قبر می کوبید، پس از فاتحه هر بار جمله ای راجع او به من می گفت، پس از سالها خاطرات به یاد مانده ام را در این موضوع مرور می کنم. بابا بزرگ می گفت محمد مقیم حاجی فرد مومن و محب اهل بیت بودند، موقوفات فراوانی دارند، این نواحی تماما از املاک حاج محمد مقیم بوده و مسجد در زمین وقفی ایشان توسط آکاظما (حاج کاظم بیگ) که با اجدادمان نسبت دارد بنا شد، ایشان برای آخرت خود املاک زیادی در گنج افروز و... (اعم باغ مرکبات و زمین کشاورزی مرغوب) وقف نموند تا بطور مادام العمر کسی استخدام شود و بر سر قبرش قرآن بخواند، اما متاسفانه کسانی که متولی انجام این وقف هستند و از بستگان نزدیک ما می باشند، مال و املاک را بالا کشیده اند و به وقف عمل نمی کنند. حالا بعد از سالیان راجع به این موضوع تحقیقی کارشناسی را شروع کرده که هنوز پرونده اش مفتوح است.
جمع بندی تحقیقات شفاهی، مطالعات منابع اینترنتی و کتب: تاریخ طبرستان، بابل سبزه دیار، بابل شهر بهار نارنج، آشنائی با فرزانگان بابل و مقیم نامه به شرح زیر است: حاج محمد مقیم حاجی فکچالی فرزند حاج ملا محمد حاجی حاجیکلائی (بارفروش دهی) در اواخر قرن یازدهم، جهت توسعه مسجد و حوزه علمیه بارفروش ده در محله سر حمام میرزا یوسف، زمینهای مورثی خود را اهدا نمود، قسمتی از زمینها به گورستان بار فروش ده تبدیل شد (در دوره پهلوی این گورستان قدیمی تسطیح شده و به پنجشنبه بازاری که در این محل تشکیل می شد، سامان داده شد). و قسمت دیگر زمین در اختیار فامیلش آقا کاظم قرار گرفت. کاظم بیگ اصالتا اهل روستای کاظم بیگی بود، روستای کاظم بیگی در جاده قدیم آمل و نزدیک احمد چاله پی واقع است، در گذشته مسیر دسترسی به فکچال از روستای احمد چاله پی می گذشت. پدر حاجی کاظم بیگ حاجی علی بیگ بوده و پدر بزرگش حاجی کاظم و جدش آقا رضای بارفروش دهی هستند، آقا رضای بار فروش دهی هم در قرن دهم می زیست، بنابراین خود حاجی کاظم بیگ از اجداد ما نبوده و احتمالا با توجه به شنیده های مکرر نسبت فامیلی او با ما، باید در اجداد مشترک باشد نه در شخص ایشان. از طرف دیگر حاج محمد مقیم، پسر ارشدش آقا کاظم (آکاظما) نام داشت و در اجداد ما هم رسم بر تکرار نام اجداد است، در وقف نامه پیدا شده راجع به حاج محمد مقیم حاجی که در اواخر عمر آکاظما حاجی و در سال 1175 قمری نوشته شده، آکاظما وصی ایشان جهت اداره موقوفات متعدد ایشان مربوط به مسجد کاظم بیگ و آخرت خودش می باشد که تصویرش را می بینید.
در نهایت مسجد در سال ۱۰۹۲ توسط تاجر و معتمد بارفروش حاج کاظم بیگ و در 60 سالگی وی، بازسازی شده و توسعه یافت و از آن پس به نام مسجد کاظم بیگ مشهور شد. در سال ۱۱۰۱ پسر او آقا محمدرضا و در سال ۱۱۶۹ مولانا میرنظام الدین محمد به تعمیر آن همت گماشتند. مسجد کاظم بیک در ابتدا محل تدریس علوم دینی نیز بودهاست. در کنار مسجد کاظم بیک مقبرههای ملا محمد حمزه و فرزندش شیخ محمد حسین و شیخعلی شریعتمدار و شیخ محمد حسن شریعتمدار و مقبره علما و سادات بیکائی و... قرار دارد. در سمت راست ورودي مسجد از سمت بازار مرحوم حاجي محمد مقيم (جد ما) مدفون است.محمدجعفر کاظم بیکی، که هنوز در قید حیات است ، متولی این مسجد میباشد. او در سال ۱۳۴۲ مسجد را تعمیر کردهاست. این مسجد و مقبرههای کنارش بیش از ده کتیبه به خط نستعلیق دارد. نکته ها: 1- بزرگان فامیل ما به اشتباه آکاظما را آقا کاظم بیک می دانستند که در بررسی های بالا خلاف آن ثابت شد. همچنین در زمان حیات آقا کاظما که وقف نامه نوشته شد،83 سال از زمان بازسازی مسجد کاظم بیک گذشته بود در آن نوشته شده مرحوم کاظم بیگ. 2- بزرگان ما آکاظما را از اجداد ما دانسته اند، در صورتیکه با توجه به اسناد متعدد تاریخی که در نزد نویسنده وجود دارد، ایشان عقیم بوده و فاقد نسل می باشند. 3- بیگ به معنای بزرگ و بعضاً در برابر بیگم مونث به معنای سید آمده است. 4- نام پدر آبات عظام ملا محمد حمزه و شیخ یعقوب شریعتمدار حمزه کلائی، ملا مقیم نام داشته و نام پدر بزرگشان شریف و جدشان آقا مقیم درزی بارفروشی نام داشتند، بنا به نقل تائید نشده ای آنها هم حاجی تبارند. 5- متاسفانه سنگ مزار تاریخی حاج محمد مقیم در تخریب و بازسازی دیوارهای مسجد کاظم بیک، مفقود شده که جا دارد بستگان و اداره اوقاف نسبت به نصب یادبود اقدام کنند. 6- متاسفانه این مسجد فقط به نام سازنده بنا مشهور گشت در صورتیکه بطور مثال: در تاریخ طبرستان برزگر و یا در صفحه 192 کتاب بابل سبزه دیار از قول محمد جعفر کاظم بیکی آمده، مسجد در تاریخ قید شده ی مشهور بازسازی شده است. [ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 11:2 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
بندپی از دو کلمه بند و پی ترکیب شده است که بند در اصطلاح محلی به سرزمین مرتفع و پی به سرزمین پست جلگه ها اطلاق می شود در گذشته در زمان صفویان قسمتی از سرزمین وسیعی بنام چلاو بوده که فعلا چلاو منطقه ای در جنوب آمل است حکومت مرکزی صفویان اگر چه تاریخ آن مشخص نیست برای اینکه منطقه مزبور را که بسیار وسیع و ساکنان غیر قابل کنترل داشت بهتر بتواند اداره کند آن را به دو قسمت بندپی و چلاو تقسیم نمود و این تقسیم بندی دقیقا قبل از دوران افشاریه صورت گرفته است زیرا قبل از آن هیچ سندی راجع به نام بندپی وجود نداشت.
اما در زمان افشاریه روستای دیوا از قرائ بندپی که از املاک خاصه شاهی بوده به چهارصد سکه نادری به اهالی دیوا فروخته شدکه در این سند کلمه بندپی بعنوان نام منطقه آمده است در اوایل دوره قاجاریه به علت حمایت اهالی آن از زندیه رو به خرابی می رود و پس از صدارت میرزا محمد شفیع مازندرانی از اهالی بندپی رو به بهبودی می رود و بنا به تقسیمات کشوری سال ۱۲۸۷ شمسی یکی از بلوکات ولایت مازندران محسوب می شد که شخصی بنام نایب الحکومه بر آن حکمرانی می کرد بندپی در تقسیمات کشوری سال ۱۳۱۶شمسی یکی از بخش های شهرستان ساری بوده است و در این تقسیمات تنها ساری و گرگان شهرستان بوده اند و بقیه شهر های مازندران بصورت بخشداری اداره می شدند. مقر بخشداری بندپی در روستای مقریکلا در غرب بندپی بوده که از سال ۱۳۵۵ پس از طرح روستاهای منظومه ای مکان آن به شهرک خشرودپی انتقال یافت. دهستان های بندپی به دو بخش مجزای بندپی غربی و بندپی شرقی تقسیم گردیده که در سال ۱۳۷۰ محل استقرار بخشداری در غرب به مرکزیت خوشرودپی و در شرق به مرکزیت گلوگاه می باشد. بندپی شرق به دهستان های سجادرود و فیروز آباد تقسیم شده که از نظر درجه سکونتگاهی جز دهستان درجه یک ولی در سطح بابل در درجه سی و سوم قرار دارد . دهستان خوشرودپی از نظر سکونتگاهی رتبه پنجم را کسب کرده است از دهستان های خوشرود و شهیدآباد تشکیل شده است.
بندپی غربی با وسعت 260 کیلومتر مربع منطقه ای برخوردار از دشت و جنگل که جنوبی ترین روستای آن منطقه ییلاق نشین فیلبند و شمالی ترین روستای آن روستای شوکلاســـت که در دشتــی وسیع واقع است . بندپی غربی دارای قدمتـــی طــولانی که باستان شناســان سفالهــای بدست آمده از تپـه باســتانی روستای لمسو کلا (قلـعه کتی)را که دارای رنگ قرمز با نقوش هندسی و خاکستری داغدار است را به اواسط هزاره دوم قبل از میلاد نسبت دادند . وجود آثاری از راههای سنگفرش شده به جای مانده از دوران صفویه می دهند . در قسمتهایی از مرتفاعات بندپی حاکی از اهمیت این ناحیه در این دوره می باشد . تأسیس پل بزرگ محمحسن خان قاجار بر روی رودخانه بابل به منظور سهولت ارتباط بین بندپی و شهر بابل ساخته شده و تکیه با شکوه مقریکلا در این بخش حکایت اهمیت بندپی در دوره قاجار می کند . جالب است بدانیم بنا به گفته مؤلف تاریخ خواجه تاجدار آقا محمدخان مؤسس سلسله قاجار پس از شکست از عموی خود علی قلی خان به حاجی حلال خور حاکــم وقــت بندپـی پناهنده شد . گفتنی است به گمان یکی از مورخان اروپایی درسال 1771 م. در کتابش از بندپــی بعنــوان یکی از 15 ایالت مازندران یاد می کنــد . این منطــقه با وجود استعداد فراوان چندان مورد توجه واقع نشد . جنگل های زیبا با درختان تنومند و بستر رودخانه کلارود که با اندک هزینه می تواند مرکز مهم تفریحی ـ توزیستی گردد .ان تفریحگاه ساکنان این بخش و مهمانان است و هم قوت قلبی برای کشاورزان پروژه کشتارگاه صنعتی که در دست ساخت است می تواند زمینه اشتغال جوانان بیکار را فراهم نماید. پادگان آموزشی المهدی(عج) وجودش روزنه امیدی است برای اهالی تا نسبت به فراهم آمدن امکانات رفاهی مساعدت شود. دشتهای سرسبز و خرم و جنگل انبوه با پوشش گیاهی و داشتن رودخانه های بزرگ و کوچک به همراه سادگی و بی آلایشی ساکنان بخش بندپی زیبایی های این بخش را دو چندان ساخته است . بندپی تِه صِفاره مِن بِنازِم با تشکر ار شاعر گرانمايه آقاي حميد کاظمی [ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 15:16 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
چند سالی است روز سوم فروردین به همت اهالی خوش ذوق و با هدف صله رحم عمومی، شادی و ایجاد انگیزه جهت توسعه و عمران روستا بنام روز ملی فکچال نامگذاری شده است، دلیل نامگذاری این روز این بوده چون اکثر اهالی ساکن جای جای ایران به فکچال می آیند و پس از دید و بازدید دو روزه و قبل از اتمام تعطیلات فرصتی مغتنم است تا همدیگر را ببینند، روستا را نظافت کنند، قبور درگذشتگان و شهدا را غبار روبی کرده و زیارت اهل قبور بنمایند، سنتهای تاریخی خود را احیاء نموده و با بازیهای قدیمی خود نظیر: چلیکا، اغوزکا، قاطر چیکا، چش دارکا، شورده بورده و شاه وزیر کا و... یاد کودکی شیرین خود بیفتند، نوروز خوانی را در روستا دیده و در جشنواره های غذاها و نان محلی دلی از عزا در آورده و از مادران روستایی بخاطر پخت پنیره نون، کلیچه نون، کماج، کله کلوا، پهن کلوا، لوه نون، ساج سری نون، نون برنجی و فتیره نون و... تقدیر کنند.
عهد همیشگی اهالی در این روز اینست: جز از فرهنگ، هنر و ادب، جشن و شادی، دوستی و مهربانی و آبادانی بیشتر روستا حرف دیگری به میان نیاید. [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 15:13 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
چندی است به همت جوانان بعد از سالیان زیاد این رسم دیرینه به دیارمان بازگشته است. در فیلم مستند فکچال سرزمین پدری و زادگاه مادری ساخته استاد محمد مقیم پور بیژنی به آن پرداخه شده، بدین شرح که: نوروز خوانها چند نفر هستند که یک نفر شعر میخواند، یک نفر ساز زده و نفر دیگر که به آن کوله کش (بارکش) میگویند با جوب دستی خود به درب خانه اهالی می کوبد و بعد باز کردن درب توسط صاحبخانه وارد حیاط آنها شده و با خواندن اشعار در مدح امامان، ترانههای محلی، طلیعه سال نو را به ساکنین مژده میدهند همچنین ضمن دعا برای اهالی فکچال، آرزوی: سلامتی، عروسی فرزندان، کسب کار پر رونق و عاقب به خیری می کنند. صاحب منزل هم بنا به توان مالی خود به آنها خلعت مادی و یا غیر مادی می دهد.
در موقع خواندن اشعار که با صدای بلند اجرا می شد و شماری از بچه های محل هم گرد آنها را می گیرند تمام اهل خانه به تماشا می آیند، مردم آنها را طلایه داران بهار و خوشبختی می دانند و ورودشان را به فال نیک می گیرند و خود را برای از بین بردن دشمنی و فرا رسیدن فصل مهربانی و دوستی آماده می کنند. در ادامه مطلب نمونه ای از صوت این مراسم سنتی را به شما تقدیم می کنم.
دریافت فایل صوتی نوروز خوانی فکچال [ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 12:24 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
استاد حاج محسن حسن زاده مقیمی، پیرمرد زنده دلی است، که بارها مرا شرمنده خویش ساخت، بارها با یکدیگر تبادل اطلاعات تبار شناختی داشتیم، با آنهمه سن و در فراق یارش از من پذیرائی نمود، کلیه آثارشان را با خط خود به من هدیه دادن (کتابهای مقیم نامه، باغ الهی و راغ الهی)، افسوس که هیچ وقت بحثهای فی ما بین بعلت طولانی شدن خاتمه نیافت، امیدواریم به لطف حق شاهد عمر طولانی تر ایشان، همانند عمر پدر بزرگم حاج شیخ عبدالجواد بیژنی باشیم، ایشان در نزد من هیچگاه ادعا نداشت که استاد فن شعر است، بارها به من گفت شش کلاس خوانده ام و نشد بیشتر بخوانم، همینقدرش را مدیون دائیم که پدر بزرگ توست هستم، سعی کردم نهایت استفاده ادبی را از تحصیل محدودم ببرم، یکی از کسانی که اصرار به سیادت خاندان دارند ایشانند. ایشان نتوانست زندگی راحت شهر نشینی را پس از بازنشتگی تحمل کند و به منزلش که منزل تاریخی مرحوم حاج محمد مقیم حاجی (موسس فکچال) می باشد برگشت.
![]() ![]() بیوگرافی: در 17 شهریور 1305 شمسی در منطقه حاصل خیز محروم بندپی از شهرستان بابل و در قریه فکچال آن جایگاهی که صفا و سبزی نشانی از دلهای با طراوت و بی پیرایه دارد آن مکانی که آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر با آن پوستین سرد و نمناکش پسری در خانه کشاورزی زحمتکش آقای حسین حسن زاده مقیمی پا به عرصه حیات می نهد که نام او را محسن نامیده اند. میلاد او تقارن به حکومت پهلوی دارد. در آن ایام که سایه های جهل در اکثر بلاد ایران بویژه روستاها مجال حضور و خودنمائی به خانه های عظیم نمی دهد، او در مکتب خانه علم زانوی شاگردی در بغل می گیرد و در نزد آقای سید حسین میرنیازی الفبای عشق به قرآن و قرائت آنرا فرا می گیرد. اما نبودن امکانات و تسهیلات مانع از ادمه تحصیل به مدت دو سال می گردد. از آن جائیکه گل روی علم می بیند همه گلها در نظرش خوار می شود. بار دیگر لباس شاگردی استاد گرانقدر جناب آقای حاج عبدالجواد حبیب زاده بیژنی را به تن می کند و پس چهار سال توفیق رهش گشته و کلاس پنجم را با موفقیت به پایان می رساند. عشق به شعر و شاعری او را به حفظ اشعار شاعران بزرگ ایران می کشاند، به گونه ای کم کم بارقه های شعر در او شکوفا می گردد. گه گه ز سوز اندرون سینه به نی بدل شود هر نفسم ترانه ای هر سخنم عزل شود و این ناله های نی گونه درون، بیشتر در مدح اهل بیت خصوصا حضرت امام حسین (ع) سالاز شهیدان در مجلس عزا به نوا در می آید و یکی از مداحان آن بزرگوار می گردد. کم کم در سرودن شعر پیشرفت می کند، شعرش روانتر شده و با دیگران به مشاعره می پردازد. در دیوان او تنوع قالبهای شعر خصوصا غزل و قصیده که در توصیف خداوند متعال و نعت و منقبت پیامبر اکرم (ص) و ائمه اطهار و گوناگونی مضامین در وصف طبیعت، نمازف روزهف خمس، زکات و... مشاهده می گردد. اشعار بی نقطه ای دارد که به نوبه خود بی نظیر می باشد. از آثار دیگر او در کتابت شعر شامل ده هزار بیت در مدح و رثای چهارده معصوم علیه السلام و منظومه در دست چاپ به زبان طبری می توان نام برد. در خاتمه باید گفت شاعری او لبریز از جذبات است و این جذبات هم بی تاثیر از مدد یار و تشویق و ترغیب استاد ارجمند و دایی او جناب آقای حاج شیخ عبدالجواد بیژنی نمی باشد. منابع: 1- مقدمه کتابهای تالیف شده استاد 2- کتاب سخنوران بابل نوشته یوسف الهی [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 15:12 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
بيژن بيژني، از لحاظ تبارشناسي عضوي از خانوادهي بزرگ و پردامنهي بيژنيها در بابل است؛ حبيبزاده بيژني، مقيمپور بيژني، بيژنيراد، بیژنی پویا، بیژنی فر و... . امّا خود او از آن زمان كه به تهران هجرت كرده و در سايهي مجاهدت هنري و همنشيني با مشاهير موسيقي و خوشنويسي كشورشهرت و وجاهتي درخوركسب كرده، به نشاني و آدرسي از نسل جديد بيژنيها تبديل شدهاست كه در گوشه و كنار كشور در عرصههاي وسيع ادبيات، شعر، موسيقي، نقّاشي، خوشنويسي، كاريكاتور، مجسمهسازي و... … فعاليت ميكنند و شگفتي خلقت را در وراثت قريحهي هنري به نمايش ميگذارند. روح لطيف و ديدگاههاي هنري بيژني را ميتوانيد از پاسخهايي سنجيدهاي كه به سئوالات ما داده است بشناسيد. *آقاي بيژني! ما شما و پيشينيان شما را ميشناسيم، امّا خوانندگان، خير! لطفاً خودتان را دقيق تر معرّفي كنيد. تولّد من در خانهي پدريام در روستاي ""فِكچال"" (بندپي غربي) واقع شد كه از يكسو مشرف به جنگلهاي سرسبز بود و از سوي ديگر به مزارع برنج، و دريچهي نگاه كودكانهي من از آغاز، به اين تابلوهاي طبيعي آبا و اجدادي گشوده شد. سال 1332، يكي از سالهاي پر درد و رنج و پرآشوب ايران، سال تولد من است. پدرم سر دفتر و كشاورز بود. خطّ خوشي هم داشت. وضعيت معيشتي شان در ميان روستاييان بد نبود، ولي سادهزيستي و درويشي ايشان زبانزد همگان بود. دو برادر و چهار خواهر هستيم. برادرم فرهنگي و معلّم است و در آموزش و پرورش تدريس ميكند. خواهرانم همه خانهدار هستند. دوران كودكي من، زماني كه به مدرسه ميرفتم، تمام لحظاتش پر درد و خاطرهانگيز است. مدّتي پيش در مجلهي" "آناهيد"" به طور مفصّل آن دوران را توضيح دادم. بد نيست همشهريان عزيز بدانند در تكيهي ""عبدالحسينخان"" با بناي زيباي قاجاري مقريكلا دورهي دبستانم را به پايان رساندم. روستاي ما مدرسه نداشت. بهناچار بايد روزي 20 كيلومتر در رفتوآمد ميبوديم تا به دبستان موردنظر ميرسيديم. با امكانات محدود آن سالها براستي كار دردآوري بود. جهت ادامهي تحصيل به دبيرستان آيتالله نوري رفتم. در آنجا با دوستان و هنرمنداني آشنا شدم كه بعدها رفقاي گرمابه و گلستان هم شديم. ازجمله آقايان حسين گلبابازاده (گلبا) و عبدالرضا كيانينژاد (مازيار) خواننده كه شش سال دبيرستانم با اين دو هنرمند گذشت. در آن سالها خوشنويسي من به آواز پيشي داشت، ولي عاشق هر دو هنر بودم. الآن سالهاست كه از آقاي حسين گلبا خبري ندارم. گويا در ايتاليا زندگي ميكند. ولي مازيار در ميان ما نيست. اين دوست خوشصدا در حقيقت قرباني دوستان غير فرهنگي شد، ولي گوش خوبي براي موسيقي داشت و ريتم را خوب ميشناخت. سادهدلي و سادهانديشي او، وي را به محافلي كشاند كه در حقيقت جانمايهي آوازش را كمرنگ كرد. ايكاش صاحب انديشهاي عميقتر و ماناتر ميبود. مازيار در موسيقي پاپ روزگارِ خود جاي پايي بود كه قدرش را ندانست. يادش گراميبـاد! با نقّاش صـاحبنام ديگري هم دوستي عميق داشتم و در آتليهي زرد، جنب مسجد رانندگان، با او همكاري ميكردم؛ استاد محمّدرضا يحيايي كه هنرمند توانايي در روزگار ماست و الآن در فرانسه زندگي ميكند. هرچند در كتابش از دوستي با من يادي نكرد ، به رسم هنرمندان سلف، خاطرات با او را دوست ميدارم. دوست ديگري هم دارم كه از همنسلان من در دورهي دبيرستان و نقّاش قابلي است؛ آقاي مهدي عليزاده كه با او هم بسيار زندگي كردم. در آنزمان پرترهساز توانمندي بود و ساخت و ساز خوبي هم در نقّاشي داشت. امروز هم نقّاش مطرحي است و بسيار تلاش ميكند. دوست نقّاش و باصفاي ديگري هم دارم كه به انديشه و سادهزيستي و بيآلايشي او مباهات ميكنم. ايشان هنرمند عزيز و ارجمند آقاي احمد نصراللّهي است كه دلهاي ما هنوز به هم پيوند دارد. احمد سعي كرده جانمايهي نقّاشياش را معرفت قرار دهد. ادا و اصول بسياري از آرتيستهاي حاضر را ندارد. خودش هست. همواره همنشيني با او برايم دوستداشتني است. هروقت به بابل ميروم مشتاق ديدارش هستم. آقاي مهدي فلّاح هم دوستي بود كه در آن سالها خوشنويسي را تازه آغاز كردهبود و امروز خوشنويس مطرحي است. براي او هم آرزوي موفقيت ميكنم. *چه زماني ازدواج كرديد؟ من در سال 1377 ازدواج كردم. همسرم گرافيست است و در انتشارات سروش صدا و سيما كار ميكند. ايشان انسان دقيق و مهرباني است و در كارهاي هنري بسيار همراه و هماهنگ من است. *استاد! در آينده به فرزندانتان هم توصيه ميكنيد كه به صورت حرفهاي وارد هنر شوند؟ اگر جوهر هنري در فرزندم ببينم او را نهي نميكنم كه يكي از رشتههاي هنري را به درستي بياموزد. البتّه او بايد خود اختيار كند. به قول حضرت مولانا " عشق آمدني بود، نه آموختني" . بايد به جانمايهي هنر كه همانا عشق است برسد. مگر غير از اين است كه هنرمندان نگين انگشتري سرزمينشان هستند. تيرهگي موجود كه در سرزمين هنر سايه انداخته، هر اهل هنري را نگران ميكند. افق روشني براي بعضي از هنرها مثل موسيقي نميبينم. بهقول سايه اميدوارم ""صبح سپيدي" براي آيندهي هنر اين سرزمين بدهد. *چهكسي ذوق هنري موسيقي و خوشنويسي را در شما كشف كرد؟ خانوادهي ما به خوشنويسي و شعر مشهور هستند، ولي ديدن آثار خوشنويسي عمويم، زندهياد استاد محمّد بيژني، كه در خطّ نسخ صاحبنشانه بود، در شكلگيري و علاقهي من به سمتوسوي خوشنويسي بيتأثير نبود، هرچند در خوشنويسي من از ايشان تعليم نگرفتم. خدايش بيامرزد! موسيقي در حقيقت در من خودجوش بود. قبل از انقلاب با توجّه به موسيقي گلهاي راديو علاقهام دو چندان شد. برنامهي گلهاي راديو هنوز جزو ماندگارترين موسيقيهاي روزگار ماست. در آنسن و سال قدرت تحليل اين موسيقي فاخر را نداشتم، ولي احساس ميكردم اين موسيقي اركسترال كه از موسيقيدانها و آهنگسازان صاحبنام پخش ميشد، از مقولهاي ديگر و بسيار قابل اعتناست. بعد از انقلاب، دوستي با خانوادهي هنرمند كامكارها، امكان شناخت بيشتر را برايم فراهم آورد. اوّلين آلبوم موسيقي من با نام "" افسانهي سرزمين پدريام"" بر روي شعر عطار و با آهنگسازي ارسلان كامكار با اركستر سمفونيك تهران، آغازي بود كه من به جامعهي موسيقي به طور جدّي آشنا شوم. در حقيقت معرّفي من با دنياي موسيقي از طرف خانوادهي كامكارها بود. *براي رسيدن به درجات بالاي هنر بايد مرارتهاي فراواني را تحمّل كرد. از سختيهايي كه در اين وادي پشتسر گذاشتهايد، بگوييد. براي رسيدن به تعالي هنر، بههر حال بايد آداب و آيين آن را شناخت. هيچ اثرگذاري بدون درد و رنج و شناخت به جامعهاش متعالي نشد. بايد شاگردي روزگار كرد. تا آنجاييكه به ياد دارم از نوجواني، تمام دقايقم با هنر و هنرمندان گذشت. در حقيقت براي رسيدن به هنر ناب، سر از پا نميشناختم. جوانان بايد بدانند براي رسيدن به هنر و هنرمند شدن، دوستداشتن كافي نيست. بايد دانش و معرفت هنري داشتهباشند. بايد آگاهانه و با شناخت و جامعهشناسي كامل، به قلمرو هنر راه پيدا كنند. *شما خود را بيشتر خوشنويسِ خواننده ميدانيد يا خوانندهي خوشنويس؟ اين جواب را بهعهدهي دوستداران آثارم ميگذارم. البته بايد عرض كنم هنر خوشنويسي را زودتر آغاز كردم، ولي بخشي از جواني و روزگارم با موسيقي سپري شد. خط و موسيقي ايراني خويشاوندان نزديكي هستند كه هردو با عوالم معنا سازگاري دارند، بويژه با تعريفي كه من از موسيقي و خط دارم. *درعرصهي خوشنويسي از محضر چه استاداني بهره گرفتيد؟ زماني كه در بابل زندگي ميكردم، به صورت مكاتبهاي از استادان سيّد حسين ميرخاني و سيّد حسن ميرخاني تعليم ميگرفتم. حدود يك سال و اندي هم از كلاس استاد اميرخاني بهره گرفتم. از دوستي و همنشيني هنرمند پرآوازه زندهياد رضا مافي هم بينصيب نبودم. ديدن آثار زيباي ايشان بويژه سياهمشقنويسي توأم با رنگ، نگاه نويني در من ايجاد كرد. روحش شاد باد! از خوشنويسان گذشته آثارميرعماد، خوشنويس طراز اوّل دورهي صفويه و همينطور از سياهمشقهاي ميرزا غلامرضا اصفهاني، خوشنويس زبردست دورهي قاجاريه، همواره لذّت بردم و مدّتي روي اين شيوهها كار كردم. *چرا در آثار خوشنويسيتان كمتر از تذهيب استفاده ميكنيد؟ شايد در روزگار ما، من تنها خوشنويسي باشم كه از تذهيب استفاده نميكنم. دليلش اين است كه تذهيب امروز آن زيبايي و دلربايي قديم را ندارد. در گذشتهها تذهيب بيشتر در خدمت خط بود. امروز مُذهبان آنچنان رنگهاي تند و تيزي براي تذهيب استفاده ميكنند كه گويي ميخواهند بنيان خط را براندازند. ضمناً تذهيبها آن اصالت و آرامش قديم را ندارد. در مصاحبههايم اين مطالب را گفتم. اگر سياهمشق و كمپوزيسيون قوي باشد، چهبسا نيازي به تذهيب ندارد. در چليپا نويسي شايد نياز به تذهيب بيشتر از ديگر خطوط باشد. *در مورد سبك كارتان در عرصهي موسيقي توضيح دهيد. در سالهاي نخستين انقلاب، يكنوع موسيقي از راديو و تلويزيون پخش ميشد و آنهم موسيقي سنتّي، بود. وزارت ارشاد بهغير از موسيقي سنتّي مجوزي صادر نميكرد. در آن سالها من با دكتر كامبيز روشنروان، استاد دانشگاه، آهنگساز و پژوهشگر معاصر، به اين باور رسيديم كه نسل جديد نياز به موسيقي شادتر و با طراوتتري دارد . آلبومي را طرّاحي كرديم كه هويت موسيقي ايراني به درستي در آن نشان داده شد. در حقيقت در پي كاري بوديم كه ملهم از موسيقي ايراني و با ساختار كلاسيك و ملّي باشد و از رديف دستگاهي ايران دور نباشد. در نهايت ""نهانخانهي دل"" را تدارك ديديم كه قطعهي محلّي" "نوايي" كه ملودي معروف جنوب خراسان ( منطقهي خواف و بيرجند ) است، ضبط و از سوي انتشارات سروش منتشر شد كه اقبال موسيقيدوستان را بههمراه داشت و از 18 سال پيش تا به امروز، جزو آلبومهاي موفق و پرفروش ايراني بوده است. در اين اثر تمام مشخصاتي كه عرض كردم، رعايت شده است. اين شيوهي ارائهي آثار در حيطهي موسيقي ملّي قرار ميگيرد. ضمناً در اين اركستر از سازهاي كلاسيك غربي و سازهاي ايراني و ساز محلّي دوتار استفاده هم شده است. *آشنايي و ارتباط شما با آهنگسازان بزرگي چون كامبيز روشنروان، محمّد سرير، اسماعيل واثقي، اسماعيل تهراني و كامكارها چگونه بود؟ با كداميك از آنان بيشتر همساز و دمساز بودهايد؟ سالها بود كه با خانوادهي هنرمند كامكارها معاشر بودم. در ديدارهاي خانوادگي با ساز اردشير كامكار كه نوازندهي كمانچه است، قطعاتي را اجرا ميكردم. در آغاز اين آشنايي، آنها نميدانستند كه من آواز هم ميخوانم. تا اينكه آلبوم "" افسانهي سرزمين پدريام"" با آهنگسازي ارسلان كامكار و همراهي اركستر سمفونيك تهران ضبط شد. قطعهي"شوريدهدل"" كه بر روي شعر عطار تصنيف شد، به من پيشنهاد گرديد كه آن را اجرا كردم. اين كار در حقيقت شروع فعّاليت حرفهاي من در عرصهي موسيقي بود. با اين اثر به ديدار استاد هنرمند، جناب آقاي دكتر كامبيز روشنروان رفتم و آلبوم را تقديم ايشان كردم و خواهش كردم كه كار را گوش كند و اگر پسنديد، كار مشتركي را شروع كنيم. بعد از مدّتي تلفني از استاد داشتم كه به هرحال يار پسنديد! حاصل اين همكاري 7 آلبوم موسيقي است كه منتشر شد. همچنين اثر تازهاي از شعر شاعران معاصر، اميرهوشنگ ابتهاج، زنده ياد فريدون مشيري، سيمين بهبهاني، زندهياد حسين منزوي، زندهياد مهندس مجتبي كاشاني و دوست شاعرم، دكتر اميرحسين سعيدي، با موسيقي دكتر كامبيز روشنروان ضبط شده است كه بزودي منتشر ميشود. يكي از خجستگيهاي زندگي هنري من، همكاري با جناب روشنروان است كه با آثارش حكايتي ديگر دارم. آلبومهاي متعددي كه با ايشان كار كردم نشان همدلي و همانديشي ماست. آرزو ميكنم خودش و موسيقياش همواره ماندگار باشد.
*ساز تخصصي شما چيست؟ مدّتي در مركز حفظ و اشاعهي موسيقي، خدمت هنرمند ارجمند آقاي داريوش پيرنياكان مشق سهتار كردم و مدّتي هم در خدمت استاد جنگوك در كانون چنگ تعليم گرفتم، ولي بعدها رهايش كردم. دنبال فرصتي هستم كه دوباره شروع كنم. *با اين ديدگاه تندي كه عليه موسيقي وجود دارد، آيا اميدي به آيندهي آن دركشور داريد؟ به هرحال موسيقي در دل و جان مردم وجود دارد واز ديرباز، سينه به سينه روايت شده است.فراموش نكنيم كه موسيقي از دير باز تاكنون، همواره زير تازيانه بودهاست. پرداختن به مقولهي موسيقي امروز يك ضرورت اجتماعي فرهنگي است. همان طوري كه عرض كردم موسيقي صداي آفرينش است و بهعبارتي سلامِ خداست. اين سلام بيپاسخ نميماند. هرچند با همهي اين توصيفها، افق روشني براي آيندهي موسيقي كشور نميبينم. بويژه موسيقي جدّي و ملّي كشور كه در هالهاي از سكوت و ابهام مانده است. *بهنظر شما علّت عزلتنشيني اكثر استادان و پيشكسوتان موسيقي در چيست؟ استادان و پيشكسوتان موسيقي صاحبان انديشه هستند. روزگاري ميداندار اين عرصه بودند. امّا حالا هر روز افول موسيقي را احساس ميكنند. به قول سعدي بزرگوار" من خود بهچشم خويشتن، ديدم كه جانم ميرود." بيمهري بعضي از مسئولان فرهنگي هم مزيد بر علّت است. آنها ميخواهند جلوه كنند و سايهاي را كه بر موسيقي ايران بال انداخته، نميپذيرند. در همهجاي دنيا موسيقيدانها و صاحبان هنر، همواره مورد ستايش ملّتها هستند. در كشور ما اين گونه نيست. هنوز تعريف منطقي و معقولي از موسيقي ارائه نشده و اينگونه است كه استادان پيشكسوت، عزلتنشيني را ترجيح ميدهند. *با توجّه به ظرفيت بالاي موسيقي ايراني و پيشينهي طولاني آن، دليل استقبال فراوان جوانان از انواع موسيقي غربي چيست؟ رسانههاي گروهي مثل صدا و سيما آن طور كه بايد و شايد موسيقي ملّي ايران را به جوانان معرفي نكردهاند و به صاحبنظران موسيقي فرصتي نداده اند كه موسيقي ايراني را تجزيه و تحليل كنند. اين شناخت بايد از كجا به جوانان دادهشود. جوانان نميدانند كه موسيقي سرزمينشان از چه پتانسيلي برخوردار است. موسيقي پاپ غربي كه به نوعي موسيقي مردمي است، بهدليل آسانپسندي و ريتمهاي تند و با نشاطي كه دارد، جوانان را مجذوب خود ميكند. *تعريفتان شما از ابتذال موسيقي چيست؟ ما تعريف جامعي از موسيقي ايراني داريم. بويژه اشعاري كه در آثار خوب موسيقيدانهاي ايراني استفاده شدهاند و چرا كه ادبيات منظوم ما بر قلّه است و شعر جايگاه رفيعي در سرزمين ما دارد. آلبومهايي در بازار منتشر ميشود كه نه موسيقياش قابل شنيدن است و نه شعرش قابل تحمّل! يعني كارهايي كه در شأن فرهنگ و هنر مملكت نيست. اين موسيقي با اين ساختار بهنظر شما مبتذل نيست؟ *توصيهي شما براي ورود جوانان به دنياي موسيقي چيست؟ هنر موسيقي را علمي و آكادميك بياموزند. موسيقي يك علم است. بايد آن را از كودكي آموخت. جوانان را عادت بدهيم كه موسيقي خوب گوش كنند تا گوششان خراب نشود. موسيقي بد ناهنجاريهاي شنيداري ايجاد ميكند. *فكر نميكنيد بهعنوان يك هنرمند مازندراني بايد بيشتر در زمينهي گسترش نغمههاي مازندراني فعّال باشيد؟ بهنظر ميرسد انتشار چند قطعه در اين حيطه كافي نباشد. آثار موسيقي من بيشتر در زمينهي اركسترال است و در محدودهي موسيقي ملّي قرار ميگيرد. به موسيقي بومي مازندران، دوستان هنرمندم كه در مازندران زندگي ميكنند، بايد بيشتر بپردازند، از جمله هنرمند ارجمند جناب آقاي محسنپور و آقاي خوشرو و دوستان گروهشان. كارهايي هم منتشر كردهاند كه شنيدني است. وظيفهي من كار ديگري است كه در اين سالها منتشر كردم و اقبال عمومي مردم ايران را درپي داشت. *در شهر شما، بابل، رويكرد مثبتي در مورد موسيقي وجود ندارد و در حقيقت، موسيقي مهجور است. آيا شما وظيفهاي براي شكستن اين فضا احساس نميكنيد؟ همهي هنرمندان متعهّد اين وظيفه را دارند كه موسيقي را از اين هجران بيرون آورند. بهنظر ميرسد از سوي مسئولان فرهنگي شهر، نويدي براي رونقگرفتن موسيقي دادهنشده است. بارها همشهريان عزيزم از من خواستند كه در بابل كنسرت بگذارم امّا تا مصونيت اجراي كنسرت در شـهـر نباشــد، اجـــراي كنسرت امكانپذير نيست. وقتي شنيدم خسرو آواز ايران ""استاد محمدرضا شجريان"" قرار بود در بابل كنسرت بگذارد و جلوي كنسرت او گرفته ميشود و ايشان در ساري كنسرت ميگذارد كه با استقبال بينظير مردم ساري روبه رو ميشود، من بهعنوان يك هنرمند بابلي و دوست استاد شجريان، بينهايت خجالت كشيدم. استاد شجريان فخر آواز سنتي ايران است. يك هنرمند تمامعيار و كسي است كه با كنسرتهايش جوانان بعد از انقلاب را با موسيقي ايراني آشنا كرد. سياستگزاري فرهنگي شهرم بايد تغييرات اساسي كند تا كلاسهاي هنري و آموزشگاهها و سالنهاي كنسرت رونق پيدا كنند. به قول حافظ " آيين چراغ خاموشي نيست." *و سخني با همشهريان بابلي؟ در درجهي نخست، هنرمندان شهرشان را دوست داشته باشند و حمايت كنند. عرض كردم كه هنرمندان نگين انگشتري سرزمينشان هستند. بايد قدرشان را دانست. شهر ما در عرصههاي مختلف هنرمندان صاحبنامي دارد. حيف نيست كه نسل جوان شهر ما اين پيامآوران و سفيران فرهنگي و هنري شهرشان را نشناسند؟ *استاد! اجازه بفرماييد اين قطعه شعر از مرحوم مشيري را به شما تقديم كنيم: از حنجرهات، پنجرهاي سوي خدا باز قول وغزلت، پرچم شادي است، برافراز! * سپاسگزارم! منبع: http://www.babol-develop.com/magazine/page_view.asp?artid=343&vol=20
[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 10:43 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
درویش فخرالدین حاجی فرزند حسن حاجی (قرن هشتم) از اجداد حاجی تباران است، ایشان از فرماندهان زمان حکومت سادات مرعشی در طبرستان بوده که پس از رحلت در کنار بابل رود و در منطقه موزیرج بابل به خاک سپرده شد، بنای تاریخی مزار ایشان در سال 833 هجری احداث و در سال 1346 ثبت ملی شد. شجرنامه ایشان در دسترس استاد علامه دکتر بحرالعلوم می باشد که حال بررسی هستند. درویش فخرالدین با امامزاده حاجی آلاشت سوادکوه، امامزاده حاجی بزرگ بوالقلم لاریجان و درویش حاجی روستای عزیزک بابلسر بی نسبت نیست.
عکس بالا مربوط به سال 1330 بوده که در آن زمان در اطراف بقعه بافت شهری وجود نداشت. [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 20:23 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
![]() نام جنبش سبز را از بازی کودکان فکچالی در سال 1340 گرفته اند. در
محرم آن سال طبق سنت همه ساله مراسم عزا به همت حاج شيخ عبدالجواد بيژني
در تکیه پائین محله برگزار مي شد، رسم بر اين بود که هرشب تعدادي از خانواده ها عزاداران را
اطعام مي کردند، بدين صورت که هر خانواده چند سيني بزرگ غذا را بر سر گرفته
و به تکيه مي آورد و در بين جمعيت ميگ ذاشتند و مردم دور سيني
مي نشستند و غذا مي خوردند. فکچال يک کدخدا بنام عبدالعمو (مرحوم عبدالله بيژني پسر مرحوم ميرزا عباسقلي بيژني) داشت که اين کدخدا براي مردم کدخدا بود و بزرگان ديگر مثل برادرانش خودشان براي خودشان کدخدا بودن. بچه ها و نوجوونا رو توي تکيه تحويل نمي گرفتن و اونا هم بدشون نميومد که بازيگوشي کنن پس تعدادي دبه و پيت حلبي و.... به دست گرفته و آقاي نصرت الله بيژني نوجوان براشون مي خوند و اونا کوچه به کوچه سينه ميزدن تا وقت شام برسه البته هرکجاي کوچه که خونه نبود رو مي دويدن تا به جنب خونه ها برسن و مي گفتن اينجا که کسي نيست، ما براي کي سر و صدا کنيم ، وقتي به خونه ها مي رسيدن صداشون بالا ميگرفت. هنگام شام اين تجمع غير قانوني به تکيه مي رسيد و کدخداي چوب بدست مانع ورود اجتماع کنندگان به داخل تکيه مي شد اصلا بچه ها رو آدم حساب نمي کردن و خيلي از شبها شام گير بچه ها نميومد ، حالا اگه بزرگترها سير مي شدن و غذايي مي موند نوبت بچه ها بود. پدر بسیار عزیزم که گوينده این اجتماع بود شعار سر می داد: گت گت پلاخوار حسين(پلو) کچيک عزادار حسين ياحسين ياحسين و بقيه هم يکصدا شعار رو فرياد ميکشيدن، کدخدا باچوبش بجان بچه ها افتاد و گوينده که فاميل کدخدا بود هم دِ فرار و شعار فرار چنين شد: وچون بلا خوار حسين(بلا) گتون پلاخوار حسين يا حسين يا حسين [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 10:52 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
یکی از شخصیتهای جالب روستا مرحوم مختار عموی فکچالی، پیرمرد شیک پوش عاشقی که هیچگاه ازدواج نکرد، پیرمردی که در جوانی به اندازه نیازش کار میکرد، یا به عبارتی شش ماه کار میکرد، شش ماه خرجش میکرد، پیرمردی که برای کار هیچوقت سراغ افراد غنی نمی رفت، حاضر بود بیکار بماند و منتظر شود تا کسی پیدا شود که فاصله طبقاتیش با او کمتر باشد و نزد او کار کند، پیرمردی روستائی که در پوشش از شهریها جلوتر بود، در روستا برق نبود و ارتباط اجتماعی مردم کمتر حال بود اما چون همواره رادیوی کوچکش همراهش بود از مسائل روز آگاهی داشت، هنوز صدای آواز عاشقانه اش در بعضی از نقاط بگوش می رسد. یادش بخیر، عموی عزیزم مرحوم حاج رحمت الله مقیم پور بیژنی نقل میکرد: در بائیکلا در مراسم مهمی بزرگان فکچال دعوت بودند، چون مختار عمو باکلاس بود از او خواستیم همراهمان شود، رفتیم بایکلا ، در صدر مجلس جا محدود بود، بیشتر از همه مختار عمو تحویل گرفته شد، و فقط ایشان صدر نشین مجلس شد. با این مقدمه سراغ داستانی بسیار زیبا از استاد رویا بیژنی می رویم.
روز گاری عمویی داشتم که يک بر مي لمید روی ایوان کاه گلی خانه ایی که خودش خشت خشتش را روی هم گذاشته بود و به زنش که داشت با دلو از چاه حیاطشان آب می کشید بالا / نگاه می کرد. به زنی که هرگز نداشت ... پرچیم های کوتاهی حیاط ـ خانه اش را از حیاط ـ خدا/ جدا می کرد. خدایی که هرگز همراهش نبود. از آنجا بی احساسی خاص / به زنهای چایچین ِ خسته از کار نگاه می کرد که چادر/ تنگ بر کمرگاهشان/ بسته و لُنبرهاشان/ محکم و بی قید دو سوی هیکلشان می افتاد و سمت خانه های ِمنتظرشان سرریز می شدند. زنهایی که هر گز به جانبش نیم نگاهی نمی انداختند... از انجا به دخترهای نوبالغی که ظرفهای چرب به سر / سوی رودخانه می سُریدند تا با سبوس گندم و خاکستر برق بیاندازندشان / نگاه می کرد. دخترهایی که هی دامنشان را گاه ِنشستن پایینتر می کشیدند تا هرگز زانوان ِ سپید ِ پُرکُرکشان ,نصیب ِ چشمهای ِعموهای نامحرم ـ محروم از زناشویی/ نشود. از انجا سنگین , به کنچکاوی ام اخم می کرد/ به کنجکاوی ِ منی که هرگز ان حوالی زار و زندگی نداشتم. از انجا به رادیو ی کوچک قرمز رنگ کنار دستش گوش می داد. رادیو یی که هرگز جز خُر خُر هیچ نمی گفت / رادیویی که هرگز " دل می گه دلبر میاد / انتظارم سر میاد " نمی خواند/ رادیویی که هرگز ساکت نبود و فقط اخبار را با وزوزی ناموزون استفراغ می کرد / رادیویی که هرگز در قصه ها ی شبش آخ و واخ زنانه نمی گذاشت تا عمو های ـ عضب اوغلی/ تا الاه ِ صبح درجای خوابشان غلت بزنند به امیدی عبث... آخر , رادیوها آدم نبودند / ساخته ی آرزوهای آدم بودند. شاید برای همین رعایت دل آدمها مرامشان بود و دل هیچ عمویی را نمی سوزاندند / خصوصآ عموهای تنهای ِ بی سر و همسر و کوچ و کلفت را. نوشتم شاید /پس رعایت داستانسرایی ام را نادیده نگیرید ... نوشتم شاید قضاوت اما / نکرده ام. عمو بود و اخم پُر وزنش که تا ته فکچال را سنگین می کرد.. اگر باید که به آداب قصه نویسی وفادار باشم مجبور به این اعترافم که او هرگز عموي واقعي من و هیچ کس نبود . رسم بر این بود و هست که همه ی فکچال به هم بگویند عامو / زن عامو / دختر عامو / پسر عامو .. شنیده بودم سالهای ـ زیاد ـ قبلتر از من از جایی دور امده بود / کس و کارش معلوم ِ هیچکس نبود . از نا کجا که آمد هم اخم کرد / نشست کنار رودخانه ای که به سرازیری مخوف پر دار و درختی ختم می شد / نزدیک تاپاله های گاو و گوسفندهای کبلائی تیسا که بوی نامطبوعش فضای آن حوالی را آکنده کرده بود و دم یکتا حمام ِ ده که مشام ِ هر تنابنده ای را از گندبوی ِ خزینه پُر می کرد . شنیده بودم آن وقت که آمد هم یک بر روی زمین ِ گلی ِ آن سو لمید/ توتون خنزرپنزری اش را از جیب کت ِ نو نوارش ریخت لای تکه کاغذی کاهی که وسطش نقش زنی را با ذغال کشیده بود با شاخهای بلند و هیکل گردی که درگونی جا خوش کرده/ کاغذ را با غیظی کهنه اما پیروزمندانه لوله کرد و آتشش زد. آتش الو گرفت و تا ته دماغ ِعمو از فکچال و مردمان تنگ نظرش سوخت.با اینهمه غریب گزی / اما / باز هم همانجا ماند . انگار بی که به روی اش بیاورد ,دلش را چیزی فراتر از اینهمه عفونت ِ اطراف درگیر کرده بود که ماندگاری اش را پُر رنگتر می کرد. ماند و برای خودش با خشت و گِل خانه ساخت. از ان خانه ها که فقط چهار دیوار دارد که مثلآ اتاق / یک سوراخ دارد که مثلآ پنجره / یک ایوان دارد که مثلا چشم انداز / یک نمددارد که مثلا نشستنگاه / یک استکان کمر تنگ کثیف و یک سماور ذغالی مستهلک برنجی که به آتشی قُل می خورَد که مثلآ چای کهنه دم. . از آن خانه ها که یک پرچیم دارد که مثلا دیوار دیوار... دیوار ... دیوار...دیوار... دیوار ... دیوار... دیوار زیاد بود دور مختار عامو / همه گان میدیدندش /خودش اما همین را می خواست. برای همین بود که روزی تمام دسترنج یک ماه رعیتی اش را داد ساعت مچی ِ رنگ طلا خرید و جلوی نگاه اربابان و پسرانشان/ انداخت ته چاه ِ خالی پُر گِل و شُل ِ وسط کارخِنه* پیش و زیر لب زمزمه کرد و زمزمه اش را اهالی گوش به گوش هم واسپردند که : **(مختار عامو شه ساعت ر ِ دم بدا چلوئه دله/ گنه هر کی بوره چلو دله ساعت ر بیرون بیاره ونه واسه ... ساعت ِ انه گرونی ره...گج بَییه مردی) آن وقت بودکه عامو با پوزخندی پیروز مندانه به صورت کثیف و لباسهای گِل آلود شده ی ِ دقیقه ای پیش, نو نوار ِ فکچالی ساکن شهر که برای سرکشی به پدرش به فکچال آمده بود، زُل می زد که از ته چاه با ذوقی وصف ناپذیر ساعت گرانسنگش را نصیب خود کرده. فکچال شهری نمی دانست, ذوقش از در آوردن ساعت طلایی ِمختار از ته چاهی گل آلود / تا چه اندازه حقارتش را به مختار جار می زند. عامو پوزخندزنان توتون را لای کاغذ کاهی اش می گذاشت / پوزخندزنان آتشش می زد/ پوزخندزنان و فیروز مندانه دور می شد... سر تکان می داد و پوزخند می زد و دور می شد...دور می شد اما مثل همه ی چیزهایی که از دور اندازه ی نقطه می شوند / ریز نمی شد... دیوار زیاد بود دور مختار عامو... خودش هم همین را می خواست...
از آن خانه ها که از ایوانش یک تا پله می خورد به زمینی گلی که مثلا حیاط و ته حیاطش هم مستراحی دارد با یک سوراخ که انگار می کنی تا تهِ تهِ ته زمین شیب دارد و امتداد... مختار عاموی عجیبی بود چون بلد بود از آن مستراح ِ ترسناک , خلاص و با دفعی مطلوب بیرون بیاید . اصلا تمام مختار عاموهایی که بتوانند از آن مستراحها ی ِحاجت کور کن سر فراز بیرون بیایند از نگاه امثال ِ من /عجیبند و قابل تعظیم.. مختار عامو حرف نمی زد / اخم می کرد... حرف نمی زد / گوش می داد... گاهی کاغذ کاهی می گرفت و ذغال / انوقت عکس جانور می کشید و با پلوهای شب مانده به دیوار کاه گل اتاق ِ هیچ کس ندیده اش می چسباند. همه از نقشهایش می ترسیدند/همه میگفتندش جنونی / می گفتند از درز پنجره در سایه روشنای اتاقش دیدند نقش ذغالی زنی بزرگ به دیوار اتاقش چسبانده شده که دو دایره بالا تنه اش را پُر کرده مثلآسینه . می گفتند انگار می کند زنِ حق و حسابش است نه نقاشی . می گفتند بی ناموس زنش را لخت کشیده چسبانده به دیوار اتاقش / بلکم همان زَنَکه ی نقاشی اش جان دارد و می آید و برایش غذا می پزد و به امورات مردانه اش می رسد واگرنه چرا مختار عامو به ننه زُبیده که اینهمه از برِ رودخانه آوازه خوان می قِلید و قر میامد شاید مختار عامو دریده گی کند و ببیندش / هیچ , هیز نگاه نمی کرد / و اگرنه آن جلز و ولز و بو و مزه ی غذا از توی اتاقش از کیست؟ واگرنه چطور اینهمه چاق شده و لپهایش گل انداخته بی هیچ مسکن ِ زنانه ای برای زخمهای ریش ِ تنهاییش و اگر نه شبها با چه کسی بلند بلند گپ می زند که صدای منت کشی و ناز خریدنش از آن سوی دیوار به گوش عالیه بانو و کبلائی تیسا و گاو و گوسفندهاشان می رسد و آه های سوزناک ِ عالیه بانو را به لبخند شیرینی که چروک دور لبان میانسالش را محو می کرد / بدل می کند. بعد از ظهرهای ِ کسل ِ بد بو از خزینه ی حمام و تاپاله های قوم کبلائی تیسا/ بعد از رعیتی و خستگی پُر وزنش /مختارعامو یک بر می لمید روی ایوان خانه / توتونش را لاي تکه ای از کاغذ کاهيهاش ميگذاشت و کبریتش می زد. کاغذ کاهي شعله ور می شد و مختار عامو تند تند پُک می زد تا هیچ ذره از توتونش حرام نشود / حرام هم نمی شد ... حرامی که نبود هرگز / غریب بود فقط... آنقدر شعله ی کاغذ کاهی اش زیاد بود که تا ته دماغش ميسوخت و سرخی دماغش / اهالی فکچال را در اشتباه پُر حماقتشان مصر می کرد. ساده دلند مردم ده بالا دست ...ساده دلند... مختار عامو نشئه ی توتون پر دود خنزر پنزرش بود و تنهایی ِ مغرور باشکوهش و مردمان فکچال شادمان از سرخی ِ دماغش که نشان از ریزش ُمدام اشکهای عریبه ی مغرور و خراب ذاتی بود بخاطرتنهایی ای که لایقش بود و بس... ساده دلند مردم ده بالا دست... مختار عامو باشکوه بود... کتک خور ِ هیچ تنابنده ای نبود... هلاک هیچ بنی بشری نمی شد انگار / حتی اگه به قیمت ِ تهمت اَخته گیش تمام می شد / مختار عامو اشک نمی ریخت / می خواست انکار ِ حضور مردمان کند . بی اعتنا به آنان در آمد و شُدی ِ برای ارتزاق بود و لمیدنی برای استراحت... باشکوه بود و پر راز. . یک وقت ِ دور از ان روزها/ بداخم و سنگین صدایم کرد : ***( کیجا ! چیه؟ چی چی واسه انده مه ره اشنی ؟ دینه بَدی ئی یا عجایب غرایب که همیشگ دور دور تجنی و اِتی حیرون و یواشک یواشک مِه ره مواظبی؟ گوم بواش ... ورترک بور... ) یک وقت حالا از امروز کاش می گفتمش : عامو ! توتون و کاغذ کاهی و شعله ی کبریت و پُک ِ مدام و اینهمه شکوه تنهاییت و آن اجنه هایی که کشیده ای و یکی اش هم زن ِ نداشته ات است / انقدر مُنَزه اند و پاک که بوی خزینه ی حمام و تاپاله های قوم کبلئی تیسا را گم می کنن...عامو جانم ! خوش به حالت / من اینجا از بوی تاپاله ی مُخ شهری ها دارم خفه می شوم. مختار عامو عزم رفتن به هیچ جا را نداشت اما پاهایش اعتراض کردند و زخم و سیاه و کبود/ سیاهی اشان را به کمرگاه و دستهای عامو رساندند /سر آخر / سیاه زخم تمام تن مختار را گرفت و دلش را کبود کُشت اما تا آخرین روزهای بودنش با نگاهی غضب آلود مردمان ده بالا دستش را از حیاط خانه اش که از حیاط خدا جدا بود /دور می کرد و راز آلودگی سرسخت ِ بو و جلز و ولز غذا و بی حسی ِ هنوز ِ نگاهش به زنان چایچین کنجکاوی مردمان فکچال را بیشتر ... آنقدر که دست به دعای مرگش شدند. مختار عامو که رفت به دورترها عالیه بانو / زن کبلائی تیسای همیشه به کار ِ گوژ پشت / همه اش پنهانی توی تشگر خِنِه ی ****خانه اش مشت به سینه ی واریخته اش می زد و زار زار اشک می ریخت آخرش هم توی طویله ی خانه اش که به رویش قفل شده بود / دقمرگ شد آخر وقتی نعش مختار عامو افتاده بود وسط اتاق ده متری اش / همسایه ها بی هیچ ادای مصیبتی فقط به تصویر ذغالی آن زن ِ لخت ِ به دیوار زده خیره شده بودند و پچ پچ ِ شان به فریاد و دست روی دست کوفتن بدل شد که : *****( اهووووووووووووی کبلائی تیسا ته عالیه بانو / کَل ِ گیره ِ فایشه / مختار عاموی ور خاته / اهوووووووووووووی کبلئی تیسا ...ته سر خَوِر دار... تیل بشنن ته مردونگی سر... عالیه جندئوه ... سزاواره بمردنه...) تصویر بر دیوار انگار خود عالیه بانو بود که لبخندش چروک دور لبانش را گم کرده بود با بدنی لخت و گیسوانی مجعد و براق... مختار عامو از مردمان ِ این حوالی نبود / شاید برای همین هرگز مشامش را بوی تاپاله های قوم کبلائی تیسا و خزینه ی یکتا حمام ده آزار نمی داد.. مشامش شاید پر از عالیه بود و بانویی اش... نوشتم شاید /پس رعایت داستانسرایی ام را نادیده نگیرید / نوشتم شاید قضاوت اما نکرده ام. روزگاری عمویی داشتم که یک بر می لمید روی ایوان کاه گلی خانه ایی که خودش خشت خشتش را روی هم گذاشته بود و به زنش که داشت با دلو از چاه آب می کشید بالا نگاه می کرد... به زنی که هرگز... نمیدانم... من هیچ نمی دانم... بهتر است این قصه همینجا ساکت/ مدفون شود. ما هرگز هیچ عامویی را نخواهیم شناخت... هیچ بانویی را هم ... هرگز...
********************************************************** * کنار ِ کارخانه **مختار عمو ساعت نویش را انداخته توی چاه و می گه هر کی ساعتشو از تو چاه بر داره ساعت مال ِ اونه/ دیوونه شده انگار... ساعت ِ به این گرونی رو انداخته تو چاه! *** دخترک / چیه / چرا هی نگاهم می کنی؟ دیوانه دیدی یا مخلوق عجیب الخلقه که اینطوری حیرون و یواشکی مراقب کارهای منی / گمشو اونطرف/ **** آشپز خانه ***** آهای کبلائی تیسا / عالیه بانویت فاحشه است / بغل مختار عامو می خوابیده / آهای کبلائی تیسا / خبر نداری ؟ خاک بر سر غیرت و مردونگیت / عالیه ی ِ پتیاره سزاش مرگه! [ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 8:31 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این وبلاگ به عنوان پر بازدید کننده ترین پایگاه اینترنتی فکچال با بازدید کل 30 هزار باز شدن صفحات و معدل بازدید روزانه 49 نفر در طول یکسال و دریافت بیش از 1000 نظر خصوصی و یا تائید نشده و حدود 160 نظر عمومی و تائید شده، بر خود لازم دید به عنوان بی طرف مطلبی در این رابطه داشته باشد، تا منتقدین دو طرف از حرفهای محترمانه هم آگاه شده و هر دو دسته بدانند که نظر همه نظر موافق با آنان نیست، بنا براین جمع بندی نظرات مرتبط مومن آبادیهای فکچالی پیرامون این موضوع با مقدمه ی نویسنده که پشتوانه اسناد مکتوب تاریخی دارد چنین است: بدلیل حضور حاجی تباران مومن (و چندین روحانی نظیر: ملا محمد حاجی (قرن یازدهم) پدر اولین محمد مقیم و ملا امینا حاجی پسر اولین محمد مقیم و...) و صاحبان اکثر املاک بندپی، از سال 1080 قمری این روستا فکچال اربابی نام داشت (به استناد چندین سند تاریخی مکتوب که اصل آن در نزد نویسنده است)، سپس از حدود 200 سال قبل کلمه اربابی از روی فکچال برداشته شد، در سال 1365 با تلاش ازرنده بسیاری از بزرگان روستا، مومنین و بعضی از خانواده شهدا نام فکچال به مومن آباد تغییر یافت (با تصویب نظام جمهوری اسلامی). بعدها با ازدیاد جمعیت، تغییر ساختار اجتماعی، بزرگ شدن کودکان و تحصیلات عالیه آنان، جرات اعلام وجود بعضی که قبلا جزء بزرگان نبودند، نظر چند خانواده دیگر شهید و روحانی، مهاجرت معکوس و بازگشت به روستا و... تقاضای برگرداندن نام مومن آباد به فکچال مطرح شد و چکیده نظریات این طیف چنین است: همه افراد در جلسه تغییر نام نبودند، فکچال فقط متعلق به ساکنین نیست، مهاجرین هم فکچالیند و هویت فکچالی دارند و... یک نظر منتخب: به مومنین احترام می گذاریم و هدفمان بی احترامی به کسی نیست و در بین خود خانواده شهید و روحانی داریم، ما همانطور که با نظر مردم و دولت کرمانشاه شد باختران و بعدا به درخواست مردم که بسیار ولایتمدار و شیعه اند ، به نام تاریخی خود برگشت، آرزوی برگرداندن نام فکچال به دیارمان را داریم. یک نظر منتخب: نام مومن آباد یا فک دشت بجای فکچال سابق برازنده تر است. یک نظر منتخب: تعدادی بدخواه خرده شیشه دار در طیف بسیار محترم متقاضیان باز گرداندن نام لانه کرده اند و از آنان نیستند. یک نظر منتخب: این مورد از موارد اختلافی انقلابیون و معاندان نظام در روستا می باشد.
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 8:30 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
بد نیست در این روزهای بارانی یادی از مراسم کهن و سنتی مم مم شو در دیارمان داشته باشیم. مم مم شو زمانی انجام میشد، که روزهای متوالی باران میبارید و زراعت و مسکن اهالی در معرض نابودی قرار میگرفت و هدف شکستن دلها جهت دعا بود که خدا بوسیله بنده ای مظلوم (نظیر کودکان معصوم، سالخوردگان و درویشان) نظر مرحمتی بفرماید. این سنت پسندیده بدین صورت انجام میشد که فرد یا افرادی پارچه شلوارشان را بالا زده و زیر باران راه میافتادند، با نیایش به درگاه خدا و توسل به ائمه معصومین به درب خانه ها آمده و در حیاط منازل آنقدر در گل و لای بالا و پائین پریده و صاحبخانه را جهت دعا تحریک مینمودند. بعضاً آفراد خود را در گل و لای غوطه ور نموده و دل صاخبخانه را به درد میآوردند، حتی دیده میشد فرد مم مم شو کننده، صاحبخانه را آماده دعا نمی دید و گل را به در و دیوار خانه با جاور می پاشید و صاحبخانه کم ایمان از ترس نظافت منزلش دست به دعا میشد تا او چنین نکند، گاهاً مم شو کننده ضمن اینکه میگفت: مم مم شو کمه، تیل پشو (تپو) کمه، آفتاب بکنه (دکفه یا در بیه)، وارش تو چه نشونی؟ آفتاب تو چه درننی؟ و... با زنگوله و یا زدن چوب بر ظروف مسی سر و صدا راه میانداخت و نهایتا صاحبخانه با نیت خیر انعامی به آن فرد می داد (نظیر: دونه، اغوز، پرتغال، مرغنه محلی، نخدچی کشمش، پول و...)پس از دعا، خدای مهربان غالباً بارانش را قطع می نمود و زندگی عادی مردم آغاز می شد. از طرف دیگر این آئین گاها نوعی جشن و تفریح محلی برای شادی دلهای گرفته از خانه نشینی روزهای بارانی بود و همچنین بطور مثال کودکان زیادی داوطلب آن می شدند تا به بهانه ای از خانه بیرون زده و خوراکیهای متنوع گیرشان بیاید، شیطنهای کودکانه و کشتی آنها در گل و لای، چاشت این برنامه می شد. آخرین فردی که 50 سال قبل در روستا مراسم مم مم شو را اجرا کرد مرحوم درویش علیمراد بود. اخیراً استاد محمد مقیم پور بیژنی فیلم مستند مم مم شوی کودکان را ساخته و برگزیده جشنواره های مختلف گردید که از ایشان در این رابطه تقدیر فراووانی شد. [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 12:42 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
هدف گوشزد گوشه ای از مشکلات ظاهری فکچال است، هیچ فرد و یا گروه خاصی مدنظر نیست. به هیچ عنوان این مطلب حذف نمی شود. 1- تابلوی امامزاده خیلیها دوست دارند نام کهن فکچال بعنوان میراث تاریخی حفظ شود، بسیار خوب، یک تابلو بسازید و در این محل نصب کنید، این چه کار زشتی است که بر پیشانی روستایمان دیده می شود. اینکار بر خلاف تصور بعضی ها، نشانه ی لجالتهای نپخته ی بچه گانه است.
2- امامزاده بی مزار مومن آبادیهای مومن، سمبل مومنان این دیار این امامزاده است، شاید برهان الدین علی(ع) تنها امامزاده بی مزار و مظلوم منطقه است، از قدیم امامزاده دفتر و حسینیه جهت استراحت مردم داشت، اما اصل را رها کرده و به فرعایت چسبیده اند، نه تابلوئی، نه زیارتنامه ای و نه شجرنامه ایی. البته از خادم امامزاده جناب آقای نیازی که نظافت بسیار خوب محیط امامزاده مدیون تلاش ایشان است تشکر میشود.
3- جاده امامزاده همه جا آسفالت است بجر مسیر امامزاده، آیا سید برهان از همسایگان خود راضی است، بسیار جای تاسف دارد که همسایگان فقط به فکر خودشان باشند و هیچ اهمیتی امامزاده و جاده آن نداشته باشد. ببینید چطور مسیر نامطلوب امامزاده، بخاطر مسائل دنیوی، نامطلوب تر شده
4- بی توجهی به محیط زیست فکچال تمیز نیست، خشرود پر از زباله است، اینجا بند تاریخی خشرود فکچال است، روزگاری آبگیری بسیار زیبا بود، اینک هر چند که در کنار جاده اصلی است لیکن انبار زباله است. البته خدمات شورای محل و عزیزانی که جهت نظافت محیط در روز ملی فکچال (سوم فروردین) زحمت میکشند ستودنی است اما کافی نیست.
5- بی توجهی به فضای سبز روزگاری که خیلیها شاهدند در فکچال جنگل وجود داشت، اما بی توجهی و خودخواهیهای بعضیها، همه چیز را نابود کرد، اینکه آبشار پشت بند فکچال و اندک فضای جنگلی باقیمانده است. پیر مهربان و زحمتکش، دست بوستم، ما هم مقصیریم چون ساکتیم.
6- کتابخانه مسجد پائین محله آیا اینجا همان مهد علم و ادب سیصد و اندی ساله است.
7- غربت شهداء با چند تا شهید، شهید آباد درست میشود، بیست و چند شهید داریم، بدخواهان آنقدر از شهدا که مایه آبروی این دیارند بیزارند که هیچ تصویری از شهدا در هیچ کجای روستا نمیبینیم جز این انباری کتابخانه. آیا نام کوچه هایمان بنام نام کلیه شهدایمان است؟
8- میراث تاریخی در تکیه پائین محله سنگ قبرهای تاریخی چند صد ساله پدرانمان وجود دارد، آثار این بی توجهی و نامهربانی بر روی سنگ قبرهای عزیزانمان مشهود است.
9- تکیه پائین محله رسم بر این است، نام بانیان اصلی هر بنای عام المنفعه قید میشود تا مردم بدانند و دعایش کنند، اما اینجا این رسم نیست. بگذریم از اینکه بارها خواستیم در ایام مختلف داخل تکیه شویم و اهل قبور را زیارت کنیم که تحویلمان نگرفتند. بد نیست بدانید خادم تکیه بالا محله از سر سفره ناهارش برخواست و همراهمان شد تا هر چه خواستیم از آن تکیه عکس بگیریم. و.........
[ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 14:54 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
با توجه به اینکه اجداد ما قبل از ساخت حاجی کلا (روستائی که قبل از حاجیکلا فکچال اربابی و در منطقه گاودشت وجود داشت و بر اثر زلزله ویران شد) از روستای کشکک کجور به بندپی تبعید شدند و بستگان تاریخی ما در آنجا ساکنند، و حتی موقوفات متعددی از اجداد ما در آن نواحی وجود دارد، که تا زمان مرحوم میرزا عباسقلی بیژنی سر کشی از املاک آن منطقه انجام میشد، بر آن شدم سری به منطقه خودمان زده و در ابتدا شهید والا مقام این خطه معرفی میشود.
![]() زندگي نامه شهید عمادالدین کریمی بیژنی نژاد سوابق مبارزاتي: همزمان با آغاز نهضت انقلاب اسلامي در سال 41، افشاگري و آماده سازي مردم براي مبارزه عليه ديكتاتوري پهلوي، تحمل آزار و هتك حرمت هاي ساواك و تهديدهاي فراوان رژيم. كارهاي تشكيلاتي: عضويت در حزب جمهوري اسلامي مسئوليت ها: تدريس در حوزه هاي علميه، تبليغ مباني اسلام، نماينده مردم نوشهر در مجلس شوراي اسلامي عمادالدين، آموزش مقدماتي معارف دين و قرائت قرآن را نزد پدر آموخت. پس از آن براي ادامه تحصيل به نوشهر رفت و زبان و ادبيات عرب را فرا گرفت. آنگاه به تهران مهاجرت كرد و پس از اخذ ديپلم متوسطه عازم مشهد مقدس شد. با وجود تنگناهاي مالي كسب دانش را با قوت هر چه تمام پيش برد. سر انجام به شهر خون و قيام رفت و از محضر بزرگان حوزه علميه قم از جمله حضرت ايت الله العظمي بروجردي (قدس سره الشريف) كسب فيض كرد و به مقام اجتهاد در دين رسيد. او در زهد و تقوي اسوه حسنه بود و در زندگي شخصي نهايت كوشش را براي تربيت و تعليم فرزندان به تساوي تقسيم مي نمود. در همسرداري نمونه بود و در پنهان و آشكار خدا را ناظر بر اعمال خود مي دانست. از پدر و مادر خود به نيكي ياد مي كرد و هيچگاه ديگران را حقير نمي شمرد. او همواره به جوانان توصيه مي كرد آنچه موجب زيبايي و مقبوليت او در سطح جامعه مي گردد سيرت نيكو و اخلاق پسنديده اسلامي است. در اجراي فريضه امر به معروف و نهي از منكر بسيار دقت مي نمود و مصداق بارز «الذين ان مكناهم في الارض اقاموا الصلوة و اتوا الزكوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبة الامور» بود. «همانا كسانيكه در زمين به آنها قدرت بخشيديم،نماز را بر پا مي دارند و زكات مي دهند و امر به معروف و نهي از منكر مي كنند و پايان همه كارها از آن خداست» او با استفاده از آيات و احاديث سعي در ارشاد مردم داشت و در صدق و راستي زبانزد خاص و عام بود. در زندگي قناعت و با مردم به مدارا و نرمي برخورد مي كرد. او همواره در تحصيل علم كوشا بود و هرگز خود را برتر از ديگران نمي دانست. او يكي از فضلاي حوزه علميه قم به شمار مي رفت و زندگي ساده و بي پيرايه اي داشت. شهيد كريمي و نهضت انقلاب اسلامي
توصيه به وحدت، ويژگي بارز شهيد شهيد حجت الاسلام والمسلمين عمادالدين كريمي بيژني نژاد كه در دشمن شناسي صاحب بصيرت بود تقويت و استمرار وحدت مردم و مسئولان و رفع بدبيني نسبت به عملكرد مسئولان را ضامن استقلال و حفظ دستاوردهاي نظام مي دانست. او معتقد بود: «اگر مجلس و كابينه ما قوي باشند و مردم نيز با حفظ وحدت از موضعي كه داشت خارج نشود، به هيچ وجه ابرقدرت ها نمي توانند با اسلام، ايران و با مكتب ما بجنگند و مبارزه كنند.» او در يكي از سخنراني هايش نيز گفت: « … ملت ايران با قدم هاي استوار خود در خط اصيل اسلام و امام به راه خود ادامه مي دهد و فريب دشمنان شرق و غرب را نمي خورد و اين بيداري و وحدت كلمه و خط مستقيم رهبري است كه مي تواند ما را از خطر لغزش حفظ كند…» تحقق وعده الهي و نصرت مبارزان راستين شهيد كريمي در سنگر مجلس او در بخشي از نطق
پيش از دستور هفتاد و سومين جلسه علني مجلس در تاريخ 5/9/1359 گفت: ملت
قهرمان ايران همانند كوهي عظيم در مقابل سيل حملات و تبليغات دشمنان داخلي و
خارجي انقلاب، پشت سر امام ايستادگي و مقاومت مي كند. ترجمه «كفايه الاصول» به فارسي از آثار شهيد حجت الاسلام والمسلمين عمادالدين كريمي بيژني نژاد است. كريمي بيژني نژاد با تاسيس حزب جمهوري اسلامي، در اين سنگر نيز وارد شد و در شب انفجار ساختمان مركزي حزب جمهوري اسلامي شربت شهادت نوشيد و در گلزار شهدای شیخان قم به خاک سپرده شد. از شهيد كريمي بيژني نژاد هفت فررزند به نام هاي محمدتقي(1340)، محمود(1345)، محمد (1359)، فاطمه (1351)، مهدي (1354)، معصومه (1350) و مصطفي (1359) به يادگار مانده است. شمع وجود قندي از آن شعله آب شد [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 21:4 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
حاجی تبارها طایفه ای چند هزار نفری در مازندران هستند که از نسل آقا حاجی
می باشند که مزارش در آلاشت است، از قرن نهم به بعد نسل آقا حاجی در مازندران
پراکنده شده و تعداد فراوانی آبادی که به نوعی در هر یک به نام حاجی اشاره
شده است ساخته شد از جمله حاجی کلای بندپی که در زلزله 1081 ویران شد
(بعدها در آن محل، خرابه خشرودپی ساخته شد). پس از این زلزله مرحوم حاج محمد
مقیم حاجی (مدفون در مسجد کاظم بیک) روستای فکچال را ساخت و طی این سیصد و
اندی سال فرزندان ایشان (خاندان بیژنی، مقیمی، نیازی) باعث رونق بیشتری به
منطقه گردیدند....
[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 12:16 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
با توجه به اینکه در شجرنامه فامیلی ما اجداد محمد مقیم نا معلوم بوده و من در حال پژوهشی همه جانبه ام، و برای اینکه بستگان عزیز بدانند که این موضوع را سرسری نمی گیرم، گوشه ای از تیتر پژوهش گسترده ام را به اطلاع می رسانم (بقول آقای دکتر بحر العلوم پژوهش محمد مقیم شما خود در حد یک پایان نامه شده است): پرونده بیوگرافی زندگی تمام افرادی نامشان محمد مقیم بوده و هم عصر جدمان بودند کاملا بررسی شده و نهایتا این افراد نسبتی با خاندان ما ندارند: 1- ابن خضر شاه هانی محمد مقیم- زنده در 1090- شهر ماهان کرمان 2- محمد مقیم الدین- نام فرزندش محمد نورالله معروف به نورااله چشتی صابری زنده در 1243 تا 1320 3- محمد مقیم الهروی زنده در 1003-- نام فرزندش خواجه نظام الدین احمد 4- محمد مقیم توسیرکانی- زنده در 1040 5- محمد مقیم یزدی قرن 10 6- محمد مقیم بن رحمت الله 7- حاجی میر محمد مقیم- نام فرزندش محمد اکبر معروف به شاه ارزانی قرن 12 8- مولوی محمد مقیم الدین صاحب دامانی 9- محمد مقیم حسینی مرعشی قرن 12 10- محمد مقیم قرن 8- نام پسرش محمد نام نوه اش علی زنده در سال 902 11- ملا محمد مقیم مازندرانی علی ابادی معروف به نعل بند قرن 11 زنده در 1048 تا 1095- نام پدر محمد حسین مرعشی- نام فرزند محمد 12- محمد مقیم ابن محمد باقر - لاهیجان گیلان - زنده در سال1036- نام فرزند محمد 13- محمد مقیم شیرازی 14- میرزا محمد مقیم کتابدار شاه عباس ثانی- از بزرگان کفران روی دشت اصفهان- صاحب کتابخانه در اصفهان- سفیر ایران درهند - پدرش مستوفی الممالک شاه عباس اول - زنده در سال1068 15- محمد مقیم اسطرلاب ساز صفویه 16- حاج محمد مقیم بیگ جد مقیمیهای روستای حداده استان سمنان 17- محمد مقیم قرن 12 مدفون در کاظم بیک، جد علمای شریعتمدار پرونده تعدادی محمد مقیم دیگر در حال بررسی است.
[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 19:18 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
از سال 1389 پروژه نسب شناسی خاندان ما توسط آقای دکتر بحرالعلوم در حال انجام است، در ادامه مطلب بیشتر با ایشان آشنا شوید....
ادامه مطلب [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 12:25 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ضمن ویرایش به دوره بعد منتقل شد
[ سه شنبه پانزدهم آذر 1390 ] [ 13:44 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و صحیح است. مرحوم حاج محمد مقیم حاجی فکچالی بارفروش دهی (اواخر قرن 11 و اوایل قرن 12) فرزندان متعددی داشت، که پس از زلزله تعدادی از آنان زنده ماندند، از جمله این هشت فرزند که در صفحه 11 کتاب مقیم نامه از آنها یاد شده است (پس از ویرایش املائی): هشت اولاد بخشید بر وی غفور دو تا دختر و شش تایش ذکور تمام نامهای پسرها ردیف که بودند غمخوار بر هر ضعیف آکاظما (آقا کاظم)، سمیع (محمد سمیع)، بیژن (بیژن حاجی) و ابراهیم (کربلائی محمد ابراهیم) که گویند بودست مردی سلیم پنجم امینا (احتمالا امین آقا) ششم تیمور بدان نام آن دو دختر ندانم چنان
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:34 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
به زودی
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:11 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
به زودی
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:8 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
به زودی
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:5 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
1- در کتاب مقیم نامه، ذیل زندگینامه کربلائی محمد ابراهیم، اشاره ای به همنامی ایشان با پدر بزرگ هنرمندش داشته اند. 2- در کتاب مقیم نامه به دو آثار کتابت شده، توسط حاج میرزا محمد مقیم حاجی که در نزد مولف (حاج محسن حسن زاده مقیمی) موجود است، اشاره شده، نویسنده در جهت یافتن اصل این دو اثر در گنجینه های خطی کشور، به آثار دیگر کتابت شده حاج محمد مقیم برخورد که حداقل 23 مورد بوده و در مطلب مربوطه به آن پرداخته شده، در امضای کاتب این آثار در کتابهای:....
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:4 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
به زودی
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:3 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و صحیح است. جهت تحقیقات و تائید موضوعات پژوهشی نسب شناسی خاندانمان (که گوشه کوچکی از آنها در این وبلاگ منعکس شده) بارها شرمنده عزیزان زیر شده ایم: 1- علامه دکتر فقیه بحرالعلوم گیلانی مسئول پژوهشکده بقاع متبرکه و نویسنده دهها کتاب مرتبط با مزارات 2- دکتر منوچهر ستوده نویسنده مشهور مجموعه کتابهای ده جلدی از آستارا تا استار آباد 3- دکتر ابراهیم درویشی نویسنده کتاب ریشه های قومی قبایل سوادکوه 4- استاد احمد باوند سواد کوهی نویسنده کتابهای متعدد مرتبط با تاریخ و فرهنگ سواد کوه 5- استاد علی نژاد قمی (قمی کلای بابل) مدیر نشر رسانش تهران و ناشر کتابهای فراوان تاریخ مازندران 6- استاد حاج شیخ عبدالجواد بیژنی بزرگ خاندان بیژنی با سن 103 سال 7- استاد حاج محسن حسن زاده مقیمی بزرگ خاندان مقیمی با سن 85 سال
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:2 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره دوم منتقل شد.
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 18:1 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره بعد منتقل شد.
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 17:58 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ضمن ویرایش این مطلب به دوره بعد منتقل شد.
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 17:57 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ضمن ویرایش به دوره بعد منتقل شد
[ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ] [ 17:56 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
بین 600 تا 700 سال قبل مالکان اولیه آلاشت سوادکوه دو برادر به نامهای حاجی شیخ موسی و آجی (حاجی) بودند. فرد زورمند ظالمی (که رضاخان از نسل اوست) ، با خانواده اش در ملک این دو برادر چادر زد که با اعتراض مالکان زمین روبرو شد. با بالا گرفتن دعوای آنان و با جر و بحث زیاد و پا در میانی دیگران، تازه واردها با زیرکی به آنان گفتند که ما غریبیم، چه اشکالی دارد اگر ما به اندازه پوست گاو (گوخام) زمین از شما مطالبه کنیم، تازه پولش را هم می پردازیم. حاجی شیخ موسی –که برادر کوچکتر بود- با این کار مخالف بود، اما آجی به این گمان که زمین اندک به کارشان نمی آید و عملاً حضور آنان غیر ممکن می شود موافقت نمود و قباله نوشتند. صبح فردا که از خواب برخاستند دیدند که تازه واردها قسمت وسیعی از ملک آنان را طناب کشی کرده، تصاحب نمودند. بعد از اعتراض فروشندگان زمین، معلوم شد که خریداران زیرک تا صبح پوست یک گاو را رشته رشته کردند و از آن طناب بلندی به دست آورده، زمینی به محیط آن تصاحب نمودند. بعد از کشمکش زیاد قرار شد حاکمی بر کارشان قضاوت نماید.از آنجاییکه در قباله چگونگی پوست گاو (گوخام) قید نشده بود، قاضی به تازه واردها ایرادی وارد ندید. بنابراین حاجی شیخ موسی که با اصل قضیه مخالف بود، به حالت قهر از برادر بزرگتر جدا شد و به بندپی رفت و ساکن آنجا شد، می گویند شیخ موسی فرزندی نداشت و با مادرش معروف به آقا مار زندگی می کرد، اما از نسل برادر شیخ موسی، یعنی حاجی افرادی بودند که به سبب حضور مادر بزرگشان به بندپی آمده و ،حاجی کلا را ساختند. در سال 1081 زلزله مهیبی حاجی کلا را ویران کرد، حاجی تباران بسیاری کشته شدند، حاج محمد مقیم حاجی پسر ملا ابراهیم حاجی (از خوشنویسان قرن11) قسمتی از بیدزار نزدیک خرابه ها را بریده و در آن مکان روستای فکچال را تاسیس نمود. لازم به ذکر است که استاد حاج شیخ عبدالجواد بیژنی (که اینک بیش از یکصد سال عمر دارند)، در گذشته به نگارنده گفته بود که می گویند از سوادکوه آمده ایم و اینک هم محقق ارجمند جناب حاج محسن حسن زاده مقیمی در کتاب شعر مقیم نامه خود به هجرت حاجی تباران از سواد کوه و ساخت حاجی کلا و تصرف اموال آنها در سواد کوه که حتی هنوز نام باغ حاجی بر روی آن باغ مانده اشاره نموده اند. ناگفته نماند که مقبره امامزاده حاجی شیخ موسی و آقا مار در فیروزجاه بندپی (که مردم محلی می گویند این شیخ موسی همان شیخ موسی است، اما نگارنده هنوز توانسته در منابع تاریخی مطلبی راجع به شیخ موسی بیابد. در ضمن همانطور در تاریخ مرسوم بوده به بزرگ غیر سید شیخ میگفتند و اینکه شجرنامه ای از شیخ موسی ندیدم) و مقبره امامزاده حاجی (ثبت شده بنام امامزاده) در آلاشت می باشد که ما از نسل همین بزرگوارانیم.
[ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 18:4 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
در صفحه 319 جلد چهار کتاب از آستارا تا استار آباد تالیف دکتر منوچهر ستوده در رابطه با معادل فارسی فکچال خواندم: فک= بید (درخت بید( فکچال= بیدزار کتی= تپه فکچال کتی= بیدزارتپه
مطالبی راجع به فک: فک، فک دار، اسبیدار یا بید سفید درختی است به ارتفاع 25 تا 30 متر و با تنه ای ضخیم (غالباً)، پوشیده از پوستی قهوه ای تیره و شاخه هایی نرم، باریک و سست و کم و بیش آویخته است و در نواحی نیمه مرطوب و مرطوب و کنار چشمه ها و نهرها می روید، در گذشته سرتاسر فکچال پوشیده از این درخت جنگلی بود. برگ های درخت بید سفید، کامل، بیضی کشیده یا واژ تخم مرغی، نوک تیز، سبز کبود، غده دار و پوشیده از کرک هستند. گل های نر درخت بید سفید دارای دو پرچم آزاد با میله ای از تارهای پنبه ای در قاعده می باشند و موسم گل دهی آن در ماه های فروردین و اردیبهشت می باشد. میوه درخت بید سفید، کپسول تخم مرغی و بدون کرک است. [ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 20:5 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
حاج ملا محمد مقیم حاجی فرزند حاج
ابراهیم بارفروش دهی، موسس روستای فکچال، از هنرمندان بنام غیر درباری،
اواخر حکومت صفوی به خصوص در دوران سلطان حسین صفوی بوده است آثار ایشان از
نظر خط، تذهیب (آب طلا و لاجورد) و... بسیار بسیار بی نظیر است: تعدادی از
این آثار کتابت شده ایشان به شرح زیر است:
1- کتاب زبده الاصول شیخ بهائی موجود در گنجینه خطی کتابخانه ملک تهران 2- کتاب صد کلمه مولانا، کتابت سنه 1101 موجود در گنجینه خطی آستان قدس (فتوکپی این اثر در نزد حاج محسن عمو مقیمی، موجود است). 3- کتاب معالم (معالم الدین) شهید ثانی، کتابت سنه 1078 موجود در گنجینه خطی کتابخانه ملک تهران شماره ثبت 2607 4- مجموعه جُنگ داستان ابراهیم، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس 5- مجموعه جُنگ داستان سیمرغ و حکم قضاء و قدر، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس 6- مجموعه جُنگ تاریخ پیامبران و ملوک فرس، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس 7- دیوان حافظ، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس 8- مجموعه جُنگ انتخاب دیوان حسن، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس 9- العقد الطهماسی، کتابت سده 11 موجود در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و کتابخانه ملک 10- مجموعه جنگ، کتابت سنه 1090 موجود در مرکز شماره یک کتابخانه و مرکز اسناد مجلس 11- من لایحضره الفقیه، کتابت سنه 1079 موجود در کتابخانه نسخ خطی مدرسه فیضیه قم 12- مجموعه جنگ، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 13- اوصاف الاشراف، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 14- آغاز و انجام ،کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 15- ده قائده، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 16- اذکار، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 17- کلمات مکنونه، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 18- سلوک، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 19- توحید، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 20- مشرق التوحید، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 21- معیار العمر، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 22- لوامع، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران 23- مسکن الفواد، کتابت سال 1098 موجود در کتابخانه مدرسه عالی شهید مطهری تهران آثاری از فرزندان این افتخار ما وجود دارد که بطور جدی در حال پژوهشم. مهدی بیژنی
[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 9:25 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب وی رایش شده و به دوره بعد منتقل شد
[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 19:30 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
مانا خداست خدا را بقا سزاست سالها گذشت و به گذشت سالها بر می گردیم، به تاریخ می نگریم که در روز شمارش چه ظرافتی ست. به سالروز ورود آزادگان (26 مرداد 71) بر می گردیم، به اشک های آنروزمان می نگریم که یادمانِ آن به یادِمان ماناست، که گرمایش نه از سور دیدار روی آزاده که از سوز پرواز روح آزاد مادر بود. مادر که آزرده از تکاپو و انتظار بی ثمر پسر به فرمان حق، گستره ی جستجو را با پدر قسمت نمود، قسمت شد در آزاده مردان آسمانی از گمگشته اش اثر جوید، از عزیز بی نشانش محمد مهدی که در غربت اسارت جاوید الاثر گشت و بی نشانه شاهد آینده شد. اما: شوق مادر مژده ی آزاده بود بهر گل گلخنده اش آماده بود دیده بر در بس بغل بگشاده بود زنتظارش از نفس افتاده بود قصه های بر لب او غصه داشت غصه های در شب او قصه داشت لای لای قصه بر لب شد خموش وای وای غصه در شب شد خموش گل ز محنت گر به غربت پژمرید او پی گل گر ز فرقت پژمرید سربداران را پگاهی دیگر است قلب مادر را نگاهی دیگر است هدیه بر گل بین درودی ماندگار بهر مادر دل سرودی یادگار برای شادی روحشان فاتحه ای بخوانید. [ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 12:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
استاد مازیار
بیژنی فرزند ارشد استاد منصور بیژنی (مدرس برجسته زبان انگلیسی) در سال ۱۳۵۱ در بابل متولد شد و کاریکاتور را به طور حرفهای از سال ۱۳۷۴ با روزنامه کیهان آغاز کرد. وی تاکنون با نشریات و سایتهایی چون:
کیهان، جوان، فارس، مشرق، برهان، راه و… همکاری کرده و بیش از شش مجموعه کتاب از
آثار وی منتشر شده است و به تازگی از اولین مجموعه انیمیشن وی تحت عنوان «هولوکاست» رونمایی
شد. وی همچنین پرانرژی و فعال به کار خود ادامه میدهد و شاید بتوان او را فعالترین
کاریکاتوریست مطبوعاتی ایران (در جناح راست) در دهه اخیر دانست. کاریکاتور
زیر از اولین کاریکاتورهای مازیار بیژنی است که در سال ۱۳۵۷ کشیده است
[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 15:6 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ضمن ویرایش به دوره بعد منتقل شد
[ یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ] [ 14:58 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ دوشنبه دوازدهم مهر 1389 ] [ 18:47 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و در دور دوم مطالب آورده شد [ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 20:25 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 14:52 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره بعد منتقل شد
[ چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389 ] [ 10:56 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389 ] [ 14:49 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
اين مطلب در حال بروز رساني است....
ادامه مطلب [ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 ] [ 16:36 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ یکشنبه هفتم شهریور 1389 ] [ 15:11 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دور بعد منتقل شد
[ شنبه بیست و ششم تیر 1389 ] [ 13:1 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره بعد منتقل شد
[ شنبه بیست و ششم تیر 1389 ] [ 9:17 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ شنبه پنجم تیر 1389 ] [ 15:28 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره بعد منتقل شد
[ جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389 ] [ 18:12 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ذکر نامي از درگذشتگان فاميل، در يادداشتي از استاد حسين فيروزي.....
ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389 ] [ 14:0 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره بعد منقل شد
[ چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 16:24 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ضمن ویرایش، این مطلب به دوره بعد منتقل شد.
[ دوشنبه ششم اردیبهشت 1389 ] [ 15:21 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره بعد منتقل شد
ادامه مطلب [ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ] [ 15:9 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و در دوره دوم مطالب آمده است.
ادامه مطلب [ شنبه هشتم اسفند 1388 ] [ 14:41 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
تعدادي عکس از کودکي عزيزانم و من در ادامه مطلب
ادامه مطلب [ دوشنبه سوم اسفند 1388 ] [ 20:57 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ضمن ویرایش این مطلب به دوره دوم منتقل شد.
[ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ] [ 16:54 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره دوم منتقل شد
ادامه مطلب [ چهارشنبه سی ام دی 1388 ] [ 14:16 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره دوم منتقل شد
[ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ] [ 14:55 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
از جمله ی تبری
زبانانی که امروزه خارج از مازندران زندگی می کنند الیکایی ها هستند........
ادامه مطلب [ سه شنبه هفدهم آذر 1388 ] [ 19:54 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و دوره دوم مطالب منتقل شد.
[ شنبه چهاردهم آذر 1388 ] [ 15:11 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و دوره دوم مطالب منتقل شد.
[ شنبه چهاردهم آذر 1388 ] [ 15:7 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ شنبه چهاردهم آذر 1388 ] [ 13:56 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
مطلع شديم آقاي مجتبي بيژني فرزند شهيد والا مقام علي اصغر بيژني...........
ادامه مطلب [ چهارشنبه چهارم آذر 1388 ] [ 21:4 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ شنبه یازدهم مهر 1388 ] [ 16:49 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
بيژني و مقيميهاي عزيز اين وبلاگ فقط براي شماست ، دست ياري به سويتان دراز مي کنيم
ادامه مطلب [ جمعه بیستم شهریور 1388 ] [ 11:17 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ] [ 14:2 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ضمن ویرایش این مطلب به دوره دوم منتقل شد.
[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 16:20 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ضمن ویرایش این مطلب، آنرا در دوره بعد مطالعه کنید
[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 16:19 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
این مطلب ویرایش شده و به دوره بعد منتقل شد
ادامه مطلب [ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 16:19 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
ضمن ویرایش، این مطلب به دوه دوم منتقل شد
ادامه مطلب [ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 16:18 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 16:0 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 15:48 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
[ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 15:46 ] [ مهدی بیژنی حاجی ]
|
||||||||||||
| [ طراحی : میهن اسکین ] [ Weblog Themes By : MihanSkin ] | ||||||||||||